
دارم غرق می شوم .
غرق دریایی از کثافت و چرک ، غرق سیاهی و خونابه ، تمام وجودم پر است از کرم های چاق و درشت و سفید ،
خدایا مرا ببخش …. این یکی دیگر شعار نیست ، مرا ببخش ….
بیچاره آن پسرک که اگر دل به من خوش دارد !!! خوشحالم که توی چشمهایش هیچ نبود که مرا گرفتار کند و توی این کثافتی که دست و پا می زنم ، پای رفتنم را ببندد ، گفت از امروز بنویس ، می خواست بداند در سر امروز من چیست ! شاید می خواست ببیند خودش را می تواند پیدا کند در بین همه مفهومهای گمشده و تخیلی ذهنم ..
باشد باکی نیست ، می نویسم ، از تو ، از امروزم ، از کثافتی که تویش دارم دست و پا می زنم و بوی تعفن و گندابه اش آنقدر زیاد است که دست یاری هیچکسی بدان نمی رسد …
می نویسم از امروزم و از تو که خیلی پاک و معصومی و بهترین برای تو رفتن است … دل نبستن و بیخیالی …
این من ، این منه آلوده و آسیب دیده ، این منه خشک ، این منه سوخته ، نه چیزی برای بخشش دارد و نه چیزی برای خواستن !
این منه دل بسته به کسی که او دل به کسی دیگر بسته و اوی او هم به کس دیگر دلبسته ….
گفتی اینها چیست ؟؟؟ اینها همه تکه تکه های زندیگی من است … نمی بینی ؟!؟!؟ برای امور واضح هم به دنبال کشف حقیقتی ؟؟؟ چه ساده ای کودک من …
دلم می خواهد یک چیزی را بدانی ، یعنی تمام هدفم این بود توی همین چندبار بتو یک چیزی را بگویم ، نمی دانم ولی انگار هیچ متوجه نشده ای ، آدمها سرگذشت های عجیبی دارند و بسیار مبهم و در خود فرو رفته…
می دانی پسرک من ، ترسانده ای مرا ، خیلی زیاد . کم اورده ام .
می خواهم بروی ، بروی و توی دهلیز تنگ و تاریک و سرد و پر اضطراب زندگی من نباشی ، می دانم توی اولین دالان گم خواهی شد ، دالانهای پر خوف و هراس زندگی من….
خدایا مرا ببخش ... خدایا می بینی ؟؟ شده ام مصداق شیطان رجیم ... می بینی خدا ؟ می بینی توی چه نکبتی دست و پا می زنم ؟ می بینی ؟ براستی تو مــــــــــــــــــــی بینی ؟؟؟؟؟؟
چرا همه عشقت را از من دریغ داشته ای ؟ یعنی اینقدر پاک بودم که شیطانت اینگونه مرا به بند کشیده که حتی لذت یک سجود را هم از من دریغ می کنی ؟!؟!؟!؟!؟
خدا که نمی بیند ، لااقل تو ببین پسرک که من چقدر آلوده ام .
ببین که من موجودی در حال تجزیه ام ....
خوب نگاه کن ، می بینی ....
بهتر است بروی ، بروی و بی جهت قبای تنهایی ما تنهایان را به تن نکنی ، تو از جنس ما نیستی و نه ما از جنس تو . خوش باش و سربلند و سر افراز ...
از گناهان و اشتباهات من نیز بگذر کودک معصوم من !
پی نوشت ۱: گفتگويي با خوانندگان بالاخره ویرایش شد.
پی نوشت ۲:چه جای اندیشیدن در باب کتاب خوانی است وقتی که کتاب مورد علاقه ات در بازار نیست چرا که نویسنده اش در بند است ..... (واقعا لذت بردم » نقل از این دوست)
ببین عشق من ، بعضی چیزا دست من نیست. دست خودته ، این که چکار کنی که خودتو جلوی هر کی که تو رو می شناسه و به من نزدیکه خراب نکنی .
نمی دونم چی فکر می کنی که اینهمه بدقولی می کنی ، فکر می کنی من دلم نسبت بهت سرد می شه ؟؟ آره این فکرو کردی ؟ اگه این فکرو کرده باشی که کور خوندی! بهتره اینو تو کنار تمام فرمولها وتمام اون خطوط برنامه ای که نوشتی و تو مخت فرو کردی اینم فرو کنی که تو هر کاری هم که بکنی از چشمم نمی افتی ، می فهمی ؟؟؟؟
حالا هی بدقولی کن ، اصلا من مرده بدقولی هاتم دیوونه ، من مرده منتظر شدن برای تو ام ، برای اینکه دوباره اون ساعت که گفتی برسه و دلم شروع کنه به تند تند زدن و دستام هی عرق کنن ...
من مرده اون دلواپست شدنهام ، می دونی آخه من برای هیچکس دیگه اینطوری نشدم و نمی شم .
می دونی دوس ندارم خودتو جلوی بقیه خراب کنی ، اونا فکر می کنن من ازت چیزی به دل می گیرم ، ولی نمی دونن تو برام اونقدر عزیزی که اگه هم چیزی تو دلم باشه فقط عشق توئه و بس ...
می دونی سر این بدقولیای آخرت تلفنمو از ترس خاموش می کنم که نکنه زنگ بزنی و دوباره بگی نمی یای و بقیه دوباره راجع بهت فکر بد کنن ، دیشب ، این شب پنجشنبه لامذهب ، همون که هفته پیشش گفتی جمعه می خوام بیام پیشت و من کلی ذوق کردم و اونقدر بالا پایین پریدم که مامان و بابا فهمیدن و وقتی دیدین به چه سرعتی از اون حال خراب در اومدم و دوباره انگار که زنده شده باشم شدم، دیگه باهام مخالفت نکردن ، تازه مامان از خوشحالی من اونقدر خوشحال شد که منو بوسید و گفت که فردا کدوم مانتومو بپوشم و روسری چه رنگیه رو باهاش سر کنم .
تو تا حالا منو با روسری ندیدی نه ؟؟ شاید خیلی از نظرت فرق کنم ، آخه همه می گن تو مقنعه عین این خانوم مدیرا می شم ، ولی با روسری شبیه خودمم ، آخ که چقدر دوس دارم بدونم با روسری منو بیشتر دوس داری یا با اون مقنعه لعنتی که حالم ازش بهم می خوره . راستی من هنوز نمی دونم تو واقعا منو دوس داری یا نه؟؟؟
یادته جمعه نیومدی ؟؟؟ نبودی ببینی مانتومو چه اتوی میزونی کرده بودم ، یادته که نیومدی ؟؟
حالا امشب پنجشنبه بود و دوباره زنگ زدی ...
مامان می گه باهاش نری بهتره ، می گه تو خیلی بی معرفتی....
حالا من چکار کنم با حرفای مامانو و فردایی که می تونه روزی باشه که من تو رو ببینم ، می دونی که از فکر ندیدنت سرم چه تیرای وهشتناکی می کشه؟ با نگاهای نگران مامانو سکوت سر بزیر بابا چکار کنم ؟ با این دل خر زبون نفهم عاشق چکار کنم ؟
می بینی با من چکار می کنی ؟ می بینی بخاطر دوست داشتنت چقدر لحظه به لحظه تاوان می دم به همه ؟ اونوقت بازم بدقولی کن .
خودت می دونی که من حتی بدقولیاتم دوس دارم ، ولی تو رو خدا یه جوری بد قولی کن که بقیه نفهمن . نمی خوام جلوی بقیه خراب شی .
نمی دونی چقدر دلم زود زود برات تنگ مشه ..
تو رو خدا ، تو رو به جون من که نمی دونم هنوز که هنوزه دوسم داری یا نه بهم قول بده ، بهم قول بده دیگه هیچوقت ازم جدا نشی ، حتی اگه یه روز دوبار من گفتم تموم کنیم ، خوب ؟؟؟
نمی دونی چقدر اون دفتری رو که تو ماشینم جا گذاشتی و باعث شد دوباره آشتی کنیم رو دوس دارم ، با این که گفتی مال خودمو و گفتی بخونمش من نمی خوام بخونمش ، یعنی نمی تونم ، دستام هنوز نمی تونن بازش کنن، جراتشو ندارن ، فکر می کنم یه چیز بدی تو اونه که اگه من بدونم خیلی چیزا خراب می شه ، یه چیزی تو اون دفتر هست که به نفع من نیست ، تو رو ازم جدا می کنه ، اما اگه بسته بودن اون دفتر منو تو رو بهم رسونده بزار همونطور بسته بمونه ، هر موقع فکر کردم دل جدایی رو دارم می رم بازش می کنم .
مواظب خودت باش ، مواظب دل منم باش که دستت جا گذاشتم ، عین دفتر تو توی ماشینم ، فقط تفاوت قلب من که پیش تو جا مونده اینه که اگه بازش کنی هزار هزار تا اسم خودت رو توش می بینی ؛ هزار هزار تا دوست دارم ، هزار هزار تا *:
عادت به خودشكني هاي اينجوري ندارم ، ديگه بايد بعد از اينهمه مدت خوب شناخته باشي ، نشناختي ؟؟
نه ولي نشناختي ، اگه مي شناختي كه وقتي گفتم ديگه ازم سراغ نگير و ديگه تلفن هم نكن يه چيزي مي گفتي .
نشناختي چون فكر كردي سر قهر و قهر بازي حاضر نيستم كمكت كنم ، اما هواست نبود دارم چي مي گم ، بهت گفتم فردا زنگ بزن با هم هماهنگ كنيم يادته ؟؟؟؟ صداي بچه ها مي اومد كه مي خواستيم بريم و به خاطر اينكه نمي تونستم باهات صحبت كنم گفتم فردا ، قرار شد اون ايميل لامذهب و هم فرداش هماهنگ كنيم و من تا پنجشنبه اون هفته برات بفرستم ، يادته ؟؟ تو زنگ نزدي و من هم فكر كردم شايد اين بازيا به خاطر اون پروژه لعنتي نيست و تو مي خواي منو دس بندازي ، ديگه جرات هم نداشتم زنگ بزنم ، فكر اينكه يهو نامهربون جواب بدي اعصابمو به هم مي ريخت ، دوست داشتم اگه جدايي هم در بينه خاطراتم بد نباشه ، مي فهمي لامذهب ..
بعد زنگ نزدي و تا اون شب كه گفتي من خالي بندم !!!!! يادته ؟ جلوي اون رفيقت هم گفتي ! بهم با همون رفيقت خنديدي ، خيلي دلم ازت شكست ، خيلي ...
حتي بهم نگفتي براي چي اون حرف و مي زني تا از خودم دفاع كنم .اما اينا مهم نيست ، مي گم كه منو نشناختي ، يا بهتر بگم درست نشناختي ، يه جاهايي دلم هري خالي مي شه و به همه چيز شك مي كنم ، مي گم بزار يه چيزي بگم كه جوابش تابلو باشه و من بفهمم ، درست مثه پرسيدن دوسم داري يه بچه كه قطعي همه مي گن آره عزيزم اما تو هميشه پا پس كشيدي تو اينجور موقع ها ، يهو دلم خالي مي شد ، انگار به باد تكيه داده باشم .
نمي دونم اما انگار نمي شه اينجوري به كسي تكيه كرد ، همون روش منسوخ شده سنتي اي كه ننه بابامون واسمون آب گرفتن درسته !!!!
يادته اون روز كه منو غافل گير كردي و گفتي كرجي بهم گفتي من نمي دونم دوس داشتن و نزديكي دوتا روح ارزشمند تره و موندني تر يا وابستگي اين جسم!!!!!
يادته لعنتي ؟؟ يادته گفتي تو فكر نمي كني ما به اندازه كافي افكارمون به هم پيوسته هست كه ديگه نخوايم به اين جسم اينقدر وابسته بشيم ؟؟
ولي انگار تو وجود تو برعكس بود ، نمي دونم .......... اما دارم فكر مي كنم كه خيلي جاها حرفامون رو نمي تونيم بهم بفهمونيم ، انگار زبونامون عين همه ولي ترجه هر كدوم خيلي با هم فرق داره .
محمد دلم برات تنگ شده .
يادته يه موقع هايي مي نوشتم كه دل تو براي من بايد بيشتر از دل من براي تو تنگ بشه ؟؟ اما حالا مطمئنم كه دل تو برام تنگ نمي شه و اگه دلي براي تنگ شدن باشه فقط دل منه ...
مي دونم كه تو تموم امتحانات رد شدم ، به جهنم ، نهايت مي خواي با يه كس ديگه اي ازدواج كني ، منم حرفي ندارم ، من مي خوام تو خوشحال باشي ، چه با من چه بي من ، بزار آروم آروم ازت جدا شم ، يهو نمي تونم ، بزار كم كم پيوندهاي عميقم رو با تو زير چاقو ببرم و از هم جدا شون كنم .
ولي اگه بخواي باهات مي مونم ، دوباره ، از نو ، ولي اگه تو هم مثه من خواستي ، مي خوام كه اينقدر بيخيال نباشي ، هميشه ازم بپرس چرا ، يادته دفعه آخري بهت گفتم هميشه از يه دختر بپرس ، اما حتي اون لحظه هم نگفتي چرا مي گم ديگه نمي خوام ديگه زنگ نزن ، يادته ؟؟؟؟؟؟؟
مراقب خودت باش .... عزيزم!
ديشب بهت حسوديم شد ، مصي ديشب بهت خيلي حسوديم شد ..
نمي دونم يهو چم شد ، اما وقتي اونقدر مهربون همديگرو نگاه كرديد ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و اونطور با صداي بلند گريه كردم ، بخدا نمي تونستم جلوي اشكامو و بد تر از اون صداي هق هق هامو بگيرم ...
مي دونم ترسيدين ، هم تو هم اون ، اما دست خودم نبود ، اصلا متوجه نمي شدم كه چي داره بهم مي گه ، مغزم هنگ كرده بود ، حتي تو رو هم نمي فهميدم ، فقط مي ديدمتون ، حركتهاتون برام بي معني بود ...
احساس مي كردم ديگه نمي تونم ، اونجا باشم ...
متاسفم كه اونجوري بدون خداحافظي و مثه ديوونه ها از ماشين بيرون اومدم ، متاسفم كه دستگيره ماشينشو داغون كردم .دست خودم نبود .
نمي دونم تو اون هواي سرد و بدون هيچ لباس گرمي چطور تونستم اونهمه مسيرو بدوئم تا دم در خونه اشون ، اما من سردم نبود مصي ، همه وجودم آتيش گرفته بود ....
نمي دونم چرا به سمت خونشون مي دوئيدم ، اون كه رفته بود ......
مصي داشتم خفه مي شدم ، احساس مي كردم كه هيچ چيز تو ذهنم نيست جز يه نقطه ـ اون ـ
تو كوچشون كه رسيدم نمه نمه هاي بارون به صورتم مي خورد ، و يكي در ميون چراغهاي روشن و خاموش خونه ها كوچه رو تاريك و روشن كرده بود .
كنار ساختمون ميله هاي درو گرفتم ، دنبال ماشينش بودم ، اونجا بود ....
شبيه آدمهاي ساعقه زده شده بودم ، دوباره دوئيدم تو كوچه تا پنجره اتاقشو ببينم ، تو اتاقش بود ، سايش مثه هميشه نشسته بود پشت ميز تحرير كنار پنجرش و لپتاپش كه حتما بازم روي يه برنامه ديگه كار مي كرد ....
نمي تونستم تكون بخورم ، همينجوري خيره به پنجره اي كه سايه اون روش افتاده بود شده بودم ، دلم نمي خواست سرمو پايين كنم ، حتي اگه رويا هم بود ، خوب بود .... قشنگ بود .... منو آروم مي كرد ....
دلم مي خواست جراتشو داشتم و داد مي زدم كه اينجا رو نگا كن ، اما نتونستم ... مصی اون اینجاست ، اون اینجاست ...
نمی دونی حالا چقدر حالم بهتره ، مصی اگه نبود و من نمی دیدمش نمی دونستم چکار قراره بکنم .
يادته ...
يادته تو اون كافي شاپ هميشگي مون ....
يادته صداي يه موسيقي ملايم مي اومد و بخاطر بارون شديد مرتب برقا نوسان داشت و خاموش و روشن مي شد و چقدر همه چيز براي ما دلهره و زيبايي خاصي داشت ...
بادته مي گفتم چرا اينقدر مي لرزي و تو مدام انكار مي كردي ...
يادته صورتت رو اونقدر به صورتم نزديك كردي كه صداي نفسهاي گرمت به صورتم مي خورد ....
يادته سر انگشتاتو تو دستام حركت مي دادي تا من بالاخره اونارو بگيرم و مدام دستام از نوازشاي دستات فرار مي كردن ...
يادته گفتم نمي خوام به اشتباه بيفتم و تو خنديدي ....
يادته مي خواستي بهم بگي ، يه چيزي مي خواستي بگي ، هرچي به سمتي كه جمله ها مي خواستن بيرون بيان مي رفتيم صداي نفسهات تند تر مي شد و نفسهات كشيده تر ...
يادته موقعي كه قاطعانه مي خواستي بگي يهو آهنگ تموم شد و تو لعنت كردي به اون كافي شاپ كه حتي نواراش هم باهات يار نبودن ...
يادته صورتتو عقب كشيدي و انگار كه منصرف شدي يا اينكه راحت شدي كه ديگه لازم به گفتنش نيست با خيال مطمئن تكيه زدي به صندلي ...
يادته چند دقيقه همينجوري مات به نور ملايم روي صورت پسر ميز كناريمون نگاه كردي كه با چه جرات و بي خيالي داشت از دختر كناريش بوسه مي گرفت ....
يادته ...
يادته بهم گفتي تو جرات رو از آدم مي گيري ....
يادته بهم گفتي هيچوقت نمي فهمم چكاري واقعا خوشحالت مي كنه ...
يادته بهم گفتي كاش بعضي موقع ها مثه بچه ها به هيچ چيزي فكر نمي كردي و اين منطق لعنتي رو مي ريختي دور ...
يادته بهم گفتي دلم مي خواست مثه بچه خرگوشا فقط جست و خيز كني و بيخيال همه چيز بشي ....
گفتي مشكلا مال من ، نه گفتي مشكلا مال اين شونه هاي خركيه منه ، گفتي تو به مشكلا فكر نكن ، گفتي من حلش مي كنم ..
يادته ....
يادته نه تو تونستي مشكلا رو حل كني و نه من مثه بچه خرگوشا بشم ...
حيف ....
حيف تموم اون لحظه ها كه از دست رفت ...
حيف من ...
حيف تو ....

اين روزها چه دير مي گذرند ، انگار ثانيه ها پا بر حلقومم مي گذارند و مي روند .
مثل يك حشره بی دست و پا و ناتوان افتاده ام توي تار تنهايي و دلتنگي هاي تو ، تلاش و تقلايم راه بجايي ندارد جز چسبيدن و پيچيده شدن بيشتر من به اين تارهاي چسبناك و لزج ....
بي تو هر روز و هر روز ، حتي روزهايي كه مي خندم نيز مفهومش گم شده است .
چگونه بگويم كه به اين باور نزديكم كه من بدون تو هيچم ، هيچ !!!!
چگونه تو را بخواهم ؟ از كه تو را بخواهم ؟ با رنگ سرخ كدامين گونه شرمگين ؟؟؟
بي تو برايم همه چيزم حس ورم كردگي زخم چركيني است در شبي دم كرده و شرجي ،همه چيز تب كرده و داغ است ، حتي خودم ....
اگر مي توانستيم دماي احساس را بگيريم ، امشب دماي احساس من 40 درجه زير سياهي هاي شب است ....
صدايم بريده و كوتاه است ، براي شنيدنش بايد گوشهايت را تا كنار لبهايم پايين بكشي شايد چيزي از زواياي رفت و آمد پر صداي نفسهايم و تكانهاي بي جان و بي علاقه تارهاي صوتي ام بيابي ....
گوش كن ، در عمق همان صداي خسته و در حال متلاشي شدن از درد من ، مي شنوي كه مي گويم اين صداي من نيست ، صداي سائيدگي عمر و جواني من است زير طاقت زمان ....
همه چيز رنگ پريده است ، همه چيز متوقف است .
به كه بايد گفت كه دلم برايت تا هر چه كه بينهايت است تنگ شده ، به كه بايد بگويم كه تمام سلولهاي وجودم تو را طلب مي كند ، به كه بگويم كه دارم از حس نداشتنت تا انتهاي مرزهاي شكسته و در هم ريخته جنون همچون اسبي ياغي و سركش فراتر مي روم ...
به كه بگويم دلم تنگ است ....
تو را از كه بخواهم ؟؟؟
حاضرم همه چيزم را با يك بار ديگر حضور تو را حس كردن ، فقط در چند متري خودم معاوضه كنم ،بخاطرش به هر چيز و هر كسي خيانت كنم ...
يعني ممكن است روزي دوباره به همان آتشكده قديمي و متروك شهر برويم و باز هم براي بالا رفتن از سنگهاي ليز و بلند دستم را بگيري و من شوق زندگي كردن را در حرارت و خواهش دستانمان حس كنم ؟؟؟
نمي داني چقدر بخودم بد گفتم كه دستت را آنقدر زود رها كردم ، دستان من و دستان تو ديوانه هم بودند اما تو تسليم شوق دستانت بودي و دستت ،دستان مرا با ترسي عجيب توي دستان خود داشت .... نه!.... دستانت را به طلب دستان من بخشيده بودي !!! كه اگر بخواهد بماند و اگر نخواهد روي همه خواسته هايش خط بكشد و از همه چيز بگذرد .
اما دستان من از شوق لمس دستانت ديوانه شده بود ، حتي تا دم آخر هم باور نكرد ...
دل احمق من وقتي از دست مي دهد تازه به باور آنچه كه داشت مي رسد ! رهايش كرد كه به باور برسد ! ديوانه بود ديگر ....
دلم تنگ است ...
عكس هايت هنوز هم هست ... هنوز نتوانستم مثل توي فيلمها نابودشان كنم ، هنوز هم قشنگ ترين شعر زندگي من اند ، هنوز نامه هاي اندك تو را دارم ، هنوز هم ديوانه نامه اولين حقوقت هستم كه همه را كباب خوردي ....
دلم تنگ است و دستم از تو كوتاه .
لعنت به اين زندگي ، لعنت به نامه ، لعنت به اين عشق كه مرا دارد به دو نيم مي كند ، لعنت به هر چه واژه ديگر نمي خواهم ...
خیلی بده
خیلی بده که اینقدر احمق باشی که دلت تنگ شه ...
خیلی بده که اینقدر مثل من خر باشی ...
خیلی بده که نتونی دل بکنی ...
خیلی بده که کسی بهت سیلی بزنه و اونقدر دوسش داشته باشی که تو جوابش با گونه های سرخی که جای دستای سنگینش مونده باشه فقط معصومانه لبخند بزنی ...
خیلی بده ...
اینروزها دستم پی هیچ چیز نمی رود ، حتی پی نوشتن که اینقدر وابسته آن بودم .
مثل دیوانه ها شده ام ، شاید خود دیوانه ، شاید هم بدتر از آن ....
دلم می خواهد بروم توی اتاقک نگهبان پارکینگ سینما و با هم فیش پارکینگ بدهیم ، آخر این روزها فقط او با من مهربان است ....
عجب این روزها تلخ شده اند دوباره !
احساس بدی دارم ، به بدی همان اسمي که معني كردي ....
توي معني اسمت يك چيز را يادت رفت به من بگويي !!!
مي داني ، دنياي كوچكي است ..
دنياي كوچك و خرابي كه تويش حتي به نامه هاي شخصي ات هم رحم نمي كنند .
ديدي از كنار شيريني فروشي ها كه رد مي شوي يكهو توده اي هواي اشباع شده و شيرين به صورتت مي خورد و حالت را توي يك لحظه دگر گون مي كند ؟؟؟
شيريني هميشه خوشايند است اما وقتي يكهو توي فضايي اشباع شده از آن قرار بگيري هر چند هم دوست داشتني دلت را مي زند .
ناراحت نشو اما دلم را زدي !!!!
خواستم اين را برايت پست كنم ، ديدم شايد صلاح در اين باشد كه ديگر چيزي نفرستم ، مي بيني دنياي مجازي هم مشكلات خودش را دارد .
شايد بهتر اين باشد كه فقط حضور هم را ببينيم و حرفهايمان را با همان آب دهانمان كه در موقع ترس پايين مي رود ، سخت پايين بدهيم .
مي داني روزهاي غريبي است ....
من هم انتظار غريبي داشتم ، روزهايي كه حتي دلدادگان به هم وفا دار نمي ماند ، احمقانه است تصوير وفاداري به پيوندهاي ساده و صميمي كوچك بينمان ، وفاداري به قلم يكديگر و وفاداري به آنچه كه اعتماد مي بخشد ، آنچه كه باعث نطفه بستن هر چه كه حس خوب است .آنچه كه باعث باليدن احساس از خود دانستن ديگران است .
خوب است كه توي همان شماره 3 هميشه باقي بمانيم ، دوست نداشتم اما بهتر كه توقف ما توي همين شماره 3 بماند ، براي ادامه دادن انگيزه هايم همه كشته شد ، براي ادامه دادن دوباره به تغيير يك چيزي اين وسط نياز دارم ، البته مهم نيست ، يعني آنچه كه دانستم اين بود كه برايت مهم نيست ، نه من و نه هيچ كس ديگر ....
براي دوباره ادامه دادن بايد يك كاري كني ، چكار را هم نمي دانم ، اما مي دانم نياز به معذرت خواهي نيست ، چيزي ديگر است كه بين ما از دست رفته ....
ديگر منتظر نامه ات نيستم ، فقط دلم از تو شكسته شد ، دل شكسته ام توي اين زندگي بي در و پيكر براي هزارمين بار و شايد بيشتر شكست .
احساس بدی دارم ، به بدی همان اسمي که معني كردي ....
نمی دونم چرا هر روزی که این ماشین لامصبو در میارم باید عدل وسط جاده یه حیوون لت و پار شده رو ببینم ، نمی دونید چقدر احساس بدی می کنم وقتی می بینم دستش یه طرفه ، پاش یه طرف دیگه ، و گوشت قرمز و له شده اون وسط جاده ...
این مسیر رفت و آمد من، نمی دونم آخه چقدر سگ داره که هر روزم یه دونشون می میره بازم کم نمی شن!
امروز دیگه نور علی نور بود ، درست وسط مسیر یه سگ اونم به چه بزرگی افتاده بود و تمام گوشت تن و استخوناش زده بود بیرون ....
آخ که خیلی بد بود ، انقدر حالم بد شده بود که برای اینکه از روش رد نشم مسیرمو کج کردم که نزدیک بود خودمم مثه اون تیکه تیکه بشم.
بعدش هم به خاطر دیدن اون صحنه چند بار کنار جاده مجبور شدم وایسم ، و همه محتویات معدم رو بالا بیارم.
روزه هم که بودم اونم باطل شد . خیلی صحنه بدی بود ، یاد یه سال پیش افتادم که یه زنه رو اونطوری تو جاده دیدم که کشته شده بود ، با شلوار مشکی و بلوز قرمز رنگ و چادر سیاهش .
فقط می تونم بگم خیلی بد بود ، خیلی بدتر از اونچیزی که فکرش رو بکنید.