
می خواست نزدیک بشه اما نمی دونست چطوری .
در ماشینو بهونه کرد ، می خواستم پیاده بشم گفت در باز نمي شه بايد خودم بازش کنم !!!
تا از ماشین پیده شد قفلشو زدم بالا دستگیره رو تا کشیدم گفت : تق (باز شد!!!!)
به روی خودم نیووردم ، دوباره یواش کشیدمش عقب که چفت شه .
رسیده بود دم در ، درو برام باز کرد (زل زده بود تو چشم من تا نگاش کنم ، کاری که هیچوقت نمی کرد)
پیاده شدم و بین در ایستادم تا کیف دوشیم رو بندازم ، یه جوری که راه فرار نداشته باشم ، جلوی من ایستاد ، خیلی نزدیک بود ، صدای نفس هاش تو صورتم می خورد، همینجوری نگام میکرد ، انگار می خواست یه چیز سختی رو بگه ، لباش مثه آدمهایی که می خوان از بغض به گریه بیفتند هی باز شد و هی بسته شد و هیچی نگفت ...
دستش رو بالا اوورد و با پشت انگشت سبابش روی گونم کشید ....
هنوز می خواست یه چیزی بگه ....
ولی نگفت ....
بهم راه داد برم ، بدون اینکه کسی چیزی بگه یا منتظر بمونه ، حتی یادمون رفت خداحافظی بکنیم ....
بعد که توی ماشینم نشستم یادم اومد که می خواستیم کار پروژمونو تموم کنیم ، اما یادمون رفت حتی در موردش صحبت کنیم .
پی نوشت 1 : کاش این ساعت لعنتی زنگ نمی زد که بیدارم کنه.
پی نوشت 2 : میل باکس من جاي تو از خجالت مرد که هی بازش کردم و توش هیچی نبود.
پی نوشت 3 : خدایا به خاطر اون شب گه خوردم ، می دونی که من همیشه وسطاش می گم آقا من موچم !! اینم رو همه اون موچم های قبلی.
پی نوشت 4 : اصفهونیا کجان ؟ پاشون خوب شده ؟؟ گومبولی رو لپشون چی ؟
پی نوشت 5 : کجاست آنکه مرا به کودکیم باز گرداند !!
پی نوشت 6 : این تست آیکیوی من چی شد پس ؟
پی نوشت 7 : توی کتاب فروشی بودم ، یکهو چشمم افتاد به کتاب "میتراایسم" ، گفتم گور بابای زندگی ، برایش خریدم .
كاش يك دارويي بود كه مي شد شدت نياز به بغل را در درونت كاهش داد .
يكهو توي وجود من گر مي گيرد ، ديوانه ام مي كند، جوري كه مي خواهم فرياد بكشم و بخودم بپيچم و بخواهم كه مرا بغل كنند ...
گاهي مثل يك عطش مي شود ، نه شايد تشنه اي روبروي آب !! ديدي چطور به سمتش خيز برمي دارد و وااااي اگر سراب باشد ، حال من شايد آنگونه باشد .
يك روز به آناهيتا گفتم : آني مرا بغل مي كني ؟ او قاه قاه خنديد !!!!
وقتي مدرسه مي رفتيم ، به خاطر طولاني بودن مسير سرويس مدرسه داشتيم ، يادم ميايد يك روز كه سر ايستگاه منتظر بوديم ، يك پسر نزديك يكي از بچه هاي ما شد ، بعد ناگهان او را بغل گرفت ، دستهاي دخترك
توي بغل پسر قفل شده بود ، پسر هم فقط چشمهايش را بسته بود و دختر را ول نمي كرد ، تا يكي آمد و پسر را انقدر زد كه پسر ولش كرد !!! جالبيش اين بود كه پسر حتي از خودش دفاع نمي كرد ، بعد راهش را كشيد و رفت ، پشت سرش فقط همه فحش مي دادن .
حالا وقتي فكر مي كنم مي بينم شايد او هم مثل من دلش بغل مي خواسته ، اما كاش مي توانستم بيابمش و بپرسم كه آن چند ثانيه بغل آرامت كرد ؟
بغل زوري آرام مي كند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هنوز هم دلت بغل مي خواهد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پي نوشت 1 : كاش آنروز جاي دختر كناري مرا بغل مي كردي
پي نوشت 2 : شايد بغل تو مرا بيزار مي كرد و حالا اينقدر بيتابي نمي كردم .
این احمقانه ترین جمله در زندگی من است : من او را می شناسم !!!!!
پی نوشت 1 : کاش می شد دستهایی که آرام پشت گردنت زنجیر می کنی و روی صندلی تکیه ات را به عقب کمی فشار میدهی و آرام توی افق دور خیالت غرق تفکر شوی را پی نوشت گذاشت.
احساس مي كنم دوباره شكست خوردم.
احساس مي كنم خيلي احمق و ساده لوحم.
احساس مي كنم به باد مسخره گرفته شدم.
احساس مي كنم دلمو له و لورده كردن.
احساس مي كنم دنياي قشنگ من فقط تو قصه هاست .
احساس مي كنم مردونگي و پاكي مرده.
احساس مي كنم هيچ چيز اينقدر لياقت نداره كه حتي تف روش بندازي.
احساس مي كنم ديگه نمي تونم تو اين فضا نفس بكشم.
احساس مي كنم همه چيز بوي تهوع ميده.
احساس مي كنم بايد از همه چيز و همه كس فرار كرد.
احساس مي كنم هر چي بايد مي فهميدم و اون گفت. ولي من خر هنوز درك نكردم.
احساس مي كنم بايد فقط فرياد كشيد.
احساس مي كنم كوله بار تنهاييم سنگين تر از اوني شده كه بدوش بكشمش.
احساس مي كنم دارم خفه مي شم.
احساس مي كنم از هر چي آدمه بدم مياد.
احساس مي كنم ديگه علاوه بر روحم حتي جسمم هم بايكت شده .
احساس مي كنم تو خلسه رفتم .
احساس مي كنم تمام وجودم كرخته.
احساس مي كنم بدون اينكه شاهرگم رو بزنم دارم تو كما مي رم و خون بدنم از دست ميره .
احساس مي كنم حقيقت خيلي وقته گم شده.
احساس مي كنم خاليم ، خالي از هر حس خواستني ، هر حس بودني .
احساس مي كنم ديگه اين درد روحي فراتر از حد خودش رفته چون حالا بدون علت تمام جسمم درد مي كنه .
خدايا ديگه مي دونم حتي اگه بگم كمكم كن ، كمكم نمي كني ، ولي من پوست كلفت تر از اين حرفام و دوباره مي خوام منو كمك كني ، خدايا تاب اينهمه درد و ندارم ، بخدايت قسم ندارم....
چرا منو اينقدر عذاب مي دي ؟ چرا ؟
خدايا چي رو مي خواي به من بفهموني ؟ داري منو به كجا مي بري ؟ نمي بيني شلاقت با بدنم چه كرده ؟ نمي بيني كه از فكر و روحم خون مي چكه ؟
ساعت 4:
دودل ، زنگ بزنم ؟ نزنم ؟ گفته بود يك هفته بيشتر اينجا نمي ماند ، مي ترسم برود و دوباره من بمانم و دلتنگي اين دل بي صاحب .
زنگ مي زنم : بوق ..بوق .. (اشغال مي زند)
ساعت 5:
ترس ، زنگ بزنم ، نزنم؟ دلم تنگ است ، اگر برود من مي مانم و من، منو و يك تاريخ كذايي خيلي طولاني كه فكرش ديوانه تر از الانم مي كند .
زنگ مي زنم : بوق ...... بوق ...... (گرفت !) بوق ..... بوق ..... (پس چرا كسي گوشي را برنمي دارد ؟)
ساعت 6:
اعصابم خورد شده ، دارم ديوانه مي شوم ، كجاست يعني ، او كه هميشه بود!
پس چرا گوشي را بر نمي دارد ؟؟؟ مي ترسم شماره ام چند بار يافتد ، مرددم كه باز هم زنگ بزنم يا نه ...... ساعت 6.30 دقيقه شده است و من 30 دقيقه است دارم هي مرور ميكنم كه چه بگويم : سلام ، منم ، خوبيد و ..... نمي خواهم حرفهايم كج و كوله باشد ، اين ترس زنگ بزنم و نزنم هنوز هم توي جان من است .
زنگ مي زنم : بوق .... بوق ...... بوق ......لطفا پيغام خود را بگذاريد !! بوق .......
قطع مي كنم .
ساعت 7:
زنگ مي زنم : بوق .... بوق ...... بوق ......لطفا پيغام خود را بگذاريد !! بوق .......
قطع مي كنم .
ساعت 8:
زنگ مي زنم : بوق.......بوق ...... لطفا پيغام خود را بگذاريد !!
قطع مي كنم .
دارم ديووانه مي شوم .
ساعت 9 :
ديووانه ، كلافه ، خسته ، بي حوصله ، دلتنگ ، با احساسي كه حالا مصرانه مي گويد او هست .
زنگ مي زنم : بوق .... بوق ...... بوق ......لطفا پيغام خود را بگذاريد !! بوق .......
(مي دانم كه هستي ! جوابم را بده ، بي انصاف حداقل بگو كه نمي خواهم يا نمي توانم جوابت را بدهم ، خودت خوب مي داني كه من اهل كلنجار چرا ها نيستم ، بگو ،بگو نمي خواهي تا برم ، بگو تا اين دل دلتنگ و بي صاحب به فكر چاره اي ديگر باشـ ......
گوشي را بر مي دارد و آرام مي گويد : نمي خواهم جوابت را بدهم ، حالا گوشي را بگذار و برو دنبال سرنوشت خودت .
.....
ساعت 9.30
گوشي توي دستم است در حالي كه بوق ممتدي مي كشد و چشمانم با بهت غمباري ثابت مانده است به زمين و من زير خروارها خاك دفنم.
گاهي از خيلي كارهاي خودم خنده ام مي گيرد . يعني به كار خيلي ها خنده ام مي گيرد .
آدم جماعت موجود عجيبي ايست . آدمها خيلي جاها تمايلات قلبيشان چيزيست كه با واقعيتي كه از آنها سر ميزند بسيار متفاوت است .
مثلا دوست دارد اما وانمود مي كند ندارد . مي خواهد اما وانمود مي كند نمي خواهد، چيزي برايش به قدر نفس كشيدن مهم است اما وانمود مي كند به قدر لحظه درنگ هم برايش ارزش قائل نيست .
گاه آرزو مي كردم كه مي توانستم حقيقت قلب ديگران را ببينم .
گاه آرزو مي كردم مي دانستم براي لحظه اي در سر آدمها چه مي گذرد .
كاش ..
پي نوشت 1 : بيد مجنون كاري است از مجيد مجيدي واقعا ارزش 1000 تومان بليطش را دارد.
پي نوشت 2 : ديروز فهميدم توي بعضي از اين وبلاگها عجب بگير و ببندهايي كه نيست !!!
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود هم در غم عشق
اما نه چنین زار ، که این بار افتاد
سودای تو را بهانه ای بس باشد
مدهوش تو را ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیر جفا
ما را سر تازیانه ای بس باشد.
*این داستان روز چهارشنبس : يه حال خوشي پيدا كردم كه نگو ، درسته كه همه چيز همونجور خراب خروبه ، درسته كه انگار هيچ چيز سامون هنوز پيدا نكرده . ولي من يه حس خوشي دارم ، آخه يكي از دوستام بهم گفت كه يه فال براش بگيرم ، چون من هر شب يكي از كارام اينه كه يه فال حافظ براي خودم بگيرم و بخونم ، نه بخاطر فال گرفتنش ، بلكه بيشتر به خاطر لذت بردن از حافظ ، چون هميشه يه شعر جديدش مياد و مي خونم خيلي منو دگرگون مي كنه . خيلي حساي خوبي بهم ميده.
ولي ديشب كه دوستم گفت يه فال براش بگيرم و بعد بهش بگم چي اومده ، من نيت اونو كردم و بعد واسه خودم هم نيت كردم . يه فال و همزمان با دوتا نيت متفاوت براي دوتا آدم متفاوت گرفتم .
نمي دونيد من چقدر احساس شعف مي كردم از خوندن اون شعر ، از اون موقس كه يه حال ديگم ، انگار هموني قراره بشه كه حافظ گفت . حتي اگه نشه هم مهم نيست . من الان چنان شعفي تو تموم وجودم موج مي زنه كه وصف ناپذيره ، حتي اين آنفلانزاي لعنتي كه صدامو مثه خروس سر صبح كرده هم نتونسته اين شعف رو از من بگيره .
فال كه گرفتم اين اومد :
مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد
از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش زده ام فالي و فرياد رسي مي آيد
كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست اين قدر هست كه بانگ جرسي مي آيد
من عاشق اين شعر ام اما دوسال بود كه هيچ شبي اين نيومده بود ....
* دیشب من داداشم یاس رو بدرقه کردم رفت . خیلی غم انگیز بود . بعد رفتنش یه ساعت شام غریبان داشتم .
می دونم که از حالا خیلی دلم براش تنگ می شه . خیلی خوبه که آدم جوری زندگی کنه که همه نبودش براشون مهم باشه . و همه به روزی فکر کنن که اون دوباره بر می گرده .(یاس خیلی دوست دارم.)
من امروز يه نكته خيلي خيلي جالب كشف كردم !!!! و اون اين بود كه من از هر ماشيني با سرنشين آقا سبقت مي گيرم دقيقا با اختلاف يه دقيقه بعد حالا شايد يه كم زودتر دوباره همون ماشينه كه مثه لاك پشت داشته حركت مي كرده مياد و ازم سبقت مي گيره :دي
نمي دونيد وقتي يه چنين حركتي رو مي بينم چقدر مي خندم و نيشم تا كجا باز مي شه .ميدونيد آخه يه جورايي از اين يه دندگيه و غدبازيه تموم مرداي ايراني خوشم مياد !!!!!
يه چيز ديگه كه خيلي خوشم مياد دقيقا وقتيه كه تو ترافيك به كسي راه ندي ، نمي دونم چرا مردا فكر مي كنن كسي كه راه به كسي ميده تا ماشين مقابل رد بشه (اگه خانم باشي البته) انگار كه خودت نتونستي رد بشي و راه رو ازت گرفتن ، در صورتي كه راه دادن به كسي كه حق تقدم با توئه و مي توني كلي معطلش كني و نزاري رد بشه داشتن فرهنگ بالاي يه راننده رو نشون ميده كه تو كشور ما اينم از اون مسائليه كه هيچكس به ... خودشم حسابش نمي كنه .
اينه كه من بميرن!! توجه كنيد بميرن !!!!! راه به مرد جماعت نمي دم :دي
و بعد از اينكه راه ندادم و رد شدم يكي بالاخره پيدا مي شه كه از كنارم رد شه و بوق بزنه و بگه : دمت گرم آبجي !!!!!!! :دي (و من مرده اين حرفم).
يه چيز ديگه هم كه جا داره من اينجا يه ياد آوري كنم اينه كه آقا من فكر نمي كردم اين آقايوني كه تو پمپ بنزين كار مي كنن اينقدر با شخصيت و جنتلمن منش باشن و از همين جا از تموم پمپ بنزيني هايي كه لطف مي كنند و بدون گرفتن هيچ مبلغ اضافه اي برام بنزين مي زنن تشكر كنم . چون تا حالا حتي يك پمپ بنزيني نرفتم كه خودشون برام بنزين نزنن. (مخلص همه پمپ بنزيني ها)
به خاطر همين لطف اين آقايون مهربون هستش كه من بعد اين مدت طولاني هنوز كه هنوزه نمي دونم چطوري بايد بنزين بزنم و در اين باك رو كه باز مي كنم چطوري زود ببندمش.
متاسفانه من از لحاظ جسمي زياد قوي نيستم و زود در مقابل بيماري ها از پا در ميام .
ديشب همش احساس مي كردم گلوم يه كمي باد كرده ، منم محلش ندادم.
صبح كه بيدار شدم ديدم مثله اينكه دوباره مريض شدم ، سرم سنگين شده ، گلوم بد جوري باد كرده و درد مي كنه و آب دماغم هم كه بسان رودي پر جوش و خروش و روان ، جاري شده !!
فكر كنم يه چند روزي رو افتادم . مطمئنم كه جز آنفلانزا نمي تونه باشه . همه تنم درد مي كنه و يه حال غريبي دارم كه فقط آنفلانزاي گاوي مي تونم تصوش كنم و بس .
ولي به خاطر سرتق بازي و لجبازي هاي الكي پا شدم اومد سر كار ، حالا هم كه دارم غش مي كنم .
فكر مي كنم اين چندمين آنفلانزايي باشه كه تو كمتر از 6 ماهه گذشته دچارش شدم .
يه خصلت بد آدمها هم اينه كه وقتي مريض مي شن ، دل نازك تر مي شن و دلشون مي خواد هر كس و ناكسي كه حتي يه سلام الكي با هم داشته بياد و حال و احوالشو بپرسه .
عينهو بچه هاي دوساله شدم ، دلم هزار چيز مي خواد .
كاش همه چيز به خريدني و خوردني حل مي شد ، چكار كنم كه الان تو رو دلم مي خواد و مي دونم كه خيلي حماقته كه فكر كنم هر لحظه ممكنه يا در زنگ بخوره و يا تلفن كه صداي تو پشتش باشه .
ولي خيلي دوست داشتم كنار تختم مي نشستي و دستام و مي گرفتي و من ذل مي زدم تو چشماي قشنگت و تو هم ...
حيف ...
من كه دارم همين الان ميرم مرخصي بگيرم چون بمونم يا از مريضي مي ميرم يا اينا منو مي كشن .
وقتی کسی که خیلی وبلاگشو دوست دارم توی وبلاگش شعر می نویسد و آپدیت می کند حالم بهم می خورد. وقتی می بینم یک کیلومتر شعر باید بخوانم خل می شوم .متنفر می شوم .حتی وقتی خودم هم توی وبلاگم شعر می نویسم از خودم هم بدم می آید . فکر می کنم به جفنگ گوی افتاده ام ، حالا خدایی حساب کنی همه اش جفنگ هست ها ! ولی خوب اونجوری به اعتراف افتادن علنی به این ورطه هاست . از عکس هم بدم می آید . دوست ندارم وبلاگ عکس هم داشته باشد . زیباترین عکس را هم که توی وبلاگی که دوستش دارم ببینم فقط می گویم : اه...
اولین وبلاگی که خواندم یادم می آید وبلاگی بود به نام عمو حمید ، آن زمانها نه فیلترینگی بود و نه کسی زیاد سر در می آورد ، خداییش خیلی خیلی با وبلاگ عمو حمید حال می کردم ، نمی دانم دقیقا چند سال پیش می شد ، بعد افتاده بودم به خواندن توت فرنگی و بعد هم زهرا ، البته آن موقع ها این شکلی نبود ، یک لوگوی نارنجی داشت و سمت راستش با سیاه نوشته بود زهرا، آن زمان هم دانشجو بود و توی خوابگاه ، یادش بخیر آن زمانها دوران عشقبازی من بود !!!! یادش بخیر ....
راستی چقدر دوست دارم بدانم تو الان کجایی . هنوز هم دلم برایت تنگ می شود. خر بودی که مرا رها کردی ، عین من که خر بودم و تو را رها کردم ....
بگذریم .
بعد یه مدت درازی کلا از وبلاگ خونی زدم بیرون . آخر مثل الان نبودم که هر روز صبح ساعت 7 کارم را با خواندن وبلاگ های آپدیت شده شروع کنم ، فکر می کنم يك سالي شايد هم بيشتر طول کشید تا یک روز داشتم مطلبی رو جستجو می کردم راجع به موزائیک !!! (هاها) که وبلاگ عاقلانه باز شد و دوباره من به خوندن وبلاگ افتادم ، اما این عمو حمید را هرچه سرچ کردم دیدم ای بابا فیلتر شده ، تعطیل شده ، حذف شده و ... خیلی دلم سوخت ، خیلی دوستش داشتم .(فکر می کنم وبلاگ نویسان قدیمی گردن من را بخواهند بزنند اگر بدانند من هفته پیش سمینار امنیت شبکه دعوت بودم، و کلی راهکار فیلترینگ پیش پای ما گذاشتند و یه آقای خارجیه هم اصلا اوورده بودن که کامل همه یاد بگیرن!!!! که دیگه فیلتر و به هیچ وجه نتونن دور بزنند و خلاصه اون گربه روئه هم بردارن :دی) اما توت فرنگی هنوز هم هست ، یک مدت خوندم دیدم دیگه با اون حال نمی کنم .
اما خیلی وبلاگ آمده بود ، یکی از آنها هم این یه وجب خاک اینترنت بود که من عاشق نوشته هایش شدم ، خیلی آروم می نویسد ، اونقدر خوشم می اومد که دلم می خواست نویسنده اش را 4 تا ماچ آبدار کنم (هاها) .
بعد سورئالیست بود ، بعد باز هم زهرا ، و یکی بود که من یک زمان با نام زن حساب می خوندم و توی پست های بعدی شده بود زنان بی حساب که بعد ها نتونستم دیگه پیدایش کنم ، خیلی ناراحت می شم که یکي رو اینطوری گم می کنم .
یک یکسالی هم هست که با از پشت یک سوم آشنا شدم ، خیلی باحاله، البته توی همین مدت توی سوراخی نیست که نوشته باشد و من نخوانده باشم . با خیلی های دیگر هم آشنا شدم . نمی دونم چه شد که فکر کردم بهتره به جای دفتر سیاه کردن من هم وبلاگ بزنم ، حقیقت اینه که از نوشتن دفتر خاطرات آنهم با آن خط چشم لوچ کن من !!! خیلی بهتر است . اینجا را خیلی دوست دارم .
توی این مدت خیلی به اون عادت کرده ام ، تنها مشکلم اینه که گاهی سر املای بعضی کلمه ها خیلی قاط میزنم ، منم که از اول ابتدایی دیکتم مشکل داشت !!! دیگه واویلاست .
کاش یک وبلاگ هم بود که می شد در این زمینه با آن محاوره داشت . اما نمی دونم چرا این وبلاگ نویسان قدیمی (من که اونجوری نیستم!!!) اینقدر افه می زارن و می کشن آدمو تا بخوان یه کلمه کمک کنن . (از حق نگذرم این آقا رضای حرفای خودمونی همین دیشب کلی کمکم کرد) ولی کلا کمک نمی کنن دیگه .
بعد از این وبلاگ ، گروهی که توش فعالم رو خیلی دوست دارم (ارواح عمم خیلی هم فعالم!!) خوب حداقلش اینه که برای من قدر اینکه مطالبو بخونم و گاهی هم یه افاضه فضلی کنم کافیه و خودمو فعال می دونم ، جان خودم دیگه بخوام اونجا هم فعالیت مداوم داشته باشم دیگه فدای فی الینترنت می شم !!!
ولی خوب خیلی چیزایی که من تو این مدت یاد گرفتم خیلی تخصصیه و زیاد هم شاید مرتبط به کامپیوتر نباشه که بتونم در اختیار عموم بذارم . ولی اگه کسی بخواد بی هیچ منت و چشم داشتی در اختیارش می زارم . (عمرا یاد بدم شما جدی نگیرید).زندگی همینه دیگه . دلخوشی های کوچیک منم که فعلا همینها شدن و بس.
Emer’gencyدر طول هفته پیش یک آدم واقعا احمق و خل وضع مدام کلید امرجنسی را در فواصل مختلفی اونم بدول علت می زد و باعث می شد کل خط تولید شرکت یکباره متوقف بشه ، دو بار اول روکاری نداشتیم ولی وقتی به بار سوم و چهارم و پنجم کشید دیگه همه ما قاطی کرده بودیم و فکر می کنم من از همه قاطی تر بودم ، چون اصوالا با یه چنین رفتارهایی خیلی خیلی مخالفم ، شاید عقیده داشته باشم که اینجا حقوق ما رو اونقدر که استحقاقش رو داشته باشیم نمی دن ، شاید معتقدر باشم که دارن قد سه تا اسب از گرده ما کار می کشن و یه دستت دردنکنه خشک و خالی هم نمی گن ، شاید معتقد باشم که به خاطر بودن و کار کردن با این تایم کاری سرسام آور همه زندگیمون رو داریم فدای کار اینجا می کنیم ، شاید خیلی اوقات به شخصه بشینم زیر گوش همه از تموم حقوقی که داریم و نادیده گرفته شده شکایت کنم و تو دل همه رو بشورونم که دست به هر کاری بزنن ، شاید خیلی جاها بشینم وبخندم به کارهای مسخره مدیرا و بالا دستی ها و حرفای صد من یه غازشون که هیچ منطق اصولی براش نمی شه پیدا کرد جز زر زر مفت و ادای مدیر ها رو در اوردن.
اما با همه این حرفا به این هم معتقدم که وقتی زیر برگه قرارداد جایی رو امضا می کنی و تعهد می دی که در ازای همون پول ناچیز کار کنی باید به وظیفت هم عمل کنی ، بالاخره هر جوری هم باشه تو اون شرایط الیور توایستی رو قبول کردی ، حالا بگذریم که بازم معتقدم خیلی جاهاش رو نامردی و از رو جبر کردن تو پاچه هممون. ولی نمی تونم قبول هم کنم که کارم رو درست انجام ندم و یا از زیرش شونه خالی کنم و یه جورایی وقت کشی کنم .
از داستان مون نیافتیم ، آره عزیزای دل خواهر ، این کلید امرجنسی زدنه شده بود واسه ما یه قوزه بالاقوز. خوب از اونجا که منم یه جورایی پام این وسط گیره به خاطر نوع کارم و معمولا این جور گند کاری ها که بیخ پیدا می کنه همه یه سرش رو قل می دن طرف ما ببینن می تونن از سر خودشون وا کنن یا نه .
این شد که یه برگه تایپ کردن با اين متن و زدن تو تابلو دیواری تولید:
جز در موارد اضطرار از امرجنسی استفاده نکنید. در صورت استفاده بدون مورد، بشدت برخورد خواهد شد!
فردای اون روز از کنار تابلو دیواری داشتم رد می شدم دیدم یکی زیرش نوشته :
منتظر بودیم برای کارهای جنسی مان هم شما دستور صادر بفرمائید !!!!!!!
راست است که می گویند زشتی کنار زیبایی است که معنی پیدا می کند.
گاهی آدم خیلی چیزها را دارد ولی چون چیزی که دارد کامل نیست فکر می کند که بهترینها در دستش است ، اما کافیست فقط یکجا به یک نمونه کامل تر برخورد کنی ، می بینی که همه چیز به تضاد می رسد .مي بيني كه چقدر تا بحال سرت كلاه رفته، مي بيني كه عجب بخت قزميتي داري ، مي بيني تا بحال چه ها كه تحمل نكرده اي ، مي بيني چه ساده دل و احمق بودي ، مي بيني كه بر سرت چه آمده .
می بینی که چقدر دور و برت پر شده از آدمهایی که تظاهر می کنند دوستت دارند و تو همچنان تنهایی.
رقص .
پسري پر جاذبه .
دود .
كمر ها و حلقه هاي دست .
نور.
بوسه هاي پنهاني .
صدا .
گره خوردن نگاه در نگاه .
تاريكي .
خنده هاي مستانه .
من !
دست می افشانم و نگاهم گره می خورد در نگاه پسری جذاب و دیدنی ، مستانه می خندم ، اما یکی به من بگوید چرا هنوز تنهایم ، چرا هوای فشرده و اشباع شده تنهای به صورتم می خورد ؟
براستي چرا ؟
پي نوشت1 : حتي رقصيدن هم ‹‹تا›› مي خواهد
پي نوشت2 : آرايشگر خر ناقافلي ابروهايم را برداشت و من بخاطر از دست دادنشان گريه مي كردم .
امروز می خواهم یک اعتراف کنم ، اعتراف به اینکه چقدر به خطا رفتم .
اعتراف به اینکه چقدر راحت تو را باختم .
اعتراف به اینکه من در کنار هر که باشم فقط به تو وفادار می مانم، حتی اگر برای من نباشی . حتی اگر هیچ ندانی . حتي اگر با تمام آدمهاي دنيا باشم و باشي.
من به تو وفادارم ....
چرا لحظه به لحظه می خواستم از تو بدانم ؟ حتی در کنار او هم مدام چشم می چرخاندم که تو را بیابم .می دانستم اثری از تو نخوایم یافت اما باز هم تو را مي كاويدم.
خودت بگو تو که کاری برای من نکرده ای پس چرا به تو اینهمه وفادارم ؟
چرا ته ته تمام كارهايم يك نيم نگاهي به تو دارد ؟ چرا نگران تو ام ؟ چرا برايم اينقدر مهمي ؟
چرا تو اينقدر به من بي تفاوتي ؟ چرا اثري از تو نيست ؟ چرا خودت را از من دور نگه مي داري ؟ چرا مي خواهي اينقدر براي من مجهور بماني ؟ چرا محض خدا فقط يكبار، فقط يكبار ....
آه ...
چرا جرات اينكه با تو تماس بگيرم و بگويم كه دلم مدتهاست كه از آن توست را ندارم، چرا مي خواهم با اين و آن رفتنم به تو ... نه .... به خودم ثابت كنم كه همچين ها هم وجودت مهم نيست ، ولي هست ، خودم كه مي دانم هست .
خيلي ها مي گويند كه با كسي بودن نشان ضعف است ، نشان كمبود شخصيت است ، اما كنار من و تو بودن ما را تنها مي توانم دلدادگي بنامم و بس . شايد دلدادگي تو نباشد اما براي من خر كه هست ....
كنار من و تو بودن ما .... راستي مگر مي شود روزي من و تو كنار هم بياييم ؟؟؟
چقدر براي من محال است ....
اينكه بدون ترس از تو ، ترس از رد كردن دستم، دستانم را روي گونه هايت بگذارم و تجربه لمس گونه هايت را به عظيم ترين آتش هاي جهنمي به جان بخرم ...
نمي داني چه تحمل دردناكيست بين حسرت جاذبه قوي و بزرگي آغوش خالي من و به آغوش كشيدن تو .
نمي داني چقدر شماره هايي كه صداي تو را از راههاي دور به صداي من مي رساند برايم آشناست . روزي هزار بار دستانم را روي شماره گير مي گذارم و خيال مي كنم كه دارم آنها را با جسارت فشار مي دهم ...
كاش اين ترس موهوم را در جان من نمي انداختي .
كاش مي فهميدي كه تمام بي خيالي هايم همه لجبازي كودكانه ايست با بي تفاوتي تو، براي اينكه در اين بازي بچگانه نشان مي دادم من بتو وابسته نيستم و اگر نباشي آب از آب تكان نمي خورد .
اما حقيقت اين است كه بي تفاوتيت ديوانه ام مي كرد . اينكه مي ترسيدم به وابستگي ام به خودت بخندي . اينكه بداني وابسته تو شدام و مرا از خود براني . اينكه از به زانو در آمدن من سرمست شوي و براي هميشه بروي .
اما حالا مي فهمم كه هيچ فرقي نمي كرد دانستن و ندانستن تو ، آنموقع شايد مي فهميدي به زانو در آمده ام و مي ماندي – یا لااقل كمي بيشتر - ، اما حالا به زانو در آمدم و تو نمي داني و حتي لحظه اي هم نماندي .
اما كاش مي توانستم با بلند ترين صداي دنيا روي بلند ترين قله زمین بياستم و فرياد بكشم كه من فقط به تو وفادارم ، اين را بفهم .