تبليغاتX
page

ورق دوم

امروزم برام مثه ديروزه ، پر از غم و وهشت ،‌ وقتي خوب دقت مي كنم مي بينم هر روزي كه يه اتفاقي اينطوري مي افته حال من مثه درياي طوفاني پر از موج مي شه و هي خودشو به سخره هاي لبه ساحل مي كوبه .

دلم بازم هواي گريه داره و از اين جوجو هم بي اندازه متنفرم ، اون هم گاهي يه چيزايي مي فهمه و احتمالاً مي زاره به حساب اينكه امروز روي سگيم بالا اومده . الانم تو اتاقش ساكت و تنها نشسته و  صداي تايپ كردن منو گوش ميده و فكرم مي كنه كه چه كارمند توپي ، حالم ازت بهم مي خوره!!!!!!!

نمي دوني چقدر حالم بده ،گاهي احساس مي كنم قلبم از شيشه ظريفيه كه با كوچكترين ضربه اي خورد مي شه و حالا اين شيشه خورد شده ، خورد خورد ، واقعا روح كسي اينقدر شوريده و پريشون مثه من هست ؟ ديگه به اومدن يه ناجي فكر نمي كنم ديگه ته خطم تو 21 سالگي احساس پيري و ناتواني دارم ، نه پاهام ناي رفتن داره ونه دستام توان نوشتن و نه زبانم ياراي گفتن ، فقط هستم ، فقط موجودم و بهتر اينكه فقط زندم ، بي رمق و تنها، ته ته هر چي اسمش فاجعس من اونجام ته ته هرچي درده ، ته ته هر چي كه احتياجه ، ته ته هرچي احساس سرگشتگي و پريشونيه، ته ته هرچي خستگيه ، ته ته هر چي كه پر تنهاييه ، ته ته هر چي كه نخوابيدنه ، ته ته هرچي كه مي رسه به يه پوچ ، ته ته هر چي كه مي رسه به يه هيچ، ته ته خود دنيا ، ته ته همه ويرونه ها، ته ته هرچي خيابون متروكه ، ته ته هر چي تاريكي، ته ته هر چي كه سرده ، ته ته هر چي به تاراج رفته باشه ،ته ته هر چي غريبونس ، ته ته هر چي آواز غمناكه ، من اونجام تك و تنها و بي آرزو و بي كس ، و با قامتي شكسته كه زانوهاشو تو دستاش گرفته و گريه مي كنم ، حتي نمي دونم چي بخوام ، عين تقاص پس دادن مي مونه، نه مثله هرچيز عميق و دردناك و جدي،

حتي نمي دونم دلم چي مي خواد فقط مي دونم داغونم ، از همه داغون تر ، و از ياد رفته حتي نمي خوام كسي منو به ياد بياره چون مي ترسم ، مي ترسم همين تنهايي ام ازم بگيرن ، احساس مي كنم تو اين دنيا سر و ته  رها شدم يا مثه يه جرم بزرگ آسموني يا يه سياه چاله بي عمق و لايتناهي ، من تنهام و تنهايي مثه يه ويروس وهشتناكه بي درمون، تو تموم رگها و سلولهام جاري شده ......

خدايا كمكم كن ، كمكم كن تا نجات پيدا كنم ، نمي خوام مثه اين الكي خوش هاي بي درد باشم به من معني بده به من بينش بده ، تنهاييمو ازم نگير تنهاييمو پر از خودت كن و تنهايي منو پايدار كن

تنهايي بي تو مثه بي هوييتيه

من غريبم ، غربت منو ازم بگير و به من غربت خودت رو ببخش، احتياج بي علاج منو بگير و احتياج خودت رو ببخش....
2 نوشته شده در  سه شنبه 18 اسفند1383ساعت 7:46  توسط سونامی  | موضوع: | 

ورق اول

انگار كه با نوكر پدرشون صحبت مي كنن ، فكر مي كنن ديگران مغز ندارن و همه جز خودشون بيشعورن.فكر مي كنن همه امكانات متعلق به اونهاس و بقيه نوكر خانزادشون .آدمهاي مهوع

انگار كه دنيا واسه ايناس وبقيه عاملهايي براي رسوندن اينها به همه اهدافشونه  احساس ميكنن كه تو دل خود آسمونن و با سر انگشت مبارك مي تونن هر تصميمي رو براي زندگي ديگران بگيرن ، انگار حكومت دنيا و آخرت تو دستشونه و سر انگشت هيچ تنابنده اي هم به دامنشون برخورد نمي كنه ....

چه دنياي كثيف و كوتاهي ... چقدر چيزهاي درناك و سياه و زجر آور تو اين دنيا زياده ، چقدر زيادن لحظه هايي كه آدم دلش مي خواد دست تو گردن زمان بندازه و اونقدر فشار بده كه خفش كنه.

قديما كه كتاب ماشين در خدمت غول سرمايه داري رو مي خوندم نمي فهميدم ، ميفهميدم اما نه با درك حالا ولي حالا با تموم بند بند تنم اونو حس مي كنم و هر لحظه به اون ايمان بيشتري ميارم.

خستم خدا خستم ، خدايا صداي منو بشنو خدايا ،

خدايا تو نجاتم بده تو ذهنم با همه دارم مي جنگم ، برام اونقد اين چيزها و اين موضوع ها مهمه كه از زندگيم فقط درد اونو مي چشم نمي تونم درك كنم ديگران چطور اين فاصله هارو تحمل مي كنن فاصله هايي كه اين طبقات اجتماعي برامون ايجاد كرده فاصله اي كه برام زندگي رو مثه جهنم كرده و من نمي تونم فهمش كنم كه چرا

من اونها رو آدمهايي مي بينم مساوي و برابر و خيلي هاشونو از لحاظ فضيلت اخلاقي پايين تر از حدي كه بتونم اونها رو انسان خطاب كنم ، خدايا تو بگو اين چه امتحان سختيه كه داري از من مي گيري

هر چند ديگه به همه چيز حتي امتحانهاي سختت آدت كردم و مي دونم كه اين زندگي من خواهد بود اما تو نجاتم بده .

ديگه برام بسه انقدر همه چيزو تحليل كردن تا به عمق فاجع رسيدن . ديگه برام بسه اينهمه تبعيض اين همه بي عدالتي اين همه مصيبت اين همه تنهايي اين همه بار فقر فرهنگي و اجتماعي اين همه فاصله و اين همه جبر اجتماعي حاكم ، من با خودت ببر به سر منزل رهايي بزار به جايي برسم كه ديگه نخوام به داشته هاي باد اوورده ديگران در نهايت جهل و بي تدبيري و نداشته هاي آدمهاي روشن فكر و آرمانگرا فكر كنم . كمكم كن

ديگه خسته شدم از اينكه تو تموم جمع ها متفاوت بودن و متفاوت فكر كردن و نهايت تنها موندنم اينكه همفكري ندارم و احساس درد من هر روز افزونتر از روز پسينم .

كاش همفكري بود كاش دست مددي . كاش كاسه صبر و تحمل بزرگتري ....يا حداقل آسودگي كه مي تونستم مثل ديگران نبينم و چشم ببندم .

يا جرات فرياد تموم اونچه در ذهن من است رو. 

امروز دوباره از اون روزهاييه كه اون روش بالا اومده ، و احساس مي كنه عالم و آدم بايد در برابرش خاضع و فروتن باشن و در مقابل هر عملشون مثه بز اخوش سر تائيد تكون بدن ، و جز خودشون هيچكس زندگي نداره و نبايد داشته باشه ، فكر مي كنن چون پول دارن ايده ال ترين و ناب ترين و خالص ترين عشق هارو هم اونا تجربه مي كنن . فكر مي كنن كه ديگه چيزي به خود خدا شدنشون نمونده . فقط فرقشون اينه كه تو آسمون نيستن كه تازه اونم چاره داره مثلا رو همون بالابري كه خودشون خريدن يا مي تونن بخرن مي شينن و پس ديگه تمومه .... يا نه يه بالن مي خرن ، نه اصلا خود آسمون همش چند!؟

چقدر مهوع و رقت باره

به خاطر موقعيت ته خوشبختي هم مدام مي ترسن كه مبادا كسي قصد زدن تيشه به ريششون رو داشته باشه يا به فكر متلاشي شدن زندگيشون باشه اينه كه سعي مي كنن خودشونو حسابي محكم بچسبن كه تو چاه نيقتن و به خودشون ببالن كه ما خطا هم نكرديم و كارمون بسي ارزشمنده ، اما فكر نكردن ارزشمند وقتي نيست كه خودتو دور نگه داري بگي پاكم پاكم ، ارزشمند وقتيه كه در موقعيتش باشي و پاك بموني.

گاهي فكر مي كنم كاش مي شد گاهي فقط گاهي نديدشون اما انگار هر روز يه دريچه تازه تر به دونستن اونها به روم باز مي شه ومن هر روز تنها تر از روز قبلم. هروز تنها تر از روز قبل .. و تنم زير رطوبت و حرارت اين باتلاق فرسوده تر مي شه .

خستم .خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــستم

كاش تو اين همه سياهي و تاريكي دست كمكي بود كه به طرفم دراز بشه اما نه آدمي هست نه دست رفاقتي هرچي هست يه كابوسه پر وحشته كه انگار تمومي نداره و اين درد جانكاه منو با خودش خواهد برد به هر جايي كه دلش مي خواد.كاش كسي كمكم مي كرد....

نمي دونم چه طور بايد از پيله اي كه دور خودم تنيدم بيرون بيام و مثل يه پروانه تازه متولد شده پر بزنم به آسمون

اما هنوز هم وهشت اين با من هست كه اگه از پيلم بيام بيرون دستي منو شكار نمي كنه و پراي قشنگ و مخمليمو تيكه تيكه نمي كنه!.....

نمي دونم اما چيزي كه هنوز منو رها نمي كنه اينه كه سخت تنهام، همين

البته اينا رو گفتم كه حال خودم يه كمي بهتر بشه كه نشد.

2 نوشته شده در  سه شنبه 18 اسفند1383ساعت 7:42  توسط سونامی  | موضوع: |