
اندیشه هایم در گوشه ای تلخ از ذهنم با بهتی غریب ناخنهایش را می جود .
آنقدر می جود که از سر تمامی انگشتانش جوی های باریک خون روان است و او همچنان می جود .
اندیشه هایم در بین کوچه پس کوچه های شهر ولگردی می کند و هیچ کمیته ای نیست که او را بگیرد .
اندیشه های من همچون انبوه پسران مُزلف شهر به دنبال دخترکان زیبا و لاغر اندام می گردد .
اندیشه های موزی و سرکش ذهنم پشت تمامی شمشاد های طلایی شهر مشغول عشقبازیست.
اندیشه های هوسبازم همیشه در عطش بوسه های مرطوب و داغ است.
اندیشه های سرکشم هنگام طلوع خورشید ، آنقدر روی تختم خود را به شلاق،تازیانه می زند که تا نیمه های ظهر همیشه از درد به خود می پیچد و به دیگران می گوید که هنوز خوابم می آید.
اندیشه هایم نیمه شبها در سطلهاي زباله تمام کوچه های بن بست شهر به دنبال نامه های پاره پاره شده معشوقه های بی ارزش می گردد و نمی دانید با چه ولعی آنها را بهم می چسباند و برای پسران معصوم و عاشق شهر می گرید !!
اندیشه های پرسه زن من ، اندیشه های آواره و مالیخولیایی من که همچون صلیبی که مسیح باید به دوش می کشید تا مصلوب آن شود ، باید به دوش من کشیده شود تا در شبی ، در کنار عمیق ترین و غمگنانه ترین آهنگ شب با ژنده ترین شولای تنهایی بر آن مصلوب شوم ، و من آنروز را با تمام لرزشهای دستان نازیبایم با عاشقانه ترین آواز عشق طلب می کنم .
يه موقع هايي انگار نطق آدم كور مي شه ، نه اينكه چيزي براي گفتن نداشته باشه ، اتفاقا اين روزا بيشتر از هر روزي حرف براي گفتن و نوشتن دارم ، ولي نمي شه گفت ، نمي شه نوشت ، دوباره دچار اون حسهاي بدون بعد شدم كه منو با خودش مي بره به يه ناكجا آبادي كه نمي دونم كجاست ، فقط مي دونم كه دوباره شدم همون هواس پرت هميشگي ، دوباره حسهاي خيابونگرديم عود كرده ، دوباره دلم قدم زدن تو پس كوچه ها رو كرده ، دوباره دلم مي خواد صداي يه آشنا بود كه مي شد باهاش از اون دردهاي دل زخميت براش گفت ، دوباره دلم تنگه ذل زدن تو نگاه يه آشناست ، دوباره دلم مي خواد تموم ترانه ها غمناكمو يه بار ديگه از بر بخونم ، دلم گرفته ،
خيلي سخته ، مي دوني وقتي خودت پر باشي از هزار تا درد عجيب و غريب مبهم كه دلت مي خواد به خاطر نمي دونم كدوم دليل و كدوم درد مجهول سر بزاري به بيابون اونوقت ديدن و زجر كشيدن ديگران رو هم ببيني ديگه تاب و تواني برات باقي نمي مونه ، ديگه حتي دلت مي خواد رو خودتم بالا بياري ، رو همه چيز بالا بياري .
ديشب كلي سر نماز با خودم با خدا كلنجار رفتم ، نمي دونم چرا دلم خيلي پر بود از همه چيز ، آخه گاهي از حكمت خدا نمي شه سر در اوورد ، برام يه سوال بزرگ مي شه كه آخه براي چي ؟؟ چرا ؟؟ ديروز خيلي درد كشيدم ، دست يه پسره رفت تو يه دستگاه ، صداي ناله و فريادش همه جا پر شده بود ، من تو سكوي بالاي پله ها بودم از دور ديدم داد مي زنه ، با تموم قدرتم دویدم ، مسئول فنی مون تا دید منو اونم فهمید یه اتفاقی افتاده ، اونم دوئید ، من فقط تونستم بهش بگم که پسره کجاست ، وقتی نزدیک می شدم احساس می کردم هر آنی ممکنه تمام وجودم از دهنم بالا بیاد ، دستش درست به گوشت آویزونی بود که ریشه ریشش کرده باشن ، و یه پوست آویزون مونده بود ، مسخرست که اونجا پر آدم بود ولی با دیدن اون اتفاق به جای اینکه دستگاه رو سریع خاموش کنن ، ترسیده بودن و فقط نگاه می کردن ،اگه دستگاه به موقع خاموش می شد ممکن بود فقط کمی زخمی بشه ولی ترس اونا باعث شده بود دست پسره کنده بشه!، اونجا پر خون بود ، خیلی وهشتناک بود ، از صبح تا حالا فقط دارم بالا میارم ، خدا کنه دستش پیوند بشه ، اون فقط 23 سالش بود ، فکرش رو بکن تو این دوره زمونه آدمای سالم بیکارن و به نون شبشون محتاج،اونوقت فکر کن یه دستش هم از دست بده ، نه سوادی داره نه حرفه خاصی بلده ، خیلی سخته خیلی ، نمی دونید چه حال بدی دارم ، همه دور پسره بودن ، پسره حتی آخ هم نمی گفت اونقدر از این حادثه شکه شده بود که مثه یه بچه گربه بهت زده فقط تو چشمای هراسون بقیه نگاه می کرد !! ولی تمام رنگ صورتش پریده بود ، درست مثه اینکه مرده بود !! تو چشماش یه مظلومیتی بود که وقتی یادم می افته تمام وجودم پره درد می شه، دست تیکه تیکشو از لای رولیکهای دستگاه نمی دونی با چه وضعیت رقتباری بیرون کشیدن ، آخ خدایا فکرش هم تموم ذهن و روح آدم رو فشار می ده ، کاش اونجا نمی رفتم و اون صحنه وهشتناک رو نمی دیدم ، حالا فقط دعا می کنم دعا می کنم که فقط خدا کنه که دستش پیوند بشه ، خدا کنه ،شما هم براش دعا کنيد.
گريه كردم چون ترسيدم ، ترسيدم از بي تو بودن ، چون فكر كردم چقدر تو اين مدت بهت وابسته شدام ، ترسيدم از اينكه جاتو يه روز ببينم كه خالي باشه ، ترسيدم كه همدم تنهاييم از كفم بره ، ترسيدم كه ديگه كسي نباشه تا بتونم حرفامو بهش بگم ، ترسيدم كه كسي نباشه كه بتونم بغلش كنم ، ترسيدم كه تو بري ، از اينكه ببينم و بيشتر از اين حس كنم اينجا چقدر تنهام ، از اينكه دست هيچكسي تو اين همه آدمهاي درنده و وحشي نباشه تا دستشو بگيرم ، از اينكه ديگه نتونم بهت بگم معصوم ، از اينكه هر صبح به اميد ديدن تنها آشنانام نتونم از خونه بزنم بيرون ، از اينكه ديگه نامه هات برام نياد ، نامه هايي كه باهاش انس گرفتم ، نامه هايي كه حالا شده پاره هاي بودنم !
معصوم من ترسيدم ، الان هم مي ترسم ، مي دوني تو برام با همه فرق داري با همه ، تو اين دنياي بزرگ تو تنها كسي بودي كه تونستم براش از تنهايي كشنده و موزي بگم كه يه عمر با منه ، كسي كه شد محرم اون حرفهايي كه از همه ممنوعه تره !
معصوم من تو نمي دوني برام چي بودي و چي هستي ، ديروز وقتي اونطوري رفتي نمي دوني من چه هالي شدم ، فكر كردم ديگه نمي بينمت ، فكر كردم كه همه چي تموم شده ، و حالا امروز وقتي دوباره ديدم توي چشماي تو ، توي چشماي غريب تو ، چشمايي كه هميشه برق نگاه يه آشنا رو ديدم و حس كردم تنها نيستم ، پيش اون تنها نيستم ، ديدم كه تنهام ، براي اولين بار تو چشماي تو هم ديدم تنهام ، چقدر سخت و غمناكه كه يه آدم گريه كنه ، ولي از اون سخت تر و غمناك تر اينه كه يه آدم لبخند تلخ به لب داشته باشه تا چشماني پر از اشك !!!
معصوم من نمي خوام بري ، من نمي خوام بري .........
اينو با تموم قلبم مي گم
من بهت عادت كردم ، به حضور تو نفس كشيدنت ، به نامه هات ،به دستاي ظريف و كوچيكت ، حتي به گودي زير چشمات وقتي خيلي ناراحتي
دلم مي گيره وقتي تو رو نگاه مي كنم ، نمي دونم مي خواي چكار كني و اين بيشتر ديوونم مي كنه ، نمي دونم تو سرت چيه ، مي خواي با گرگ سفيد (من از روز اول به اين عنوان خطابش كردم) چكار كني ؟؟ من نمي دونم كه فكر تو چيه ولي اون گرگ سفيده و من مي ترسم پنجه هاش از اين كه ما فكر مي كنيم تيز تر باشه ، معصوم ازت مي خوام طرفش هم نري ، انتقام رو بزار واسه اونكه بالا سرته ، من نمي خوام يه اتفاق بدتر از اين بيافته ،
معصوم من مي خوام بدونم تو سرت چيه ؟ شايد كاري از دستم بر بياد ، نمي دونم ، شايد تو بتوني خالي بشي ، ولي من نمي دونم تو تو چه حسي هستي ، اونقدر آرومي كه معلوم نيست چي تو سرته .
مي دونيد ديروز كه با یکی از دوستانم بحث می كردم خيلي خوشحال شدم ، مي دوني چرا ؟ چون تو اين همه مدت اون حس مي كردي خيلي به من نزديك شده ولي تو اون لحظه ، ديروز من فكر كردم دارم به اون نزديك مي شم ، هر چند كه سريع مدش تغيير كرد و نذاشت بهش برسم ، دستشو محكم نگه داشت جلوي منو و نذاشت من نزديك بشم ، نمي دونم چرا ، ولي من خيلي خوشحال شدم ، تا همونجاها هم خيلي بود ، من يه چيزايي فهميدم كه تا قبل از اين نمي دونستم ، مي دوني ،من معتقدم اگر بخوام ديگرون با ما عين كف دست باشن بايد باهاشون عين كف دست باشي ، اونوقته كه حتي اگه بهت خيانت هم كنن بازم از تو كم نمي شه ، بازم تويي كه بردي ، بازم تويي كه راضي هستي ، اينو مي دونم كه اگه با همه همونطور كه هستي باشي ، با همون ‹‹مني›› كه هرجا ميري و مياي و فكر مي كني و حتي به ديگرون بد و بيراه مي گي باشي همه آدمهاي دور و برت خيلي راحت اين وجود رو مي پذيرند ، چون هميشه پذيرش واقعيت خيلي راحت تره و آدم مايل تر به اينكه اگر چيز بدي هم هست واقعيت رو بپذيره و نه يه صورت ظاهر كه ممكنه خيلي هم خوشايند باشه ، فكر مي كنم خيلي جاها شنيده باشيد مي گن : من تو رو با اين شرايط دوس دارم نه پولتو نه خونتو من تو رو با همون مهربوني ها و نداشتنهات دوس داشتم ، و ....
فكر مي كنيد اين معنيش چي باشه ، من فكر مي كنم اين نشون ميده آدم هميشه از حقيقت و يدستي خوشش مي اومده و مياد و تمايل غريبي هم به اين موضوع داره، ولي نمي دونم چرا این دوستم بهم اجازه نمي ده بشناسمش ، من فكر نمي كنم شناختن يه آدم خارج از هيچ چارچوب عرفي باشه ، حالا حتي اگه مرد باشه و من زن ، برام اين ارتباط مهم بود كه حالا فكر مي كنم جوونه زده .
بهش گفتم من مي خوام تو رو به عنوان يه انسان كه عقل داره شعور داره ، فكر مي كنه ، عقيده داره ، آرمان داره ، ايده داره، حس عشق داره ، حس دوست داشتن داره ، حس خشم و حس تنفر داره ، آدمي كه هزار تا بعد مختلف داره
من مي خوام اين آدمو بشناسم .
حالا مي خوام يه چيزي رو كه خودم تونستم در مورد كسايي كه دور و بر خودمونن و ما فكر مي كنيم شناختيمشون بگم ، خوب ما يه خونواده ساده و كوچيك داريم ، يه خانواده متوسط ،با يه سري اعتقادات كلي و يه سري افكار كه با هم مشتركيم و تو اون چارچوب همه ما رفتار هامون رو تنظيم مي كنيم ، خوب ولي آيا همه ما با وجود رعايت اون ضوابط مشترك مثله هم بوديم ؟؟ نه
مي دوني خيلي ها فكر مي كنن كه اگه همديگرو مي خوايم دوست داشته باشيم بايد مثه هم باشيم ولي من مي گم هيچ لزومي نداره ، من اگر كسي رو قبول كنم (با هر جايگاهي ، معلمم ، برادم ، پدرم ، دوستم ،مخاطبم و...) پس تفاوتهاشو هم مي شناسم و اونو با اون تفاوتهاش قبول مي كنم ، نمي خوام كسي تو رابطش با من اسير تغيير دادنها بشه ، من دوست ندارم كسي خودشو تغيير بده ، من ديگرون رو با تفاوت هاشون مي پذيرم ، و همين رو هم از تموم كساني كه با من به نوعي ارتباط دارن مي خوام ، مي خوام كه منو بپذيرند همونطوري كه هستم ، با اين فكر ،با اين نگرش به زندگي ، با اين باور ها ، حتي با همين ظاهر ، لباس و .....
می دونید همه ما تو وجودمون يه مدينه فاضله داريم كه سعي مي كنيم به اون برسيم ، ولي خيلي از اوقات راهي كه براي رسيدن به اون انتخاب مي كنيم راه درستش نيست به قول برادم شريعتي :
]انسان هميشه خود را از طبيعت شريفتر مي يابد ، و خود را از ‹آن كه هست› برتر مي خواهد . چه پست اند آنها كه فاصله ميان ‹آنچه هستشان› با ‹آنچه بايد باشدشان› نزديك است و حتي در برخي ، هر دو بر هم منطبق!
هر موجودي در طبيعت ‹آنچنان است كه بايد باشد› و تنها انسان است كه هرگز آنچنان كه بايد باشد نيست.
آدمي هر چه ‹روح› مي گيرد و هر چه از آنكه ‹هست› فاصله مي بايد ، از آنكه ‹بايد باشد› نيز دورتر مي شود و اين است كه هر كه متعالي تر است ، از وحشت ابتذال هراسناك تر است و از بودن خويش ناخوشنود تر است.[
و اما تو ای دوست من : چرا مي خواي خودتو مجهول نگه داري تا كشفت كنن ، چرا خودت سعي نمي كني كه به كسي كه داره با كلي عشق و علاقه سعي مي كنه تو رو بشناسه كمك كني تا افق زيباي دوستي (نه اين دوستي هاي ظاهري كه همه جا پر شده ، يه دوستي متعالي ، يه دوستي كه آدم رو مي بره به كلي جاهاي ناشناخته و بكر كه بتوني حقيقت رو پس بلندي اونجا ببيني، يه دوستي واقعي نه دوستي يه دختر و پسر ، يا دوتا دختر يا دوتا پسر باهم ، دوستي دوتا انسان كه بعد شناخت مي شن دو روح خويشاوند ، تركيب زيبا و جاوداني ‹خويش› و ‹وند› ، چيزي وراي احساس هاي مادي و پايين ! چيزي شبيه اونچه كه مولانا تو وجود شمس ديد ، چيزي كه يه عمر مولانا رو شيفته و در بدر شمس كرد و اينه اون معني قداست راستين يه دوستي و خويشاوندي واقعي) رو پيدا كنه ؟؟
اما آخر این بحث به جایی نرسید چون دوست من همچنان دوست داره مجهول باقی بمونه . شاید هم منطق منه که بوی نا گرفته و نمی تونم اونو قانع کنم . نمی دونم ، این روزا خیلی چیزا هست که قدیما فکر می کردم میدونم و الان فکر می کنم که نمی دونم !
من از اين اتفاق تو زندگيم درس بزرگي گرفتم ، البته اگه مي بيني كه اينهمه داستان دارم همه رو بگذاريد به اين حساب كه من تا چيزي رو خودم تجربه نكنم كه آدم نمي شم !!! البته از تجربه هاي بقيه استفاده مي كنم ولي خوب يه چيزايي رو هميشه آدم خودش فكر مي كنه خيلي عقل كله و اينه كه تا با مخ زمين نخوره نمي گيره كه اصل داستان از چه قراره !! و اينم داستان من ....
دانشگاه ترم دوم رو مي خوندم ، خوب اون دو سال شايد خيلي برات گفته بودم دو سال از بهترين سالهاي زندگي من بود ، شايد تو دبيرستان سرو گوشمون خيلي مي جنبيد ولي تو دانشگاه حقيقتا تمام اين كارها رو كنار گذاشته بودم ، آخه من يه چيز بزرگ پيدا كرده بودم يه راهي كه عجيب باهاش حال مي كردم و هر چي تلاشمو اضافه مي كردم چيزهاي بكر و تازه تر و زيبا تري رو مي فهميدم ، من اونقدر غرق جذبه هاي چيزهايي شده بودم كه سالها بود در كنارم بود و من نمي ديدم، كه خيلي چيزها رو از دور و برم نمي ديدم ، يادمه كتابهايي كه هنوز استاد درس نداده بود شده بود بارها بخونم !!!! شبها تا ديروقت بيدار بودم و هزار جور كار مي كردم از پروژه نويسي براي بچه ها تا درس و خوندن واسه كنكور و .....
اون روزا خيلي تلاش مي كردم ، خيلي ، اين بود كه تو كلاسهاي تخصصي هميشه يه چيزي بالا تر از عالي بودم (اصولا عمومي ها رو تو هيچ دوره اي از زندگيم دوس نداشتم و اهميت نمي دادم) تو خيلي از كلاسها تمام مدت من و استاد با هم درسو جلو مي برديم ، يكي از استادامون (البته نه بهترين استادي كه داشتم ، يكي كه استاد خوبي بود كه من برا به هم نخوردن داستان بهش مي گم استاد فرهادي) به نام استاد فرهادي يه مرد 25 الي 26 ساله كه البته نمي دونم درست حدس مي زدم يا نه ، ولي اون هم يكي از استاد هاي جالب و با اطلاعاتي بود كه من خيلي باهاش حال مي كردم ، خيلي چيزا به من ياد مي داد ، يادمه كه وقتي مي اومد تو كلاس قبل هر چيز جاي منو كه معمولا رو صندلي چهارم از رديف اول مي نشستم رو نگاه مي كرد كه مطمئن باشه من اومدم ، و اگه جام عوض مي شد اول مي گشت با چشم منو پيدا مي كرد بعد مي رفت سر جاش مي نشست ، اونقدر تو كلاس اين اكتيو بودم كه نگو ، البته خيلي اوقات دوس نداشتم اينقدر جسورانه هميشه من گوينده باشم بين بچه ها ولي جو كلاس مي طلبيد + اينكه استاد فرهادي خودش هم مي خواست و اگه من چيزي نمي گفتم سريع حرفش رو همونجا مي خورد و مي گفت : خانوم (ف) بقيش رو بگو من الان ميام ... هميشه يه سوالايي وسط درس مي پرسيد كه هيچكس بلد نبود ولي (واقعا خودم هم نمي دونم شايد به خاطر اين كه اون موقع خيلي از مجله ها و سايتهايي كه اطلاعات در مورد رشته ما رو مي دادن مي خوندم )من مي دونستم و در نهايت بهت بچه ها كه اين دختره چطوري هر چي فرهادي مي گه اين جوابشو داره !!! هر موقع كه امتحان ناقافلي مي گرفت من نمره كامل رو مي گرفتم و فكر كن يه وقتي يه روز اينطوري مي خواست امتحان بگيره و هيشكي نخونده (كه الي ماشاالله بچه ها هميشه از اين دست هستند كه نخوندن)من خونده بودم !!! البته هيچوقت نمي گفتم كه امتحان بگيره چون فكر مي كردم خيلي نامرديه و جو خراب كن اين بود كه هميشه مي ذاشتم ببينم كه اگه امتحان دادن مي دادم اگه كنسل مي شد چيزي نمي گفتم ، ولي وقتي به زور امتحان مي گرفت و همه زير ده بودن و من بهترين نمره خيلي براشون زور داشت (آخه مي تونستن بگن مثلا همه خراب دادن نمره ها رو حساب نكنيد ، ولي وقتي من بودم مي دونستن ديگه بيچاره شدن) خوب تو يه چنين وضعي هميشه چهار تا آدم هم پيداشون مي شه كه نخوان سر به تنت باشه !!! اصلا خيلي ها من كه انتخاب واحد مي كردم بعد مي رفتن كه تكليف كلاسهاشون روشن بشه تا بتونن پاس كنن!!!! (استاده رو مي تونستن يه طوري خر كنن ولي من مصيبتشون بودم) آره عزيز ، اينطوري مي گذشت .... و من هر روز و هر روز بيشتر لذت مي بردم و توعالم خودم حالي مي كردم ....
يه روز نزديكاي آخر ترم هم بود رفته بودم اتاق ژتون كه ژتون هاي هفته آينده رو بگيرم كه وقتي داشتم در اتاق رو باز مي كردم صداي چند تا از بچه ها رو شنيدم كه داشتن با هم با يه حالت كه پر بود از حس تمسخر و نفرت مي گفتن كه اين دختره لعنتي (ف) همه كاسه كوزمونو خراب كرده ، اونيكي به اينيكي با طعنه و خنده مي گفت : تا فرهادي رو خر نكنه كه بگيرتش ول كن نيست !!! يكي شون گفت يكي نيست بهش بگه دختره آشغال تو كه نمرتو مي گيري ؛خوب بذار بقيه هم پاسشونو بكنن ، و دوباره يكي ديگه گفت : حالا اگه فرهادي خيلي تيكه بردني بود يه چيزي ، بدبختي گير افتاديم ها و همه خنديدن و دور شدن .....(فرهادي واقعا يه ادم درست و حسابي بود و اين حرفشون حقيقتا يه حسادت كامل بود )
و من همونطور ثابت و ساكت دستگيره در رو گرفته بودم و تو بهت و حيرت افكاري رو كه باسرعت نور تو سرم عبور مي كرد رو مي ديدم و تني كه عرق كرده بود ولي سرده سر بود ، يه لحظه فكر كردم دارم خواب مي بينم ! يهو صداي نخراشيده يه دختره رو شنيدم كه گفت : خانوم نمي خواي بري مردم كه مي خوان برن ، قصد نداري دستگيره رو ول كني ؟؟؟
و من براي اولين بار بود كه يه چنين فكري تو مغزم رسيده بود ، من باور نمي كردم كه يه چنين فكري وجود داشته باشه ، من حتي يك بار حتي يكبار هم حتي يه چنين تصوري تو ذهنم از فرهادي نبود !!! اون كجا من كجا ، يعني درس خوندن اينقدر شكل عجيبي داره ؟؟ درسته شايد من خوندنم با بقيه فرق داشت ، آره درسخون ترين بچه ها فقط مي خوندن براي نمره بهتر و شرايط بهتر ولي من با عشق مي خوندم تا سيراب بشم ، مي خوندم كه لذت ببرم و نه هيچ چيز ديگه !!!
بعد اون روز خيلي سعي كردم رو رفتارم فكر كنم كه آيا واقعا طوري بوده كه يه چنين برداشتي بشه ازش كرد ؟؟؟ نمي دونم ، ولي تا جايي كه يادمه هميشه سعي مي كردم ارتباطم فقط تو همون ساعت كلاس باشه ، وقتي كلاس تموم مي شد خيلي ها (معمولا اونهايي كه يا خيلي نون خامه اي هستن يا خيلي درسخون) واي مي ستن تا با استاد صحبت كنن ولي من هميشه اولين نفري بودم كه از كلاس بيرون مي زدم ، و به ندرت خارج از كلاس و زير گوشي و كنار ميز استاد وايميستادم ، هميشه سئوالام رو تو جمع مي پرسيدم و جوابشو تو جمع هم مي گرفتم ، ولي نمي دونم چرا ، چرا يه چنين چيزي رو ساخته بودن ، ولي از اون به بعد سعي كردم هواسم جمع تر باشه ، البته نمي تونم منكر اين بشم كه ارتباط ما تو همون چارچوب محدود هم خيلي خوب بود ، استاد فرهادي با اينكه قيافه اي خيلي سرد ، اخمو و خشن داشت و هيچ احدي رو بعد ورود خودش تو كلاس راه نمي داد ولي يادمه يه روز كه امتحان داشتيم و من يك ربع دير رسيدم ، فكر كردم در و باز كنم چار تا فوحش جانانه هم نثارم مي كنه كه چرا دير اومدي و فلان .... ولي وقتي درو باز كردم در نهايت تعجب همه بهم گفت بيام تو و نشستم و بهم برگه داد تا امتحان بدم ، هيچ حرف بدي هم بهم نزد !! موقع امتحان داشتم سئوالارو جواب مي دادم ، يهو ديدم داره منو نگاه مي كنه ، سرم رو بالا اووردم ديدم داره به من لبخند مي زنه ، من به اون لبخندي نزدم و فقط سرمو انداختم پايين ، نمي دونستم بايد چكار كرد ، خوب بچه ها هر چي هم كه مي گفتن من نمي تونستم رفتارم رو عوض كنم ، اون به من بد نكرده بود كه بخوام بهش بي احترامي كنم ، من فقط شك كردم به اينكه واقعا چيزي بوده و من بي آيكيو نفهميده باشم ، بعد ها متوجه شدم گاهي منو نگاه مي كنه ،
لبخند مي زنه ، خيلي دوستانه تر از بقيه جواب سئوالامومي ده ولي باز هم نمي تونستم قضاوت بدي در موردش بكنم ، خوب من يكي از بهترين شاگردهاي اون بودم ، تو خيلي از كلاسها همه با من اينطوري برخورد مي كردن ، ولي سعي مي كردم ديگه وارد بحث هاش گرو گر نشم ، سعي مي كردم كه كمتر سر حرفا رو ازش بگيرم ، يادمه يه روز ديگه به خودم گفتم امروز اصلا وارد صحبت هاش نمي شم و اونم اينو فهميده بود (اين قسمتو برات تعريف كردم) كه گفت يكي داوطلبانه بياد كه همه مي گفتن من برم و نرفتم ، همه مي گفتن برو و من نرفتم ، اونم دفترشو باز كرد و اسم منو صدا كرد (آخه صدا كردن اسم من كار مسخره اي بود خوب همه مي دونستن كه اون اسم منو حفظه ، روزي هزار بار اسم منو تكرار مي كرد !!!!) و ازم درسي رو پرسيد كه هنوز درس نداده بود و من براش نيم ساعت صحبت كردم ، اون روز حتي بچه ها هم حيرت كرده بودن كه من درس جديد و هم خونده بودم ، و اون تمام اين مدت سرش پايين بود و يه حالت تحسين به خودش گرفته بود ، بعد هم كه حرفام تموم شد گفت كه تشويقش كنيد و همه حتي بدترين هايي كه ازم به شدت متنفر بودن رو ديدم كه دست مي زند و آخرش گفت كه مي خواستم بهتون نشون بدم اين آدم مثه شما درس نمي خونه ، ربطي به گفتن و نگفتن من و شما ندارو .........
و موقع نشستن گفت دوباره تشويقش كنيد !!! آخر كلاس مي خواستم مثه هميشه اول همه بزنم بيرون كه يكي از بچه ها يه سوالي ازم پرسيد ، و تا توضيح بدم تقريبا خيلي ها رفته بودن و استاد هم رفته بود سوار ماشينش بشه ، منم داشتم اون وسط مسط هاي بچه ها مي اومدم كه از پشت سرم شنيدم كه يكي گفت : اگه يه كم صبر كنه با ماشين مي رسوندش !!
و دوستش گفت : برو سوار ماشينش برسوندت!!!و من خشمگين بودم ، اونقدر كه اگه كلمه اي ديگه به زبون مي اووردن مي كشتمشون ! مطمئن بودم كه اينكارو مي كنم !!! رفتم سمت دستشويي و نمي دونم چند صد بار آب رو صورتم ريختم تا بتونم كمي آروم بشم ...
وقتي اومدم بيرون تقريبا همه رفته بودن ، و من با كلي غم داشتم مي اومدم خونه كه ديدم فرهادي با ماشينش ترمز كرد و گفت : هنوز نرفتي ؟؟؟ و من با سري كه تمام طول مكالمه ما پايين بود بهش گفتم :نه ، گفت : خوشحال مي شم برسونمتون، و من بهش گفتم : بريد استاد بريد ، بريد تا به گناه ناكرده محكوم شما نشدم و اون بعده يه نگاه طولاني به من رفت ،سرم پايين بود ولي سنگيني نگاهشو مي شد همونطوري هم حس كرد، جلسه بعدي آخرين جلسه اي بود كه با اون داشتم ، بين كلاس چند بار بهم گفت كه آخر كلاس بمونم و برم دفتر اساتيد ، خيلي ازم خواست ، حتي موقعي كه كلاس تموم شد گفت برم دفتر تا اون بياد ولي من نرفتم ، احساس كردم كه رفتن من درست تائيد حرفهاي تموم اون دختر هاي لعنتي بود كه اين حرفها رو مي زدن ،(اينو هم بگم خوبه كه اون جوني بود خوش لباس ، با چهره اي كاملا قتوژنيك و رفتاري خاص و جنتلمنانه!! بسيار با اطلاعات،مودب و در عين حال مقرراتي و سخت گير و جدي ، خوب اگر يه چنين كسي تو شرايطي سواي همه اين تنش ها مي اومد خواستگاري من قطعا قبولش مي كردم) ،
همه ماجرا ها رفت تا روز آخر امتحان ، مي دونستم كارم داره مي دونستم اگه زود برم سالن امتحانات منو خفت مي كنه ، حتي مي دونستم كه مي خواست بهم پيشنهاد ازدواج بده ، ولي من تو يه چنين جوي ، مي خواستم ثابت كنم كه اونا اشتباه مي كنن و من اونطوري كه اونها فكر مي كنم نيستم ، من هيچوقت به اون به جز به چشم يه استاد نگاه نكرده بودم ، من تحت تاثير اونها قرار گرفته بودم و عاقلانه هيچ چيزو نمي ديدم ،
صبر كردم و لحظه آخر رفتم تو سالن هر چند كه اون دم در تا شروع امتحان منتظر من بود و هي چشم مي دووند كه منو ببينه كه بيام ولي نديد چون من از طبقه دوم داشتم اونو نگاه مي كردم تا بره تو سالن ، وقتي كه داشتن در سالن رو مي بستن رفتم ، سريع منو ديد ولي ديگه امتحان شروع شده بود و كاري از دستش بر نمي اومد ، بين امتحان به سمت من اومد و انگار كه ازش سوال دارم ، سرشو خم كرد و آهسته گفت : مي خواستم بهت پيشنهاد ازدواج بدم ، اما تو نموندي ، مي خوام كه روش فكر كني و بهم جواب بدي ، حتي اگه بخواي بگي نه ولي به پيشنهادم مي خوام فكر كني ، من آخر امتحان تو دفتر اساتيد منتظرت مي مونم ، بايد يه چيزايي رو بهت بگم ، منو منتظر نذار ، من بايد باهات حرف بزنم ...
و بعد رفت ، رفت و من اونقدر حواسم پرت شده بود كه دو تا از سئوالهايي كه بلد بودم رو اصلا نديدم و اون امتحانو تقريبا خراب كردم ،
اخر امتحان مي خواستم اصلا دفتر اساتيد نرم ، ولي نمي دونم يه حسي مي گفت برو ، اون سواي همه اين حرفا آدم خوبيه ، و من دو بار تا دم دفتر اساتيد رفتم و برگشتم ولي من تحت تاثير شديد حرفهاي بچه ها بودم و نمي خواستم اونطوري بشه كه اونا مي گفتن ، اين بود كه هيچوقت به دفتر اساتيد نرفتم و براي هميشه فرهادي از اون دانشگاه رفت و ديگه خبري هم ازش نشد ،
ولي حالا بعد گذشت اين مدت وقتي به اين موضوع بدون تنش و تاثير حرف بچه ها نگاه مي كنم مي بينم چقدر اشتباه كردم ، خوب اون آدم خيلي خوبي بود ، من تويه شرايط عادي اونو قبول مي كردم ولي به خاطر نظر ديگران از اون چشم پوشيدم ، و اين يه اشتباه بزرگ بود !!!! يه اشتباه كه مي تونست مسير زندگي منو تغيير بده ، چون اونقدر من تحت تاثير حرف اون بچه ها واقع شده بودم كه حتي اگه عاشق اون هم بودم ، بازم به خاطر حرفو حديثا بي خيالش مي شدم ، و فكر مي كنم خيلي كارم اشتباه بود ، و من متاسفم براي خودم كه اون موقع هنوز به اين بلوغ فكري نرسيده بودم كه بتونم تصميم درستي بگيرم ، نه از لحاظ اينكه ازدواج نكردم ، از اين لحاظ كه نتونستم تو شرايط اونطوري تصميمي بگيرم كه بعد ها اگه بهش ارجاع كنم تصميم رو نزارم به حساب يه تصميم درست ،
ولي خوشحالم كه يه چيني اتفاقي برام افتاد و من فهميدم كه يه تصميم كه از رو عقل نباشه و تحت تاثير حرف ديگران باشه ممكنه تا چه حد سرنوشت يه آدم رو تغيير بده ....
مي دوني من خيلي چيزا رو فهميدم ، زندگي هر كسي مملو از اين چالشهاست ، و نحوه رفتار ما تو كشاكش اين افت و خيزها و اين چالشهاست كه اون منه واقعي هر كسي رو مي سازه ، و برخورد ما تو هر كدوم از چالشهاي پيش اومده نشوني از بلوغ و رشد فكري ماست تو اون برهه از زندگي ، و با ديدن رفتارمون تو هر موقعيت مي تونيم به راحتي بفهميم كه چقدر پيشرفت كرديم ، اين حتي تو كارهاي روزانه ما هم تاثير مي زاره مثلا من قديما هم شعر مي گفتم و خيلي كم و بيش اين روزا ، ولي مي گم ، اما شعر الان من با شعر اون موقع من خيلي متفاوته !!!! خيلي ، كه حتي خودم احساس مي كنم اون منه درونم از بچگي در اومده ، نمي گم خيلي بزرگ شده نه ، يه بچه كه حالا از قاقا خواستن به غذا خوردن رسيده !!! اينها همه تاثير همون چالشهاي زندگي ماست ! و هرچي عمق اين چالشها بيشتر باشه ، تاثير مستقيم اون بر روي بلوغ فكري ما بيشتر خواهد بود ...... يا حق
سلام
سلام محبوبه من ، می دونی محبوبه من هیچوقت فکر نمی کردم که به تو اینقدر وابسته بشم که حالا دلتنگت بشم ، محبوبه شیشماه با هم بودیم و چقدر زود گذشت ، چقدر کنار تو آروم و خوشحال بودم ، باتو همش می خندیدم ، باتو پره انرژی بودم ، نمی دونی چقدر وابستت شده بودم ، وابسته همون دروغ می گی های قشنگت ! عاشق پس چی گفتنات !
محبوبه من خیلی دلبسته تو شده بودم ، امروز همه به من می گفتن که جاش خالی نباشه! همه اینو به من می گفتن ! می دونی چرا ؟ همه فکر می کردن من خیلی ناراحتم ، آره ناراحت نبودنت بودم ولی بیشتر از اون خوشحال بودم که رفتی ، اندوه دوری تو برام قابل تحمل تره وقتی می بینم که رفتی جایی که بهت بگن مهندس ، و بشی یه رکن اساسی ولی اینجا چی بودی ، یه منشی ساده ، یه پادو این احمق های بی شعور ، غم دوریت برام خیلی سخته ، اما سخت تر از اون این بود که می دیدم که به مهندس مملکت به چشم یه منشی ساده و قابل سوء استفاده نگاه می کنن .
من خیلی خوشحالم که رفتی و همه از این متعجب بودن که با اون همه جیک و پیک داشتن چرا من اصلا خم به ابرو نمی یارم .
هیچوقت هدیه ولنتاین تو رو فراموش نمی کنم ، وای که من روز ولنتاین از همه معشوقه های دنیا خوشبخت تر بودم و کسی اینو ندونست …
محبوبه ، محبوبه من ، چقدر لذت می بردیم وقتی تلفن هامون کنترل بود و ما با هم از اینترنت چت می کردیم و همه حرفامونو یکی می کردیم و همه خبرا رو به هم می رسوندیم.
محبوب من دلم برات خیلی تنگ می شه ، هرجا که هستی دعای من بدرقه راهت .
محبوبه تو از همون روزای اول به من به چشم یه دوست نگاه کردی ولی من اونقدر دیر به تو اعتماد کردم که حالا سودی نداره ، کاش زودتر همدیگرو می شناختیم ، اگه بهت بگم من فقط این یه ماه آخر بهت واقعا اعتماد کرده بودم بهم می خندی !!! آخ محبوبه من حالا که رفتی می بینم چقدر تنها شدم ، اینجا هیچکس نیست که دلم بخواد باهاش حرف بزنم ، از همشون بدم میاد ، از تموم بی فرهنگ بازی هاشون ، شوخی های احمقانشون ، محبوبه نمی دونی چقدر به بودنت احتیاج دارم ....
محبوبه برام رفتنت خیلی سخته ،خیلی سخته ، هر روز هم که می گذره بیشتر نبودت برام سخت می شه و من تازه می فهمم که چقدر دوستت داشتم و همش به خودم می گم چرا ، چرا تا دم آخر رفتنت نتونستم بهت بگم که خیلی دوستت دارم.
و حالا تو رفتی و من تنها تر از اونی هستم که تو فکر کنی ،و من بی تو و به یاد تو مدام اینو می خونم که تو آخرین روز تو ماشین زمزمه می کردی:
دلم از خیلی روزا با کسی نیست تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
شدم و اون هرزه گیاهی که دیگه پر پر دستای خار و خسی نیست
محبوبه حالم خيلي بده ...
گلهاي تو حياط همشون آبستنن ، همشون كلي غنچه به دل گرفتن و همين امروز و فرداس كه غنچه هاشون به بار بشينه و همه جا بوي عطر بگيره ، ولي امسال تو نيستي ، مي دوني جات خيلي كنارم خاليه ، وقتي بودي خيلي خوب بود ، خيلي خوب ، وقتي رفتي تازه حاليم شد كه چقدر نبودنت سخته ، ديگه تو كه نيستي هيچكس برام از حياط يواشكي گل نمي چينه بياره ، ديگه هيچكس براش مهم نيست كه تو گلدون من فقط چند تا گل رز قرمز خشكيدس ، اما تو كه بودي برات مهم بود ، هميشه بهت مي گفتم بچه كوهپايه سطح پايين ، ولي حالا مي فهمم كه بچه كوهپايه سطح پايين خيلي بهتر از بچه سطح بالايه صد رو هست ،
مي دوني از همه بيشتر براي دستات دلم تنگ شده كه هميشه توش پر بود از گلهاي رز سفيدي كه براي من چيده بودي ، هيچوقت يادم نمي ره با تو چكار كردن اين نامردا ، مهندس مملكت رو گذاشته بودن سرپرست كارگر هاي توالت ساز!!!! ، خواستن قدرتت رو ازت بگيرن و چي بهتر از اين ، يا خودت شاكي مي شدي يا اينا خودشون برنامه برات مي ريختن ، و آخر هم همونجور شد كه خودشون خواستن ،
يادته ، اون موقعه من متن هاي كوتاه و طنز مي نوشتم ، بلند مي خوندم و مگه مي خنديديم ، يادش بخير اين تكيه كلام داستانيه !! رو تو بهم دادي ، نمي دوني چقدر باهاش حال مي كنم ، روز آخر رفتنت هيچوقت يادم نمي ره ، اومدي تو دفتر و وسائلت رو كه جمع كردي يه لحظه به من نگاه كردي و مكث كردي ، مي خواستم بهت آخرين متنم رو كه براي تو نوشته بودم بدم ، اما مسئول اداري باهات بود و من فقط به همون نگاه قناعت كردم ، يه نگاه دوستانه كه خيلي حرفاي نگفته توش بود ،
بهمون یاد دادن صدامون در نیاد ، بهمون یاد دادن ساکت موندن و دست به سینه بودن از همه چیز بهتره ، بهمون یاد دادن حتی واسه مستراح رفتن هم اجازه بگیریم ، بهمون یاد دادن که اگه حتی با توالت اشتباهت گرفتن و خواستن تمام قد قهوه ای سوخته ات بکنن وایسیم و هیچی نگیم ، آره تو مدرسه با ما اینا رو یاد می دادن .
حالا اگه کسی مثه ما شده زیر تخت و گوشه حموم کتاب می خونده می شه آدم خودسر ، می شه آدمی با انگ هر چی که بدتر از همس .
ولی من قانون شما رو دوس ندارم ….
آخ که چقدر دلم گرفته ، دلم خیلی گرفته ...
نمی دونی چقدر زجر آوره دیدن نگاه های هرزی که بهت می شه و تو کاری نمی تونی بکنی جز پایین نگاه کردن ، نمی دونی چقدر سخته تحمل آدمی که دلش می خواد در نهایت ادب و احترام تحقیرت کنه ، و از اینکه تا حالا نتونسته ببینی که چقدر احساس عجز می کنه ، و بدونی که اون مثل مار زخمی می خواد که یه روز به تو بتازه و نیشش رو تا ته تو قلب تو فرو کنه ،
آره کیوان راست می گفت ، یه جاهایی باید زنانگی خودتو پنهان کنی ، پیش سیر ترشی ها و خیار شور ها و آبغوره های ته انبار .
دلم خیلی گرفته .....
من نمي دونم چه اصراريه كه اين خود واقعيتو هميشه زير نقاب ببري ؟؟
خيلي وقتا مي خوام يه چيزي رو بهت بگم ولي اين دل لامذهب نمي زاره ، مي گه حالا زوده ، اگه قراره اينم از دست بره يكم دست نگه دار ، اشكال نداره بزار فكر كنه خيلي زرنگه !! بزار فكر كنه همه چيزو داره به سود خودش جلو مي بره ،
مي دوني آدما رو زود مي شه از پشت پرده بيرون كشيد ، و رو تو از همه ساده تر، مي دوني دلم به حالت مي سوزه ، چون تو هيچوقت مثه من ميون اينهمه گرگ نبودي تا بدوني براي لت و پار نشدن بايد چكار كني ، براي اينكه از فكرت از توانايت از زن بودنت سوء استفاده نكن چكار بايد بكني ، مي دوني يه چيزايي هست كه بايد براي فهميدنشون زن بود ، و فقط يه زن مي تونه با تمام بندهاي وجودش اونو درك كنه يه چيزايي كه تو عمق وجودت مي شينه و فشار مياره رو جسم و روحت ولي تو نمي توني دم بزني ، اينه كه هميشه دارم خفه مي شم ، هميشه بايد پنجره ها رو ته ته باز بزارم تا خفه نشم ،
مي دوني تو پاكي و من دلم برات مي سوزه ، مي خواي اداي آدم زرنگ ها رو در بياري ، اما نمي دوني من تو اين مدت كه اينجا بودم چه درسهاي سخت و ثقيلي كه ياد نگرفتم و تو هنوز كوچيكتر و نوباوه تر از اوني كه بخواي به من برسي، مي دوني بعضي حرفات مي شه نيش و ميره تو تمام تنم و من هيچي نمي گم ، فقط به خاطر اينكه مي دونم وقتش مي رسه و اون روزه كه به تو همه چيزو مي گم ، اونروزه كه نشونت مي دم ، مي خوام يه چيزي رو بهت بگم ولي ديگه سوال نكن ، اصرار نكن ، چون تا موقش نرسه هيچي رو نمي گم ، به هيچكس هيچي رو نمي گم ،پس خوب گوش كن ، اميدوارم كه همه چيز بين ما قد همين نامه هاي منو خوندن تو باشه ولي به من حتي به قده همون نامه ها هم دل نبند ، من يه روزي مي رم ، دير يا زود ، اونوقته كه تو مي موني ، تو جووني و پر از احساس هاي تازه شكوفه كرده و زيبا ، تو اگه نامه هامو مي خوني از نظر من لطفه ، تا هيمنجا هم خيلي حماقت كردم و خيلي زياده روي كردم كه گذاشتم اينقدر ارتباط ما نزديك بشه ، نمي دونم ، ولي عينهويه يه حسي مثه همون حس موقه اذان مي شه و آدم مي خواد فرار كنه تا از زير بارش شونه خالي كنه ، درست به همون شكل سراغم اومد و هي ما به هم بيشتر نزديك شديم ، اما اگه من نمي تونم، تو اين كارو نكن ، اينو به خاطر تو مي گم ، به خاطر تموم خوبي هايي كه تو اين چند ماهه به من كردي و تموم اظهار لطف هات ، ولي تو رو به هر كي كه بيشتر از همه دوسش داري اين ارتباطو كم كن ، گيرم من حاليم نيست ، من نمي تونم ، تو كه مي توني ، حتما تو قوي تر از مني ،
به من دل نبند ، حتي قد نامه هايي كه هر روز برات مي فرستم ، من يه روزي مجبورم كه برم و تو مي موني ، مي دوني نمي خوام دلبسته من باشي ، اهلي من باشي ، اگه اهلي من باشي يه روزي كارت به گريه كردن مي افته و من نمي خوام تو گريه كني ، خيلي حرفاست كه بهت نمي تونم بگم ، به هيشكي نمي تونم بگم ، هر كسي تو زندگي حرفايي داره كه به هيشكي نمي تونه بگه، ولي اينو بدون كه اگه بهت امروز اينا رو مي گم به خاطر اينه كه خيلي از با توبودن لذت بردم ، هر چند كه هنوز نمي شناسمت ، اما هر كي كه هستي ، من خيلي احساس هاي خوبي رو با تو تجربه كردم وقتي كه نامه هامو برات مي فرستادم و مي فرستم و مي خوني ، حتي اگه برام جوابي نزاري ، ولي يهو بين كلي نامه يه جواب كه مي گيري ، خيلي خوشحالت مي كنه و همه اين حساي قشنگ رو تو به من دادي ، من اينجا خيلي تنهام ، بين كلي آدم من خيلي تنهام ، اما وقتي كه فكر مي كنم براي تو مي نويسم كمتر تنهاييمو حس مي كنم ، انگار همينجايي ، كنار دستم ، و با هم مي نويسيم ، و اين حس خوش هم از تو گرفتم
خيلي چيزا رو از تو گرفتم ، خيلي چيزا رو كه خودتم ندونستي ، ولي به من ياد دادي و من چه خوب از تو ياد گرفتم .....
نمي دونم تونستم اونچيزي رو كه بايد بهت بگم رو بگم يا نه ، ولي اميدوارم كه تو فهميده باشي ،
دوباره مثه قبل هواسم پرته ، پي هيچ چيزي نيست ولي پرته ، تنها كاري كه مي رسم همون حمومه كه اگه خيلي خسته باشم اونم بي خيال مي شم ، تو نمي دوني چقدر اين كار دوازده ساعتي تموم وجودمو خسته مي كنه ، كاش فقط جسمم بود ، شبا حتي روحم هم خستس ، گاهي از دست اين اتاق لعنتي كه تمام روز تقريبا خودمم و خودم خسته مي شم ، دلم مي خواست يه كسي اينجا بود ، چند روز پيش يه همكاري اومده بود ولي نموند ، خيلي آدم خوبي بود اون يه روزي كه اينجا بود نمي دوني چقدر بحث هاي جالبي با هم كرديم ، حالا تنها تر از هميشه شدم ، حالا فقط تو رو دارم ، من زود آدمها رو دلبسته خودم مي كنم و زودتر از اون دلبسته مي شم ، حالا تنها تو موندي و من مي ترسم كه به تو از همه دلبسته تر بشم چون اينجا تنهام ، نزار من دلبسته تو بشم ، اينقدر نيا صحبت كنيم ، نزار كه جدا شدن از تو برام سخت بشه ، همين الان هم سخت شده ، نزار سخت تر از اين بشه ، خواهش مي كنم به حرمت همين دوستي تازه جوونه زده ازم چيزي نپرس ولي دوست خوبم به من دل نبند كه من براي تو موندني نيستم ..
سال سوم دبیرستان بود ، من یکی از بچه درس خونها به شمار می رفتم ولی برعکس همه به جای اینکه رفیق هام هم مثه خودم باشن ، رفیق هام همه تنبل کلاس و ته نشین های خفن بودن و خودم هم که تو چنین محیط های خفن شلوغ ، این بود که به خاطر رفقا و مرآم و این حرفا همیشه ته کلاس بودم ، این بود که همیشه معلم ها اواخر ترم می فهمیدن بابا ما مثه اونا نیستیم ،خلاصه کلام که رفیق های ما همه یکی دوتا تخته کم و چند تا فاز سوزونده بودند و اون موقع ما دوتا رفیق فاو داشتیم ، که با من می شدیم سه تا و چون دوستان ما خیلی شناخته شده بودن از لحاظ فهم و شعور و آیکیو و هر چیز اینطوری،و این که یه تیکه از مسیر و همیشه برای اینکه بیشتر با هم باشیم شلنگ تخته اندازان سه نفری می رفتیم این بود که تو مسیر معروف بودیم به سه کله پوک !!!! (خدا رو شکر که مدرسه ما با خونه ما سه کورس ماشین اختلاف مسیر داشت و حیثیتم از دست نرفت!!!ولی دوستی با یه بچه تنبل به هزار تا بچه درسخون می ارزه ، می دونی بچه درسخونها معمولا تو همون موضوعات هستند و حال می کنن و زیاد هم خارج نمی شن ، همیشه تو یه قالبن ولی بچه تنبل ها آخر باحالن ، آخر خوشحالی ، آخر بی خیالی ، آخر همه چی و هر چی تنبل تر باحال تر ، انگار اینا چون از اون فاز کم دارن تو فازهای دیگه خیلی توانا هستند)
یه روز تو مدرسه کنار دوتا درخت بودیم بین دوتا درخت سیم خاردار کشیده بودن و پشت سیم خاردارها یه فضای یه مترو نیمه گود بود که اگه کسی می فتاد حتما دست و پاش نمی شکست زخمی می شد
جونم برات بگه که یه روز از اتفاق کنار این سیما وایساده بودیم و رفیق ما پشت به این سیمها داشت مثه همیشه مزه می پروند و ما روده مودمون داشت به هم می پیچید که یهو همینطور که می خندید خم شده بود دلشو بگیره که نمیره از خنده که عقب عقب رفت و فکر کن پاهاش رو زمین مونده بود و دستایی که سیم خاردارها رو گرفته و تمام بدنش برگشته بود به سمت اون گودال و هر آن ممکن بود پاهاش بلند بشه و با مغز بخوره زمین!!! حالا داشته باش ما از خنده داریم می میریم ، و این صحنه هم اتفاق بیوفته!!! تو پاهاش سیم خاردارها گیر کرده بودن و دستاش هم ، داد می زد کمک کنیم ، ما دستاشو گرفته بودیم که بگیریمش ولی اونقدر خندمون می اومد که تمام بدنمون سست شده بود و زور بیرون کشیدنشو نداشتیم و این هی ناله می زد!!!! اونم فهمیده بود با چه نابغه هایی سرو کار داره دستشو از سیما جدا نمی کرد که کامل به ما بده ، که اون رفیق خله پیتم گفت : بیا برش گردونیم بیافته تو چاله اینطوری حداقل پاهاش راحت می شه ، یه دفعه می افته خلاص!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینو که گفت من از شدت خنده همونجا ولش کردم و نشستم رو زمین!!!!!
حالا اون بنده خدا همینطور داد می زد و من نمی تونستم خودمو کنترل کنم ، که خدا رو شکر ناظمه و یه زن دیگه تو حیاط داشتن می رفتن که صدای ناله این دختره که اومد دویدن و بیرونش اووردن ، و ما هنوز هم می خندیدیم !!!!
حالا این رفیق ما وقتی اوورده بودنش بیرون تموم پشت پاش سوراخ سوراخ شده و از دستاو پاهاش خون می اومد و کلی درد داشت ، ناظمه انتظار داشت که وایسه تا ببرنش بیرون دکتری ، درمونگاهی چیزی ... ولی این رفیقمون بلافاصله که درش اووردن با اون حالش و دست و پای خونی اونقدر از دست من عصبانی بود(همه چیزو زیر سر من می دونست) با تموم قدرت و عصبانیت دوئید طرف من که منو بزنه ،حالا آی من بدو ، آی بدو ، ولی قدرت خشم اون از حس فرار من خیلی بیشتر بود ، ولی من می دوئیدم تو حیاط و بلند بلند می خندم واون داد می زد می کشمت!!!!! می کشمت!!!! و ناظمه و اون یکی زنه دهنشون از تعجب چنان وا مونده بود که دیدنی بود ،نشون به اون نشون که اون روز
1- ما رو تا می خورد زد
2- رفت به ناظمه گفت این منو انداخته رو سیم خار دارا و ناظمه یه روز منو یه لنگه پا پشت دفتر نگه داشت و همه به ریشمون خندیدن و آبرو برام نمونده بود
3- منم دفتر عربیشو آخر ترم قرض گرفتم و بهش ندادم اونم عربی افتادو تلافی نامردیشو در اووردم !!!!!!
4- تربیت شدم که اینقدر با این خل و چلا نگردم
سلام
امروز مي خوام يه چيزي رو بگم كه مدتهاست تو دلمه ، كاري هم به خاطره و اين حرفا ندارم ، مي خوام از تفاوت دختر ها و پسر ها بگم ، مي دوني الان ديگه همه چيز عوض شده ، قديما انگار همه چيز فرق داشت حتي زن بودن ، دختر بودن ، مرد بودن ، پسر بودن ، ولي الان همه چيز غر و قاطي شده ، الان ديگه همه جا پر شده از دختر هايي كه به جاي اينكه مهربون باشن ، خشن هستند ، به جاي اينكه ظريف باشن ، كماندو هستند ، به جاي اينكه آروم صحبت كنند همه جا بلند بلند حرف مي زنن ، به جاي اينكه حرمت خودشونو نگه دارن ، با هر كس و نا كسي هر نوع كل حرفي راه مي ندازن و دست آخر هم حال مي كنن كه طرفو شكست دادن ، يه وقت هايي همين ها باعث مي شن آدم به موجوديت خودش شك كنه و بدش بياد از تموم هم جنس هاي خودش ، آخه اين چه وضعيتيه ، لباسهاي زن ها شده عينهو لباس كمله ها و آپاچي ها و كماندوهاي آمريكايي ، يه جوري بعضي از اين دختر ها ورزشكاري راه مي رن كه من فكر كنم هر مردي روش كم بشه كه از كنار اين دختر ها رد شه، اينقدر قلدرانه راه مي رن و طلبكار كه فقط آدم مي تونه بگه اين ظاهرا زنه ، ولي بخدا هر طوري بگي اين مرده !!!!!
روحياتشون اونقدر خشن و ضمخت شده كه نمي دونم چطور بايد وصف كرد ، من فكر نكنم مردي بخواد با كسي كه روحياتش درست از لحاظ ضمختي عين يه ورزشكار سنگين وزن باشه ازدواج كنه ، نمي دونم ولي همه چيز تغيير كرده ، همه عادتهاي درست عوض شده ، انگار همه از زن بودن دارن فرار مي كنن ، انگار راضي نيستن ، انگار اين جنس بده ، ولي مگه مي شه ؟
زن ظريفه ، زن زيباست ، زن مهربونه ، زن مظهره عشقه ، درست مثه يه بوته گل سرخ تو يه كوير خشك كه هر چي بيشتر بهش برسي خودت ازش بهره مند تري ، زن مظهر هر چي لطافت و نرمي و آروميه ، كسي كه قدرت اينو داره كه يه موجود به همون ظرافت كه خودشه ، شايد هم بيشتر رو تو دلش رشد بده و بزرگ كنه ، و اين اعجاب انگيزه ، كاري كه مردها نمي تونن بكنن ، فكر نمي كنم لذتي بالاتر از شنيدن صداي حركت يه موجود زنده و زيبا ، و مهمتر از همه بيگناه تو نبض تو باشه، و اين چه داستان شورانگيزيه ....
و حالا همه جا پر شده ازدختر هايي كه دخترن ولي ظريف نيستن،مهربون نيستند، همه شون از زن بودنشون به نوعي فرار مي كنن ، همه شون مي خوان خودشونو بكنن شكل مردها ، به همون ضمختي و سختي ، ولي نيستند ، كسي كه بايد نازشو بكشن حالا خودش ناز بقيه رو مي كشه تا خودشو شبيه قالب مردها كنه و از زن بودن خودش دور مي شه و من مطمئنم يه جايي مي رسه كه ديگه نه زنه كه اون ظرافت هاي زنونه رو داشته باشه و نه مرده تا بتونه اونقدر ضمخت وسخت باشه ، و اونجاست كه مي رسه به همون حس بدي كه نبايد برسه ، كسي كه همه چيزشو داده در ازاي هيچ چيز ... حتي زن بودنش رو هم داده ، زني كه زن نيست ، اين موجود ظريف و آسيب پذير ، وقتي آسيب مي بينه چون آسيب پذيره به شدت ميشكنه و دست آخر مي شه جامعه اي مريض ، جامعه اي كه اگه هم مادراني داره ، مادراني آسيب خورده و مريض كه نمي تونن كوله بار ياد دادني هاشونو درست نه به فرزند دخترشون و نه پسرشون بباورونن و اين يعني از دست رفتن يه اجتماع ....
حالا مي خوام در مورد مردهامون صحبت كنم ، در مورد مردهايي كه سعي مي كنن شبيه به زن ها باشن ، ظريف بشن و دوست داشتني ، از هر نوع آرايشي دريغ ندارن ، كه تو هر كسي به نوعي ميزانش متغييره ، ولي يكي نيست بگه شما كه مثلا جنسيت اولين ديگه چرا ؟؟ شما دنبال چي مي گرديد ؟؟ اما مردها به جاي اينكه سعي كنن بشن يه روح قدرتمند كه بشه بهش تكيه كرد ، مي شن نازك نارنجي هاي اوا خواهري ، مردهايي كه هميشه ايكاش به لب دارن و ننگين تر از اين براي يه مرد نيست كه ايكاش به لبش باشه ، مردهايي كه حتي نمي شه بهش قده يه كار ساده اعتماد كرد ، عارشون مياد كه مسئوليت قبول كنن ، از اينكه مثلا قبول كنن هميشه براي مادرشون برن ماست بخرن ، خوب براشون افت داره !!! از مرديشون مي افتند ، حتي قده قبول يه مسئوليتي به اين كوچيكي هم سر باز مي زنن ، مرد يعني مسئوليت ، يعني اونكه از همه بيشتر درد مي كشه اما از همه ساكت تر و خونسرد تر ديده مي شه ، مرد يعني تنها اما با همه و دوست همه ، مرد يعني كسي كه قدرت حفاظت داره ، كسي كه مي تونه يه بوته زيبا رو نگه داره و نذاره آسيب ببينه ، مرد يعني يه گوش هميشه شنونده و آروم ، مرد يعني كسي كه بتونه تو سخت ترين لحظه ها غوغاي درونش رو كنترل كنه و به هم آرامش بده و خودش بي تاب تر از همه باشه ، فكري كه مي شه روش حساب كرد ، مرد يعني قبول مسئوليت ، يعني يه همراه قوي و محكم كه هرجا زمين بخوري دستتو بكشه و بلندت كنه ، يعني يه همراه كه سايه حمايتش مثله يه درخت بزرگ و ستبره با سايه اي بزرگ تو دل يه تابستون داغ ،
و من مطمئنم روزي اين مرد هم مي شكنه وآسيب مي بينه و يه آسيب ديده چطور مي تونه يه زن اونم زني كه مي خواسته يه روز مثه مردا باشه و اونم از زن بودن افتاده و اونم آسيب ديدس كمك كنه ؟؟ اينه كه مي گم اجتماع ما داره بيمار مي شه ، به سادگي پوشيدن يه مانتو كماندويي و شلوارهاي گت شده و آستين هاي كوتاه ، و موهاي صد مدل پسرها و لباس هاي تنگ مردها و دستهاي پسري كه پره النگو و مهره و ماسوراس ......
ولي همه دارن از اين واقعيت فرار مي كنن ، همه دارن خودشونو مثه زنها مي كنند ، حمايت پذير تر ، ظريف تر ، آسيب پذيرتر ، و همه چيز داره خراب مي شه ، خيلي هم خراب داره مي شه ، اما كاش بتونيم كاري كنيم ......
می دونی من خودم یه روزگاری فمنیست بودم ، خوب برای یه کسی که یه زمانی فمنیست بوده شاید کمی بعید به نظر برسه که اینو بگه ولی من هیچوقت اونقدر هم به حرفهای دو آتیشه اونها معتقدر هم نبودم ، می دونی اونها خیلی خیلی تند رو هستند ، من موافق خیلی از تبعیض های اجتماع نسبت به زن هستم ولی امروز انگار فمنیستی یعنی بی شعوری و بی عقلی ، می دونید می خوان بگن زنا کارشون کلفتی تو خونه نیست ، آره نیست ، ولی عاشقانه نیست که زنی به خاطر همسرش غذا بپذه ؟؟ کاری که اصلا وظیفش نیست !! من ته قلبم همیشه حتی تو همون دوران فمنیستیم هم دوست داشتم همیشه اگه ازدواج کردم خودم برای همسرم غذا بپذم ، خونه ای که قراره یه سقف بشه برای شکوفه دادن یه غنچه عشق رو خودم درست کنم ، مرتبش کنم ، این کلفتی نیست ، بخدا این کلفتی نیست ، من قبول دارم گاهی مردها یادشون میره که جایگاه زنشون چیه ، ولی پیدا کردن این جایگاه به خود اون زن هم بستگی داره ، خوب اگه هر کس دیگه ای فقط سرویس غدایی و بهداشتی بهتون بده و وسلام معلومه که موقعیت اصلیش رو به مرور تو ذهنتون از دست می دین، این روزا محبت کردن ، مهربون بودن زنها براشون عاره، اونقدر تو زنگرایی خودشون به افراط رفتن که من که زنم دوست ندارم دیگه جزشون باشم ، من به عنوان یه زن خوشحالم که زنم ، اصلا ناراحت نیستم که زودتر از همه گریه می افتم ، اصلا ناراحت نیستم که تو خیلی کارهای زوری نیازمند یه مرد هستم ، اصلا خجالت نمی کشم که دامن می پوشم تازه من عاشق لباسهای زنونم ، خوشحالم که رویایی و خیالبافم ، خوشحالم که یه روز قراره یه مادر باشم ، و این چیزیه که باهاش می تونم به قوی ترین و بزرگترین و مغرور ترین مردهای دنیا فخر بفروشم ، خوشحالم که خدا منو زن آفرید تا بتونم آرامش دهنده باشم ، خوشحالم که باید تحت حمایت مرد باشم ، این حس نه تنها زشت و بد نیست از نظر من خیلی زیباست ، خیلی زیباست ، و چقدر خوبه که خدا منو زن آفرید تا موقع خستگی هام به شونه های کسی که محکمتره تکیه کنم ، نمی دونم اگه یه مرد بودم و خسته ، باید به کی تکیه می کردم ، خوشحالم که زنم و اینو با تمام وجودم می گم ، می دونی خیلی ها خیلی از مشکلاتشون رو که نمی تونن کاری براش کنن یا خودشون و عقل ناقصشون به وجود اوورده می زارن به حساب زن بودن و تبعیض بین زن و مرد ، ولی حقیقت اینه که مردها دوست داشتنی هستند ، من همیشه به مرد به عنوان یه موجود قابل احترام با قدرت درک بالا نگاه کردم ، عنصری که در نهایت تموم قدرتمندی ها و گنده و خشن نشون دادن خودش ، بسیار مهربونه و بسیار ساده و گولخور ، من تو تموم عمرم ندیدم به مردی بگی میشه به من کمک کنی و اون کمک نکنه ، حداقلش اینه که میاد و می بینه چکار داری می کنی ، حتی اگه ازت بیزار باشه !!!
مرد موجود قابل احترام و شایسته ایه ، همونطور که زن و با همون نسبت ، این دو شاید از نظر نوع زندگی و احساس و ظرافت مثل هم نباشند ، اما کامل کننده هم هستند ، درست مثه یه قفل و کلید که اگه یکی نباشه اونیکی وجودش بی معنی می شه ، و چه قشنگ و خوبه که ما واقعیت رو ببینیم .
ياس ، ياس سفيد من ، ديشب كلي ازم انتقاد كردي كه چرا وقتي خونه هستم با همه هستم ، مي خندم ولي با شما نيستم ، به قول خودت اگه بعضي ها بعضي وقتا نيستند تو بعضي وقتا هستي ، مي گي من همه حرفامو بهت نمي زنم و خيلي چيزاي ديگه ،
اما ياس من ، ياس سفيد و قشنگ من ، تو نمي دوني كه چقدر دوست داشتني هستي ، تو زيبا ترين و زلالترين و پاكترين و صادق ترين و مهربون ترين پسر دنيايي ، پسري با عطر تموم گلهاي ياس ، تو ياس سفيدي ، ياس سفيد و رونده اي كه از سر ديوار حياط يه روز سر مي كشه به اونور ديوار ، تو مهربوني و لطيف ، من چطور مي تونم تن اين ياس سفيد و قشنگ رو با اين همه حرفاي غم انگيز زخمي كنم ، چطور مي شه ، تو تو غنچه عشق رو با حرفام ناراحت كنم ، نه ، مطمئنم كه از من بر نمي ياد ، قشنگ ترين شعر زندگي ، دلم مي خواد هميشه برام عطر خوش بهشت باشي و ياسهاي خوشبو .....
نمی دونی چقدر وقتی کنارتم احساس آرامش من بزرگه ، انگار دست حمایت بزرگترین مرد دنیا کنارمه ، پر قدرت ترین و با فکر ترین و مهربون ترین مرد دنیا ، وقتی نگام می کنی و حرف می زنی انگار بزرگترین هدیه های دنیا رو به من می دی ، حتی وقتی به عادت همیشه گیت رو شونه هام مشت های آروم می زنی ، تو تنها کسی هستی که کنارش از ته دل می خندم ، و تو همیشه برام عزیزی ....
مي دوني گاهی وقتا اونقدر زیبا می شی که قابل وصف نیست ، عینهو یه تیکه ابر که آدم دلش می خواد قایمش کنه تو صندوقچش تا برای همیشه مال خودش بمونه ، حتی غرغر هاتم قشنگ می شه ،
آدم دلش می خواد به عادت تموم بچه ها ذل بزنه تو چشات و لحظه ای چشم ازت بر نداره...
وقتی تو فکری ، تموم عالم باید بیان و شیرینی خیالتو تصویر کنن...
وقتی می خندی ، شوق و حرارت تموم آتیشهای دنیا، رو گونه های آدم می شینه ...
وقتی می نویسی ، شور زندگی از دستات می پاشه تو صورت همه ....
وقتی مهربون می شی ، آدم بدون فکر بزرگترین و بدترين خطا هاتو بی لحظه ای درنگ بهت می بخشه ، هر چند كه تو از آسمون پاكتري ...
وقتی پول میشماری ، باور کردنی نیست اما عین کارتونها مدام چشات برق می زنه...
وقتی مثه همیشه بی خیالی ولی الکی اخم می کنی می شی جواب همون معمای ساده شیرین تر از عسل کیه؟
و من هميشه خوشحالم كه تو تموم اين دنيا تو اين همه مرد ، تو شدي برادر من ، قشنگ ترين و بهترين برادر دنيا ..
كاش مي تونستم بهت بگم كه چقدر برام مهم و عزيزي ، تنها كسي كه هر روز دلم براش اينجا تنگ مي شه ، تنها كسي كه تو كمتر از يه رفت و برگشت كه نبينمش ، دلم دوباره هلاكه يه جمله سادش مي شه ، نمي دوني چقدر به آدم سخت مياد كه تو غمگين باشي ، همه زندگيم و حاضرم بهت بدم تا هميشه بخندي ، بشي همون ياس سفيد كه سر صبح تازه برگاشو باز كرده و همه چيز پره از شادابيه ، و تو هيچوقت ندونستي كه هر وقت كه بگي من برات مي ميرم ، و تا هميشه به داشتن تو افتخار مي كنم ....
سال دوم دبیرستان بود و ما هم تو سن و سال شیطونی و این برنامه ها ، زنگ آخر ورزش داشتم و من خیلی بازی و شلوغ پلوغی و داد و بیداد داشتم و اونقدر وسطی و بسکتبال کرده بودم که با اینکه خیلی خوش هم گذشته بود ولی از خستگی هم داشتم می مردم ،زنگ خورد و داشتم از مدرسه بر می گشتم خونه و مثه همیشه تو فکر بودم و به تموم کارهای کرده و ناکرده خودم داشتم فکر می کردم و می رفتم ، که یه پسره بهم که رسید گفت : بابا ورزشکار!!! (پیش خودم گفتم این یارو از کجا فهمیده که من ورزش کردم ؟؟؟؟ گفتم شاید از چهره خستم فهمیده که ورزش کردم و بی خیال شدم) به راه خودم ادامه دادم .....
کمتر از پنجاه متر اون ور تر یکی دیگه بهم گفت : خوشم میاد مثه خودمون خفن هواخواهی !!!!(نمی دونی چقدر حرفش برام بی ربط اومد) به راه خودم ادامه دادم .....
یه پنجاه متر اونطرف تر باز چندتا پسر داشتند می رفتن که همه گی با هم گفتن : اوووووووووه ! بیخیال خیلی سخت می گیری (پیش خودم گفتم من چی رو سخت می گیرم ؟؟؟ مزخرفا) به راه خودم ادامه دادم .....
این بار بیست متر هم دور نشده بودم که باز یکی دیگه گفت : خیلی باحالی بخدا!!!(اینبار به خودم گفتم مگه من چطوری هستم که این همه پسرا تو چهار قدم راه بهم حرف زدن ، و بعد گذاشتم به حساب زمونه بد و آدمهای نا اهل) به راه خودم ادامه دادم .....
هنوز دو قدم دورتر نرفتم که یکی دیگه گفت : آبیته !!!(حالا مانتو شلوار مدرسه ما سرمه ای مشکی بود)ولی خیلی اعصابم خورد شده بود ، آخه سابقه نداشت که از اینهمه پسر یهو تو یه روز اینهمه حرف بخورم ، در ثانی من هیچوقت جوری نمی اومدم که بشم سوژه برای آدمهای اینطوری ، به همین خاطر شکم برد ، گفتم باید یه جوری باشم که اینو می گن ، یه نگاه به سر و وضعم کردم ، وای نمی دونید من چی دیدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دلم خواست همونجا زمین دهن وا کنه و منو ببلعه ، آخه نمی دونید من هنوز کاور آبی ورزشم با شلوار گرم کن آبیمو در نیوورده بودم!!!!!!
خدايا خودت رحم كن ، وقتي تو همه چيزو مي دوني و مي بيني من ديگه چي دارم كه بگم ؟؟ تو كه خوب بلدي آدم نيازمند و محتاج و دلشكسته رو بهم نشون بدي و باهاشون آشنام كني پس خودتم قدرت نگه داشتن دستشون رو بهم بده ، مگه نمي گي من با دلشكسته هام ؟؟ پس كو ؟ تو كجايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدايا از ديشب تا حالا فقط دارم تو اتاقم راه مي رم و فكر مي كنم چي بايد به اين بنده نا اميدت بگم كه يه كاري دست خودش نده ، خدايا كمكم كن ...
خدايا چرا نمي خواي بيني ؟ رحمت نمي ياد ؟ به دل درب و داغونش نه به تموم اشكهاي تنهايش رحمت نمياد ؟؟ وقتي نامه اونو خوندم تا خود خونه كه تموم شد به سطر سطرش گريه كردم ، و درمونده شدم كه چي بايد به اين بندت بگم ؟؟؟؟؟؟
يه چيزي كه بشه نقطه اميد ، بشه روشني نور يه ستاره كوچيك و دور اما چشمك زن، بشه پر حس زندگي ، مي دونستم تا خود صبح هم بيدار موندن فايده نداره ، من تمام شب فقط بهت زده بودم و هنوز هم .... ، خدايا بهم قدرت بده بهم توان گرفتن دستهاي اونو بده ، به دستاي خسته من توان گرفتن دستهاي خسته تر اونو بده ،