
من امشب هفت شهر آرزوهايم چراغان است ...
زمين و آسمانم نور باران است ...
به هر جا چشم من رو مي كند ، فرداست ...
.
.
.
بخشيدمت ! چون دوست داشتن من بزرگتر ازخيانت بزرگ تو بود...
.
.
.
چه حس غریب ؛اما آشنایی دارم با تک تک کلمه های این شعر زیبا ....
برای پایان دادن عطش بیقرار .
شنوا ، بیدار ، بی تردید
بسیار کوش ، پریقین ، بادرمه اندک
چونان کرگدن تنها سفر کردم
شاخه های خیزران ،پیچ خورده و درهم رفته اند .
که سودا زده زن و فرزندند.
و من ، همچون شاخه های بالای درخت که از کجی آزاد است ،
چونان کرگدن تنها سفر کردم .
همه جا رها ، تنهای تنها ؛
در تلاش یافتن دورترین سرزمین،
خطرها را ؛بی باک ؛ به جان خریدار؛
چونان کرگدن تنها سفر کردم .
برای من ،طاعون ،ورم ، درد ، هست
و نیش ، هراس و بیماری
با دیدن این هراس در زاده کام ،
چونان کرگدن تنها سفر کردم .
گرما ، سرما ، گرسنگی ، عطش
تند باد ، سوزش خورشید ، صف خرمگسان ، ماران :
با چیرگی بر یکی و برهمه اینان
چونان کرگدن تنها سفر کردم
چون ژنده پیل تناور ، بر گونه نیلوفر ،
که چون دلش هوای خلوتی در گوشه جنگل کند ،
از گله کناره میگیرد ،
چونان کرگدن تنها سفر کردم .
آز رفته ، ریا رفته ، نیاز رفته ، رشک رفته ،
هوس ها و پندارها همه بر باد داده ،
با چشمانی فرو افکنده ، بی درنگ ،
با دلی که نه چرکین شود ، نه بسوزد ،
نه خداوند رعیت ؛نه غلام شهریار
بازی ، شادی ، و شعف های این جهانی ؛
بر همه این ها دست یازند و روی از همه برتافته،
زنده از زهر وجودها ،
چون شیر ، بی باک از زوزه ها ،
شاه جانوران که فاتحانه میرود .
رخت و تخت خویش بدور افکنده
چون باد ، نه در بند دام ،
چون نیلوفر ، بی آلایش آب
سخن "خویشاوند خورشید" را به جان سپردم
چون کرگدن تنها سفر کردم …
شعری بودایی در باره سفر و حرکت درست . از کتاب بودا.
لطفا به این ترانه دقت کنید :
اللهی سقف آسمون خراب بشه روی سرت
بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و برت
اللهی که روز وصال، طوفان شه از سمت شمال
هیچی از اون روز نمونه بجر گلای پر پرش
قسم می خوردی با منی ،قسم می خوردی به خدا
خدا اللهی بزنه تو کمرت، تو کمرت!
من اهل نفرین نبودم ، چه برسه که تو باشی
بیاد اللهی خبرت بیاد اللهی خبرت!!!!
حالا این یکی ترانه رو بخونید :
گریه و التماس تو قشنگترین خیالمه
کشتن و آتیش زدنت آخر عشق و حالمه
پشت سرم ،گفتی که من ،درگیر و قاطی پاتی ام
تف به مرامت عوضی!!، از سرتم زیادم
ببین چجوری بی تو، دوباره جون می گیرم
فکر نکنی نباشی، بدون تو می میرم
با توجه به این روند صعودی !!! فکر می کنم دفعه بعدی فحش خوار و مادری باشه که نثار معشوق بخت برگشته می شه !!!!
بازم دم عاشقای قدیم گرم ، دیگه دلشون می سوخت ، طرفو ننگ و نفرین نمی کردن !
خدایی موسیقی ما داره به کجا میره ؟؟؟؟؟
تا امروز دویست و سی و سه مطلب نوشتم که اکثرشان داستانهای کوتاه عشقی بود .
امروز داشتم می خواندم و چنان حالت تهوعی به خودم دست داده بود که وصف ناشدنی ایست . دویست و سی و سه !!! کم نیست .
داشتم فکر می کردم کدامتان می توانید در حس مطلقی که من بسر می برم باشید و احساس تنفر و انزجار خارج از وصف مرا از دوست داشتن و کلمه های چون دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده و بدون تو نمی توانم را بفهمد و بتواند دویست و سی و سه مطلب عشقی بنویسد که حداقل توی یکی از این دویست و سی و سه تا داستان کوچک و بزرگ ، چشمتان را تر کند.
دقیقا هشت سال کامل می شود که من احساس دوست داشتنم را از دست دادم ! نمی دانم شاید کسی نتوانست حس دوست داشتن مرا برانگیزاند . هر چه بود سعی می کردم علاقه نشان بدهم . برای خودم معیار بگذارم که این آدم شرایط خوبی دارد . فلان است . بیسار است . اما هر چه بود ، هشت سال است که فقط دیگران را تحمل می کنم، بدون ذره ای دوست داشتن .پسر و دختر بودنش هم اصلا اهمیتی ندارد .
دقیقا هشت سال است که به بی تفاوتی مخوف و سردی رسیده ام که زیر پوستم لانه کرده و پیش می رود ...
زیر پوستم پر است از تونل های ریز و باریکی که فقط کرمهای سفید تنهایی درونش لانه دارند و هر روز هزاران تخم دیگر بار می آورد .
خوب چرا نشود . یکی بینایی اش را از دست می دهد،یکی شنوایی اش را ،من هم حس دوست داشتنم را از دست داده ام.
خیلی جاها کسانی را برای دوستی انتخاب کردم که خیلی ها می گفتند آخر زبانبازند و کارشان گول زدن و عاشق کردن و بعد رها کردن است ، اما انگار این من بودم که روی همه را سفید کرده ام .
حالم از همه نوشته های عاشقانه بهم می خورد . بوی استفراغ می دهند . واقعا کسی متوجه نمی شود ؟؟؟
دلم می خواست کسی را می توانستم دوست داشته باشم .
دلم می خواست کسی حس خفته دوس داشتن مرا قلقلک بدهد . که دیگر لازم نباشد تحمل کنم . که گول نزنم که دوست دارم اما لبریز باشم از تنفر ....
این روزها مدام یاد حرفهای رضا می افتم . که می گفت هر چه می خواهی برایش خودت تلاش کن و از خدا بخواه . اما نمی داند که دعای من تا سقف اتاقم هم بالا نمی تواند برود چه برسد به اینکه به خدا برسد .
نمی دانم تا کی می خواهم نوشته های عشقی بنویسم . راست است که می گویند آدم همیشه صحبت نداشته هایش را می کند !
هنوز سی و سه تا مطلب نوشته شده دارم که پست نکرده ام . اینها را که پست کردم شاید دیگر هرگز عشقی ننویسم . از این بنویسم که فلانی را امروز دیدم و در حالی که دلم می خواست بگویم :
(چقدر کثیفی ، حالم رو بهم می زنی ، چند وقته حموم نکردی ،مثه سگ پشیمونم که اومدم دیدنت ، کاش می تونستم همین الان بپیچونمت و برگردم که با تو نباشم)
خیلی راحت و با خونسردی گفتم چقدر امروز دوست داشتنی شدی !!!!!!
همون بهتر که یه چند روزی ننویسم . وسط عیدی خلق ملت رو تنگ نکنم بهتره .
راستی کسی می تونه منو عاشق کنه ؟؟؟؟
اینو یادته یه روز برام نوشتی ؟؟؟؟
Main()
{
Ehsas x;
While(x.enable);
While(x.timeout);
Aghl y;
While(y.timeout);
If (!x) &&(!y) main();
Printf(“Mobarak bashe”);
Life z;
While(z.timeout){
Printf(“Im very happy!”);
}
}
عقله که مدتهاست تایم اوت شده، خوب بنابرین از حلقه زدیم بیرون .