
من از دست این موهای نیمه مجعد باید چکار کنم ؟؟
چند وقتیه که ناخوداگاه هر موقع که جلوی آینه می ایستم فورا موهام توجهم رو جلب می کنه و این که من هر چقدر این موها رو سشوار می کشم و شونه می زنم و صاف می کنم درست کمتر از پنج دقیقه نمی شه که درست مثه این دختر دهاتی ها همه اش وز می خوره و انگار صد ساله که نه آب دیده نه شونه شده !!!
جالبیش اینه که از نرم کننده هم استفاده می کنم که افتضاح می شه ، موهام غش می کنه رو سرم !!! اونقدر بدفرم می شه و احسا س من از این نرمی غیر طبیعی و بی حالت و غش کرده اصلا جالب نیست .
بدبختی کار هم اینجاس که اگه مقنعه و روسری نبود و اینهمه درد سر نداشتیم ، شاید خیلی هم جالب تر بود و همین وز ویزیهاش قشنگی بود ، ولی وقتی با مقنعه مجبورم هر روز بیام بیرون و فقط نوکش می زنه بیرون و اونم که عین برق گرفته ها دیگه همچینک خوشایندت نیست ....
نمی دانم چرا احساس می کنم فکر می کنی که من می خواهم تو را مجازات کنم !!
از نظر من هر کسی زندگی خودش را دارد . جزای اشتباهات تو را من پس نمی دهم و جزای اشتباهات مرا تو پس نمی دهی . پس من از این بابت نه نگرانم ، و نه می ترسم و نه به کسی می گویم که چه کند بهتر است .
تو هم عقل داری هم سن و سال ، که نگویم کاری را از سر ندانستن و بچگی انجام داده ای ، عواقبش هر چه باشد متوجه خود توست نه من و نه هیچ کس دیگر .
می دانی اما فکر نمی کردم یا در مخیله ام نمی گنجید که سر تنهایی تو به جایی مثل اینجا بکشد . البته باز هم نکوهشی نیست .
شاید جنس تنهایی های ما متفاوت بوده، همین .
شوکه شدم!!
می دانی هر کس طرز فکر خاص خودش را دارد . تنهایی من هر چه که باشد فکر می کنم یک شیار عمیق روح بوده . که تنها هم از طریق یک روح می تواند این شیار ، این زخم کهنه پر شود.به دست هیچ کس هم التیام پیدا نمی کند جز اوکه این را به جا گذاشت .
بگذریم ، نمی خواهم خاطر تو را مشوش کنم. تو هر چه باشی دوست منی. این را بفهم .
اینها هم هیچکدامشان در دوستی من خللی وارد نمی کند . گفتم که هر کسی در زندگی خودش مختار است راهی را برگزیند که شایسته خود می داند .
من نمی دانم چرا اینها را به من گفتی . نمی دانم . اما هر چه هست می دانم هیچ عملی بدون یک دلیل عمیق در دور و بر ما ممکن نیست انجام شود . و شاید علت کار تو هم تنهایی بزرگ تو بوده .
می گویند دو چیز انسان رابه هر کاری نزدیک می کند یکی فقر است و دیگری تنهایی.
شوکه شدم شاید به خاطر اینکه تا بحال بزرگی تنهایی تو را تا این حد نمی دانستم .
بگذریم…اما از من دلخور نباش . اگر نامه را پاره کردم فقط به خاطر این بود که هیچ کس دیگری این را خواسته یا ناخواسته نداند . دوست ندارم از این هم تنها تر شوی . دلم نمی خواهد این را کس دیگری بداند.دلم نمی خواهد بشود عامل ضربه پذیری تو .
دلم نمی خواهد یک روزی تو بمانی و تنهایی .
مواظب خودت و افکار ظریف و شکننده ات باش دوست من . مبادا اجازه دهی که از این هم خرد ترش کنند .
چینی بند زده را مراعاتی بیشتر باید !!!! چون این بار اگر بشکند تکه هایش به مراتب ریز تر از شکسته های قبلیش می شود .
من هیچ احساس خوشی ندارم .
مواظب خودت باش .
راننده سرویس خر ما امروز همه بچه هارو کاشته و گازشو داده و مستقیم از ایستگاه یک تا آخری که من باشم بدون توقف اومده ، همه ما هم توی سرمای 5.30 صبحی مثه سگ لرزیدیم و آقا از جلوی چشمم ویراژ داد و رفت !!!!
حالا تو اون گرگ و میش با این رفتار این راننده سرویسیه من اخلاقم سگی شده و به زمین و زمون دارم بد و بیراه می گم یهو یه پرایده هم جلو پای من میخ کرده و هیچی نمی گه ، همینطوری وایستاده که من سوار بشم ، منم قااااااااطی .
رفتم یه ذره عقب تر که یارو بیخیال بشه بره ، اما دیدم نه تازه داره دنده عقب میگیره!!!! (تو دلم گفتم مرتیکه خر ،ببین جلوی اینهمه آدم که اوتومات سوار می شن کی رو انتخاب کرده)منم شاکی ، گفتم خودش خودشو گوشت دم توپ من کرده این اول صبحی رفتم یه چیزی بهش بگم که یهو دیدم یه آقاهه تو ماشین نشسته و داره یه بند می خنده ، خوب نگا کردم (وااااااااااااااااااااااای همکارم بود!!). حالا من یه ساعت دارم معذرت خواهی می کنم که چه سوتی دادم ، اونم می خندیدو می گفت بابا اول نگاه کن شاید آشنا باشه ، این بود که مردم از بس که از خجالت عرق ریختم اونم اون وقت صبح و تو اون هوا.
پی نوشت 1 : ساعت 7.07 صبح ، راننده سرویس ما الحق که هم خوب سرویس می ده و هم خوب سرویس می کنه!!
پی نوشت 2 : ساعت 7 صبح تا 19 ، من دلم می خواد سر به تن راننده سرویسمون نباشه!!
پی نوشت 3 : ساعت 7.15 صبح ، امروز برنامه ام رو گذاشتم سر نشون دادن زورم به این راننده سرویس مون!!!
پی نوشت 4 : ساعت 7.30 صبح ، مگه من نباشم که این راننده سرویسمون رو سر جاش نشونم!
پی نوشت 5 : ساعت 8 صبح ، آخیش حالشو جا اوردم ، دلم خنک شد.
سال دوم دبيرستان / زنگ زبان و ادبيات فارسي
معلم : خانوم شما بيا پاي تابلو
من : خانوم اينو مي گين ديگه نه ؟؟ الهام پاشو با توئه !
معلم : نه با خودتم ، بيا پاي تابلو
من : با من خانوم ؟؟
معلم : آره تو
کلاس : اَه ، پاشو برو دیگه !
من : چشم
معلم : خوب مي خواهيم مرور هفته پيش را مرور بكنيم ، خانوم يك فعل شما بگو تا صرفش كنيم
من : كردن
كلاس : انفجار خنده هاي بلند تمام بچه ها و شروع شدن لودگي هاي زبان درازها
معلم : با چنان غيضي مرا نگاه مي كند كه انگار مي خواهد وجودم دونيم شود ، بعد با صداي كشدار و زنانه خود مي گويد برو كنار سطل آشغال و يك پايت را هم تا آخر زنگ بالا نگه دار.
من : مگر چه گفتم ؟ مگر كردن يك فعل نيست ؟
معلم : حرف اضافه نزن .
پي نوشت 1 : يادمان باشد فعل كردن را از وسط فعل ها حذف كنيم
توي خانه ما بر عكس خيلي از خانه هاي شهر ، هر بچه اي بيايد ، با كمال تعجب مي بيني در ده سالگي به قدر يك بچه بيست ساله مي فهمد و ميداند و تحليل مي كند !!!!
توي خانه ما هر بچه اي بيايد ، آنچنان فكرش پخته مي شود كه همه به او مي گويند كه خيلي بزرگتر از سنش است .
توي خانه ما هر بچه اي بيايد ، ديگر هيچ كس از او رفتار ها و شيطنت هاي ناپخته اي كه از يك كودك يا يك نوجوان يا جوان انتظار مي رود كه داشته باشد ، نمي بيند .
توي خانه ما هر بچه اي بيايد تمام استعداد هاي هنري بالقوه اش تبديل به بالفعل مي شود .
توي خانه ما هر بچه اي بيايد حتي اگر هيچ استعدادي هم نداشته باشد ، توي يك زمينه اي بالاخره خودش را مي كشاند .
توي خانه ما هر بچه اي بيايد دير يا زود يا داستان مي نويسد يا شعر مي گويد يا نقاشي مي كند يا خطاط مي شود يا سنتور خوب مي زند يا سه تار .
توي خانه ما هر بچه اي بيايد ، ديگر محال است جايي اشتباه فاحشي انجام دهد ، خطايش در حد بسيار ريزي است كه مي توان ناديده اش گرفت .
توي خانه ما هر بچه اي بيايد ، آنقدر فهمش بالا مي رود كه بين دوستان مي شود پير و ريش سفيد !!!!
توي خانه ما هيچكس هيچ رفتار بچگانه اي ندارد .
توي خانه ما پسرها يك مرد واقعي اند و دختر ها ، خانم به تمام معنا .
توي خانه ما همه چيز منطقي است .
توي خانه ما هيچكس دست نوازش به سر هيچكس ديگري نمي كشد .
توي خانه ما هيچكس درد دل نمي كند .
توي خانه ما هيچكس گريه هيچكس ديگر را نمي بيند .
توي خانه ما كسي نگران كسي نمي شود ، چون همه ميدانند كه از پس خودش برميآيد يا بايد بربيايد .
توي خانه ما همه بزرگند. آنقدر بزرگ كه من نمي توانم كسي را ببينم ، قد من تا زير زانوهاي خيلي هاشان بيشتر نمي رسد .
خوب اين ماه رمضون هم كه اومد و كلي محاسن و معايب هم براي ما به ارمغان آورد. اوليش هم اينه كه ماه رمضون آدمي كه روزه مي گيره يه صفايي رو حس مي كنه كه اوني كه نمي گيره نمي دونه چيه ، مخصوصا دماي افطار كه مي شه و تا موقع مقرر همه چيز برات ممنوعه اس ، وقتي آهنگ رهايي رو ميزنن تازه مي فهمي چقدر خدا دور و برت نعمت گذاشته و تو حتي نگاه هم بهش نمي كني .
افطاري خوردناش كه ديگه آخرشه ، هيچ چيزو به اندازه افطاري خوردن بيرون؛اونم آش رشته و حليم داغ و روغن حيووني و كره اي كه بوش همه جا پيچيده و مي خواد ديوونت كنه دوست ندارم .
پارسال كه واقعا يادش بخير ، يكروز درميون ما افطاري با دوستامون جمع مي شديم و ميرفتيم بيرون ، آي حال ميداد ،آي حال مي داد كه نگو ... و از اونجا كه من خيلي خيلي شكمو هستم از يكشنبه هفته آينده بساط افطاري خورونمون رو براه كرديم (براي برگزاري مداوم مراسم افطاري اسپانسر مي پذيريم !!!!!) .
اما بدي هايي هم داره ، چون كلا شركت ما نه تنها هيچ اعتقادي به روزه گرفتن نداره ، در رستوران هم كما في السابق بازه و كوچكترين تغييري در روند پخت و پز قبليش نداده ، به اضافه اينكه فقط يك وعده غذايي هم اضافه شده و يه شيفت كاري براي رستوران شركت اضافه كردن . اينه كه ما ها رو كه روزه موزه هنوز مي گيريم و يه نيمچه اعتقادي هنوز برامون هست رو امل و عقب مونده ميدونن و هزار جور انگ مي زنن و چنان با افتخار در طول روز چاي نسكافه و قهوه اشون براهه كه يه موقع هايي يادم ميره ماه رمضونه . بدي ديگه اي كه داره اينه كه تقريبا تمام شركت ها ساعات كاريشون رو تو اين ماه تغيير مي دن و معمولا اضافه كاري ها حذف مي شه و هيچي هيچي نباشه يه تغيير يه ساعته تو كار مي دن ، ولي شركت ما از اونجا كه اكثر قريب به اتفاق روزه خورن !!! هيچ تغييري ايجاد نكرده و ما بايد همون تايم 12 ساعتي كوفتي رو سر كار باشيم . مي دونيد براي كسي كه تا حالا 12 ساعت كار نكرده شايد هضم اين قضيه يه كم سخت باشه ولي كسايي كه 12 ساعت رو در روز كار كردن مي دونن چقدر خستگي داره و چقدر خارج از توانه ، حالا فكر كن كه ماه رمضون هم باشه و روزه هم بخواي وسط اين جماعت بگيري.
هر چي كه هست من ماه رمضونو دوست دارم ، ازش لذت مي برم ، هر چقدر هم كه خيلي چيزا باعث بشه اين ماه يه بخشيش سخت تر بگذره بازم از ارزشي كه من بهش مي دم و برام داره كم نمي كنه
من سالهاست كه به اين باور رسيده ام كه هر چيز گرم و زنده اي محكوم به فنائي دردناك است و هيچ چيز نيست كه پايدار باشد . حتي ايمان به خدا . . .
سورئالیست هم محکوم به این فنا شد ، آنهم با درد....
چند وقت پيش يكي از دوستانم متن زير رو براي من فرستاد ، براي من كه خيلي جالب بود حيفم اومد شما نخونيدش ، اميدوارم كه شما هم خوشتون بياد. من كه مي خوندم و مي خنديدم ، آخه مثال عينيه زندگي دور و بر منه .
1.اين بستگى دارد به ...... يعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!
2. اين موضوع پس از روزها تحقيق و بررسى فهميده شد. يعنى: اين موضوع را بطور تصادفى فهميدم!
3. نحوه عمل دستگاه بسيار جالب است. يعنى: دستگاه كار مى كند و اين براى ما تعجب انگيز است!
4. كاملا انجام شده يعنى: راجع به 10 درصد كار تنها برنامه ريزى شده !
5. ما تصحيحاتى روى سيستم انجام داديم تا آن را ارتقا دهيم. يعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع كرده ايم!
6. پروژه بدليل بعضى مشكلات ديده نشده، كمى از برنامه ريزى عقب است. يعنى: تاكنون روى پروژه ديگرى كار مى كرديم!
7. ما پيشگويى مى كنيم..... يعنى: 90 درصد احتمال خطا مى رود!
8. اين موضوع در مدارك علمى تعريف نشده. يعنى: تاكنون كسى از اعضا تيم پروژه به اين موضوع فكر نكرده است!
9. پروژه طورى طراحى شده كه كاملا سيستم بدون نقص كار مى كند. يعنى: هرگونه مشكلات بعدى ناشى از عملكرد غلط اپراتورها ست!
10. تمام انتخاب اوليه به كنار گذاشته شد. يعنى: تنها فردى كه اين موضوع را مى فهميد از تيم خارج شده است!
11. كل كوشش ما براى اينست كه مشترى راضى شود. يعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبيم كه هر چه كه به مشترى بدهيم راضى مى شود!
12. تحويل پروژه براى فصل آخر سال آينده پيش بينى شده است. يعنى: كه تا آن زمان ما مى توانيم مقصر تاخير در اجراى پروژه را كسى از ميان تيم كارفرما پيدا كنيم!
13. روى چند انتخاب بطور همزمان در حال كار هستيم. يعنى: هنوز تصميم نگرفته ايم چه كنيم!
14. تا چند دقيقه ديگر به اين موضوع مى رسيم. يعنى: فراموشش كنيد، الان به اندازه كافى مشكل داريم!
15. حالا ما آماده ايم صحبتهاى شما را بشنويم. يعنى: شما هر چه مى خواهيد صحبت كنيد كه البته تاثيرى در كارى كه ما انجام خواهيم داد ندارد!
16. بعلت اهميت تئورى و عملى اين موضوع...... يعنى: بعلت علاقه من به اين موضوع!
17. سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند. يعنى: طبيعتا بقيه نمونه ها واجد مشخصاتى كه شما بايد بعد از مطالعه به آن برسيد، نبوده اند!
18. بقيه نتايج در گزارش بعدى ارائه مى شود. يعنى: بقيه نتايج را تا فشار نياوريد نخواهيم داد!
19. ثابت شده كه .... يعنى: من فكر مى كنم كه .....!
هميشه سفر يه جوريت مي كنه ...
قبول كه داريد ؟؟؟
درست روز قبل از سفر تلفن كردم به يكي از هم دوره اي هام تو دانشگاه ، مادرش بود ، بهش گفتم كه اين رفيق ما هست يا نه .... گفت بيمارستانه !!!! گفتم چرا ؟ گفت ريه هاش عفونت كرده ....
گفت كه فردا خونه ميارنش ....
گفت بهتر شده ...
نمي دونم چرا يهو احساس كردم بايد فردا مشهد باشم ، به داداشم كه قرار بود با هم بريم گفتم ، خوشحالم كه هميشه در كنار منه ، نه نيوورد .
فرداش مشهد بوديم ، طرفاي غروب رفتم ديدنش، تكيده بود ، زرد و رنگ پريده ، هنوز بوي بيمارستانو ميداد...
فكر مي كنم اين سفر از سفر شمال خيلي با ارزش تر بود ، احساس كردم كه خيلي بهتر از يه سفر پنج يا شيش روزه تونست منو سبك كنه ، ناراحت شدم از اينكه حالا كه بعد از دوسال مي بينمش اينقدر تكيده بود ، ولي خوشحال شد كه بهش نشون دادم برام خيلي ارزش داره ، فكر مي كنم خودش هم اينو فهميد ، ديد .
وقتي دستاشو تو دستام گرفتم ، همون موقع كه از گوشه هاي چشم هر دوتامون دونه هاي اشك پايين مي ريخت......
آره همون موقع....
*اميدوارم كه هر چه زودتر بهتر بشي ، من دلم هموني رو مي خواد كه تو شيطنت و ديوونگي زده بود رو دست من !!! همون كه پاي ثابت روزهاي خركيفيام بود ، همون كه باهاش كل پسراي شهرو سر كار مي زاشتيم ، همون كه اولين يار دختر چت با ياهو مسنجرم شد . اميدوارم هيچوقت ديگه نبينم كه مريضي ، انشاالله كه هميشه سلامت باشي و خوشحال ، اميدوارم كه هر چه زودتر بهتر بشي.
دلم براي خودم تنگ شده بود
خيلي تنگ ...
نمي دونم چرا وقتي دلم براي خودم تنگ مي شه ياد سميه مي افتم ، انگار كه اون نصف من باشه !!
بهش گفتم مي خوام ببينمش ، با يه ترسي اينو گفتم ، مي شناسمش ، نه گفتنش ملسه ، بر عكس من كه نه تو كارم نيست ، حداقل واسه چيزايي كه مربوط به دل و دوس داشتنه ،وقتي گفت مياد يه نفس عميق كشيدم ....
پشت در خونشون يه ربع زودتر از ساعت قرارمون رسيده بودم ، توي راه به اين فكر مي كردم كه چقدر مي تونيم فرق كرده باشيم ؟ چقدر اينبار دورتر شديم و اون چقدر مي خواد دوباره بهم بگه كه براش ديگه هيچ احساسي رو به ارمغان نميارم و حضورم صرفا يه حضور فيزيكيه كنار اون !!!
برام مهم نيست ، برام ديگه اين مهم نيست كه اون چقدر اين جمله رو تكرار كنه .اين مهمه كه من دوسش دارم . چه بخواد چه نخواد .رنگ دوست داشتن اون براي من طلاي يه !
چقدر توي اون پارك هميشگي نشستيم و صحبت كرديم ، انگار خودمه ، انگار تمام بند بند وجودم با بند بند وجودش آشناست ! قدمت داره .
داغ صحبت بوديم ، دلم مي خواست تكميلش كنم ، گفتم بريم كتاب فروشي ؟
گفت بريم ...
رفتيم ، و من از تموم اتفاقاي زندگي مي گفتم و پسر كنار دستيم تو تاكسي هم گوش مي كرد و گاهي مي دونم از من تعجب مي كرد !! وقتي مي گفتم تعداد آدمهايي كه تو زندگيم ادعاي منطق مي كردند و واقعا منطقي بودن از تعداد انگشتاي دستم تجاوز نمي كنه .....
چقدر لذت بخش بود دوباره با هم تو قفسه ها دنبال كتاباي محمود دولت آبادي گشتيم ...
چقدر لذت بخش بود پيدا كردن تنها نسخه كتاب شوهر آهو خانم ....
چقدرلذت بخش بود كنار كتاب هاي فرهنگ لغات فارسي يهو يه كلمه مي گفتيم و دنبال معني و ديكته درستش مي گشتيم ....
چقدر لذت بخش بود كه اونهمه كتاب خريديم ...
روي ماه خداوند را ببوس ، روز و شب يوسف ،آن ماديان سرخ يال و .....
كنار حراجي هاي مانتو هي وايساديم و به كيفاي بي پولمون كه ديگه به مانتو خريدن نمي رسيد خنديديم !
از دانشگاه گفت ، گله ها و شكايت هاش از سيستم درب و داغونشون...
چقدربا هم از همه زنايي كه تو سازماناي دولتي كار مي كنن و جونشون در مياد تا يه كار برات انجام بدن بد
گفتيم ....
گوشه خيابون يه پسره يه عالمه گل رز و مريم داشت كه مي فروخت ، نمي دونم چي شد كه يهو دوتامون دلمون خواست كل گلاشو بخريم !!!
دستامون پر شده بود از گلهاي رز قرمز و مريمآي سفيد !
مي خنديديم و همه با تعجب ما رو نگا مي كردن ...
يه پسره دستاي پر گل ما رو كه از تو پرايدش ديد به لبخند زد و بعد هم يه چشمك ! يه گل بهش دادم ، چشاش داشت از درخشندگي و شادي مي درخشيد ....(شايد بقول یلدا عاشقم مي خواست بشه !!!)
موقعي كه مي اومدم خونه هوا تاريك تاريك بود . مامانم يه دعواي جانانه باهام كرد سر دير اومدن ، ولي من اصلا نمي شنيدم ، اصلا هم ناراحت نشدم ....
حالا ديگه دلم براي خودم تنگ نيست ...
حالا آرومم ، شايد عاشق ، نه ، حس دوست داشتنم مياد .
حالا فكر مي كنم يه سفر جانانه مي چسبه !
تو لحظه آخر تصميمم عوض شد ، دلم خواست يه جايي باشم غير از شمال ! جاشو نمي گم چون يكي رو مي خوام غافلگير كنم !!!!! پس آشناها منتظر باشن ....
۸۴/۰۶/۱۸
ديروز حالم به طرز باور نكردني اي بد بود ، فقط همينش رو بدونيد كه تمام تنم يخ كرده بود اما روي پيشوني من پر بود از گوله هاي درشت عرق كه وقتي خودم دست مي زدم از خودم و حالم وحشت مي كردم . تا صبح همينجوري هذيون مي گفتم تا دماي صبح كه آسمون سپيده زد يه كمي حالم بهتر شده بود ولي هنوز اين تب سرد منو رها نكرده بود اين شد زنگ زدم شركت كه يه چند ساعتي رو ديرتر ميام سر كار، اونها هم يه كمي غرغر كردن و بالاخره قبول كردن . حدوداي ساعت 8.30 يا 9 بود كه ديگه سعي كردم هر جور شده راه بيافتم و بيام (به خاطر اين جريان ايزو گرفتنه ما هنوز كارامون خيلي زياده و سرش در بره ديگه دوباره چك كردن و گزارش درست دادن با خداست و بس) .
ماشينم رو نمي خواستم بيارم چون قرار بود يه سري مهمون برامون بياد كه گفته بودن پاركينگ نداريم و منم دوست ندارم در شركت ماشين بزارم . چون ترانزيت زياد عبور مي كنه و مثه ماشين يكي از بچه ها كه لهش كرده بودن دلم نمي خواست همين اوتولمون هم كه به زور و دو هزار بلا خريديم له بشه !!!
اين بود كه از رو اسكروچي آژانس هم نگرفتم و سوار يه تاكسي شدم . تو تاكسي يه آقاي شاكي بود كه همش زير لب مي گفت اي تف تو روحتون با اين خود پردازاتون . خيلي اينو تكرار كرد(و چون يه دلخوني برام قبلا از اين خودپردازا پيش اومده بود) ازش پرسيدم آقا چي شده ؟ آقاهه گفت : صد تومن پولمو گرفته و هيچي به حسابم واريز نكرده . هرچي هم به مسئول بانك گفتم زير بار نرفت .(دلم براش خيلي سوخت).
ياد چند سال پيش خودم افتادم . يادمه دانشجو بودم و سر يه پروژه بود و خيلي به پول احتياج داشتم . اون روزا هم خيلي واحد برداشته بودم و تقريبا تمام ساعت هاي صبح تا عصرم پر بود و براي رفتن به بانك بايد از ساعت كلاسهام مي زدم (غروبا هميشه پولشون تموم شده لامذهبا )، يه روز بالاخره بي خيال كلاس شدم و رفتم كه پول بگيرم . رفتم يكي از شعبات و ديدم از دور كه دورش پشه هم پر نمي زنه ، كلي خر كيف شدم كه عجب شانسي دارم من ! رسيدم بالا سرش ديدم كه همچين هم خالي بودنش بي حكمت نيست ، چون هر چي باهاش كلنجار رفتم ديدم كه اي بابا خرابه . از مسئول داخل بان پرسيدم گفت : خانوم خرابه .(دست از پا دراز تر برگشتم).
فرداي اون روز از اونجا كه موجوديم ديگه در حال ته كشيدن بود و مامان و بابا و برو بچ رفته بودن مسافرت مجبور بودم كه دوباره برم بانك . رفتم يه شعبه ديگه ، اونجا هم خراب بود ، آدرس شعبه مركز رو گرفتم رفتم اونجا ، بدبختانه اونجا هم خراب بود . ديگه چشم اميدم به همون شعبه ديروزيه بود كه شايد درستش كرده باشن ، رفتم اونجا ، كه درست نشده بود. يكي از مسئولين غرفه هاي بانك گفت شايد فردا كسي بياد ، بعد الظهر سر بزن ايشاالله كه درسته !
فردا دوباره از كلاسم زدم در حالي كه قرون هاي آخر كيفم رو داشتم مصرف مي كردم و (همه پولمم هم توي رفت و آمد هاي الكي روز قبل تلف شده بود ، ديگه يه قروني رو تو هوا مي قاپيدم ، و يه بليط اتوبوسو صد جا لايي مي كشيدم كه پارش نكنه و دوباره اتوبوس بتونم سوار شم:دي ). خلاصه كه ديگه نزديك نبود به گدايي بي افتم كه رفتم دم بانك با چشمي اشكبار و دلي اميدوار(هاها) ديدم اي دل غافل كه بازم خرابه ، ديگه به روح هركي دم دستم بود يه درودي فرستادم و پايي به زمين كوبيدم كه برم شاخ به شاخ اين مسئول بانكه بشم با اين سيستم ترمال خودپردازاشون . آقاهه كه تو بانك بود گفت خانوم ناراحت نباشيد و خونتونو كثيف نكنيد چون آخر هفته قراره يه كي رو بفرستند شعبي كه خودپردازشون خرابه رو درست كنه ! منو داري شاكي شده بودم. گفتم آقا من پول احتياج دارم ، چطور مي تونم از اين حساب لامذهب پول برداشت كنم ؟؟؟ آقاهه با يه نگاه عاقل اندر سفيه بهم گفت ، راهي نداره مگر اينكه حسابتون رو ببندين.(فكر مي كرد خيلي حسابشون تحفس و بعيد مي دونست ببندمش!) منم بلافاصله گفتم مي خوام ببندمش ! . با حيرت گفت : آخه براي چيييييييي ؟ گفتم : حساب خودپرداز گرفتم كارم رو سريع تر راه بندازه نه كند تر ، اگه حسابم عادي بود تو همون روز اول پولم رو برداشت مي كردم ، ولي من سه روزه به خاطر تكنولوژي تركمونتون از درس و دانشگاه افتادم .خلاصه كه حسابم و بستم تا تونستم دوقروني كه احتياج داشتم رو بردارم .ولي نشون به اون نشون من سرم بره ديگه حساب اينجوري باز نمي كنم . من با همون سيستم درب و داغوت عمري ساله دست نويس باجه بانك حالو حولي مي كنم كه نگو . آخر سر هم كارت دعوت خودمو براي شركت تو سمينار سيستم هاي خودكنترل به رئيس بانكه دادم ، چون ديدم حضور اون مي تونه خيلي بيشتر از حضور من براي اين مردم و مملكت مفيد باشه .