
شاید باورش کمی سخت باشد . ولی برای من خیلی وقت است که معنی مطلق از بین رفته . همه چیز را غرق در فنایی می بینم که هیچ راه گریزی برای ان نیست . هیچ چیزی مطلق نیست . همه چیز پنهان یا آشکار پیچیده شده به نقص های کوچک و بزرگ . این فکر های کشنده و مسموم مثل شلاق توی صورتم می خورد . حتی با ساعت ها پیاده روی هم چیزی تغییر نمی کند .
آه خدایا این آسمان کوتاهت را بگشا و مرا دریاب ....
خیلی قبل تر ها فهمیدم که باید راهی پیدا کنم برای گذران لحظه های تنهایی موزی و کشنده ام . خیلی جاها را تنها می روم . سعی می کنم به تنهایی بتوانم لذت ببرم . حتی لذتی اندک !
تنها به سینما می روم . تنها به استخر می روم . تنها به بدنسازی می روم .تنها به کافی شاپ همیشگی ام می روم. تنهایی شهر بازی می رم . تنهایی پیاده روی می کنم . تنهایی توی ماشینم می نشینم و شاد ترین نوارم را می گذارم و صدای ظبط را تاجایی که می توانم زیاد می کنم و سعی می کنم لذت ببرم .
می دانی برای چه اینکار را می کنم ؟؟؟ می دانم تو هم رفتنی هستی . مثل همه آنها که آمدند و روزی انگشتهایشان را دانه دانه از بین دستانم با کراحت بیرون کشیدند و رفتند .
قلبم آماج دردی است جانکاه .
اوایل برایم سختی مرگ را داشت وقتی باید به دوری کسی عادت می کردم . وقتی همیشه مثلا سینما را با او می رفتم برایم دردناک بود تنهایی رفتن ....
اما حالا برایم دردناک نیست . یعنی آنقدر ها دردناک نیست . حتی وقتی روی یک میز چهار نفره توی یک رستوران شلوغ تنها می نشینم و شام می خورم . دیگر نگاه هیچکسی آزارم نمی دهد . دستهایم نمی لرزد و ازاینکه کاهو های سالاد هم روی مقنعه ام بریزد اصلا نگران نیستم . حتی از اینکه دوغ را با بطری سر بکشم و با ساعدم دهانم را پاک کنم ....
دیگر به همه چیز این تنهایی بزرگ دارم عادت می کنم . آنقدر با آن عجین شده ام و آکنده که بدون درد آن هم نمی توانم نفس بکشم .
اما هنوز در اوج همه تنهایی های کشنده و مسمومم خدایی را صدا می زنم ....
می دانم که روزی صدای مرا می شنود . می دانم که روزی هم از دست بنده های مومن و خالصش خسته می شود و به من هم نگاهی می کند .
می دانم که بر می گردد به سوی من ... می دانم که می آید ..
بعضي اتفاق ها كه مي افتد نمي دانم به حساب چه چيزي بگذارمشان ، به حساب رحمت خدا يا غضب خدا . نمي دانم امتحان است يا نتيجه اعمال قبليم .
امشب كه اينها را مي نويسم ديگر از همه چيز فارغ شده ام . ديگر درگير آن سردرد هاي كشنده و آن خوابهاي وهشتناك نيستم . اينها كه مي نويسم كوچكترين استفاده اي نمي خواهم بكنم از بازي اين كلمات خفه. اين تجربه خام يك زندگي خياليست . شايد احمقانه باشد اما اين پست دفتر مصور زندگي من است . باتمام تلخي هايش .اما اين داستان ساخته ذهن من است . فكر هاي موهومي كه بي آنكه در خارج از ذهن من باشد مدام بالاي سرم چرخ مي خورد.
خدا تجربه اش را به دشمنم هم ندهد . همه اسمهاي اين پست هم اتفاقي ايست . اين را كه مي نويسم براي نشان دادن يك تجربه تلخ ديگر از زندگيم نيست . اين را مي نويسم كه آنها كه فكري اينچيني در سر دارند لا اقل لحظه اي بيانديشند .
بيچاره حامد ، نمي دانست خيلي قضايا هنوز هم ادامه دارد . فكر نمي كرد من ..... شايد اگر مي دانست خيلي چيزها را نمي گفت ، نمي گفت كه با آن دخترك .....
نمي دانم شايد من هنوز مذهبي ام و به قول خيلي ها امل و سطح پايين و با افكاري پوچ و منجمد....
نمي دانم شايد من از اين بچه هاي موي سر ژل زده و پاچه گت خيلي عقب مانده ام .
اما چطور مي شود ، خود او هم كه پايبند بود ، نمي دانم .... دچار چنان سرگيجه اي هستم كه هيچ چيز را نمي توانم به درستي درك كنم .
چه خيال خامي بود انديشيدن به تو ....
حامد مي گويد 4 يا 5 ماهي مي شود كه با هم اند .... يعني همان وقتي كه ما تازه از هم جدا شديم....
چقدر كنار گذاشتن برايش راحت بود ....
باور نمي كردم ....
باور نمي كردم دستي كه وقتي دستم را مي گيرد مي خواهد گُر بگيرد به اينزودي ها فراموش كند .
اگر اينها بود پس چرا باز برگشتي ؟ اينبار هم او را داشتي و هم من ؟؟؟؟؟؟؟؟
توي دوستي او كه همه چيز بود ، بوس و بغل و عزيزم هاي بيشمار و زيبايي و رژ لب هاي قرمز و سياه .....
آمدي كه ثابت كني كه مي تواني ؟؟؟ مرحبا !!!! خوب نشانم دادي !
وقتي حامد گفت از من خواستي بيايم كه تو آمده اي تعجب كردم .... يادت مي آيد چقدر پرت و پلا گفتي ؟؟؟
يادت مي آيد . وقتي رفتي آنقدر اعصابم خرد شده بود كه به حامد گفتم بايد ببينمش. اوايل فكر مي كردم كه مرا دست انداخته (انداخته بود) با اين تفاوت كه حامد اين وسط هيچ نمي دانست ...
نمي توانستم از آن جمله ها چيزي بفهمم ، از خانم طهماسبي ، از خيلي چيزها ، از جمله،من را ديده است و ديگر نمي خواهد ، از خيلي چيزها .....
مثل ديوانه ها توي اتاق راه مي رفتم و هذيان مي گفتم ...تنها راهي كه ديدم اين بود كه از حامد بپرسم ، حامد هم مثل ديووانه ها فقط مي گفت من بي خبرم ، من بي خبرم ...
خيلي برايش دركش سخت بود كه من دوستش داشته باشم . يك چيزي در حد محال ! شايد هم همين بود كه خيلي راحت در مورد آن دختر صحبت كرد ، او مي گفت و من سرم تير مي كشيد ، او مي گفت و من دانه دانه اشكهايم سر مي خورد .
وقتي گفت امشب هم خانه اوست ديوانه شدم ، مثل صاعقه زده ها روسري ام را برداشتم و كليد ماشين را ..
آنقدر با شتاب بيرون رفتم كه مادم با ترس به دنبالم آمد كه چه شده ؟؟ اما من ديوانه تر از اينها بودم كه جوابي برايش بيابم ....
پشت در خانه حامد به موبايلش زنگ زدم و گفتم كه پشت در هستم .... چقدر جا خورد ، تا مي توانست فحش داد : ديوانه اينجا چكار مي كني ، الاغ اينجا چكار مي كني ، دست و پايم مي لرزيد ،در را گرفتم كه تعادلم بهم نخورد اما تمام بدنم سست شده بود ، اگر دست حامد كمكم نمي كرد پرتاب مي شدم رو پله ها و تا آخرين پله پايين مي رفتم ...
بازوهايم را محكم گرفت و روي پله اول نشاندم . مبهوت بود ، مدام مي گفت من نمي دانستم ... فكر مي كردم همه چيز بين شما ها تمام است . فكر مي كردم فقط روي پروژه كار مي كنيد ! فكر مي كردم تو گولش را نمي خوري ، گفتم كه سرش توي همه چيز هست !!!
اما من هميشه فكر مي كردم حامد به او حسود است ، بخاطر توانمندي هاي علميش ، بخاطر موقيعتش ، بخاطر خيلي چيزا ، خيلي چيزا ....
.
.
بيچاره حامد چقدر ناراحت بود ، از من درمونده تر نگاهاي اون بود كه مثه يه موجود از دست رفته به من نگاه مي كرد ، صداي مادرش مي اومد كه مي گفت كيه حامد ؟؟؟ حامد مي گفت از بچه هاي دانشگاهه .
بهم گفت مي خوام كمكت كنم ، خودت بگو چكار كنم ،گفتم مي خوام امشب با من بيايي برويم خانه اش !
چشماي حامد داشت از صورتش بيرون مي زد
براي چي ؟ كليد خونه رو مگه داري ؟
گفتم مي خوام مطمئن شم . بعد تمومش كنم . اگه قرار كسي رو كنار بزارم بايد دل بكنم ، اينو ميفهمي ؟
حامد بيچاره نمي دونست چكار كنه ، خيلي مقاومت كرد ولي با من اومد.
نمي دونستم مي خوام از چي مطمئن باشم . وقتي رسيديم جلوي در آپارتمان اونقدر دست و پاهام مي لرزيد كه نمي تونستم بايستم ، همونجا نشستم و حامد هم نشست .
همش مي گفت بر گرد . من گريه مي كردم و گاهي وسطش مي خنديدم . ولي نمي تونستم برگردم .
وقتي كليد رو با تمام لرزش دستام تو قفل مي چرخوندم دلم آشوب بود ، براي رسيدن به يقين اونقدر قدرت گرفته بود كه هيچ نيرويي نمي تونست اونو منصرف كنه .
حامد سرش رو چسبونده بود به ديوار كنار در و با نگراني منو نگاه مي كرد .
توي آپارتمان رفتم ،حامد آروم با چند قدم اختلاف جلو مي اومد و تمام پيشونيش پر بود از عرق ....
صداي خنده يكهو تمام خونه رو پر كرد ، خنده يه زن بود با خنده هاي اون . جلوي در اتاق خواب ...... وقتي منو ديد صورتش يك لحظه پر از خون شد .
اون لحظه دلم مي خواست مي تونستم يه فاحشه باشم و بهش نشون بدم كه كارش زياد هم سخت نيست.
دلم مي خواست يه فاحشه باشم ......
وقتي به سمت در دويدم صداش مي اومد كه داشت منو صدا مي كرد ....
خودم را با سرعت به سمت خيابان رسوندم و تا جايي كه مي توانستم دويدم و داد كشيدم .... حامد هم پشت سرم مي دويد و مي گفت ديوونه وايسا ...
وقتي ايستادم ، فقط به سمت حامد برگشتم و روي آسفالت زمين خوردم و از هوش رفتم ....
.
.
بعدش ديگه مهم نيست .
می دونستم که بعد از یه تعطیلی جانانه که بهت همیچین بچسبه ، یه شب سیاهی هم هست .
از صبح تا دقیقا ساعت نه ، درست مثل گوشت دم توپ ، اماج گلوله های فحش و ناسزا بودیم تا همین الان . دقیقا 5 تا سرپرست رو صدا کرد و همه مون رو سرتا پا تمام قد قهوه ای سوخته کرد. دونه دونمون رو جلوی اون همه آدم تو اداری شست و گذاشت جلو آفتاب .
وقتی نوبت من شده بود دست و پام به شدت می لرزید . البته یک مقدار هم خودم مقصر بودم . روز قبل از تعطیلات گزارشای ناقص دادم . یعنی کنترل کامل نشده بودن و مطمئن بودم یجاش می لنگه . ولی اون روز فقط می خواستم فرار کنم . این شد که فقط اومدم و گفتم گور باباش ! حالا یه بابایی نشونم داد که 7 تا بابا از کنارش در اوورده !!
اونقدر عصبانی هستم که تمام تنم می لرزه و هر کی بیاد جلوم قطعی و بی برو برگرد کشته شده . دارم تمام تلاشم رو می کنم که آروم باشم ولی نمی شه که نمی شه . از صبح تا حالا فقط داد داریم می کشیم . من سر اون . اون سر من .
یک جنگ تن به تن خوننین !!!
یه بدی بزرگ من اینه که یکهو توی تمام بهبهه های کاری و اینجور فشار های سنگین ، دیگه نمی تونم کار کنم . تا چند ساعت دیگه گزارشات عملکرد ماهیانه رو ازم می خوان ولی من در کمال تعجب دارم این متن رو در اوج عصبانیت می نویسم . احساس می کنم مغزم هنگ کرده و توان این که کار کنه رو نداره . واسه گزارشه هم خدا بزرگه !!! این روزا هر جا قاطی می کنم می گم خدا بزرگه !!!
مرسی خدا که هستی .....
مرسی که هنوز منو حفظ می کنی ....
ممنون ....
واقعا نمی تونم دنیا رو بدون خدا تصور کنم . بدون دستاویزی برای تنهایی ها و سختی هام .
سه شنبه ولنتاینه !!!! دارم فکر می کنم کیا بهم کادوی ولنتاین می دن و کیا امسال نمی دن . پارسال چه خبر بود اون روز . دسته همه این دختر پسرها پر بود از گل .
من دست یه دختره یه دسته گلای نرگس دیدم که خیلی خیلی قشنگ بود .
خوبی عشق اینه که حتی فیلم هم بازی کنه بازم قشنگه !!!!!
یادش بخیر با مصی رفتیم کافی شاپ و تا تونستیم بستنی خوردیم . اونقدر که داشتیم خفه می شدیم . یادش بخیر ....
یه لیوان بود اینهوا .
جای همتون خالی . دنبال یه پایم واسه بستنی خورون امسال . آخه من عادت دارم این روز باید تا مرز خفگی بستنی بخورم . حالا کجای ولنتاین اینو گفتن باید بیاد پیش خودم تا بهتون بگم(چشمک).
راستی کی پایس ؟؟؟ خرجشم با من ...
من باید چکار کنم ؟ خودت بگو ؟؟؟
هیچکس جز تو نمی دونه من تو چه وضعیت اسف باری دست و پا می زنم . می دونی که فقط خودت می دونی و حتی اینقدر قدرت و جسارتش رو ندارم که حتی پیش تو اعتراف کنم .
احساس می کنم به خاطر تمام ناسپاسی هام مستحق چشیدن این لحظه ها هستم . می دونم که بنده خوبی برات نبودم.
خودت گفتی که فقط کافر ها از رحمت تو نا امید می شن و من خیلی وقتا از رحمت تو نا امیدم ....
حتی کافر خوبی هم نیستم .... اینش از همه مسخره تره ...
آدمها هر چی بزرگتر می شن مشکلات و بدبختی هاشون هم بزرگتر می شه و لایانحل تر .... من از این دنیای آدم بزرگا هیچ خوشم نمی یاد ....
کاش همه مشکلات آدم احساسی باشه .... اما وقتی رو هزار تا مشکل دیگه یه داغ قدیمی هم دهن وا می کنه دیگه واویلاست ...
وقتی نه راه پس داشته باشی که بر گردی و نه راهی برای نجات خودت روبروت دیگه واویلاست....
وقتی اونقدر تنها باشی که هیچکس رو نتونی محرم بدونی که کنار کسی فقط دردهاتو بگی دیگه واویلاست ...
گاهی وقتا به دخترهای همسایه روبروی مون حسودیم میشه .... با تمام وجودم حسودیم میشه ...با اون چهره های همیشه بزک کردشون که خیلی وقته به برکت کرمهای سفید کننده سیاهی هاشونو ندیدم ....اونقدر راحت می خندن و اونقدر سرمستن که نهایتی براشون نیست ...
گاهی فکر می کنم خدا داره امتحان صبر ازم می گیره ، خودشم می دونه صدام در نمیاد ! ولی انگار شنیدن قرچ و قروچ خورد شدنم رو زیر اینهمه فشار دوست داره .... دوست داره ببینه کی بالاخره صدای فریادم بلند می شه ...
من حتی بنده خوبی برای تو هم نبودم ... همیشه پیش خودم می گفتم خدا کسی رو دوست داره که از نعمت زندگیش لذت ببره و خوشحال باشه ... ولی من غرق نومیدی ام و غم ....
دیگه از دست همه چیز کلافه ام و خسته ... دلم می خواد یه راهی بود که می شد از نو شروع کرد ....
یه چیزایی تو سرم هست .... ولی نمی تونم درست بودنش رو تشخیص بدم ...
گرفتار شدم... فقط همینو می تونم بگم ... گرفتار شدم.
اینا رو می زارم اینجا تا هیچوقت این روزو فراموش نکنم . همین
عجب زندگي شده حامد .
مي دوني سر اين جريانه خيلي چيزا رو فهميدم . خوب الكي كه نمي گن پير با تجربس ، راس مي گن ، اين روزا هر چي كه بيشتر پيش مي رم من بيشتر به اين نتيجه مي رسم كه خيلي از چيزايي كه قديميا مي گفتن حقيقته . جداي بعضي از تعلقات و تعصباتي كه من باهاشون هنوز كنار نيومدم (كه شايد به مرور به درستي همونها هم اعتقاد پيدا كنم) تقريبا خيلي چيزا رو باهاشون موافقم .
مي دوني حامد ، احساس مي كنم دارم تازه بالغ مي شم ، بلوغ جسمي با بلوغ واقعي آدمها هميشه برابر و همزمان نيست . احساس مي كنم تازه دارم بالغ مي شم و اگه مرحله اي براش در نظر قرار باشه بگيرم الان تازه صورتم ورم كرده و جوش زده .
دلم از دست همه اين آدمها گرفته . مي دوني اين روزا تنها چيزي كه از خدا مي خوام چيه ؟؟
.
.
.
دلم از دست همه گرفته حامد . توي دنياي به اين بزرگي من گلوم پر از بغضه و فضايي رو ندارم براي نفس كشيدن.
حامد اين اواخر داشتم به اين نتيجه مي رسيدم كه خيلي جاها شايد من سخت مي گيرم و دنيا اونجوري ها هم نيست كه من فكر مي كنم و مي بينم . ولي چيزايي كه مي بينم همه عكس اين قضيه رو نشون ميده .
گاهي به تموم فاحشه ها حق ميدم .
من اونشب دلم خواست يه فاحشه باشم .....
چقدر حرف براي گفتن دارم كه به هيچكس نمي تونم بگم. به هيچكس . مثه يه دمل چركي داره فقط بزرگ و دردناك مي شه . بزرگ و دردناك ....
فقط به زور اين قرصاس كه زندم . حتي درست و حسابي كار هم نمي تونم بكنم .
فكر كن دلتو كنده باشن ... تصور كن چه حسي مي تونه داشته باشه .... تصور كردي ؟ حس من همونه ....
خيلي سخته كه به جايي برسي كه از كل دنيا با اينهمه چيزاي زيادش ، ديگه هيچي نخواي ...
هيچي ....
.
.
.
يه شعري اين سياوش قميشي تو آلبوم جديدش داده ، گوش دادي حامد ؟؟؟ مي گه :
جهاني رو تصور كن پر از لبخند و آزادي
لبالب از گل و بوسه پر از تكرار آبادي
باورت مي شه حامد من نمي تونم تصورش كنم . خيلي فكر كردم ولي توي تصور من نمياد !!!! مسخرس نه ؟؟
.
.
.
يه زماني بود كه فكر مي كردم اگه هفته اي يه بار برم سينما ، اگه بتونم برم كلاس ورزش ، بتونم هر هفته چندتا كتاب از نويسنده اي كه دوسش دارم بخرم و بخونم و بتونم اونقدر به استقلال مالي برسم كه هرچي خواستم بخرم و تو گرونترين رستوران شهر شام بخورم خيلي خوشحال و خوشبخت خواهم بود .
اما الان همه اين كارها رو مي كنم ولي اصلا خوشحال نيستم . هيچكدومشون منو شاد نمي كنه.
شادي هاي ناپايدار .... درست با تموم شدنش تموم ميشه و دوباره منم و همون رخوت و همون كسالت موزي و كشنده هميشگي ....
و اعتمادي كه براي هميشه از دست رفته .... و صبر و حوصله ام نيز ....
شمارش زجرآور و بلنديه كه آدم انتظار
.
.
.
حامد تو دوست داري به گذشته برگردي ؟؟ فكر كن چه جاهايي هست كه مي توني درستش كني ؟؟؟ بايد زياد باشه نه ؟؟؟ معمولا همه دوس دارن برگردن .... اما من حاضر نيستم ! تصور دوباره طی کردن این زندگی خیلی کشنده می تونه باشه .
هميشه سعي كردم تصميمي بگيرم كه پشيمون نشم . فكر مي كنم اگه هزار بار هم برگردم همين كاري رو كنم كه الان كردم .
فكر مي كنم تا امروز كاري رو كردم كه درست بوده . پشيمون هم نيستم . شايد نتيجش تلخ بوده ولي بايد تجربه مي شده .
مثه اون روزي كه زير درختاي ياس همسايه به اون گفتم مي خوام باهاش بمونم. هر چند تلخي زهرش رو هنوز هم مي چشم ، اما مي دونم اگه نمي گفتم مي خوام نتيجش خيلي بدتر از ايني بود كه حالا هست . بهش ايمان دارم .
حامد من اين زندگي رو دست ندارم . من زندگي كردن رو دوست ندارم . همش دارم ثانيه ها رو مي شمورم كه روزم بشه هفته و هفتم بشه ماه . به هيچ چيز و هيچ كس و هيچ جايي تعلقي ندارم . اگر هم باشه به شدت متزلزله . من آدم بد بيني نيستم . اما هميشه از دست ميره . حتي خيلي هاشون تو اوج شادي و لحظه هايي كه باورش واقعا سخت بوده.
من آدم بد بینی نیستم . اما وقتی کسی رو نداشته باشی که سوء استفاده ازت نکرده باشه و تیکه ای از بودنت رو نکنده باشه می فهمی که خوشبین بودن هم کمال حماقته . با این حال من آدم بد بینی نیستم .
تو این روزا نمی تونم درست فکر کنم و تصمیم بگیرم . امیدوارم که ازم نخوای مثه روزای دیگه باشم . خودت هم می دونی پشت تموم اون کولن دی ها هیچ چهره خندونی نیست .
دلم یه خواب راحت می خواب حامد ، خواب راحتی که اونقدر راحت باشه و خستگی ها رو دور کنه که خود به خود چشمام باز بشه نه با صدای زنگ تلفن یا ساعت یا بیدار شو های بابام ....
مسخراس که یه چنین چیز ساده ای هم برام مثه یه آرزوی محال شده ....
تصویر من از خوشبختی همیشه پر از لذت خوابیدنه .... پر از گرمای یه شومینه یا حتی یه چراغ علائدین یا آتیش صحرایی که با خارهای بیابونی درست شده باشه .....
رویایی شبیه رویای دختر کبریت فروش تو شعله های کوچیک دونه های بیشمار کبریت هاش تو یه شب سرد و منجمد ....
حامد من پرم از حس رفتن .....
.
.
.
پی نوشت : کامنت های قبلی رو خوندم . اما متاسفانه بلاگفا از روی سرور باز نمی شه نمی تونم نظر ها رو تائید کنم . به زودی انشاالله .
از دیروز که رفتم خونه حتی نمی تونستم لباسامو از تنم بکنم . درست به کندی راه رفتن یه لاک پشت لباسهامو عوض کردم و یه کله تو تخت . نیمه های شب فقط بیدار شدم و به سختی یه چایی خوردم و بازم خوابیدم .
با اینکه قرصهای خواب آور رو دیگه نمی خورم ولی انگار سه تاشو با هم بالا انداخته باشم .
میترا یادت میداد بهم می گفتی اگه با همین وضع ادامه بدی سر از تیمارستان در میاری ؟؟ فکر کنم داره حرفات به واقعیت نزدیک می شه . کامینگ سون ....
هیچوقت فکر نمی کردم سرم قادر به تحمل اینهمه درد باشه . ولی ماشالله عجب ظرفیتی داره !!!!! تازه دیگه خرید سوت هم نمی خواد ، چون اتوماتیک سوت می کشه ..
نهم !!!!
کی تا نهم زنده می مونه ؟؟؟
جدی هیچ تضمینی نیست ها !! بی ریشه تر از آدم هیچ چیز تو دنیا نیست .
دنیای فانی ما ....
این متن ها رو در طول چند روز می نویسم . اگه فعل و فاعل روزاش نمی خونه تعجب نکنید .
امروز طرفهای نه بیدار شدم .
حالم نسبت به روزای دیگه یه چیزی در حد عالی بود . راه افتادم با ماشین تو اتوبان و گاز و صدای نوار تا ته ....
خیلی خوب بود .. اما وقتی از در حسابداری اومدم تو، انگار که سکته کرده باشم یا در حال سکته کردن . صورتم سرخ شده بود و تو جناق سینم یه درد بزرگ حس می کردم که هر آن ممکن بود منو از پا در بیاره ..
مسئول بهداشت بیچاره از من ترسیده تر بود ...
به دختره همکارم می گفتم بگو این پسره بیاد من دارم می میرم ، می خندید و می گفت دیوونه پسره ، مجردم هست ها ، جناق سینتم که درد می کنه !!!!
خدا رو شکر که تو شرکت بود ...
وگرنه باید ریق رحمتو سر می کشیدم .
دیشب سر نماز بخدا گفتم اگه به شکست دادنه ، اینبار نمی خوام جا بزنم . می خوام رو کم کنی هم که شده اونقدر زندگی کنم که تو مخلیه کسی هم نیاد .... اگه فکر کرده به این زودیها از سر دیوار 12 متری اون ساختمونه پایین می پرم کور خونده ....
دوبار رفتم اون بالا و دوباره بر گشتم پایین . هزار بار دیگه هم که برم بازم بر می گردم پایین .
آقا این روزا این وبلاگ اساسی تعطیله ....
نیاد بخونید ... اینا خیلی شخصیه دیگه ... حالا اگه می بینید پست می کنم یه کم هم از کرم زیادیه ... شما به دل نگیرید ...
این فاز ها که تموم شد دوباره می شه روزای عادی .... نترسید به زودی همه چیزو درست می کنم .....
ستون شکست ناپذیرتون یه کمی ترک برداشته ... دارم یه آهن کنارش علم می کنم که تکیه به زنه به اون .که اگه ترکه زیاد هم بشه مهم نباشه . آهنه نگهش داره که نشکنه ....
بالاخره ستون شکست ناپذیر که نباید شکست بخوره.. باید بخوره ؟؟؟
امروز پنجمه .
وکیلی اومده شرکت میگه نرم افزار مشکلی ایجاد نکرده ؟؟؟
می گم نه فقط یه سری سوال برام پیش اومده که می خوام بپرسم .
وکیلی می گه خوب رو نرم افزار بگو
ولی رو نرم افزار هر چی می زنم باز نمی شه .
وکیلی می گه یه لحظه اجازه بده از آخرین تاریخ باز گشایی بک آپ بگیریم . وقتی صفحه انقضای نرم افزار رو زد دو هفته قبل !!!!! من شر شر فقط عرق می ریختم .
وکیلی گفت یعنی آخرین بار دو هفته پیش نرم افزار و باز کردی ؟؟؟؟
تنها چیزی که داشتم بگم این بود که تاریخ و دست کاری کردم !!!!! عجب دروغ شاخداری بود . خودشم فهمید ..بیچاره به روی خودش نمیاره . حتما پیش خودش گفته گیر عجب آدمی افتادم ها ...

فاز یک
بالاخره تونستم یه مقدار پول رو اونم با هزار مكافات و بد بختي جور کنم . گاهی دیدی آدم چقدر حماقت می کنه و صبر می کنه ؟؟ نباید اینقدر منتظر می موندم . این اولین باری بود که فکر می کنم خیلی زیادی صبر کردم . یه کم دیر شده . ولی خدا رو شکر خیلی هم دیر نیست . تمام وجودم پر دلهرس . این یکماهه خیلی سخت گذشت و فکر می کردم اینم ازون موضوعایی هست که با گذشت زمان درست می شه ، ولی بر عکس بود . گذشت زمان بر عکسش کرد . کاملا برعکس .
بالاخره باید یکی یه کاری کنه . هر چی هست بهتر از اون فکر های احمقانه ای هست که تو سرم بود . برای عملی کردنش همیشه وقت دارم .
خیلی سخته که با این وضعیت سر پا بیاستم . ولی اینکارو دارم می کنم . زمین هم که بیافتم مهم نیست . بالاخره اونی که عادت به زمین خوردن داره ، خیلی سریع هم می تونه سر پا بیاسته .
نمی دونم چرا ولی فکر می کنم اینبار نه اینکه فکر کنم اتفاق مثبتی می افته ! که باید بیافته . راه ديگه اي وجورد نداره ...
نمی دونم چرا ولی فکر می کنم اینبار نه اینکه فکر کنم اتفاق مثبتی می افته ! که باید بیافته . راه ديگه اي وجورد نداره ...
می خوام همه لحظه ها رو از ابتدا تا انتهاش بنویسم . از دو هفته پیش دیگه واقعا به این فکر افتادم که باید این کارو بکنم . ولی کاش می شد شرایط الان رو اون موقع می داشتم .
به قول دوستم ، حالا شاه سیاه باشی یا سفید مهم نیست . حتی اینم مهم نیست که با قلعه سفید دوستی و با قلعه سیاهه دشمن .
بدجوری قاطی کردم . همه وجودم پر دلشوره و اضطراب .
حالا رفتنش یه چیزه برگشتنش هم یه چیز . اینبار اگه دیر هم بشه مهم نیست . نهایتش همه چیزو می گم . شاید باید خیلی وقت پیش بهش می گفتم . شاید باید به همه می گفتم . هر چی هست دیگه تنهایی نمی شه . جریان شتر سواری دلا دلا ست . می خوام از خر شیطون پایین بیام . شاید اینجوری خیلی بهتر باشه . هر چند که خیلی تردید دارم . ولی می خوام یه بار هم که شده مثه آدم رفتار کنم .
پنج شنبه وکیلی می خواد بیاد شرکت . تا اون موقع یه خروار کار دارم که باید بکنم . ولی می دونم که قاطی تر از اونی هستم که برسم انجامشون بدم . می ترسم سر این قاط زدنا بالاخره یه کاری دست خودم بدم . هفته پیش مهندس قرار داد مهندس وکیلی رو داد دستم گفت بخونش اگه مشکل نداره تائیدش کن ، منم فقط امضاش کردم. خدا کنه اتفاقی نیافته . مخم تعطیله به معنای واقعی شده . مهندس گفت من دارم رو حساب حرف تو قرار داد می بندم ، منم گفتم انشا الله که مشکلی پیش نمی یاد !!! نمی دونه من حتی قرار داد رو نتونستم بخونم !!!!
خدا مي دونه گندش كي در بياد . به جهنم ...
وکیلی پنج شنبه میاد شرکت و من باید یه خروار کارو تا اون موقع برسونم ، ولی می دونم که نمی تونم . نمی تونم کار کنم .
فاز دو
ديروز بالاخره فهميدم كه دفترچه بيمه هم بدرد مي تونه بخوره !!!!
دچار توهم شدم .. تو حالت عادي نيستم . راه كه مي رم تلو تلو مي خورم . بايد يه دستم كمكم باشه و به ديوار بكشم . اگه بر دارم تا كمتر از چند ثانيه شوت شدم رو زمين .
ولي يه كم دوبيني دارم . تار مي بينم انگار . البته شايد اين به خاطر شماره چشمم باشه كه فكر مي كنم يه كم بالاتر رفته .
از هر روزم مي نويسم . اين روز اول بود .
راستي يه كارايي داده كه بايد انجام بدم . زياده . بايد براش تو يه موضوع خاص بنويسم . من هميشه موضوعاي خاص محدودم مي كنه . ولي بايد بنويسم . تا شنبه وقت دارم . حداقل 10 صفحه بايد بنويسم .
اميدوارم كه كمكي بتونه بكنه .
فاز سه
امروز بازم بهتر از روز قبلم . خیلی آرامش دارم . تو این همه مشکل و فشار واقعا برام مثه رویا می مونه اینهمه آرامش . پوست تنم که احساس می کردم از شدت فشار منغبض شده بود الان به حالت عادی برگشته . دردی که زیر پوستم مدتها بود همراهم بود رو دیگه به اون شدت ندارم . ولی هنوز تو بعضی قسمت های تنم احساسش می کنم . امروز روز دوم بود . اما تا الان که ساعت ده و نیمه یک بار ناخودآگاه گریه کردم . ولی الان خوبم . خوب و پر از آرامش . تنها چیزی که آزارم میده چشمامه که پر از خوابه و رنگ صورتمه که به شدت زرد شده و هر کی من رو می بینه بهم می گه حالت خوبه ؟؟
راه که می رم تلو تلو می خورم . خیلی هم سعی می کنم که این اتفاق نیافته اما بازم تلو تلو می خورم .
می خواستم ماشینم رو بیارم اما دوتا دلیل داره که نیوردمش . یکی اینکه زیاد رو هوش و هواس عادی نیستم که بتونم رانندگی کنم . یکی هم اینه که لامصب رو چند روز گذاشتم خونه باطریش ضعیف شده استارت نمی زنه . بدبختی یه دیگه..
ولی اگه می تونستم بیارم یه کم دیر تر می اومدم و یه کم هم زودتر می تونستم برم . اینجوری می تونستم بیشتر استراحت کنم .
کاش یه دوست داشتم . کاش یه دوست داشتم که این روزها بد جوری انسانم آرزوست.
یه چیزی رو به مرور فهمیدم که تو شرایط بد رو دختر جماعت نمی شه حساب کرد . یعنی همیشه شونه خالی می کنن . خوب اینم یه مدلشه دیگه . خدایا یه دوست برسون . یه دوست .
فاز چهارم
امروز روز پنجشنبه، داروها به شدت آرومم کرده . با دکتر صحبت که کردم و قرار شد یکی از اونها رو حذف کنم که کمتر تلو تلو بخورم . خوبم . خیلی بهتر از قبلم . احساس نمی کنم چیزی حل شده ولی خوب یه آرامش کاذب همه وجودمو پر کرده . پنجشنبه خیلی بهم فشار اومد . اونقدر که درست تا فردا شب توی تختم بودم . بیرون هم می اومدم نمی تونستم تعادلم رو حفظ کنم . نمی خواستم کسی متوجه بشه . کلمو تا زیر گلو کرده بودم تو پتو و سعی می کردم فقط به چیزای خوب فکر کنم . نمی دونم چند صد مرتبه گفتم خدایا به من آرامش بده . دیروز هم هنوز تو شوک بودم . ولی امروز بعضی کارها رو برای خودم قدغن کردم . نوار غمناک . گریه . و هر چیزی که بهم فشار بیاره . دارم با تمام وجودم سعی می کنم که این زندگی رو ادامه بدم . فکر می کنم روی یه طناب بند بازیم که هر آن ممکنه تعادلم بهم بخوره . هیچکس نمی تونه بفهمه وقتی می گم دارم به سختی برای زندگی کردن و امیدوار بودن تلاش می کنم یعنی چی .
امروز از تمام روزهای قبل آروم ترم . حالا یه دوست هم دارم . خدا به من یه دوست داد. از خودش هم می خوام که حفظش کنه و کمک کنه که همونطور که اون می خواد کمک کنه، منم بتونم کمکی به اون بکنم . یا اگه کمک نیستم بار اضافه ای نباشم .
دکتر گفت تاریخ ها رو یه کم جابجا کنم . وقتی تو اتاقش رفتم خستگی از چهرش می بارید . گفت خدا شاهده من فقط به خاطر شما اومدم .
بهش گفتم خوب کردی چون نمی دونید من از 25 ام تا یک ام فقط لحظه ها رو می شموردم ...
بهم نگاه کرد و یه خنده آروم کرد و گفت ، پس خوشحالم که اومدم .
همه چیزو دارم سعی می کنم تنظیم کنم که بتونم ادامه بدم . با رئیسم صحبت کردم و قرار شد که صبح ها رو دیر تر بیام و بعدظهر هم زود برم . کارامو تنظیم کرده که چند نفر دیگه انجام بدن و قسمت اصلیش رو که کسی نمی تونه خودم انجام بدم . خوشحالم که تو شرایط سخت هیچوقت قوز بالاقوز نشده .
دارم سعی می کنم بلند شم . به سختی دارم این کارو می کنم . اما دارم بلند می شم . حالا یه دوست هم دارم کنار خودم . این قشنگ ترین قسمت داستانه . حتی اگه بمیرم هم مهم نیست . چون کنار یه دوستم . یه دوست که همه چیزو قشنگ می کنه .
خدایا ممنونم. ممنونم که هنوز نا سپاس ترین و نالایق ترین بنده خودتو فراموش نکردی .