
همه چیز برای من تا بینهایت به ابتذال گرفتار شده است .
به انتظار چه کسی ؟
پرپر زدنهای مرا ببین ...
خداوندا به تو پناه می برم ...
با تمام نا چیزی و بی چیزیم امروز به تو پناه می برم ...
خدای آفریننده من ، تو خود مرا به اینجا فرستاده ای پس خودت راه هدایتت را بر من بنمای ....
خدایا ببین که به ابتذال روزهای تو چگونه گرفتار آمده ام که مرا ریشخند بندگانت کرده ای....
خدایا من هدایتم را تنها و تنها از خودت می خواهم .
رهایی برای تو نیست جز هدایت من ....
باید مرا هدایت کنی ...
دیگر خسته ام از ملعبه کودکان به ظاهر زیرکت ...
خدایا مرا با همان " بخشندگی و مهربانیت " فرا بگیر...
خدایا ، من از تمام قرآنت تنها کلمه که درک کردم این بود " که تو بخشنده و مهربانی " تنها ترین و ساده ترین کلامی که آموختم .
حالا نشانم بده ...
این خدای بخشنده مهربان کجاست ؟؟؟؟
مرا ببین .
اینجا .
تنها .
مثله همیشه .
تنها تر از همیشه .
زمین خورده تر از تمام دفعات قبل ....
دل کنده از کمک بندگانت . که اگر باری ننهند باری هم کم نمی کنند ...
اینبار مرا از شر بنده هایت دور کن .
واسطه نمی خواهم .
بشنو ، دیگر واسطه نمی خواهم.
تو را به بخشندگی و مهربانیت مرا دریاب ...
تو را به آنچه که از تو شناختم در یاب ...
احساسم این است که تا انتهای زندگی من راه کوتاهی بیش نیست . مرا هدایت کن و آنگاه بازگردان .
تو را به هیچ ندارم قسمت بدهم جز همان بخشندگی و مهربانیت .
مهربان من بگو تو کجایی؟؟؟
براستی تو کجایی که من احمق نمی توانم ببینمت .
بر من هدایتت را ببخش ....
نه زندگی می خواهم نه پول نه همسر نه دوست نه هیچ چیز دیگر . من هدایتت را می خواهم.
مهربان نیستی اگر بر من نبخشی ....
اگر بر من نبخشی مهربان نیستی ....
به کوتاه ترین دست بلند شده به درگاهت چیزی عطا کن .
ای خداوند ، بخشنده ، مهربان.
روزی از روزهای اسفند ماه بود . میگفتن نزدیک عیده ... بچه های دیگه کوچیک تر بودن و کفش هم داشتن ... تازه اگه هم نداشتن نمی فهمیدن که نگاه دیگرون یعنی چی . اما باید یه جوری دهن گنده تره رو که من بودم رو می بستن .. ما هم مثلا رفتیم خرید .. باپولی کمتر از سه هزار تومن!!! با مادرم رفتم که مرتب غر می زد و می گفت چرا زودتر یه کفش انتخاب نمی کنم و دست از سرش بر نمی دارم ؟ وقتی روی خرید یه کفش که خوشم اومد اسرار کردم نمی دونی که همون موقع ازش چه تو سری خوردم و نفرینی شنیدم....(البته حق داشت، چطور می شه به یه بچه تو اون سن حالی کرد که....) خلاصه بعد از سه چهار ساعت گشتن و له له زدن از دیدن کفشای زیبا و گرون قیمت . ( گرون همون زیر پنج هزار تومن که برای بقیه بچه های اون دوره شاید خیلی هم مفت بود) وارد یه مغازه شدم که منو یاد تونل وهشت می نداخت ... یه مغازه کثیف که بزور چراغ فانوسی اونو روشن کرده بودن و صاحب مغازه با اینکه صورت پر از پشم و چروکیدش رو لای یه شال طوسی رنگ بافتنیش (که معلوم نبود چند وقته شسته نشده و با اینکه چرک تاب بود اما کثیف بودنش رو متوجه می شدی) قایم کرده بود . با وجود شالی که دور دهنش بود اما بوی تند سیگار از دهنش بیرون میزد .... تو مغازه کفشهای دست دوز زیاد بود . اما بیشترشون مردونه بودن و کفش به اندازه یه دختر بچه دوم راهنمایی خیلی کم داشت ... یه کفش خریدم .... البته چه عرض کنم .... صد رحمت به گالش های میرزا نوروز !!!
یه کفش مدل عروسکی با رنگ صورتی صدفی و یه سگک طلایی روش !!! اونم برای یه دختر بچه دوم راهنمایی که مدرسه میره !!! حالم داشت بهم می خورد .. اوغم گرفته بود ... از اینکه اونو جلوی دوستام پا کنم .. اما چاره ای نبود .
(همینه که هست ) این جمله رو مادرم گفت .
با نفرت تمام جعبه کفش رو بغل زدم و رفتم .
از تمام چیزهایی که به عنوان البسه عید خریده بودم نفرت داشتم .. یه بلوز آستین بلند با رنگ صورتی با یه پروانه مونجوق دوزی روش . بلوزی که بیشتر به لباسهای پاییزه شباهت داشت تا لباس عید !!!... علاوه بر اون یه دامن لی هم خریده بودم ... با یه جفت جوراب مشکی بلند...(مادرم همیشه مشکی و ضخیم می خرید آخه دیرتر پاره می شدن. ولی من همیشه عاشق ساق شلواریهای سفید دوستام بودم. آخه اونها لباسهای آدمو قشنگ نشون میداد و جورابهای مشکی من هم زشت بود هم اگه لباسهام هم قشنگ بود اونها رو زشت نشون میداد).
شکل کوزت شده بودم .تمام خرید هام اینا بود .. اونقدر ناراحت بودم و خانوادم رو مقصر می دونستم که تند تند راه می رفتم و بدون اینکه منتظر مادرم بمونم به راه افتادم . مادرم غر می زد و فحشم می داد که چرا تند تند دارم میرم و نمی ایستم تا اونم بیاد . اما من اهمیتی نمی دادم و قدمهام رو سریعتر بر می داشتم .
از عید متنفر بودم .... عید یعنی تحقیر ... عید یعنی نمایش بدبختی مون ... عید یعنی زون کردن رو هرچی که خودتو به بیخیالی زدی و نخواستی بهش فکر کنی....
عیدی که تمامش یا باید به حل کردن تکالیف می گذشت یا مهمون داری از طایفه پدری !!!
اما قضیه به همینجا ختم نشد . وقتی رفتم خونه و لباسهامو دوباره پوشیدم که به بچه ها نشون بدم ، با کمال ناراحتی دیدم که کفشهام لنگه به لنگه اس !!!! یعنی برای یک پا دو لنگه کفش خریده بودم !!! داشتم از ناراحتی دیوونه می شدم . با هزار قسم و عجز و لابه . با مادرم دوباره به همون مغازه برگشتیم .
خنده دار بود .... چون هر کفش از همون مدل پام می کردم لنگه به لنگه بود .... مغازه دار اصرار می کرد که اینطور نیست و من اشتباه می کنم . اما من وقتی قدم زدم از پاهای خودم که شکل اردک شده بود اونقدر عصبانی شدم . با لکنت به مغازه دار گفتم : نیگاه کنید .... خودتون نیگا کنید ....
بالاخره سیزده روز تعطیلی عید رو با مشقت و فرار از دید و بازدید اقوام گذروندم ...
اما وقتی رفتم مدرسه . تا همین لحظه که اینا رو واستون می گم خنده ها و متلک ها و نگاه های همشاگردیهام رو فراموش نکردم ... و حرفهای نیش داری که بچه پولدارهای کلاس می زدن :
حالا چرا صورتی خریدی ؟ حداقل مشکی می خریدی که لنگه به لنگه بودنش کمتر به چشم بیاد !!
نگاه های مردم تو خیابون و متلک های بچه های مدرسه رو تحمل کردم تا اینکه یه هفته گذشت و زن دائیم یه کفش واسم اوورد که مال خودش بود و دیگه نمی پوشید . کفشی که دقیقا دو سایز از پاهای من بزرگتر بود . وقتی اونو می پوشیدم دیدم از پام درمیاد . اما بالاخره هر چی بود از اون کفشای صورتی و بد قواره و لنگه به لنگه خودم که خیلی بهتر بود ... توش یه مقداری پارچه چپوندم که از پام در نیاد . اما مگه میشد ؟؟؟
تو اون بارون و گل و لای فروردین ماه ، یه کفش به اندازه قبر بچه بپوشی و از پات در نیاد ؟ پاهام رو سفت به کفه کفش چسبونده بودم که از پام در نیاد ... به سختی راه میرفتم و پام رو مثل کسی که مشکل داره روی زمین می کشیدم ....
خوب دیگه می خواین چی بگم براتون که اون کفش تا مدرسه هزار بار از پام بیرون پرید و پاهای کوچیک من تو گل فرو رفت .
وقتی نشستم کنار جدول و از پا درد گریه کردم اون موقع بود که فهمیدم ثروت بیشتر جاها بهتر از علمه و معلما دروغ می گن که بین فقیر و ثروتند هیچ فرقی نیست . .. فهمیدم که دیر رفتنم به مدرسه .تنبیه و جریمه معلم . خنده های بچه ها . متلک های دوستام و تموم این پیشامد ها .فقط تقصیر یه چیزه و اونم بی پولیه ... یعنی همون فقر ..
ازین قصه ها تو زندگی من زیاده ... اون قدر زیاد که دیگه نمی خوام به هیچکدومشون فکر کنم . واسه خاطر همین چیزاست که اگه ازم بپرسن دلت می خواد دوباره به بچگی برگردی میگم نه !!!!
پی نوشت :
این داستان هم کاملا تخیلیه
آقا مجید می بخشی که افتاده ام به هم زدن این مستراح . توی این کثافت ها دنبال چیزی هستم . شاید خودم !!!
کاملا شخصیه (1)
بالاخره تونستم یه مقدار پول رو اونم با هزار مكافات و بد بختي جور کنم . گاهی دیدی آدم چقدر حماقت می کنه و صبر می کنه ؟؟ نباید اینقدر منتظر می موندم . این اولین باری بود که فکر می کنم خیلی زیادی صبر کردم . یه کم دیر شده . ولی خدا رو شکر خیلی هم دیر نیست . تمام وجودم پر دلهرس . این یکماهه خیلی سخت گذشت و فکر می کردم اینم ازون موضوعایی هست که با گذشت زمان درست می شه ، ولی بر عکس بود . گذشت زمان بر عکسش کرد . کاملا برعکس .
بالاخره باید یکی یه کاری کنه . هر چی هست بهتر از اون فکر های احمقانه ای هست که تو سرم بود . برای عملی کردنش همیشه وقت دارم .
خیلی سخته که با این وضعیت سر پا بیاستم . ولی اینکارو دارم می کنم . زمین هم که بیافتم مهم نیست و بالاخره اونی که عادت به زمین خوردن داره خیلی سریع می تونه سرپا هم بیاسته.
نمی دونم چرا ولی فکر می کنم اینبار نه اینکه فکر کنم اتفاق مثبتی می افته ! که باید بیافته . راه ديگه اي وجورد نداره ...
می خوام همه لحظه ها رو از ابتدا تا انتهاش بنویسم . از دو هفته پیش دیگه واقعا به این فکر افتادم که باید این کارو بکنم . ولی کاش می شد شرایط الان رو اون موقع می داشتم .
به قول دوستم ، حالا شاه سیاه باشی یا سفید مهم نیست . حتی اینم مهم نیست که با قلعه سفید دوستی و با قلعه سیاهه دشمن .
بدجوری قاطی کردم . همه وجودم پر دلشوره و اضطراب .
حالا رفتنش یه چیزه برگشتنش هم یه چیز . اینبار اگه دیر هم بشه مهم نیست . نهایتش همه چیزو می گم . شاید باید خیلی وقت پیش بهش می گفتم . شاید باید به همه می گفتم . هر چی هست دیگه تنهایی نمی شه . جریان شتر سواری دلا دلا ست . می خوام از خر شیطون پایین بیام . شاید اینجوری خیلی بهتر باشه . هر چند که خیلی تردید دارم . ولی می خوام یه بار هم که شده مثه آدم رفتار کنم .
پنج شنبه وکیلی می خواد بیاد شرکت . تا اون موقع یه خروار کار دارم که باید بکنم . ولی می دونم که قلطی تر از اونی هستم که برسم انجامشون بدم . می ترسم سر این قاط زدنا بالاخره یه کاری دست خودم بدم . هفته پیش مهندس قرار داد مهندس وکیلی رو داد دستم گفت بخونش اگه مشکل نداره تائیدش کن ، منم فقط امضاش کردم. خدا کنه اتفاقی نیافته . مخم تعطیله به معنای واقعی شده . مهندس گفت من دارم رو حساب حرف تو قرار داد می بندم ، منم گفتم انشا الله که مشکلی پیش نمی یاد !!! نمی دونه من حتی قرار داد رو نتونستم بخونم !!!!
خدا مي دونه گندش كي در بياد . به جهنم ...
وکیلی پنج شنبه میاد شرکت و من باید یه خروار کارو تا اون موقع برسونم ، ولی می دونم که نمی تونم . نمی تونم کار کنم .
کاملا شخصیه (2)
ديروز بالاخره فهميدم كه دفترچه بيمه هم بدرد مي تونه بخوره !!!!
دچار توهم شدم ... تو حالت عادی نیستم . راه که می رم تلو تلو می خورم . باید یه دستم کمکم باشه تا به دیوار نگه دارم . اگر بردارم تا کمتر از چند ثانیه شوت شدم روی زمین.
نيم كره چپ مغزم هنوز درد مي كنه . البته نه اينكه مث قبل درد كنه . عینه يه آدم كه تا مي خورده زدنش و حالا چشم باز مي كنه و مي خواد راه بره . يه التهاب داره و يه حسي كه سرش سنگين شده و موقع راه رفتن تاب مي خوره . حالم درست همونطوره . يه بي حسي عجيبي كه خيلي خوشاينده و تو تمام تنمه حس مي كنم . از صبح تا حالا گريه نكردم . الان ساعت ده صبحه . اينش خيلي خوبه . تو روزاي عادي حداقل تا اين ساعت يه دوسه باري گريه مي كردم و مغزم به سوت زدن مي افتاد . ولي تا الان كه هيچ كدوم از اينها اتفاق نيافته .
ولي يه كم دوبيني دارم . تار مي بينم انگار . البته شايد اين به خاطر شماره چشمم باشه كه فكر مي كنم يه كم بالاتر رفته .
از هر روزم مي نويسم . اين روز اول بود .
راستي يه كارايي داده كه بايد انجام بدم . زياده . بايد براش تو يه موضوع خاص بنويسم . من هميشه با موضوعاي خاص محدودم مي كنه . ولي بايد بنويسم . تا شنبه وقت دارم . حداقل 10 صفحه بايد بنويسم .
اميدوارم كه كمكي بتونه بكنه .
کاملا شخصیه (۳)
امروز بازم بهتر از روز قبلم . خیلی آرامش دارم . تو ایم همه مشکل و فشار واقعا برام مثه رویا می مونه اینهمه آرامش . پوست تنم که احساس می کردم از شدت فشار منغبض شده بود الان به حالت عادی برگشته . دردی که زیر پوستم مدتها بود همراهم بود رو دیگه به اون شدت ندارم . ولی هنوز تو بعضی قسمت های تنم احساسش می کنم . امروز روز دوم بود . اما تا الان که ساعت ده و نیمه یک بار ناخودآگاه گریه کردم . ولی الان خوبم . خوب و پر از آرامش . تنها چیزی که آزارم میده چشمامه که پر از خوابه و رنگ صورتمه که به شدت زرد شده و هر کی من رو می بینه بهم می گه حالت خوبه ؟؟
راه که می رم تلو تلو می خورم . خیلی هم سعی می کنم که این اتفاق نیافته اما بازم تلو تلو می خورم .
می خواستم ماشینم رو بیارم اما دوتا دلیل داره که نیوردمش . یکی اینکه زیاد رو هوش و هواس عادی نیستم که بتونم رانندگی کنم . یکی هم اینه که لامصب رو چند روز گذاشتم خونه باطریش ضعیف شده استارت نمی زنه . بدبختی یه دیگه..
ولی اگه می تونستم بیارم یه کم دیر تر می اومدم و یه کم هم زودتر می تونستم برم . اینجوری می تونستم بیشتر استراحت کنم .
کاش یه دوست داشتم . کاش یه دوست داشتم که این روزها بد جوری انسانم آرزوست.
یه چیزی رو به مرور فهمیدم که تو شرایط بد رو دختر جماعت نمی شه حساب کرد . یعنی همیشه شونه خالی می کنن . خوب اینم یه مدلشه دیگه . خدایا یه دوست برسون . یه دوست .
برف که میباره همیشه یه چیزی رو قلبم هی فشار میاره . همیشه سرم تو برف پایینه و نا خودآگاه کفشای بقیه رو نگاه می کنم . همیشه حریصم ببینم بقیه چه کفشی پاشون کردن .
یادته اون زمونها رو ؟؟؟ کلاس اول دوم دبیرستان !! یادمه اون موقع ها با هفت و هشت هزار تومن می شد یه کفش خیلی زیبا بخری ، یه کفش که از خوشگلی دهن همه باز بمونه . یه کفش که تو زمستون و سرما گرم باشه و نه آب بره توش نه سنگای کف خیابون رو لمس کنی .
وقتی تخت کفشم دهن باز کرده بود مخم دیگه کار نمی کرد . می دونستم این کفش نفهم دوباره بی شعور بازی در اوورده و درست موقعی که نباید دهن وا کرده . با هزار جور بد بختی سه هزار تومن جور کردم و تونستم بعد یه دور کامل بازار رو دور زدن و گشتن و قیمت کردن کل کفشای بازار ، یه کفش آبی رو پیدا کنم یه کفش که یه زیره دو سانتی سفید داشت و با یه دوخت خیلی بد و افتضاح دوخته شده بود و روش هم از جنسی شبیه به شلوار های لی که تن می کنیم بود . رنگش هم خیلی جیغ بود . از سه کیلومتری فقط کفشات معلوم بود . دیگه چاره ای نبود . ازش متنفر بودم . ولی سه هزار تومن کجا و هشت هزار تومن کجا !!! با اکراه خریدمش . فروشنده بهم کفش سه هزار تومنیشو بدون اینکه تخفیفی بخوام برام دوهزار و هشتصد تومن حساب کرد . در صورتی که دوست نداشتم بقیه پولش رو بگیرم . دویست تومنی که از شدت انزجار و عصبانیت نمی تونستم نگاهش کنم . دویست تومن پول ترحم .
نمی دونید چه حس بدی بود پوشیدنش . دلم می خواست می تونستم تو یه من خاک می مالیدمش که نو بودنش اونقدر تو چشم نیاد . کفش نویی که نو بود ولی اونقدر زشت و بد دوخت بود که دلم نمی خواست کسی بدونه تازه خریدمش .
توی کلاس که رفتم خیلی آروم فقط سر جام نشتم که کسی متوجه کفشا نشه . اما رنگش اونقدر جیغ بود که خیلی سریع همه فهمیدن و عکس کفشمو درست شبیه به یه گالش زشت (که واقعا هم بود ) رو تخته سیاه کشیدن و زیرش اسمم رو نوشتن و تبریک .
نمی دونید چه حالی داشتم وقتی کسی بهم می رسید و با اون لبخند موزیش تبریک می گفت. بعضی هاشون می گفتن سلام سلیقه !!!! خیلی جاها اونقدر شرایط بد بود که می گفتم به خاطر کمر درد دکتر گفته کفش تخت بپوشم اما دروغ بود و من دلم می خواست از دست همشون فرار کنم...
اون کفشو یک سال و پنج ماه تحمل کردم . روزای عادی بالاخره با همه چیزش کنار می اومدم و صدام هم در نمی اومد . با اینکه تختش خیلی نازک بود و وقتی قدم می ذاشتم روی زمین انگار پای برهنم رو روی سنگهای کف جاده گذاشتم . تمامشون رو با همون کفش می تونستم لمس کنم و درد رفتن بعضی ها رو که ناقافلی محکم پام میرفت روشون رو... ولی اینش رو بالاخره تحمل می کردم . ولی وقتای برف و بارون خیلی سخت بود . چون روش پارچه ای بود همیشه آب توش می رفت و پام خیس خیس می شد .
یاد اون زمستونها بخیر . اون روزایی که برف می بارید و هوا سگ کش بود . موقع امتحان های ترم اول بود .
یادمه همه بچه ها قبل رفتن به جلسه امتحان یه نیم ساعتی زودتر می اومدن که با هم حرف بزنن و جای روزایی که همو تو مدرسه نمی بینن به خاطر امتحان تلافی کرده باشن و هم اشکالاشون رو از هم بپرسن .
همه بچه ها از من گله می کردن که چرا دیر میام . چرا مثه اونها زودتر نمیام .
ولی اونقدر هوا سرد می شد و تو راه مدرسه اونقدر آب برف تو کفشم می رفت که پام کرخت می شد . کفش نازک بود و انگار پام رو بسته بودن رو یه تیکه یخ ، روش هم که پارچه ای بود و آب و برف می رفت توش و تمام پام رو خیس می کرد . همینا کافی بود برای اینکه تا خود مدرسه از درد سرما به خودم بپیچم و دیگه هیچی نخوام و هیچی برام مهم نباشه جز همون پره های شوفاژ داغ ته سالن .
نمی دونید با چه سختی از دربون در که برای امتحانها و چیدن سالن در رو بسته بود التماس می کردم تا بهم اجازه میداد فقط دو دقیقه زودتر از بچه ها برم تو سالن کنار شوفاز بشینم و پاهامو لای پره های شوفاز کنم تا گرم بشن . وقتی پاهای کبودمو می چسبوندم به پره های شوفاژ انگار زندگی رو دوباره شروع کرده باشم . چقدر گرماش لذت بخش بود . بوی زندگی میداد...
بوی زندگی ای که این روزها هیچ کجای لحظه هام نیست . حتی وقتی پاهای برهنمو تو برف می کنم و از شدت سرما مثه اون روزها کبود می شن .
اما خیلی روزها هم دربونه نمی ذاشت برم و مجبور بودم درست مثه آدمی که دارن با ترکه آلبالو می زننش ، هی بالا پایین بپرم از سرما .
اون زمانها بودم که فهمیدم چطور می شه که فقر بد سلیقت می کنه . چطور بدقولت می کنه وقتی همه نیم ساعت قبل امتحان خودشونو می رسونن و تو سعی می کنی دیر بیای که پاهات از سرما کبود نشه . چطور از جمع دورت می کنه . چطور فکرت رو عوض می کنه وقتی همه می خوان با هم باشن . چطور حتی دوستی هاتو ازت می گیره و چطور می شه که وقتی همه بفکر بازی کردن و گوله برف بازی بعد امتحانن تو فقط به فکر فرار کردن از بینشون و رفتن به خونه ای ...
هیچوقت یادم نمی ره بعد از اینکه یک سال و پنج ماه بعد تونتستم یه کفش دیگه بخرم که تختش اونقدر نازک نباشه و روش هم نه اینکه چرم باشه ، یه چیزی باشه که فقط آب توش نره و تو زمستون یخ نکنه بخرم . وقتی خریدم بازم بچه های کلاس رو تخته عکس همون کفش قدیمی رو کشیدن و زیرش نوشتن ، از اینکه از دست اون کفش زشت و بی قوراه دست برداشتی بهت تبریک می گیم !!!! و من دوباره دلم می خواست از دست همشون فرار کنم...
پی نوشت :
- واقعا اعصاب نوشتن رو نداشتم . اما دیشب، پشت پنجره ، دونه های ریز برف باعث شد این جمله ها پشت سر هم بشن .
- گاهی وقتا بخودم می گم کاش تمام خانوادم آدرس این وبلاگ رو نداشتن . یه موقع هایی از اینکه می دونم خیلی از نوشته های منو می خونن احساس خیلی بدی بهم دست میده .
- ایمیل چند تا از دوستان بی جواب مونده (اگر اشتباه نکنم از یک هفته پیش! البته امیدوارم بیشتر نشده باشد) حتما جواب میدم . اگر خدا بخواد و زنده بمونم . این روزها اوضاع و احوال درستی نیست .
من دلم می خواد بازی کنم
کی میاد با من بازی ؟
بخدا هیچوقت جر نزدم .
بخدا هیچوقت موقع باختن نگفتم موچم .
حالا می خوام بازی کنم ...
مدام پلك مي زدم و رو به باد مي ايستادم كه اشك هام خشك بشه و پايين نريزن ، از پشت پنجره چشمايي كه مراقم بودند رو خوب مي تونستم تشخيص بدم ، دونه هاي بارون شايد مي تونست تو در هم شدن قطره هاي اشكام با قطره هاي شفاف بارون كمكم كنه .
پرايد مشكي رو ديدم كه با آرم آژانس ... مي اومد ، سوار كه شدم و حركت كرد ديگه حتي لحظه اي هم اشكام مجال ندادند ، همينجور مثل يه رود سد شكسته مي اومدن ...
صداي آهنگ شادش رو مي خواست بلند كنه اما صداي هق هق من وادارش كرد خاموشش كنه و تا آخر مسير هيچي نذاره .
دلم از همه زندها بهم مي خورد ....
فكر نمي كردم قبرستون تو روزاي غير از شب جمعه اينقدر خلوت باشه ، تقريبا خالي...
خادم امام زاده آرامگاه بنان رو نشونم داد .... چقدر شمع دورش بود ، همه خاموش ... چه زيبا شده بود وقتي همشون رو روشن كردم .
چه جاي خوب و آرومي بود براي باز كردن تموم دلتنگي هات ....
چقدر اين زندگي براي من سخته ، يادته تو گفتي خيلي سادس ؟؟؟؟ ولي سخته ، خيلي سخت
تو هيچوقت جاي من نخواهي بود ، اون پرت و پلاها جلوي حامد ، اون شب لا مصب و اون دختره!
زندگي برام خيلي سخته ، واقعا دنبال اين بودي ؟
مثه هميشه وقتي به خودم ميام خيلي دير شده ، هوا تاريكه ...
نگاه هاي تيز بعضي از رانندهاي ترانزيت آزارم ميداد ، سرم رو بر گردوندم و به سمت مسيري كه ماشينهاي خطي عبور مي كردن رفتم و ايستادم . بازم صداي خنده راننده هاي ترانزيت بود ... صداي خنده ها و نگاه هاي تيزشون ..
متاسفم كه توي اون تاريكي و هواي نمزده من از مرده ها نترسيدم ، به شرافت قسم كه من از مرده ها نترسيدم! من از زنده ها ترسيدم ،مرده ها كه آروم و ساكت بودن و آزاري نداشتن، من از زنده ها ترسيدم !!!!
اگه ناچار نمي شدم بهت تلفن نمي كردم كه بياي دنبالم ، تازه آروم شده بودم كه صداي داد و فرياد تو تموم آرامشي كه به سختي بدست اوورده بودم رو ازم گرفت ، تمام وجودمو منقبض كرده بودم تا از دست نره ، ولي تو فقط سرم داد مي كشيدي ، چيز زيادي نمي شنديم ، فقط گاهي مي شنيدم كه مي گفتي ديوونه اين ساعت تو قبرستون چيكار مي كني ، برو پارك ، برو سينما ، برو بگرد ، برو خريد . گاهي هم بازوم رو اونقدر محكم مي گرفتي و تكون مي دادي كه هواسم بيشتر به حرفات جمع بشه و نمي دوني وقتي رها مي كردي چقدر جاش درد مي گرفت....
بعد شروع كردي به نصيحت هاي پدرانت ، اما من داشتم به صدای سیاوش گوش می کردم . شنیدن آهنگ اون دوست داشتنی تر از شنیدن نصیحت های تو بود ....
.
.
.
حوصله ندارم بنویسم ...
.
.
.
نگران من هم نباشید ..... بالاخره این زندگی می گذره .... یه روزی می رسه که دگه از همه چیز راحت بشم . از دست همه .. حتی از دست این وبلاگ .... انگار مادرم به شدت می ترسه که خودکشی کنم .... توی حموم که میرم از وقتی که میرم تا وقتی میام بیرون بیشتر از ده بار میاد صدام میکنه و چیزای الکی می گه .... دلم می خواد بهش بگم اگه بخوام خودکشی کنم ترجیح می دم از بالای یه ساختمون بپرم پایین .....
این روزا خیلی گرفتارم
خیلی چیزا اذیتم می کنه ، نه یه کم، خیلی ، مشغله ها و بدبختی های خودم کمه اونوقت یه سری مسائل و دلخوری ها هم دهن باز می کنه و نمی زاره به این راحتی ها نفس بکشم .
امروز اونقدر این مسائل بهم فشار اوورد که فقط رفتم شرکت ، پام نرسیده یه مسئله ای پیش اومد که واقعا ریختم بهم. حتی نتونستم تحمل کنم یک ساعت دیگه اونجا باشم .
متاسفانه توی این چند سالی که توی این شرکت کار می کنم هیچکس رو نتونستم پیدا کنم که راجع به این مشکل بزرگ باهاش صحبت کنم.
زد به سرم که چند جا برم ببینم می شه کاری کرد یا نه ..
خیلی مسخره بود . یه جایی رفته بودم مصاحبه ، برای بخش برنامه ریزی ، با اینکه کلا سابقه من با کار اونها فرق می کرد ، ولی خوب فکر کردم تو یه سیستم با اون دم و دستگاه بالاخره هیچی نباشه 4 تا سوال ازم می کنن که حداقل به رفتنم تا اونجا بی ارزه ........ هه !!! .. ازم خواست یه چند کلمه تو ورد تایپ کنم و چند تا فرم و جدول تو اکسل بکشم و از چند تا فرمول استفاده کنم ..و چند تا سوال مضخرف تر ..
نمی دونم کاش اصلا اونجا نمی رفتم ، احساس کردم خیلی بهم با اون سوالهاشون توهین شد ...
از مهندسایی که باهات مثه بچه ها حرف می زنن هم متنفرم ..
عاشق مدیرای سخت گیرم ، عاشق معلمایی که جون می کنن و نیم نمره می دن ، عاشق پلیسایی که جریمه می کنن و به کارت سپاهی بودنت اهمیتی نمی دن ....
شرکتایی که امروز رفتم از لحاظ شیک و پیکی آخرش بودن و بعید نبود مفتخر به مدال و لوح هم تو این زمینه نشده باشن ، ولی بر عکس شرکت ما همه چیزش لُرییه ، من از این قسمتش خیلی خوشم می یاد ، احساس نمی کنم که جای غریبی هستم ، درست همون احساسی رو دارم که تو حال خونه نشستم . هیشکی برای کسی کلاس نه میزاره و نه می تونه بزاره .
ولی خوب مشکلات خاص خودش هم داره ، خیلی چیزاش هم هست که مثه امروز خیلی بهم فشار میاره .
ولی خیلی خوشحالم که با تمام اشکالایی که وجود داره تو یه چنین شرایطی مدیرم چوب لای چرخم نمی زاره .
امروز وقتی برگه مرخصیمو جلوش گذاشتم مثه کوه آتشفشانی بودم که فقط تلنگر می خواست ، اما فقط لبخند زد و امضاش کرد و هیچی نگفت ، برعکس خیلی از روزهای دیگه که بالاخره یه چیزی می گفت .
نمی دونم شاید قیافم و اون ساعت مرخصی خواستنم خیلی تابلو بود . نمی دونم .
کلا روز افتضاحی بود ، خیلی دیوونه شده بودم .
اما نمی دونی چقدر حال کردم وقتی شب دیدم سایتو میزون کردی ، باور نمی کردم حرفم اینقدر برات مهم باشه که بهش نصفه شبی زنگ بزنی و بگی درستش کنه ....
خیلی اعصابم بهم می ریخت وقتی می رفتم و اون آرم خالی و شماره تلفن و ایمیلت رو می دیدم .
می بینمت هنوز به دیدار واپسین
گریان درآمدی که "فریدون" خدا نخواست
غافل که من بجز تو خدایی نداشتم!!!
اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست
بیچاره دل ؛خطای تو در چشم او نکوست
گوید به من "هر آنچه که او کرد خوب کرد"
" فردای ما " نیامد و خورشید آرزو
تنها سپیده ای زد و آنگه ... غروب کرد
همیشه تو دقیقه نود یه کاری می کنه . همیشه دیگه وقتی به انتهای عجز و درموندگی که می افتم و حتی فکر می کنم خود خودشم دیگه منو رها کرده ، یه کاری می کنه که من انگشت به دهن بمونم .
همیشه وقتی که فکر نمی کنم نقطه امیدی باشه یه چشمه ای برام میاد که کاری جز سکوت و سپاس نداشته باشم .
نمی دونم چرا همیشه اینجوری باید خدا خودشو به من نشون بده ...
خیلی وقت بود که دیگه فکر می کردم تو هیچ کجایی بزرگی رعفت خدا قرار ندارم . فکر می کردم که ازم رو برگردونده و دیگه هیچ نگاهی به من نمی کنه ...
من دیروز بازم گوشه های رحمت بزرگش رو دیدیم .... با چشم دیدم و با دستام لمسش کردم ....
تنها چیزی که الان دارم شرمندگی و خوشحالی بزرگیه ....
مثه یه بچه که از خطای بزرگش گذشت کردن و دارن دست محبت به سرش می کشن . دیدی چه حس عجیبی داره اون بچه ، هم احساس گناه می کنه و هم خوشحاله از بخشیده شدن . یه لبخند پر لرز رو لباشه و یه نگاه مظلوم تو چشاش و سرش که همش پایینه ...