تبليغاتX
page

ورق دویست و سی و یکم : اتوبوسهای فاز چهار

دیروز دوباره رفتم امامزاده حسن ....

چه پاکی معصومانه ای جاریه توی این امامزاده کوچیک.... امامزاده خلوته خلوت بود .... بر عکس تمام شبهای جمعه .... این اولین باری بود که برای گریه کردن شرمم می اومد .... حالا تازه می فهمم چرا همه زنهایی که مذهبی اند موقع گریه کردن چادرشون رو می کشن رو صورتشون که کسی اشکهاشونو نبینه و فقط لرزش شونه هاست که می بینی...

زیر چادر گریه هات زیادتر میاد.... سوزش بیشتر می شه ....

یه خانومه جلوم زانو زد و صورتم رو از پشت چادر تو دستاش گرفت و گفت : نمی دونم چی شده که اینطوری گریه می کنی ، نمی خوام هم بدونم اما من برات امشب خیلی دعا کردم . دعا کردم که بهت آرامش بده .... اشکای صورتم رو پاک کرد و پیشونیم رو بوسید و رفت .....

نمی دونم تو لحن صدای اون زن چی بود که جمعه وقتی از استخر می اومدم همش دور و برم رو نگاه می کردم که ببینم تو هستی !

هر چند که نبودی ...

دیگر بعد از این همه مدت می شناسم که وقتی با کسی تصفیه پولی هم می کنی یعنی چه ! یعنی تمام .... واقعا تمام ....

می دونید همیشه برای از دست دادن عزیزت ،لازم نیست که بمیره .... هیچ چیز سخت از این نیست که عزیزی را وقتی زنده است از دست بدهی ....

صبر بزرگی می خواهد تحمل .... احساس سنگینی لاشه ای به نام جسم .... تحمل درد جانکاه از دست دادن عزیز ....

از اشک ریختن مدتهاست که نمی ترسم .... کاش اشکی باشد که بریزد و داغی را سرد کند ... دلم آماج درد است و چشمانم خشک .... این ترسش بیشتر است ....

مرا به جایی رسانده بود که حالا همه از چشمم افتاده اند ... همه اویند و بس ...

دیگر از دست بردعا بر داشتن هم خسته شده ام ... گاهی فکر می کنم چقدر نزدیکم به افکار نیهیلستها...اما باز ته تهای دلم می گوید کسی هست که به او امید داشت ... کسی که زمانی کمک می کند اما کی و کجایش را نمی دانم ..... همیشه تا سر حد جنون نرساندد کمک نمی کند ... تا به زجه زدن نرسی .... تا به خراش انداختن روی پوست صورتت .... تا خاک بر سر ریختن نرسی نمی بخشد ... نمی خواهد....

زیر پل فاز چهار یه ترمیناله .... با یه عالمه اتوبوس که می رن یه جای دور ... خیلی دور ...

منم یه روزی می رم یه جای دور ....نمی دونم ... شاید با همون اتوبوسهای فاز چهار.... 

2 نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 12:1  توسط سونامی  | موضوع: | 

ورق دویست و بیست و نهم : بی غیرت

مثل هميشه آرام بود و مي خنديد ...

خيالم راحت بود كه حداقل امشب دعوايي در كار نيست ... شكوه و شكايتي نيست ...

نمي دانستم پشت اين خنده ها چه لحظه هاي سهمگيني انتظارم را مي كشد ...

سر كوچه كه رسيد ترمز كرد ... چشمانش را بست و سرش را به صندلي تكيه داد و نامم را آرام صدا كرد ...

خودم دانستم كه طوفاني در راه است ....

سينه چپم كه بيشتر از يكماه است از فشار و درد ‏، متورم شده بود و مي سوخت دوباره به گز گز افتاد ...

دكتر مي گويد بايد ماموگرافي شود ... خدا مي داند اين فشار ها كي مرا از پا در آورد ...

گفت از زندگي من بيرون برو .... گفت بي غيرتي اگر نروي ... گفت بي غيرتي اگر تلفن كني ... بي غيرتي كه سرغم را بگيري ....

فقط با بحت نگاهش مي كردم و مي گفتم چرا ؟؟ مگر چه گفته ام ؟ چه كرده ام كه مستحق شنيدن اينها شده ام؟

اما او باز آرامتر دست چكش را از جيب كتش بيرون كشيد و چك سه ميليون توماني ام را برايم نوشت و امضا كرد ... گفتم اين چيست ؟ گفت قرضي كه دادي ... گفتم من پولم را نخواستم ... گفت بگير ... گفتم نمي گيرم و چك را به سمت داشبرد بردم كه بگذارمش همانجا كه آنقدر محكم دستم را پس زد كه حس كردم ناخن هايم را كه تازه كاشته بودم همه كنده شد... امروز كه دستهايم را نگاه كردم ديدم سه تا از ناخن هايم كبود شده اند ...

از درد دستهايم استفاده كرد و چك ها را چپاند توي كيفم ....

من همينطور مبهوت بيرون را نگاه  مي كردم ... فكر مي كردم كابوسي بيش نيست و من به آني ممكن است از خواب بپرم و رها شوم از شبي به اين خوفناكي ....

گريه كردم ، التماسش را كردم ....

گفت من تو را نمي خواهم .... گفت مدتهاست كه مي خواهم بگويم رهايم كن ... اما هر بار اينقدر گريه كردي ... اينقدر التماس كردي كه دلم رحم آمد ...

گفت نمي توانم با تو باشم .... گفت با ماهيت بودن من مشكل دارد .... گفت دوستم نداشته و ندارد ....

آنقدر فحش داد .... فحش داد .... فحش داد .....

گفت برو ....

گفتم نمي روم ..... گفت برو .... گفتم با پاي خودم نمي روم .....

دادكشيد كه چقدر بايد خرد شوي .... چقدر تحقير .... چقدر توهين .... چقدر اشك .... چقدر التماس .... بي غيرت برو ............

گفت ناپاكي اگر سراغم را بگيري ..... گفت من تو را نمي خواهم ..... گفت تو بي چشم و روئي و از من اخاذي مي كني تو .....

خداي من ... به من گفت از و اخاذي مي كنم !!!!! نمي گويم خيلي از همه چيز مبرا هستم ، سر خيلي ها را زير آب كردم و انتقام خيلي چيزها را گرفته ام و دل خيلي ها را سوزاندم و خيلي جاها زرنگي كردم .... اما هيچوقت ، هيچوقت خدا با احساس كسي بازي نكردم ....

جراتش را نكردم ....

گفت برايم دعا مي كند كه عشقش از دلم پاك شود ....

مي دانم آنقدر جادو كرده اند كه او از من دل ببرد و دل بريد ....

گفتم شب عيدي مرا سياه پوش نكن ..... گوش نكرد ....

گفت بي غيرت برو .....

          بي غيرت برو ......

2 نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 11:39  توسط سونامی  | موضوع: داستانی الهام گرفته از واقعیت | 

ورق دویست و بیست و هشتم : زمستان

این یک داستان کاملا تخیلی است . بخونیدی و نظرتون رو برام بنویسید.

 

اواسط زمستون هشتاد و سه بود و كرج به شدت سرد بود و سوز گدا كشي مي اومد . يادمه براي اينكه سرما دماغ و دهنم رو كرخت نكنه يقه هاي پالتومو تا بالاي گوشهام بالا مي كشيدم تا لبه هاش بيافته جلوي بيني و دهنم تا كمتر سرخ بشن .

طبق معمول تو زمستون اونقدر يكجا موندي و يك سري كارهاي تكراري رو كردي خسته اي و منتظر ايني كه يه اتفاقي بيافته يا بهار بشه تا بتوني بزني به رگ جاده و يه جايي بري و هوايي تازه كني و غبار يكجا موندن و سكون رو از تنت بتكوني و دوباره كوله بار تنهاييت رو يه جايي جا بزاري و ادامه بدي ....

داداش كوچيكه اون روزا دانشجوي دانشگاه رشت بود و براي امتحانات اومده بود پيش ما و قرار بود دوباره موقع امتحانا بر گرده .. البته فقط يه امتحانش مونده بود و داشت فارغ التحصيل مي شد ...

روز قبل امتحان رو كرد به من و گفت فاخته ! تو با من مياي ؟؟

برام پيشنهادش خيلي غير منتظره بود . فكر اينكه بدون برنامه و بدون داشتن هيچ پيش زمينه قبلي يه فرصت گير اومده كه مي تونم جدا بشم از تموم يكنواختي ها و روزمره گي هايي كه داشت منو خفه مي كرد از خوشحالي ذوق مرگم مي كرد ...

نمي دونم چي شد كه گفتم باشه ....

قرار بود يه روزه با اتوبوس بريم رشت و صبح داداشي امتحانش رو بده و تا غروب كيف كنيم و شب باز هم با اتوبوس راه بيافتيم به سمت خونه . بازم نصف روز نصف روز بود ...

من كه داشتم پرواز مي كردم ... هميشه ديدن دريا منو ذوق مرگ مي كرد ... با اينكه اين سرطان لعنتي بد جوري محدودم كرده بود و بخاطر شيمي درماني هاي مرتب مجبور بودم هميشه با ترس و لرز و با خانواده (يعني مامان و بابا) مسافرت برم . اما اينبار گفتم يه روزه و منم كه تازه شيمي درماني شدم و داداش هم كه باهامه . پس ديگه نياز به اين همه طرف و تقلا نيست .... مي ريم و زود بر مي گرديم ....

اين شد كه فقط يه تيپ زمستونه زديم و كل چيزايي كه بر داشتم فقط مسواكم بود و صابونم كه تازه فكر مي كردم حتي به اون هم همچين احتياجي نمي شه ....

من و داداشي صبح آفتاب نزده راهي رشت شديم . هنوز هوا به شدت سرد بود . بر عكس تصورمون كه فكر مي كرديم بخاطر رطوبت هوا و نزديكي به دريا حداقل رشت از كرج گرمتر و هواش بهاريه !!! كه زهي خيال باطل .... وقتي وارد رشت شديم شدت سرما تمام تنمو بي حس مي كرد . منم بخاطر بيماريم خيلي خيلي به سرما حساس بودم و هميشه شصتا شصتا لباس مي پوشيدم كه سرما كبودم نكنه ...

چشمتون روز د نبينه ... اونقدر هوا سرد شده بود كه ديدم نمي تونم دو ساعت دووم بيارم تا دادش امتحانش رو بده و ناچار شد نزديك دانشگاه تو يه خونه نسبتا روستايي و محقر ، حداقل براي چند ساعت خونه اجاره كنه . داداش كه رفت امتحان بده برف شروع كرده بود به باريدن .

نمي دونم چرا ولي دلم به شدت شور مي زد ... برف هم همينجور مي باريد ... انگار كون آسمون پاره شده بود و همينطور آت و آشغال بود كه از آسمون مي ريخت رو سرمون ....

ساعت حدود هاي پنج بعدالظهر بود كه داداشي با كلي تاخير اومد خونه ... قيد كيف و خوشي رو كه جفتمون زده بوديم و هر دوتاييمون فقط به فكر رفتن بوديم كه شب اونجا نمونيم كه نه لباسي همراه داشتيم و نه كاري براي موندن . اما داداش كه اومد بهم گفت جاده رو بستن ... اينو كه گفت انگار زمين و آسمون يه لحظه دور سرم چرخيد !!!! ما حتي براي موندن هم پول زيادي همراهمون نداشتيم ... خوب فقط اومده بوديم كه زود هم برگرديم ..

توكل بر خدا كرديم و قرار شد شب رو همونجا توي اون خونه كوچيك كه جايي كه بوديم سر و تهش يه اتاق بود سر كنيم ...

خونه يه خونه قديمي بود كه انگار اين اتاق رو بعد ها به خود ساختمون اضافه كرده باشن . يه سقف شيرووني داشت كه سفالهاش انگار يكي درمون افتاده بود حالا يا باد برده بودشون يا افتاده بودن يا گذشت زمان و قديمي بودن خونه اونها رو از بين برده بود ... اتاق بخشي از يه خونه كوچيك بود كه يه پيرمرد خميده و افتاده صاحبش بود و با لهجه غليظي رشتي صحبت مي كرد ... كسي با پيرمرد نبود ... اتاق خود پيرمرد كمي از اتاق ما سطحش بالا تر بود و مي شه گفت وقتي تو اتاقش بود خيلي راحت مي تونست سقف شيروني اتاق ما رو ببينه و اگه مي خواست مي تونست از پنجره اتاقش روي سقف اتاق ما راه بره ...

توي حياط خونه پيرمرد يه سري كنده هاي نيمه شكسته بود و يه كوه تاپاله گاو كه معلوم بود براي سوخت زمستونش ازش استفاده مي كرد .

بخاطر سردي زياد هوا از پيرمرد دوتا پتو قرض كرديم . پيرمرد فقيري بود و حتي تو خونش يخچال هم نداشت . يه جعبه يونوليتي داشت كه توش يخ ريخته بود و شايد به اندازه يه مشت گوشت بيشتر توش نبود و يه ظرف كوچيك ماست كه معلوم بود دو سه روزه ازش استفاده مي كنه . خونه پيرمرد چيز زيادي توش نبود ...

پتو ها رو كه گرفتيم كفشامونو كنار در اتاق در اوورديم و اومديم تو ... به سختي توي اون سرما بدون اينكه لباسها و پالتومونو از تنمون در بياريم خوابيديم كه صبح زود به هر راهي شده بر گرديم خونه . خوب چاره اي هم نداشتيم نه پول زيادي همراهمون بود نه وسيله اي براي موندن .

داداشي فقط شب با موبايلش به خونه زنگ زد و گفت كه برف مياد و ما فردا راهي كرج مي شيم.

برف همينطور مي باريد و انگار دلش نمي اومد كه بيخيال معامله بشه ....

صبح حدودهاي ساعت هفت بود كه بيدار شديم . از همون جايي كه خوابيده بودم از پنجره بيرون رو نگاه كردم ولي فقط سفيدي بود... تو اتاق مثله يخچال سرد شده بود ... داداشي هنوز خواب بود ... رفتم كنار پنجره كه بيرون رو ببينم . اما فقط سفيدي بود . با دست بخار روي پنجره رو پاك كردم .... پشت شيشه پر بود از برف !!!!!

باورش برام غير ممكن بود ...  پنجره رو با ترس و دلهره عجيبي بار كردم تا آسمون رو ببينم... اما به محض باز كردن پنجره يه توده برف ريخت تو اتاق كه از گرمپش داداش از خواب پريد !!! اما باز پشت پنجره پره برف بود !!!

از ترس مي لرزيدم .... با دست شروع كردم به تونل زدن اما ما تو برف گير كرده بوديم .....

داداش به چهره مات من و اون برفايي كه  ريخته بود كف اتاق تا نگاه كرد سريع فهميد ماجرا چيه ... به طرف در رفت و بدون اينكه چيزي بگه در رو به سمت خودش كشيد ... اول باز نمي شد اما به سختي بازش كرد... پشت در پر از برف بود .... نمي تونستم باور كنم از شب تا صبح اينهمه برف باريده باشه !!!!! اونقدر كه ما توش دفن شده باشيم. داداش همينطور به جون برف افتاده بود و سعي مي كرد يه راهي براي بيرون رفتنمون درست كنه . اما برفا خيلي زياد بود . يه تونل كنده بود اما چون وسيله نداشتيم كند پيش مي رفتيم ... دستامون كه يخ مي كرد زير پتوها مي كرديمشون و با دهنامون هو مي كرديم توش تا گرم بشن .... ساعت حدودهاي ده صبح شده بود و ما يه تونل زده بوديم كه نمي دونستيم به كجا مي رسه و كي مي تونيم برسيم به سطح برف . كه موقع كندن صداي نحيف پيرمرد اومد كه شما كجاييد و ما خوشحال داد كشيديم و بعد از يكساعت پيرمرد از سطح برفها برفها رو با بيلش كنار زد و ما رو از تو برفها بيرون كشيد ....

موقع بيرون اومدن كفشام رو كه اومدم بپوشم ديدم از سرما چنان پوستش از كفيش باز شده كه مجبور شدم بند كفشم رو دور تا دورش بپيچم تا از پام بيرون نياد ...

همه جا پر بود از برف ... باور كردني نبود برقها رفته بود .. آبها يخ زده بود هيچ جايي رو ديگه نمي تونستي پيدا كني . همه ماشينها تو برف مدفون شده بودن ....

فهميده بوديم كه حالا حالا ها خونه برو نيستيم و اين داشت ديوونمون مي كرد .. شبش چيزي نخورده بودم جز يه كولوچه كوچيك و صبح به شدت گرسنه بودم و تو خونه پيرمرد هم چيزي جز يه تيكه نون لواش و يه پياله ماست و يه مشت گوشت بيشتر نبود !

اون روزها كي از عجيب ترين خاطره هاي زندگي من بود .... نشون به اون نشون كه مي خواستيم يك روزه بر گرديم اما درست بيست و يك روز اونجا مونديم تو بدترين شرايط  كه نه چيزي براي خوردن داشتيم نه لباس گرم ... روز اول سه نفري تو حياط با بيل و دست و هر چي كه تونستيم فقط زمين رو كنديم تا رسيديم به تاپاله هايي كه ازشون پيرمرد براي سوخت استفاده مي كرد ! يه استامبولي داشتيم كه توش تاپاله ها رو كم كم مي ريختيم و آتيش مي زديم تا گرم بمونيم ... وقتي تشنه مي شديم مجبور بوديم يخ رو تو تنها كاسه فلزي پيرمرد رو آتيش آب كنيم و بخوريم كه طعمش واقعا افتضاح بود ....

چيزي كه خيلي آزار مي داد گرسنگي بود ... ما هيچي براي خوردن نداشتيم ... خونه هم از حالمون بي اطلاع مونده بودن ... شارژ موبايل داداش تموم شده بود و برقها هم قطع شده بود و نمي تونستيم به خونه اصلاع بديم ... وضعيتمون اسفناك بود . سه روز دقيقا گرسنه بوديم .... تا روز سوم تونستيم سه نفري خومون رو با مصيبت به نونوايي برسونيم و تو يه صف به چه بلندي با اون كفشهاي پاره ساعتها بياستيم و نفري يكدونه نون بگيريم . هيچوقت يادم نمي ره من جلوي داداشم بودم و پيرمرده وقتي كنار صف وايستادم كه داداشم و پيرمرد هم نونشون رو بگيرن و با هم بريم خونه يه آقايي با سرعت اومد و محكم خودش رو به من كوبيد و نون منو ازم دزديد ... اين بدترين صحنه زندگيم بود . فكر كن داشتيم از گرسنگي بيهوش مي شديم و نونم رو هم دزد ازم دزديد و رفت ....

ولي خوب به همون دوتا نون رضايت داديم و خورديمش ... اين اولين باري بود كه از خوردن يه نون لواش اونم خاليه خالي اونقدر لذت مي بردم ... واقعا كسي كه معني گرسنگي رو نچشيده باشه نمي تونه بفهمه ما تو اون چند روز چي كشيديم ...

روزاي بعد هم همچنان برق و آب قطع بود و چيزي براي خوردن نداشتيم .... روز ششم ديگه داشتيم از گرسنگي مي مرديم كه ديديم پيرمرد تو ماهي تابش يه تيكه تاپاله رو داره گرم مي كنه !!! تعجب كرده بوديم  كه چكار مي كنه ولي وقتي شروع كرد به خوردن ما هم كه از گرسنگي فقط دراز كشيده بوديم و نمي دونم منتظر چه چيزي بوديم ، تحريك شديم ...

تا روز بيست و يكم اون غذايي بود كه ما مي خورديم .... خنده داره ... وقتي يادم مي افته با تمام وجود مي خندم .. گاهي هم ناراحت مي شم ... روزاي سختي بود ....روز بيست و يكم با داداش به هم قول داديم كه هر جوري شده خودمون رو به جاده برسونيم و شده با گاري هم برگرديم ... خونوادمون تا اون روز از ما بي اطلاع بودن و منم هر روز حالم بد تر مي شد ... با اون كفشاي پاره پوره خودمون رو به جاده رسونديم ... از صبح ساعت هفت تا ساعت دو تو خيابون بوديم و خدا مي دونه هزار بار تو سرما مرگ و جلو چشمام ديدم تا يه وانت از جاده اونم به سختي عبور كرد ... هر كاري كرديم وانتيه نگه نداشت ... منو داداش يه نگاهي به هم كرديم و به سمت وانت كه به كندي راه مي رفت دويديم و پريدم پشت وانت . راننده تا ما رو ديد ايستاد و كلي غر غر كرد .... از خدا پنهون نيست . با هم سر سوار شدن تو برفا كلي تو سر و صورت هم زدن و خون دماغ هم رو راه انداختن تا بالاخره وانتيه راضي شد ما رو تا يه مسيري برسونه ....

روز بيست و يكم وقتي به در خونه رسيديم و زنگ خونه رو زديم مادرم رو با چهره اشكالودي ديدم كه فكر مي كر د دوتا از بچه هاش رو از دست داده ....

خاطره سختي بود اون زمستون و اون روزهاي برفي ....

نمي دونم براتون جالب بود يا نه ... ولي من بعد از اون سفر سخت بود كه فهميدم در نعمت بودن يعني چي ، حالا با تك تك سلولهام به اين نتيجه رسيدم كه قدر عافيت كسي داند كه به مصيبتي گرفتار آيد ....

2 نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 15:32  توسط سونامی  | موضوع: |