تبليغاتX
page

ورق دویست و سوم : حوصلتو ندارم

بهش وقتي تلفن مي كردم هميشه خيلي رك مي گفت الان حوصلتو ندارم ....

هميشه اين ترسو داشتم كه وقتي بهت زنگ مي زنم نكنه تو هم حوصلمو نداشته باشي ، بگي يه وقت ديگه زنگ بزن، زنگ نمي زدم .

بهش مي گفتم بيا بريم بيرون ‏، مي گفت : امروز خواهرم هست دوس دارم پيش خواهرم باشم ، حالا يه موقع كه كسي نبود با تو ميام...

هميشه مي ذاشتم تو بگي منو مي خواي ببيني ، ديگه دوس ندارم كسي بهم بگه تو اولويت هزارمي تو زندگيم...

هميشه وقتي جلوي بقيه باهاش صحبت مي كردم مي گفت هيچي نگو ‏، هيچي نگو ، بدم مياد از اين ابراز احساسا جلوي بقيه ...

حالا ترجيح مي دم اگه قرار باشه دست همو بگيرم تو اول بگيري ، مي ترسم دستتو از تو دستام بيرون بكشي ....

هيچوقت نذاشت ببوسمش ‏، هيچوقت نذاشت بغلش كنم چون از اين كار متنفر بود ...

حالا اگه تشنه ترين هم باشم ‏، اگه تو حسرت بغل كردن كسي هم بميرم ، هيچوقت خودم بغلش نمي كنم ....

يه روز بهم گفت ديگه نه دفتر بنويسيم و نه ديگه نامه بديم !!!! مني كه زنده به اون نامه ها بودم ... من زنده به نامه هاي اون بودم ....

يه روز جلوي يه پنجره گرد گفت مي خواي بري برو .... باورم نمي شد به اين راحتي بگه برو ....

براش هيچ ارزشي نداشتم ... هيچ ارزشي .... منو خالي كرد ... خالي از هر احساسي .. هر شوري ...

تازه فهميدم چي بودم ‏، چي شدم ، و اينكه چقدر وابسته شده بودم و حالا برام جدايي مثله خود مرگه .... تو اون دو ماه لعنتي فهميدم نمي تونم بدون وجودش حتي به رها كردنش فكر كنم ....

كنار تموم ياسهاي همسايه ، همون روزي كه تو دستام ياسهاي سفيد ريخت و گفت مي خواي بازم با من باشي ... بهش گفتم مي خوام ... اما نه براي ادامه دادن گفتم مي خوام ، براي اينكه ذره ذره ازش جدا شم ‏، چند سال طول كشيد تا تونستم ازش دل بكنم ؟؟ دو سال كامل ... چقدر سخت بود ... حالا هم همچين رو پا نيستم ...

هنوز اثر زخماي عميقش هست .. هنوز جاش مي سوزه .... ولي دروغه اگه بگم دوستش ندارم .... هنوز دوستش دارم .... هنوز هم دروغه اگه بگم بهش فكر نمي كنم ... اون تو لحظه لحظه زندگي من هست ... هنوز پشت تمام افكارم تصوير اونه كه بك گرانده ....

اما چه فايده .... ديگه جرات ندارم به كسي نزديك بشم ... فكر مي كنم همه مي رن ... همونجوري كه اون رفت ... فكر مي كنم همه يه روزي پاي يه پنجره گرد مي گن برو ....

وقتي تو اونقدر باهام خوب بودي و مي خواستي كه با من باشي .... چقدر گفتم هنوز آماده نيستم ... چقدر گفتم كه من زمان مي خوام .... اما اينهمه عجله براي چي بود نمي دونم ....

به جهنم ... كسي كه مي خواد اينقدر راحت دل بكنه بزار بكنه ... دوست داشتم خره .... بهم فرصت ندادي ....

حالا از چاله افتادم تو چاه .... دلم مي خواد بزنم زير هر چي كاسه و كوزه اس و برم يه جا كه هيچكس نشناسدم... دلم مي خواد رها بشم از تمام قيد و بند اين آشناييت ها ....

هيچكس نمي دونه چقدر خستم ... تو هم نفهميدي .... روحم خسته اس .... انگار يه كسي مغزمو گرفته تو چنگشو هي فشار مي ده ....

همه وجودم پره ترسه .... همه وجودم سرده .... ديگه برام دوستداشته شدن بي معني ترين چيزيه كه وجود داره... ديگه نمي تونم باور كنم كسي مي گه دوستم داره و راست بگه ...

اونم از معصومه كه فكر كنم ديگه حتي دسته هاي خنجرش رو هم تو سينه ام فرو كرده ...

اصلا اينا كه من ميگم چه اهميتي داره ... ديگه تصميمم رو گرفتم ... يه كم مونده ... فقط يه كم ديگه ...

حالم هيچ خوب نيست .... اينا رو ننوشتم كه بر گردي .... ديگه منتظر هيچكس نيستم .... ذهنم خيلي ضعيف شده .. ديگه تحمل اين چيزا رو نداره .... دلم يه مسكن قوي مي خواد كه بخورم و شنبه ام بشه يكشنبه و يكشنبه بشه دوشنبه و دوشنبه بشه سه شنبـ....

حتي اگه برگردي و ديگه تصميمت رو هم گرفته باشي كه بموني مطمئن باش كه من باهات نمي مونم ...

خراب تر از اينم كه بخوام تو رو هم درگير خودم بكنم ...

تو لياقتت بهترينهاست و من خيلي حالم بده ....

بدتر از اوني كه كسي ديگه بتونه كمكي كنه ... ديگه چيزي به تموم شدن همه چيز نمونده .....

شايد منتظرم اصغر كنكور ارشدش رو بده و مطمئن بشم قبول شده ... نمي دونم ... ولي چيز زيادي نمونده ...

دورآ دور بچه ها خبر سلامتيتو برام ميارن .... همين كافيه .... از شيرين كارياتم مي گن ... هه ... خيلي خوشحالم كه سالمي و خوشحال....

اگه اينجا اينو خوندي تو رو خدا تو رو به همون كسي كه اولين بار رو حساب ندونستن بود ، چي بود لو دادي كه يكسي رو خيلي دوس داري ، ازت مي خوام كه بهم نخواي ترحم كني يا لطف يا هر چي كه خودت مي گي بهش... من حالم خيلي بده .... تو بايد دنبال يكي باشي مثه خودت ... مثه خودت خوب .....

من ديگه منتظرت نيستم ... يعني بهتره كه نباشم .... يعني بايد نباشم ....

حيف كه نشد از رساله كشف المزخرفاتم حديث سبيل رو برات بگم .... هه..... هه.... آخرش اين بود (في مقعدنا دست بيلا) بايد با من چال شه اين رساله كشف المزخرفات!!! ولي جان خودم بايد يه چند تا رو تو وصيت نامم بزنم اينجوري نمي شه ‏، اينهمه سال زحمتم رو بايد 4 نفر بخونن و حض ببرن يا نه ؟؟؟!!!!!

اميدوارم كه هرجا هستي خوش باشي ... موفق رو مي دونم خواهي بود ....
2 نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 14:8  توسط سونامی  | موضوع: | 

ورق دویست و دوم : تو مال من نیستی

خیلی وقته که اینا رو می خوام بگم ، امانمی شه ، همیشه هزار تا چیز هست که وقتی برات نمی زاره به این چیزا هم برسی .

البته دیگه فرقی هم نمی کنه . دیگه خیلی وقته که کار از کار گذشته ، البته تو هم حق داشتی ، تو حق داشتی... گرفتار دیوونه شده بودی ...

حالا من اینجام ، تنها ، مثل همیشه ، دلم نمی خواد اینجا باشم .

همه چیزایی که بهت گفتم دروغ بود ... همه چیزایی که برات تعریف کردم ، دروغ بود ، همه دروغ بود ، حتی .....

گرفتار شدم .....

دیگه اینجا برام مثه یه قبر تنگ و تاریک شده که با کوچکترین حرکتی سرم می خوره به سنگهای بالا و پایین ...

کی فکر می کرد یه روز به اینجا برسم ...

من احتیاج به کمک دارم ... اینو نمی تونم به کسی بگم ...

اون زنیکه عوضی هم همش زر زر مفت کرد .... می گفت حرف بزن ... نمی دونست به چه چیز این چهره خندون و خوشحال کمک باید کنه ...

حالم بهم می خوره .... از همه چیز ... از اون زنه .... از تموم این دوستای روباه صفت ... از تموم این کثافت کاریا ...

از لباسای تنگ ... از صداهای خندون ... از اتاقای خالی ... از کسایی که با تلفن حرف می زنن .... از کسایی که تو جاده مخصوص کار می کنن ... از هر کی که می گه چه خبر .... از تو .... از تو .... از تو ....

دستام همیشه می لرزه .... سرده .... دل صاب مردامم که همیشه تنگه ...

می بینی چقدر بین ما فاصله اس ؟؟؟ تو کجایی و من کجا .... 

توی کی هستی و من کی .... ازت می ترسم ....  تو منو بغل نمی کنی ....

همیشه می ترسم ... پیش تو هیچی ندارم که بگم .... همش باید دستامو زیر بغلم بزنم که از سرما کبود نشن ، اونم وسط چله تابستون ...

نمی دونم تو راجع به من چی فکر می کنی .... خستم .... همیشه خستم ... حتی از اینکه نمی تونم تو چی فکر می کنی ....

دستم مدتهاست که درد می کنه ، چشمام می سوزه  ،سرم تیر می کشه ، تنم مثه معتادا درد می کنه ...

مخم کار نمی کنه ....

دلم می خواست بهت یه جاهایی رو نشون بدم ... یه جایی می شناسم که پر آفتابگردونه ، خودم پیداش کردم ...

باغبونش همیشه منو راه میده .... می خواستم ببرمت اونجا ...می خواستم دستتو بگیرم و بکشم و با هم اونقدر داد بزنیم که خفه بشیم .... دلم می خواست اونجا ببوسمت .....کاش می شد ببرمت .... اما حیف دیر شده ...

تو قسمت کردن سهم ها ، به من بی سهمی رسیده ...

تو گلوم یه چیزی به بزرگی تخم مرغه که نمی زاره نفس بکشم .... مثه یه بغض نترکیده ....

دلم می خواد بگم .... بگم که خیلی چیزا رو فهمیدم .... بگم که تمام پرآی پروازمو کندن ... شکستن ... دارم له می شم ....

یک سال پیش خواب دیدم که توی یه ساختمون خیلی مجلل پله های هشتم و نهم باز شده از هم و یه زنه با موهای بلند و جو گندمی بین اون پله ها افتاده و پله ها هر لحظه به هم نزدیک می شن و اون زنه با تموم وجود جیغ می کشه .... جیغ می کشه .... جیغ می کشه .....

حالا که به یاد میارم ، چهره اون زنه با موهای جو گندمی ، چهره خود من بود .... من بودم که داشتم با تموم وجودم از درد جیغ می کشیدم .....

خوابم تعبیر شده .... حالا دارم جیغ می کشم .... اما نه کمکی هست و نه راه نجاتی ....

تو مال من نیستی .... حتی به قدر یه بار دست کشیدن به گونه هات ....

تو مال من نیستی .... قدره یه بار نگاه کردن به چشمات ....

تو مال من نیستی .... حتی به قدر یه قدم نزدیک تر شدن ...

همش می گم نکنه آه من تو رو بگیره .... من نمی خوام تو اسیر من باشی .... تو مستحق بهترینهایی نه من....

دلتنگی ها یه روزی تموم می شه ..... مهم اینه که تو خوشحال باشی ... دلتنگی من حتی اگه تموم نشه .... مهم اینه که تو خوشبخت باشی ....

دیشب اما چه حالی داد صیاد افتخاری و های های گریه های من .... انگار با هم تو اون مزرعه آفتابگردون بودیم ..

دلم هیچی نمی خواد ...... تورم نمی خواد .... تو باید بی من باشی .... تو اگه بی من باشی خوشبختی ....

دیگه صبحا می تونم با خیال راحت پاشم .... به اینکه دیگه هیچکسی نیست .... دیگه هیچکسه هیچکس نیست که نگران باشم که نگران منه....

حالا منم و خدا ..... منم و صدای ناله های یه اسپیکر که همین روزاس که پاره بشه بس که بلنده .... 

منم و یه نرم افزار ورد که تا بمیرم می تونم تایپ کنم .... دیگه اینترنتم نمی خواد ...

دیگه هیچی نمی خواد ....

دیگه برام بیخیالی شده خیلی چیزا ....

دلم از همه گرفته ... از این آدمایی که از بودنت فقط دستاویز خودشون رو می خوان .... همون بهتر هیشکی نشناستت ...

همه می گن خیلی بزرگی ... می گن حرفات خیلی برای سن تو بزرگن ..... آدما به هرکی که حرفاشو نفهمن می گن بزرگ ... از بس که دیوونن ....

ولی تو حرف نمی زدی ، ولی من همیشه فکر می کردم تو !!! خیلی بزرگی .... کنارت احساس می کردم به بچه ام که باید بغلم کنی تا نشکنم .....

دارم یه چیزایی یاد می گیرم ها ... دوس داشتم نشونت بدم .... دارم تف کردنو یاد می گیرم .... دیدی این پیرمردا چطوری تف می ندازن تو خیابون !!!! باید یاد بگیرم که بتونم رو همه چیز اونطوری تف کنم .....

اگه دوس داشتی بدونی بپرس بهت می گم چرا باید یاد بگیرم ....

می دونی اگه بهم بگن باید بمیری برام اصلا مهم نیست ، اما می دونم تا آخرین لحظه حسرت به بغل کشیدنمو با خودم می کشم .... 

اونقدر هم کار خوب ندارم که اگه رفتم اون دنیا برم بهشت و از خدا بخوام تو رو به من بده و تا هستم و تا موقعی که باید باشم تو رو مجبور کنن منو بغل کنی ....

هه ... فکر کنم اگه افتادم جهنم خدا برا مجازاتم تو رو می زاره که جلوی من بقیه رو بغل کنی !!!

یعنی می شه یه روزی بالاخره من بمیرم ؟؟؟

چه روز خوبیه اون روز ... روزی که دیگه قرار نباشه سختی دلتنگی تو رو تحمل کنم ....

چه روز خوبیه اون روز ...

                          چه روز خوبیه اون روز ....

2 نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 13:28  توسط سونامی  | موضوع: | 

ورق صد و نود و نهم : شب و روز من

ديوانه شده بودم ‏، دوباره دلم هواي آن خيابان بلند و خلوت را كرده بود ‏، يقه هاي باراني ام را بالا دادم و كيفم را روي شانه چپم انداختم و دست راستم را از حلقه آن رد كردم تا دستانم آزادتر باشند . دستانم را هم توي توي جيبم فرو مي كنم ...

نسيمه نيمه خنك پاييزي توي صورتم مي كوبد و موهايم را هم به اينطرف و آنطرف پرت مي كند .... ياد تو مي افتم كه هميشه مي گفتي دختر هميشه آشفته !

راه مي روم و مي انديشم به همه چيز ‏، و بيشتر از همه به تو .....

به اينكه وقتي دعوتنامه من بدستت مي رسد تو با آن چه مي كني ‏، مي داني خيلي برايم غير قابل پيشبيني هستي ‏، وقتي پيغام قبول كردنت را ديدم .... زدم زير گريه ‏، مثله هميشه .....  

راه مي رفتم و افكارم مثل كارتونها دور سرم چرخ مي خورد ‏، و اينكه چقدر دلم زود به زود مي گيرد اينروزها ‏....

مي داني هنوز كه هنوز است وقتي دلم مي گيرد مي آيم اينجا ، توي اين خيابان ‏، آنقدر بلند و خلوت است كه مي توانم تا دلم مي خواهد بلند گريه كنم ‏، حتي مي توانم فرياد بكشم ‏، مي توانم وقتي از فرط گريه و فرياد ‏دستهايم به لرزش هاي آشكار مي افتد و صدايم در نمي آيد و پايم ناي رفتن ندارد و چشمانم ناي ديدن ‏، دست به ديوار بكشم و آرام گوشه پياده رو بشينم و باز گريه كنم ...

نمي دانم چقدر طول كشيد ‏.... وقتي موهايم آنقدر آشفته بود كه وزش باد آنها را شلاق مي كرد و بر صورتم مي زد ، سرم را بالا آوردم تا مرتبشان كنم. هوا تاريك تاريك بود .... به ساعت مچي ام نگاه مي كنم ... دير شده است ...

خيابان خاليست و من مسافتي باور نكردني را آمده ام ‏، حالا نه ماشيني عبور مي كند و نه آدمي ‏، خم مي شوم و بند هاي كتاني هاي را محكم مي كنم و با تمام قدرتم مي دوم ‏ ، مي دوم و گاهي قطره هاي اشك هم از گوشه هاي چشمانم مي چكد و گاهي بلند و بريده بريده حرفهاي تو را تكرار مي كنم ....

تاكسيها را از دور مي بينم ‏، از پل زير گذر كه مي گذرم مردي ويولن مي زند و مي خواند ‏، صداي كتاني هايم كه تپ تپ زمين مي خورد و صدا مي دهد صداي زيباي ويولنش را بهم مي زند ‏... پاهايم را آرام مي كنم تا صداي ويولن خراب نشود ‏... زيبا مي زند ‏، بر عكس تمام ويولن زنهاي دوره گرد كه فقط مي زنند ‏، اينيكي انگار  فرق دارد ‏، هر چه به طرف تاكسي ها مي روم ‏، صداي او دور مي شود ‏، قدمهايمان روبروست !!!!

پسري از پشت سرم مرا خطاب مي كند ‏، مي ايستم ‏، صورتم را كه مي چرخانم ‏، پسري با موهاي خرمايي روشن و محاسني روشن تر از موهاي خرمايي اش ‏، موجهاي موهاي بلندش كه روي شانه هايش ريخته بود آدم را وادار مي كرد دستانش را به طرفش ببرد و حلقه حلقه هايش را لمس كند ‏.

چيزي مي گويد ‏، من غرق تماشاي اويم ‏... متوجه مي شود... لبخند كمرنگي مي زند و دوباره جمله اش را تكرار مي كند ‏: اين براي شماست .... تكه كاغذ كوچكي را از جيبش بيرون مي آورد و به سمت من دراز مي كند ‏... به صورتش نگاه مي كنم ‏، دوباره لبخند مي زند .... روي كاغذ پر است از رقم .... سرم را مي چرخانم و كاغذ مي ماند و نسيم نيمه خنك پاييزي و دستان پسر ...

به خانه كه مي رسم ‏، پله ها را بي رمق با كيفي كه روي پله ها مثل لاشه مرده حيواني با خودم مي كشم ‏، طي مي كنم و يكراست مي روم توي اتاقم ‏، توي تاريكي مي نشينم كنار كشوي تختم و همانطور توي تاركي مي گردم ‏، چشمانم از توي همان تاريكي مي شناسدش ‏، يادگار دوست ! .... مي گذارمش توي ضبط ...

گوشه اتاق مي نشينم و پاهايم را توي سينه هايم بغل مي زنم .... وقتي اين بيت شعر را دكلمه مي كند بي اختيار به گريه مي افتم :

اي نور دل و ديه و جانم چوني ؟

اي آرزوي هر دو جهانم چوني ؟

من بي لب لعل تو چنانم كه مپرس

تو بي رخ زرد من ندانم چوني ...

سرم را روي پاهايم فشار مي دهم و آرام آرام گريه مي كنم ....

.

.

.

گفتي اين روزها چگونه مي گذرد ؟؟؟ اينهم شب و روز من !
2 نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 14:32  توسط سونامی  | موضوع: | 

ورق صد و نود و هشتم : متاسفم

امروز مجلس ترحیم بابک غیاثوند بود .

اونم تو سانحه سقوط هواپیما فوت شد .

متاسفم . واقعا متاسفم .

خیلی بده کسی که تو خاطرات بچگیت باشه یهو براش یه اتفاق اینطوری بیافته.

کلا اتفاق بد برای هر کی بیافته بده.

امیدوارم خداوند رحمتش کنه.

امیدوارم خدا به خانم غیاثوند صبر بده.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 21:16  توسط سونامی  | موضوع: | 

ورق صد و نود و ششم : دلخور نباش

از من دلخور نباش . بيشتر از آنكه به دنبال دليل ها در من بگردي به كارهاي خودت نگاه كن !!!!

مي بيني چقدر احساس بديست اينكه كسي با تو روراست نباشد؟ نه به عنوان يك دوست به عنوان يك انسان!!  آدم احساس مي كند چه زخم عميقي خورده است . زخمي كه به اين راحتي ها نمي توان نه التيامش داد و نه فراموشش كرد .

پس ببين من چقدر توي اين مدت احساس هاي ناخوشايندي كردم وقتهايي كه مي ديدم دارم گول بازيهاي تو را  مي خورم . نمي دانم چند بار بود كه مي ديدم مي دانستي كه مشكل دارم اما باز هم خواستي مرا دور خودت بگرداني و منتظرم نگه داري !!!!! خودت فكر كني يادت مي آيد .

خيلي ها از اين كار تو در رنجند ، نه من ، خيلي هاي ديگر .

اينها را نمي گذارم به حساب كار تو ، مي گذارم به حساب آن بعد وجودت كه گاهي بيرون مي آيد و به همه چيز خشم مي گيرد

هنوز هم مرا بازي مي دهي ، مثله آخرين جمله اي كه گفتي و بعد رفتي .

اين را كه ديگر يادت هست !!!!

من آدم كينه اي نيستم . دنبال اذيت كردن و رنجاندن كسي هم نيستم . اما خر هم نيستم كه مرا بازيچه كنند . كاري كه احساس كردم خيلي از اوقات با من كردي و شايد پيش خودت هم خيلي خنديده باشي و از خودت لذت برده باشي .

خيلي سخت است اينجور چيزها را ببينم و دم نزنم و اداي كسي را در آورم كه هيچ نمي داند و نفهميده است كه دور و بر چه خبر است .

دلم نمي خواست اينطوري شود ‏، حاضر بودم تا هميشه اگر همه چيز فقط در مورد من و بازي دادن من بود  سعي كنم چشم ببندم و بازهم فكر كني كه گول ترا خورده ام ‏، اما خودت كه فهميدي ‏، يعني آنها فهميدند ‏. اگر مي توانستم حتي سعي مي كردم كه مانع دانستن آنها شوم ‏، چون نمي توانم ناراحتي تو را ببينم ‏، چون دوست دارم حتي اگر با بازي دادن من هم شده تو بخندي ، چون نمي داني وقتي كه مي خندي چقدر زيبا مي شوي و من ديوانه  تو مي شوم .

خوب حالا همه چيز لو رفته و شما شده اي مسبب اين ماجرا ، خودت هم مي داني مستحقش بودي !  اما اينهمه سخت گيري و پشت كردنها و بي محلي ها ديگر بازي بچه گانه اي بيش نيست ‏! بهتر نيست بدون در نظر گرفتن اين دوستي كمي واقعبينانه تر به اين ماجرا نگاه كني ؟؟؟

باز هم مي گويم نمي خواهم آزاري به تو بدهم و ناراحتت كنم . مي دانم كه از من دلخوري ، اما با حساب تمام لحظه هايي كه من از تو دلگير شدم و بازيم دادي تراز كنيم شايد من هنوز كفه ام سنگين تر باشد .

بگذريم .دنياي كوچكيست . اما پر اتفاق . پس تن به اتفاقات گذرا ندهيم خيلي خوشتر است . همه چيز را هم فراموش كن همانطور كه من خيلي چيزها را در مورد تو فراموش کردم!
2 نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 15:42  توسط سونامی  | موضوع: | 

ورق صد و نود و پنجم : دیگه اذیتت نمی کنم

بخودم امشب قول دادم ‏، قول دادم هيچوقت اذيتت نكنم ، قول دادم ديگه از رفتن حرف نزنم ، قول دادم هرچي كه تو بگي بشه ‏، ديگه اذيتت نكنم كه اينجوري بشه ، ديگه گله نمي كنم ، ديگه نمي خوام از دستت بدم ، ديگه باهات حرفاي پر بحث نمي زنم، ديگه هرچي تو بگي ، من فقط مي خوام كنارت باشم ، حتي اگه بهونه موندنمون فقط همون برنامه باشه ، قانعم به همون تلفن هاي گاه و بيگاه تو .

هيچ وقت اون روزي كه سرما خوردي رو يادم نمي ره .....

اونشب دلم مي خواست از پشت كامپيوتر يهو بپرم تو بغلت ....

ديگه نمي خوام از دستت بدم .

يادمه يه موقع به يه كسي گفتم كه مي خوام باهات تموم كنم ، گفت تحملشو داري ؟؟؟ گفتم آره ...

اما حالا می فهمم ....

خيلي بچه بودم .... خيلي بچه بودم ...
2 نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 7:9  توسط سونامی  | موضوع: |