
هنوز بچه اي بدبخت .
هنوز هم بايد هزار نفر در كارهايت كمكت كنند .
هنوز هم سر هرچيزي پقي مي زني زير گريه .
هنوز هم تحمل فشار را نداري .
هنوز هم ضعيفي .
هنوز هم وقتي مي خواهي حرفهاي مهم بزني دستهايت شروع مي كند به لرزيدن . هنوز هم طاقت نداري محكم بايستي و بگويي كه چه مي خواهي .
هنوز هم بي مهابا همه كار ها را مي كني ، بي مهابا مي آيي ، بي مهابا مي روي .
هنوز هم در دلت غوغاست .
اما واقعا چه كسي مي داند در سر من چيست ؟؟
چه كسي مي داند من واقعا كه ام ؟؟ يا چه مي خواهم ؟
هيچكس نمي داند چقدر آنچه مي كنم و ديگران مي بينند و فكر مي كنند دليل كارم است با نفس كار من متفاوت است .
آه ...
اين ترديد نمي دانيد چگونه به جان من چنگ مي كشد و خراش مي اندازد و آرام آرام از جسمم بالا مي رود . دارد جان مرا مي خورد و بالا مي رود . هر كاري مي كنم دور شود باز هم فقط اوست كه به جان من مي افتد .
دست به هر كاري كه مي زنم خراب مي شود ، يك گند بزرگي مي شود كه خودم تويش مي مانم .
ديگر هيچ راهي به ديوانگي ندارم ، فكر مي كنم فاصله ام امروز با همه چيز صفر شده است .
امروز من مطلق ام . همچون صفر كلوين!
ديگر ديووانه ام ، اما حتي ديووانگي هم حس خوشي برايم ندارد . قلبم تير هاي وهشتناك مي كشد ، دندانهايم هم اينچنين انند.
دستانم آشكارا مي لرزند و من هيچ بهانه اي نمي توانم برايشان جور كنم .
همه اش مي خواهم بگيرم توي تختم بخوابم و تكان نخورم شايد گند ديگري پيش نيايد . شايد چيز ديگري خراب نشود ، شايد كمي اوضاع بهتر شود . اما همه چيز دارد خراب مي شود . همه زواياي زندگي من به سوي انهدام و ويراني پيش مي رود .
همه اش دارم اينسو و آنسو مي روم ، بي هدف ، رها ، بي مقصد ، و گاهي دانه هاي درشت اشك كه مدام ليز مي خورند و پايين مي افتند .
حالا ديگر تو هم نيستي ، همين را مي خواستم ديگر نه ؟؟!! خيالم مي خواست راحت باشد كه تو هم نيستي و حالا راحت شد .
ديگر ايمان دارم كه صدايم به گوش هيچكس نمي رسد . ديگر مي دانم كه تنها كسي هم كه جرات نزديكي به اين سياه چاله تنهايي را پيدا كرده بود نيست .
ندانست ترسيدم كه ويروس هاي تنهايي ام موقع به آغوش كشيدنش به او سرايت كند!
راستي چقدر شجاع بود كه اينهمه با من ماند ....
قديمها وقتي صداي ضبت را كمي بلند مي كردم خيلي حال خوشي پيدا مي كردم اما حالا حتي وقتي شماره صداي آن را روي آخر هم مي رسانم دلم خوش نمي شود.
دلم هيچكس را نمي خواهد . به هر كه مي گويم دوستش دارم دروغ است . دلم هيچكس را نمي خواهد . از بودن با هيچكسي لذت نمي برم . برايم اهميت ندارند .
شما هم بدانيد كه من حس دوست داشتن هيچكسي را در وجودم ندارم . حتي مردن و نمردن هيچكس برايم ذره اي مهم نيست . حتي حس بودن و نبودن خودم !
به يك حس خاص از مرگ رسيدم ! حس خواب خوش مرگ .... فقط راه مي روم ، و هيچكس پرسه هاي روح سرگردان من را ميان اين همه آدم نمي بيند .
همه اين كالبد خالي (آري كالبد خاليم) را مي بينند و فكر مي كنند كه چون كالبدم هست ، پس من زنده ام !
چه كسي باور مي كند دردي كه هر روز عبورش را از زير پوست تمام قسمتهاي بدنم حس مي كردم امروز ديگر ندارم !
امروز جشن دارم ، جشن مرگ ، جشن بي حسي ، جشن بودن در خلايي از نيستي، خلايي از بي عشقي ، خلايي از هيچ نخواستن .
چه نزديك است باور من به تمام حلقه هاي دار . به تمام سيم هاي برق دار ، به تمام پيت هاي نفت ، به تمام دره هاي كنار جاده ، و به تمام آنچه كه مرا دور كند از اينجا...
بگذريم....
پي نوشت 1 : راست است كه همه چيز حتي چيزهاي سخت و بد هم بايد بخوبي و خوشي تمام شود. پس گوش كنيد :
يه روز يه پسر كوچولو با باباش ميره حموم و دست ميزنه به اونجاي باباش و ميگه : بابا اسم اين چيه؟پدره ميمونه كه چي بگه ، بنابراين با خجالت ميگه : بابائي ، اين دودوله .. . پسركوچولو تعجب ميكنه و ميگه : خودمونيم بابا ، عجب اسم كيري داره …
پي نوشت 2 : گفتم كه ديووانه شده ام آن هم نشانه اش!
می گفت تو اولین دختری هستی که می بینم دانه های درشت عرق از روی شقشقه هایش چکه می کند .
پی نوشت : آری اینطور است فقط نمی داند من چه گندی زده ام .
تا حالا شده رو راست بشينيد با خودتون ببينيد چي دلتون مي خواد ؟ واقعا چي داشتيد فكر مي كرديد خوشبختيد ؟ دوست داشتيد واقعا كجا بوديد و چكار مي كرديد؟
من خيلي فكر كردم . اوايل فكر مي كردم كه داشتن ماشين ، پول ، خونه ، وسايل لوكس و تجملاتي مي تونه اونچيزي كه من مي خوام رو بهم بده ، يه جورايي فكر مي كردم هر چي كه هست بايد مدرنيزه باشه و اينترنتي.
اما حالا فكر مي كنم هيچكدوم از اونها نيست ، زندگي رويايي من اصلا مدرن نيست .
نه اينكه دوست داشته باشم ما بين اقوام بدوي و كثيف و پاپتي بگردم ، اما دوست داشتم (دارم) كه تو نهايت سادگي تو يه روستاي سرسبز زندگي كنم ، جايي كه ديگه خبري توش از سرو صدا و دنياي مدرن امروز نباشه ، جايي كه صدا فقط صداي باد باشه و حركت برگهاي درخت ، صداي آروم و ملايم زندگي .
جايي كه مي تونستم بي قید باشم ، در خندیدن ، گریه کردن و دویدن ...
دلم نه كامپيوتر مي خواد نه اينترنت نه چت نه ماشين نه خونه با آشپزخونه با طرح ام .دي .اف .
دلم فقط يه دوست مي خواد و يه كلبه محقر و يه ليوان شير گرم ، دلم يه مزرعه مي خواد و يه كلاه حصيري و يه قلاب ماهيگيري ، دلم يه دوست مي خواد و يه نگاه مهربون . دلم يه باغچه پره بوته هاي گل رز مي خواد .
دلم يه دوست مي خواد ....
دلم يه كسي رو مي خواد كه بتونم بهش محبت كنم ، دلم تماشاي مهاجرت دسته هاي پرستوها رو مي خواد.
می گوید کتاب میتراایسم را دوست دارم تو برایم هدیه بخری!
می گویم من دوست ندارم بتو هدیه بدهم.
مي گويد نويسنده اش هاشم رضي است .
مي گويم من به آدم متاهل هديه نمي دهم كه پس فردا وقتي خانومش امضاي مرا ديد دچار ترديد در مورد مردش شود.
مي گويد خوب امضا نكن.
مي گويم من هديه بدون امضا هرگز نمي دهم .
مي گويد خوب امضا كن اما اسم كوچكت را ننويس!
مي گويم امضاي من اسم و فاميلم است چطور مي شود نصف امضايم را حذف كنم ؟
مي گويد خانم من اصلا به اين چيزها تعصب ندارد.
مي گويم اگر زن است دارد! حتي اگر بي خيال ترين وانمود كند .
مي گويد چرا دلم را مي خواهي پر پر خودت كني ؟
مي گويم دلت پرپر هماني باشد كه صبح تا شب به عشق تو در يك خانه پنجاه متري تنها انتظار آمدنت را مي كشد.
مي گويد اصلا خودم كتاب را مي خرم فقط تو آن را بگير و مثل هديه به من بده !
مي گويم نه .
مي گويد خدا آنكه دوست مي داري را نصيب رقيبت كند .
مي گويم من به اين نصيب ديگران شدنها عادت دارم .
راهش را با خشم مي كشد و مي رود .
تنم شروع مي كند به لرزيدن .....
بايد خيلي كارا بكنم
- دوشنبه بايد برم خونه مينا اينا
- شنبه يا چهار شنبه بايد برم ديدن سميه كه مدتهاست بي خيالش شدم و اين بزرگترين اشتباه زندگي منه
- بايد به رفيق اصفهوني خودم تلفن بزنم كه منتظرمه
- بايد براي رفيق تبريزيم كلي پي ام بزارم تا كامپيوترش مياد وقتي از بيرون پيغامهامو ببينه خوشحال بشه و لبخند قشنگي رو لباي قشنگش بیاد .
- بايد براي هادي گل به خاطر ايميلاي مهربون و قشنگش تشكر كنم
- بايد به كبريا بنويسم كه شرمنده مهربوني هاشم
- بايد منتظر تو بمونم كه برگردي ،راستي گفته بودي تا آخر هفته ! ولي الان يكشنبه هيفده تا هفته بعده صحبت ماست!هواست هست ؟ من خيلي منتظرم ، جمعه به خاطرت تا ساعت يازده و نيم منتظرت موندم و هي به خودم مي گفتم الانه كه زنگ بزنه !مثه شونزده تا جمعه پيش. ولي الان يكشنبه است ! من خيلي دلواپس و نگرانتم . پس تو كجايي ؟
- بايد براي صادق يه نامه بنويسم و بهش بگم كه ..... نه ! شايد ننويسم.
ترس تو تموم جونم ریشه کرده .
- بايد يه بوم ديگه بگيرم ، مي خوام طرحي كه با هم انتخاب كرديمو بكشم !! يادت كه نرفته ؟ همون كه گفتي توش سبزشو بيشتر مي كردي !! به جاي غروب طلوعو مي كشيدي ! همونجايي كه يهو دستم به دستت خورد وچقدر دلچسب بود ! ولی هيچكس به روي خودش نيوورد ! همونجاييكه ياد تو تو ذهن من براي هميشه هک شد....
حيف كه نتونستم كنارت اوني باشم كه هستم ....
حيف كه تو دلت منو نمي خواد .....
پي نوشت: اگه مي موندي سبز طرحم زياد مي شد ، ولي هرچي از فاصله رفتن تو دور تر مي شم طرحم زرد تر مي شه.
يك خانوم تازه وارد آمده ، كارم اين روزها شده است زير ميز او را ديد زدن ...
آخ نمي دانيد كه چه پاهاي زيبايي دارد ، شلوار كوتاهش آدم را وسوسه مي كند جاي كار كردن فقط زير ميز او را نگاه كنم .
رئيسم به من و جاي من حسوديش مي شود ، اين را از چشمهايش مي فهمم!
او هم مي خواهد پاهاي او را نگاه كند ، پوست برنزه و صیقلی اش را ....
گاهي هم شايد موهاي يك در ميان طلايي و مشكي او را ،اين جديدي ها به آن چه مي گويند؟؟؟ اسم خوبی دارد.
همه اش بخودم می گویم چه خوب است که پسر نیستم وگرنه از شهوت تماشای پاهای او می مردم !!!
پي نوشت : چه خوب شد كه او آمده ، مي دانست چشمانم مي خواهند ضيافت بروند !
نمی دانم این داماد های دست و پا چلفتی که هنوز نمی توانند تنبان خودشان را بچسبند که جلو نامحرم از پاشان نیافتد چطوری می خواهند علاوه بر خودشان تنبان زنشان را هم حفظ کنند !!!!
پی نوشت : نمي دانم ناراحت باشم يا خوشحال
بچه كه بودم اگر دلم كسي را يا چيزي را مي خواست داد مي زدم ، گريه مي كردم ، پا به زمين مي كوبيدم ، جيغ مي كشيدم ، خودم را به اين درو آن در مي زدم اما از خواسته ام دست نمي كشيدم .
اما حالا اگر چيزي يا كسي را بخواهم نه داد مي زنم ، نه گريه مي كنم ، نه پا به زمين مي كوبم ، نه جيغ مي كشم و نه خودم را به اين در و آن در مي زنم . اما خيلي راحت دست مي كشم .
همه اش واهمه دارم از اينكه اگر بخواهم چه مي شود ، و چون نمي خواهم هيچوقت هم نمي شود .
هميشه تا نيمه هاي راه مي رم وبعد آرام بر مي گردم و هيچكس هم بدرقه ام نمي كند .
اين ترديد نمي دانيد با جان من چه ها كه نمي كند . مرا تا كجا ها كه نمي برد .
حالا هم تو به جان من افتادي .
هميشه ياد روزي مي افتم كه گفتي مي خواهي با من باشي ؟ و دستانم را زير درخت ياس همسايه تان جلو كشيدي و دانه دانه شكوفه هاي ياس را در دستانم مي ريختي .... يادت هست مكث بلند مرا موقع پاسخ دادنم ؟ آنجا براي اولين و آخرين بار همه غرورم را فداي احساسي كه از اعماق قلبم بود کردم و به خاطر تو و به خاطر خودم به تو گفتم كه مي خواهم ....
لبخند دروغينت را كه چه عجيب بر دلم نشست را تا ابد به خاطر دارم .
ديشب با اينكه هوا نسيم داشت اما من آنقدر تب داشتم كه هي با دستم از توي ليوان بالاي سرم مي زدم و روي صورتم مي كشيدم ، ديدم تاثير ندارد ،تمام بطري آب را روي خودم خالي كردم تا توانستم احساس كنم به آني نمي ميرم.
صبح مادرم مي گويد چرا تشكت خيس خيس است !
لابد فكر كرده شب ادراري دارم!
نمي دانم اين روزها من چه ام شده است . فقط مي دانم اگر انتظارم به سر نيايد همين امروز يا فردا مي ميرم . حس مردن را با تمام وجودم دارم حس مي كنم .
انگار يك وزنه سنگين دارد مرا مابين خودش و زمين هي فشار مي دهد و من دارم له مي شوم .
تمام دوستان دور و نزديكم از دوستان صميمي و كاري و مدرسه اي و همه و همه به من امروز زنگ مي زنند و حالم را مي پرسند ولي من نمي دانم چرا نمي توانم مثل آدم با آنها صحبت كنم . از دست من دلخور نشوديد . ذهن من آشفته است . دارد مي ميرد .
تا بحال ديده ايد كسي از فرط انتظار بميرد ؟؟؟؟
من دارم از شدتش تباه مي شوم....
دلم مي خواهد زار زار گريه كنم....
اگر دلت بخواهد مثل من زار بزني و هي كسي نگويد چرا گريه مي كني چكار بايد كني ؟ كجا بايد بروي ؟ كجا فرار مي كني ؟
دلم مي خواهد زار زار گريه كنم و كسي نگويد براي چه . براي چه اش را همين كه من ميدانم كافي ايست ، كافي نيست ؟؟؟
دلم مي خواهد بغلم كنند ، بگذار بگويند عجب آدم سكسي ايست ، بگذار هر چه مي خواهند بگويند ، اما من دلم مي خواهد بغلم كنند .
نمي دانم شايد فكر مي كنم كمي تسكين پيدا مي كنم ....
قلب پاره پاره و معصوم من هيچ كجاي اين دنيا جايي ندارد...
اما من دلم مي خواهد بغلم كنند . من احتياج دارم كه بغلم كنند .
آدمها را که می بینم اول چک می کنم ببینم توی بغلشان جا می شوم ؟ می توانند مرا مهربان بغل کنند....
پي نوشت 1 : فکر می کنم همه تقصيرها با مادرم است كه مرا از كودكي بغلي بار آورده كه امروز اينقدر تشنه و بيتابم .
پی نوشت ۲ : من خیلی کثیفم نه ؟
امروز به قدر هر چي كه بگيد از دست زمين و زمون شاكيم ، آخه ايها الناس اين چه كاريه كه مي كنيد . بابا مذهبتونو شكر ، بخدا واسه همين چيزاست كه بهمون مي گن جهان سوم ديگه ، با اين زرنگ بازيتون آبروي چهار تا آدم متشخص و اهل تدبرو تشخص رو مي بريد و همه رو به يه چشم نگاه مي كنن .من داستانم رو مي گم ،ولي قضاوتو اينبار مي زارم به عهده خودتون . ببينم چقدر انصاف دارين.
قبل از هر چيزي بايد اينو بگم كه تو هر سيستم و مجموعه اي بالاخره بنا به كار تخصصي اون سيستم يا مجموعه يك سري كارهاي خاص هست كه توسط پيمانكارهاي خارجي يا شركت هاي وابسته و غير وابسته انجام مي شن كه معمولا چون اين پيمانكارهاي خارجي كارشون محدود و تخصصي هست ، پس زياد دست روي دست در مورد كارشون نيست و خيالشون راحته كه كار هميشه دارن ، و شركت ها و مجموعه هاي ديگه به خاطر محدود بودن خدمات ارائه شده در بازار به اونها محتاجن. و هيچوقت هم شركت نمي تون اونها رو كنار بذاره چون عملا سرويس دهنده ديگه اي وجود نداره !.
خوب حالا اين حالت رو فرض كنيد كه تعداد كساني كه اين سرويس ها رو مي خوان كمي زياد و خدمات دهنده ها محدود تر بوده ، خوب فكر مي كنم اگه يه كمي باهوش باشيد خيلي سريع گرفتيد كه داستان از چه قراره ! درسته ، اگر شركت هايي كه اي سرويسها رو مي خوان ، اين سرويس ها جزء سرويس هاي حياتي براشون باشه ، حاضرن هر كاري بكنن تا سفارششون تو صف پردازش و تحويل قرار نگيره و يه جورايي اين قضيه رو دور بزنند و از اونجا كه تو ايران و ايراني جماعت نسبت به افرادي كه نيازمند خدماتي از اونها هستند احساس تعهد كافي ندارند خيلي راحت با حساب سر انگشتي منفعت خودشون تموم جريان كار و عوض مي كنند .
ما چند وقت پيش يه سفارش به يكي از همين مراكز خدماتي داده بوديم ، قرار بود سه روز پيش اين خدمات رو به ما ارائه بدن ، و كار ما هم به شدت نياز به اين خدمات داشت ، طوري كه روي روند كل سيستم ما تاثير مي گذاشت و از همه مهمتر اينكه به عنوان مسئول تمام اين افتضاحات بنده حقير زير سئوال مي رفتم ، چون از اونجا كه من بسيار بدشانسم فشار مديريت از يك طرف ، فضولي هاي اين مميزين ايزو هم از طرف ديگه منو مثله يه ديگ در حال انفجار كرده بود و خدا مي دونست كي بتركم .
ما براي گرفتن اين خدمات مبلغي رو پيشنهاد داده بوديم و قرارداد و ... كلي داستان كه كارمون رو اين روز تحويل بگيريم ، اما متاسفانه روز موعود رسيد و ديديم كه نه تنها كار ما در ليست در حال انجامها قرار نگرفته بلكه حتي كوچكترين عملياتي مبني بر انجام هم صورت نخواهد گرفت !!! براي فهميدن و سر در آوردن آنقدر اين در و آن در زدم تا فهميدم يك شركت ديگر همان تقاضاي ما را اما با مبلغي بالاتر به همين شركت داده است ، و آن شركت براي دور زدن صف (كه ما جلوي او بوديم) مبلغ خسارتي كه در قرار داد ما قيد شده است را به همراه مبلغي ناچيز بيشتر از مبلغ قرار داد ما به اين شركت خدماتي داده و شركت هم به خاطر دوزار سود بيشتر كار يك مجموعه را با زير پا گذاشتن تعهداتش لنگ گذاشتي و عواملي همچون من هم بايد پاسخگوي اين فضاحت باشم (تو رو خدا شما به ريئسم بگيد به من چه ربطي داره!) .
اين شركت حتي اينقدر منصف نبود كه با ما تماس بگيرد و بگويد مي خواهم قرارداد شما را فسخ كنم ، شايد كه ما بيشتر از شركت رقيب هم پول مي داديم . اما آنچه مسلم است نداشتن حس تعهد است ، ما را طوري بار آورده اند كه براي بدست آوردن چندرغاز بيشتر دين و ايمون و همه چيز را زير پاهايمان بگذاريم .
اما اگر ارائه دهنده هاي خارجي (واقعا خارجي) طرف باشيد اونقدر نسبت به قرار داد شما احساس تعهد و مسئوليت انساني مي كنند كه خودتون شرمنده مي شيد ، حتي اگر هم شما بدونيد كه قرارداد يه شركت ديگر خيلي كلان تر از قرارداد شماست ، اما تعهد شان نسبت به قرارداد شما آنقدر بالاست كه حض مي كني !!
من بيگانه پرست نيستم اما آنچه كه واقعيت است اين است و واقعيتي بسيار دردناك است ، من دوست دارم روزي برسد كه ما هم همين تعهد و احساس مسئوليت را پيدا كنيم ، نمي گويم خودم هم خيلي آدم درستي هستم ، خودم هم گاهي همه چيز را زير پا مي گذارم ، اما دارم تمام تلاشم را مي كنم كه آنچه كه بد مي دانم و بد مي بينم را نه تنها در زندگي شخصي ام بلكه در زندگي اجتماعي ام هم تكرار نكنم ، چون به اين شعار معتقدم كه سازندگي ايجاد نمي شود مگر آنكه از خودمان شروع كنيم .
يا حق
گاهي از فرط خستگي ، از شدت دلتنگي ، از شدت نداشتن ، از بيلان سكوت اينجا، از پختگي و دم كردگي هوا ، از شدت بادكردگي شاهرگ تنهايي ام ، كنار پنجره اتاقم با بغضي خشمگين و خفه ، به عبور ترانزيت ها نگاه مي كنم ، عبور ترانزيت هاي عاشق ، و فكر اينكه من چه پيوند غريبي و آشنايي با تمام ترانزيت هاي دنيا دارم ، حتي با همان آفتابه اي كه بالاي چرخشان مي بندند !
حتي با همان آفتابه ...
با صداي تند و بلند موسيقي هاي وحشي و صحرا گرد كه همچون من سالها ست كه جاده ها را مي پيمايند و نمي رسند .
چه نزديك است صداي شكستن بغض من با در هم كوفتكي صداي ترمز هاي ناگهاني تمام ترانزيت هاي دنيا.
چه نزديكم با راننده هاي تمام ترانزيت ها در حجم وسيع و بيكران بيابان گردي ...
و چه حس خويشاوندي غريبي دارم به تمام ترانزيت هايي كه از دامغان مي آيند! و چه حس ويران كننده اي دارم وقتي خالي و سبك برمي گردند ، همچون آغوش من ...
نمي دانم چرا هميشه موقع ديدن برگشت ترانزيت هاي دامغان دانه هاي اشكم ليز مي شوند و هر چقدر زور مي زنم نگهشان دارم سر مي خورند و ميريزند پايين ، و طبق معمول دستمالم تمام شده و به فرفر مي افتم .
به خودم می گویم چه اهمیتی دارد...
حرکت یکنواخت و موزی راهبند می خواهد خفه ام کند.
و بعد صدای یکی می آید که نزدیک می شود ، اشکهایم را با گوشه آستین مانتویم پاک می کنم و مثه همیشه بلند و شاد می گویم : سلام احوال شما ، خوبید ...