
توی یکی از واحدها دو تا نیروی متخصص می خواستن استخدام کنن . آگهی رو که تو روزنامه زدیم در طی دو یا سه روز حدود 150 نفر مراجعه کردن که بینشون یکی بود که اونقدر آیکیو بود توی همون سه روز شده بود لقلقه زبون بقیه بگذریم از بین 150 نفر اول 50 نفر تو فیلتر اول و 30 تا تو فیلتر دوم رد شدن و مونده بود فیلتر تخصصی و آخری که از بین اونها دو نفر واقعا شایستگی و لیاقتش رو داشتن و از این دو نفر یکی واقعا نیاز فوری به کار داشت اما اونیکی شرایطش بهتر بود . قرار بود اسمها بره برای عقد قرار داد که یک نامه ویژه از مدیریت کارخونه رسید که آقای بهمانی رو در واحد فورا استخدام نمایید ! شاید یک دقیقه نکشید حاج ببو!(مستخدم مربوطه) تشریف اووردن و ما متوجه شدیم که بعله ! این همونی هستند که در دور اول مردود شدند و کاشف که به عمل اومد مشخص شد که آقا با نامه ..... تشریف آوردن شرکت و مدیر هم که دیدن که برای ادامه ساخت و سازها و گسترش فازهای پروژه های بعدی به حمایت پارتی نیازمند اند ! دست رد به سینه حاج ببو نزدند و قرار شده بود از همون روز شروع به کار بکنند .
خوب با این تفاصیر تنها راهی که مونده بود این بود که اونی که نیاز فوری بکار داشت استخدام نشد و اونیکی واقعا صلاحیتش رو داشت یعنی گزینه اول استخدام شد .
حالا من موندم که جواب خدا رو کی میده ؟؟؟؟؟
حاج ببو : منه منه کله گنده !
دیگه خیلی وقته تو صفحه مسنجرم چراغش خاموشه .
چراغی که روشن بودنش کافی بود تا شادم کنه .
چراغی که روشن بودنش یعنی قوت قلب من !
بهترین دوستم بود و چه روزهای خوبی رو که با هم از پشت همین مانیتور گذروندیم .
روزهای تعطیل و کار زیاد و گاهی یه شکلک می تونست خیلی راحت خستگی رو ازم بگیره .
هیچوقت اولین بار و آخرین باری که دیدمش یادم نمی ره .
بهترین خاطره ای که می تونست ازش تو دلم ثبت بشه ،شد .
لذت مسابقه گذاشتن سر زودتر شمردن طبقات ساختمونهای بلند و
پارک لاله و خیابون ولیعصر و بید مجنون مجید مجیدی ......
دیگه خیلی وقته تو صفحه مسنجرم چراغش خاموشه .
البته من خیلی خوشحالم که با همون دختری که عاشقش بود ازدواج کرد .
اما خوب میدونید که دل کندن از هرچی که بهش عادت کنی برات سخته ،حتی اگه یه چراغ کوچیک روشن توی مسنجر باشه .
یک جورهایی خیلی چند وقته نظراتی میاد که گاهی تو فکر می برتم . واقعا بعضی هاشون برام خیلی ارزش دارند . خیلی خوشحالم می کنند . خودتون میدونید که من نوشته هام نظم و قانون و منظور خاصی نداره . یه راهیه برای تخلیه خودم . برای احساس سبکی کردن . مطمئنا اگه نظر کسی برای من مهم نباشه من توی وبلاگ نمی نوشتم . یه دفتر خاطرات بر می داشتم و شروع می کردم به نوشتن . اما حالا اینکه جواب نظری رو با رفتن به وبلاگی نمی دم و یا کسی رو لینک نمی کنم دلیل بر بی اهمیت بودن موضوع نیست . یا اگه آدرس یاهو اون کنار نمی گذارم هم دلیل بر ایجاد مزاحمت کردن کسی نیست . باید بگم که مثل گذشته دیگه وقت آزادی سر کار ندارم که بتونم نگاهی به وبلاگ ها ی جدید بندازم و آرشیو بخونم و .... الان دیگه سیستم کاریم خیلی فرق کرده و خیلی هنر مند باشم فقط (البته در حال حاضر) سه تا وبلاگ زهرا و 35 درجه و من و ام اس رو بخونم . حتی می بینید که وقت کافی برای درست نوشتن خودم هم ندارم . و لازمه یه معذرت بخوام از کسایی که فکر می کنن نوشته های من با یه افت شدید مواجه شده که کاملا درسته . در هر صورت مطمئن باشید نظر هر کسی که اینجا چیزی بنویسه برای من با ارزشه و بخش بزرگی از نوشته های من بخاطر همین تبادل نظره . منتها شاید نتونم بخاطر هر نظر بیام و وبلاگتون رو بخونم و احیانا تو یاهو مسنجرم ادتون کنم و ....
در هر صورت عذر منو قبول کنید . سعی می کنم یک مدت آدرس یاهوم رو هم بگذارم . البته اگه ویروسهای عزیز اجازه بدن و سیستمم رو آلوده نکنن .
.
.
چند روز پیش همسرم گفت : من فردا رو می خوام روزه بگیرم . منم بلافاصله گفتم منم می گیرم .و باز اون زد زیر خنده چون من بازم پریود بودم .
.
خلاصه که این فراموشکاری من شده خوب وسیله ای واسه خنده شوهرم.
سعی کردم مثل احمدی نژاد منم بجای حرف زدن بیشتر عمل کنم !
فکر های خیلی زیادی توی سرمه که می خوام همش رو عملی کنم . اول از همه درگیریم برای خوندن و تموم کردن زبان هست که بیشترین وقت خودم و همسرم رو اشغال کرده . و من دارم از این زمانی که دارم حداکثر استفاده رو می کنم .
دومین کاری که می کنم اینه که دارم یه تغییر کلی در کارم بوجود میارم . تقریبا دارم کل سیستم فعلی رو به یه سیستم کارامد تر تبدیل می کنم . و این خودش تمام فکرم رو به خودش مشغول کرده . نه اینکه بی برنامه و بی هدف باشم . هم امکان سنجیش رو انجام دادم و توی این مدت یه گام های اولیه رو هم برداشتم . می خوام تا سال 88 چنان تحولی رو توی کارخونه ایجاد کنم که بی سابقه بوده . با کمال تعجب اما خیلی از همکارهام که به هیچ طریقی نمی خواستند قدمی برای من بردارند اما فکر می کنم که اونها هم فهمیدند مشارکت با من می تونه در پیشبرد اهداف اونها هم خیلی موثر باشه و این به من کمک بزرگی کرده و خودش نشون دهنده اینه که حرکت من مورد تائیده و به خطا نرفتم .
سوم اینه که به شدت دارم روی روابط زناشویی کار می کنم . نمی دونم چطور باید بگم ولی برام این هم تبدیل به یه پروژه بزرگ شده . شناخت .درک متقابل و پیدا کردن راه هایی که بدون له کردن و محدود کردن همدیگه بتونی راه های موثری برای ارتباط و نزدیکی سالم پیدا کنی .
و در آخر هم مثل همیشه دارم در مورد تغذیه و ورزش و سلامتی و ویتامین ها و .... مطالعه می کنم (خوب البته همه اینها بخاطر اضاف وزن 2 کیلویی هست که یک ماهه گرفتارش شدم !)
امیدوارم موفق بشم .
خیلی غمگینم . احساس می کنم قدرت تحلیل مشکلاتم را از دست داده ام . فکر می کنم با همسرم به مشکل برخورده ام . نمی دانم نمی توانم با او صمیمی باشم و یا اینکه او نمی تواند با من صمیمی باشد .
از حق نگذرم . من بارها و بارها و بارها راه های مختلفی را برای نزدیکی به او آزموده ام . برای خوشحال کردنش .
این بارها همه جواب داده . تلاش من نتیجه می دهد و او صمیمی می شود . اما او نه . انگار هیچ تلاشی نمی کند و این خسته ام کرده . اینکه اگر بهبودی قرار است باشد همه باید با تلاش من مهیا شود و او دست به سینه منتظر موجی از چیزهای خوبی است که از طرف من می تواند بگیرد .
احساس می کنم دوباره در دام یک نوع رابطه افتاده ام که من دهنده ام و او گیرنده .
گاهی فکر می کنم شاید – مشکل از نوع ارتباط من است که توی دو رابطه متوالی دارم از یک نقطه و یک جهت آسیب می بینم .
خیلی خسته و کلافه ام . شاید بخشی هم به زمان نزدیک پریودم برگردد که خیلی نزدیک است .
کارهای خانه هیچیز نیست . اصلا هم مهم نیست . اما وقتی همیشه و برطبق قانون انتظار دارد همه کارها را من بکنم احساس خدمتکارش بودن را پیدا می کنم . متنفر می شوم . می خواهم با مشت بکوبم توی سرش .
توی خیابان با هم که راه نمی رویم . احساس می کنم آنقدر تند می رود که من بجای همقدمش بودن کنارش کشیده می شوم . این آخرها که اصلا دستش را نمی گیرم . او هم که هیچوقت تقاضایی ندارد . با یک اختلاف نیم متری تا یکمتری از هم که او همیشه جلوست راه می رویم . توی راه هم سکوت ....
توی خانه هم سکوت است . اما خیلی زیر پوستی و موزیانه . یا سئوال در مورد پرسیدن زمان درست شدن شام . یا لباسها کجاست ...... هر چه هست مثل بودن دوتا دوست و گاهی بحث و چالش و حتی صحبت از چیزهایی که دوست داریم که بخوریم هم نیست .
گاهی فکر می کنم اگر تنهامان نباشد . یا اگر فقط همین تن هامان هم با هم مهربان نباشند چطور می شود ادامه داد ؟
اصلا صحبت نباشد بهتر است . خیلی اختلاف داریم . او هنوز توی حال و هوای دوران بچگی و زندگی به همان سبک و سیاق شهرستانشان را دارد . افکار و نظرات من همه اشتباه و احمقانه است و او نمی خواهد بشنود . حرفهای او هم برای من عقب مانده و بدور از هر نقطه رو به روشنی و پیشرفتی .
قبلا . یعنی فقط یک دوره کوتاه آنهم در نامزدی با او خود خودم بودم . اما بدها هی ترسیدم . هی بیشتر مرا از خودش ترساند . و حالا من باز هم دو چهره پیدا کرده ام . چهره واقعی ام که صبح تا ساعت 5 تا 6 بعد ظهر است . و چهره دوم و قلابی ام که همه فریب و فریب است . یعنی من نمی خواهم . او می طلبد که من اینطوری باشم .
مسخره است . اما خطاهایم را می بخشد . مثل شاه های بزرگوار می بخشد . خطاهایی که من معتقدم خطا نیست!
دلم امروز از دستش خیلی گرفته . کفری شده . می دانم همه چیز را مثل یک مشکل بزرگ و غیر قابل حل مطرح کردم . می دانم همه واقعیت ها را تشدید کردم . اما شاید این تنها راه حل خالی کردن خودم باشد . دلم خیلی بغلش را می خواهد . برایم دعا کنید تا شب خوبی را کنارش داشته باشم .
سفرنامه
از رفتن به شهری که خانواده همسرم توشه متنفرم . دست خودم نیست . اما متنفرم . نه حالا بخاطر اینکه خانواده همسرم اونجاست . کلا از شهرهای دیگه خوشم نمیاد . احساس خوبی ندارم . در طول روز باید یک ساعتی رو توی خودم فرو برم تا بتونم تعادل روحیم رو حفظ کنم . اما توی مسافرت نمی شه . بودن یکروز کامل کنار آدمهایی که با حالت های خلقی من آشنا نیستن و مجبورم همیشه خودمو شاد نشون بدم آزارم میده .
برای عروسی یکی از نزدیک های خانوادش که دیگه راه فراری نبود برای نرفتن خودم رو با هزار دلیل قانع کردم که باید بریم . روز سفر از سر کار که اومدم تمام وسیله ها رو از ساعت چهار بدون اینکه بتونم لباس های بیرون رو از تنم بکنم بستم .( غذای توی سفر رو حاظر کردم ،سالاد و چای و میوه و هر چی که بخوای . خونه رو مرتب کردم . ظرفها رو شستم . زباله ها ی دستشویی و حموم و اتاقها رو کیسه کردم . دستشویی ها رو شستم و پودر سوسک کش زدم . کامپیوترم که دل و رودش هر کدوم یک طرف بود رو جمع کردم . کتابها رو توی قفسه گذاشتم . لباس چرک ها رو شستم و اتو کشیدم . چمدون سفر که هزار تا چیز می خواست و کافی بود یکیشون کم باشه تا تمام فکرت خراب بشه . ) وقتی به خودم اومدم دیدم ساعت 7.20 دقیقه شده . یکهو یادم اومد که درسهای کلاس زبان رو هم باید ببرم که توی راه گوش کنم . کامپیوتر رو که روشن کردم زنگ در زده شد . همسرم با عجله اومد و گفت که بریم . بهش گفتم یک دقیه هم نمی شه که فایلها رو کپی می کنم . یهو قاطی کرد و گفت وای دیر شد ،من بمیرم توی این جاده تو راحت شی و با این زن گرفتنم و ..... خلاصه هر چی تونست گفت و من مبهوت نگاه می کردم . این شد که هر چی سعی کرده بودم انرژی مثبت داشته باشم که رفتارم خوب باشه ،سگی شدم چه جور !
دقیقا دو روز مسافرت رو با هم حرف نزدیم . البته خیلی جاها خواستم که برم و بیخیال شم و آشتی کنم ولی دقیقا همون موقع یک چیزی می گفت که حرصم در بیاد و دوباره عقب بکشم.
روزی هم که رسیدیم چمدونها رو که داخل خونه گذاشتیم راهی سرکار شدم و نشد که با هم باشیم . دیشب که بر می گشتم دیگه واقعا از قهر حوصلم سر رفته بود . دلم بغلش رو می خواست . دلم مهربونی هاش رو دوباره می خواست . فکر می کردم که محق هستم و دوست نداشتم وقتی من بخشیدم اون دیگه کش بده .
دم در که رسیدم دیدم در فلزی بازه !! برام خیلی عجیب بود چون همیشه بعد از من می اومد . در رو که باز می کردم قلبم می کوبید . انگار اولین باری که قراره ببینمش . روی نهار خوری نشسته بود و داشت آخرین کتابش رو باز نویسی نهایی می کرد . بی میل سرش رو بطرم اوورد که می خواستم ببوسمش . و بعد بلند شد و روی مبل لم داد و کارهای من رو زیر نظر گرفت .
بهش گفتم دوست داری حرف بزنیم ؟ اونم قبول کرد . و هر کدوم تا تونستیم حرف زدیم و منم که شر شر گریه کردم . بعد هم یه شب عالی .
اون چیزی که تجربه من نشون میده اینه که زندگی زناشوئی بیشتر از اینکه رو منطق پیش بره روی تفاهمه که پیش میره . (یعنی گاهی می بینی روی بعضی چیزها به طرز غیر قابل باوری به تفاهم می رسی که شاید هیچ عقلی نتونه درکش کنه که چرا و حتی شاید باورش سخت باشه که چطور ممکنه )
یک دوست جدید پیدا کرده ام .موجود خیلی جالبی است . گاهی ساعت ها با هم صحبت می کنیم . از کار تا زندگی شخصی و تا درونی ترین لایه های ذهنی مان . ساعت ها بحث می کنیم بدون لحظه ای خستگی .
تمام مدت - از پشت مانیتورهایمان در حالی که به سرعت چیزی را تایپ می کنیم و صدای تق و تق کلیک موس و گاهی چشمهایمان را ریز می کنیم به نشانه دقت کردن- در تمام مدت با هم حرف می زنیم . خیلی از بودنش احساس لذت می کنم . با اینکه عمر ماندنش از همین الان می دانم که خیلی کم است اما نمی دانید چه احساس نزدیکی عمیقی با هم پیدا کرده ایم . گاهی اصلا به عشق دیدن و صحبت کردن با اوست که سرکار می آیم .
روزهایم یکجوری رنگ پیدا کرده . جالب شده . احساس می کنم دوستش دارم . یعنی کم کم دارم درگیر دوستی اش می شوم . همانجوری که درگیر دوستی یکی از هم مدرسه ای هایت می شوی و دل می بندی و آخر سال هم با جان کندن اما عشق و درد جدا می شوی .
توی چشمانمان یک دوست داشتنی موج می زند که حتی خودمان هم نمی توانیم انکارش کنیم . حتی وقتی سرمان را بچگانه پایین می اندازیم .
این دوستی ها را دوست دارم . یعنی من به شوق این دوستی هاست که زنده ام . به عشق سرشارشان . به حجب و حیایی که درشان موج می زند . به نوع جوانه زدنشان . به بی آلایشی شان. به اینکه خط قرمز دارند و گاهی آنقدر در وجودت تکان می خورد که خودت را به در و دیوار این دیوار محدودیت می کوبی و ذوب می شوی اما پشت همان خط می مانی . پشت همان خطوط قرمز . انگار که ارزش این دوستی ها همینجاست که روشن می شود . سبک و سنگینی اش اینجا رو می شود . و من زنده به اینهایم ...
ایمان من آن لحظه ای بود که می رفتی و من با دریایی از احساس پشت سرت برای بدرقه می آمدم .دستگیره به دست ، از شدت غم دندانهایم را به هم می سائیدم و چشمانم را می بستم و سر تکان می دادم که نریزد این اشک های لعنتی...
ایمان من آن لحظه ای بود که تهدید می شدم برای زندگی و ماندن اما دستهای خودخواهی ات را از روی پاهایم کنار نمی زدم ...
ایمان من آن لحظه ای بود که وقتی از شدت ضعف و فشار و درد به خودم می پیچیدم و گریه می کردم ، بوسه های نیازمندتر و ناجوانمردانه تر تو را بی جواب نمی گذاشتم ...
کجاست اون روزآی دوستی . من دلم زیر این شر شر بارون شما ها رو می خواد . برای همون تنهایی غریب سه نفرمون . سه نفری رفتن و سکوت و ستاره های آسمون و صدای غمناک چاوشی .
کوچه های خلوت و قدم زدن ....
توی هفته های تلخ و بیصدا ...
حالا روزا همشون سه شنبه اند ...
اونقدر همه جا رفتیم و رفتیم که هر جا که چشم میندازم یه اثری یه نشونی از همه اون خاطره ها رو می بینم . خاطره هایی که از درد مالامال اما از فرط عشق کهربا .
دیگه هیچوقت اون روزها بر نمی گرده . دیگه نمی تونیم توی چشمهای هم ذل بزنیم . دیگه نمی تونیم برای هم بمیریم .
نمی دونم یهو چم شد . بغض گلومو چنگ انداخت و اشک راه نگاهم رو بست و پرواز کردم به اون روزها .
به روزی زنگ زدین و تبریک گفتین که ازدواج کردم و بعد دیگه رفتین . برای همیشه .
نه .
خیلی سخته .
باورم نمی شه اینقدر راهمون از همه جدا شده باشه .
شما رفیق تنهاییم بودین و حالا بدجوری احساس تنهایی می کنم . حالا شونتون خیلی احتیاجه . ....
رفتم خونه در حالی که داشتم از انرژی مثبت می ترکیدم . بخودم گفتم امشب از اون شبهای خیلی خوبه .
اما وقتی در رو برام باز کردم دیدم هر گوشش از یه طرف آویزونه . نه ماچی نه بوسی . یه کله رفت دنبال کار خودش . حالا من هرچی می گم خوبی ؟ چته ؟ تو فکری ؟ دیدم نه ! آقا دوست دارن غرق در تفکراتشون باشن .
دقیقا وقتی کفر من رو تا حد جنون در اوورد . احساس کردم که تازه داره انرژی می گیره !
منم زدم به کوچه علی چپ . حالا این وسط مهمونی هم می خواستیم بریم . توی راه از یه مغازه آدامس گرفتم و ده تاشو باهم خوردم و به اونم هیچی ندادم :دی . اونم نامردی نکرد و از مغازه بعدی بادوم هندی گرفت که من عاشقشم و شروع کرد خوردن . حالا من دارم می میرم از هوس . دیدم نمی شه طاقت اوورد . حالا من هی التماس می کنم تو رو خدا یدونه ، نامرد یدونه . یزید یدونه ......
قضیه پست قبلی انگار جدی شده . بابا چقدر مردم دلشون میخواد این روسری رو بکنن . حرف من اصلا این نبود که اسلام چی گفته . باید قبول کرد توی ایران هرچی حجاب کمتر باشه آلودگی و فساد و هرز رفتن مردم جامعه بیشتره . اینجا مردم باورهایی جزء پوست و استخونشون شده که از بین رفتنشون فقط با مرگ ممکنه .
اصلا مهم نیست که کسی که الان حجاب گذاشته واقعا از ته دل قبولش داره یا نه . این مهمه که توی این مملکت برای سلامت جامعه حجاب داشتن لازمه . یعنی اینجا جواب داده . حالا هرچی هم گلو پاره کنید که نه ما روشن فکر شدیم و راه و از چاه می شناسیم .
اما شما که می گی مبارزه با مواد مخدر نیست . بابا ایران توی جهان جزء صدر نشینای مبارزه با مواد مخدره و این شوخی نیست .
در مورد اشرار هم و اینکه آفتابه به گردنشون آویزون کنن موافقم . چون به هر طریقی ، کسی که با آبرو و حیثیت مردم بازی می کنه . مردم رو عاصی می کنه باید رسوا کنن . انگار شما نفست از جای گرم در میاد و تاحالا اینطور آدمی به پستت نخورده .
در هر صورت برای رسیدن به مدینه فاضله باید از یه پله ای شروع کرد . و توی این راه مخالفت چند نفر هم اصلا مهم نیست . چون این جریان طبیعیه که هر کاری موافق و مخالف خودش رو داشته باشه .