
هر چه بزرگتر می شویم دروغگو تر می شویم و تواناییمان برای صادق بودن تقلیل می یابد . ترجیح می دهیم بجای نه گفتن دروغ بگوییم . اما نمی دانیم چقدر دروغگو بودن بدتر از نه گفتن ، انجام ندادن ، نیامدن ، نخواستن ، ندانستن ، نماندن ، نخریدن ، و خیلی افعال دیگر است . همیشه هم این سوال برایم بوده آنکه نمی خواهد ،چرا حاضر است دروغ بگوید ولی نه نگوید ؟! که مثلا طرفش نرنجد ؟؟؟؟؟ ای تف تو روح اون ملاحظه کاریت. آن دوست داشتن را بی انداز جلوی سگ که تویش اینقدر ملاحضه وجود ندارد که بفهمد هر کسی حق دارد گاهی دلش بگیرد ، گاهی تنها باشد ؛ گاهی نخواهد !!! حالا به هر دلیل.... ای که هست . هر چند خیلی وقت است که دیگر به هیچ دلیلی اعتماد نمی کنم . آنقدر دروغ شنیده ام که دیگر کهنه کار شده ام .
چند وقت پیش دوستی از من خواست ببینمش ، اما هر چه اصرار کرد حاضر به دیدنش نشدم و عجیب دلخور شد ، اما واقعیت این است که خسته شدم بس که آدمها را دیدم و فهمیدم این یکی هم باید برود کنار همه آن دروغگوها و به ظاهر زرنگها . کنار همانهایی که همیشه باید برویشان لبخند بزنی و خودت را هرگز از تک و تا نیندازی و فقط مراعاتشان کنی تا ساعتی بگذرد و بعد شرشان را کم کنند و باز هم توی دالان سیاه و سرد تنهایی خودت رها شوی . ترسیدم او هم مثل همه باشد. دلم نخواست که باز هم بفهمم که اشتباه کرده ام .
زندگی من پر است از اینگونه دوست نماهایی که نه لحظه های شادی ام به کارم می آیند و نه لحظه های غمگینی و درماندگی ام . این است که با داشتن یک لیست بلند بالا پر از اسم و شماره تلفن . هیچکس نیست که صادقانه تو را بخواهد، حتی برای لحظه ای ... شماره هایی که همیشه وقتی خودشان بخواهند در دسترس اند !
یک چیز دیگر هم فهمیده ام ! که میزان گول خورندگی من با میزان خواسته شدنم از طرف دوستانم رابطه کاملا مستقیم دارد . هر چه آنها بیشتر حس کنند که راحت می توانند دروغ بگویند ،و نفع ببرند، تمایلشان برای ادامه دوستی بیشتر می شود .
بحث را دراز نمی کنم ، فقط با این جمله خاتمه می دهم که همیشه وقتی یادم می رود به خودم می گویم ، چرا همه این به ظاهر دوستان را رها نمی کنی ؟؟ بعد که کمی آرامتر می شوم یادم می افتد به بدون همین دروغگوها از این هم تنهاترم . و تا طعم تنهایی را نچشیده باشی نمی فهمی تنهایی چطور سائیده شدن روحت و جسمت را برایت پیشکش می آورد .
چند وقت پیش موقع حموم فقط بلوزمو یادم میرفت با خودم ببرم
ـ خوب مشکلی نیست حوله رو می پوشم حله !
یه کم بعد تر شلوار یا دامنم رو هم یادم می رفت با خودم ببرم
ـ خوب مشکلی نیست حوله رو می پوشم حله !
یه کم بعد تر لباس زیر ها رو هم یادم می رفت با خودم ببرم
ـ خوب مشکلی نیست حوله رو می پوشم حله !
این آخریا از همه افتضاح تر شده ؛ چون حوله رو هم یادم می ره با خودم ببرم … تازه مامان گفته اگه یه بار دیگه برم حموم و عین این روانی ها فقط دستم روی زنگ حموم باشه که یه نفر بیکار به من سرویس بده و چیزایی که یادم رفته ببرم رو برام بیاره می کشتم !
دلم خيلي خيلي گرفته ....
چه حس غریب ؛اما آشنایی دارم با تک تک کلمه های این شعر زیبا ....
برای پایان دادن عطش بیقرار .
شنوا ، بیدار ، بی تردید
بسیار کوش ، پریقین ، بادرمه اندک
چونان کرگدن تنها سفر کردم
شاخه های خیزران ،پیچ خورده و درهم رفته اند .
که سودا زده زن و فرزندند.
و من ، همچون شاخه های بالای درخت که از کجی آزاد است ،
چونان کرگدن تنها سفر کردم .
همه جا رها ، تنهای تنها ؛
در تلاش یافتن دورترین سرزمین،
خطرها را ؛بی باک ؛ به جان خریدار؛
چونان کرگدن تنها سفر کردم .
برای من ،طاعون ،ورم ، درد ، هست
و نیش ، هراس و بیماری
با دیدن این هراس در زاده کام ،
چونان کرگدن تنها سفر کردم .
گرما ، سرما ، گرسنگی ، عطش
تند باد ، سوزش خورشید ، صف خرمگسان ، ماران :
با چیرگی بر یکی و برهمه اینان
چونان کرگدن تنها سفر کردم
چون ژنده پیل تناور ، بر گونه نیلوفر ،
که چون دلش هوای خلوتی در گوشه جنگل کند ،
از گله کناره میگیرد ،
چونان کرگدن تنها سفر کردم .
آز رفته ، ریا رفته ، نیاز رفته ، رشک رفته ،
هوس ها و پندارها همه بر باد داده ،
با چشمانی فرو افکنده ، بی درنگ ،
با دلی که نه چرکین شود ، نه بسوزد ،
نه خداوند رعیت ؛نه غلام شهریار
بازی ، شادی ، و شعف های این جهانی ؛
بر همه این ها دست یازند و روی از همه برتافته،
زنده از زهر وجودها ،
چون شیر ، بی باک از زوزه ها ،
شاه جانوران که فاتحانه میرود .
رخت و تخت خویش بدور افکنده
چون باد ، نه در بند دام ،
چون نیلوفر ، بی آلایش آب
سخن "خویشاوند خورشید" را به جان سپردم
چون کرگدن تنها سفر کردم …
چند وقت پيش به عادت هميشه كه هر موقع وقتي پيدا كنم و احيانا نذري چيزي داشته باشم به امامزاده خاصي مي روم (نمي دونم چرا ، ولي اين مكان به من آرامش بس عجيبي مي ده ) اون روز هم نذر كرده بودم يه چند تا بسته ماكاروني به خدآم امامزاده بدم . يكي از دوستانم هم بنا به درخواست خودم از مشهد يه كاسه اوورده بود كه توش ايته الكرسي نوشته شده بود .(نمي دونم چرا فكر مي كردم خوردن آب توي اون ظرف شايد يه كم آرومم كنه و بهم آرامش بده، كه وقتي اونو برام خريد و اوورد ، هر كاري كردم جرات يه چنين كاري رو توي خودم نديدم . حالا چي بود و چرا بماند اما من نتونستم توش آب بخورم) خلاصه كاسه رو نذر كردم ببرم كنار جايي كه مردم آب مي خورن بذارم ، من كه نتونستم اما شايد يكي دوست داشته باشه توي اون آب بخوره . و شايد هم آرامش بگيره .
خلاصه اون روز رفتم و كارامو كه انجام دادم تو امامزاده يه چند دقيقه اي نشستم كه صداي اذان اومد . ديدم حالا كه به اذان رسيدم نمازو با جماعت بخونم .
وضو گرفتيم و نماز اول رو پشت سر آقاي امامه داري خونديم . بين نماز ها كه شد آقاي امامه دار يه داستاني رو گفت كه اشك منو در اوورد ، واقعا كه فيض بردم ،داستان و از زبون خودش مي نويسم ، فقط خواهش مي كنم با دقت بخونيد :
احكام اللهي رو بايد آگاهي داشته باشي و انجام بديد . كه اگر آگاهي نداشته باشي خواه بتو نگفته باشند ، خواه به دنبال آن نرفته باشي و يقين به درست بودن كار هم داشته باشي ، گناهي بر گردن شما نيست .
خاطرم مي آيد آن موقع ها كه تازه به حوزه مي رفتم ، اتفاقي پيش آمد كه قرار بر اين شد با يكي از دوستانم به حمام برويم ، طبق معمول توي حمام خودمان را شستيم و بعد من بخاطر جمعه بودن غسل جمعه را به جا آوردم . دوستم هم بعد از من خواست غسل كند . اما در كمال تعجب ديدم مي گويد " غسل مي كنم ، غسل حيض ، بر من واجب قربتاً الا الله "
من تعجب كردم و از او پرسيدم ، شما چرا مي گويي غسل حيض ! نكند من اشتباه مي شنوم ؟؟
با اطمينان گفت : اشتباه نمي شنوي ، مي گويم غسل حيض !
گفتم چه كسي به تو گفته درستش اين است ؟؟
گفت : از زماني كه بچه بودم و با مادرم حمام مي كردم يادم مي آيد كه او هميشه مي گفت غسل مي كنم غسل حيض ....
.
.
.
*چند روز پيش به اتفاق يكي از دوستانم كه خياطه رفته بوديم پارچه فروشي كه دوستم يه مقدار پارچه بخره . توي مغازه كه رسيديم يه خانومو آقا به همراه مادر خانوم توي مغازه بودند . من و دوستم همچنان كه داشتيم پارچه ها رو نگاه مي كرديم يهو توجهمون به صحبت هاي آقا و خانوم جلب شد :
خانوم : برو اونور خيابون يه 5 متر نوار پرده بخر
آقا : بهم پول بده ندارم !!!!!
خانوم : بيا اين 1000 تومن برو بخر!!!!!!!!!!!!!!!!!
آقا : من و من كنان پولو گرفت و گفت : عزيزم اين كه كمه !!!
خانوم : چرا كمه ؟ زيادم هست . همينم زياده .
آقا : (با يك حال مستآصلي) تو رو خدا يه 1000 تومن ديگه هم بهم بده
خانوم : نه ! مي گم همون بسته
آقا : تو رو خدا !!!!
مادر زن : حالا بهش بده ، شايد كم بياره ، اشكال نداره دخترم .!!!!
منو دوستم درست مثه دوتا مجسمه خشكمون زده بود . فقط بر و بر همون نگاه مي كرديم و نمي دونستيم تعجب خودمون رو چطوري نشون بديم كه همون حين آقا با 5 متر نوار پرده تو مغازه اومد:
آقا : اين 5 متر نوار پرده ، اينم 1500 تومن بقيش ! بخدا 500 تومن شدها .
منو دوستم فقط تونستيم خودمونو به بيرون مغازه پرتاب كنيم و مثه دوتا بمب از خنده منفجر بشيم .
*اميدوارم اون عكس بالا رو خوب و دقيق ديده باشيد ، اون دقيقا كوه كارهاي عقب افتاده منه كه فكر كنم اگه كس و كارم از تو قبر هم بلند شن بيان كمكم ، حالا حالا ها جمع و جور نشه .
رئيس بهش مي گه برج موفقيت !!!! يعني وقتي تموم شه ما كلي موفقيت بدست مياريم خير سرمون !
هر موقع هم مي خواد نيش بزنه مي گه مواظب باش كه برج موفقيت رو سرت پايين نريزه .
*دلم مي خواست يه تيكه چوب بردارم و سرش يه تيكه دستمال سفيد ببندم و بچسبونمش روي ميزم (شايدم مانيتورم) تا به همه بگم كه من خستم و دلم صلح مي خواد . دلم نمي خواد با هيچكس بجنگم . دلم مي خواست مي تونستم و همين الان استعفامو مي نوشتم و كيفمو مي نداختم رو دوشم و بي قيد ، بي خيال ، بي مسئوليت ،بدون نگراني از اينكه يه ساعت بيشتر وقت ندارم ، راه مي افتادم تو كوچه پس كوچه ها ....
*جواب سوال خانوم مریم :
مردم کشور افغانستان تا جایی که من شناختم نسبت به مردم ایران روی خیلی چیزا تعصبات عجیب و سختی دارن و مثلا اونها موسیقی رو بجز موسیقی که با دستگاه های موسیقی سنتی خودشون زده نشه رو مجاز نمی دونن . و یه جور رفتار غیر عرف براشون به حساب میاد . یا پوشیدن لباسی غیر از لباس بومی خودشون . مثلا کسی که تی شرت بپوشه از خیلی لحاظ ها بین دوستان و فامیل و افراد جامعه طرد می شه . ص3حبت کردن با زن نامحرم و یا سیگار کشیدن هم نمونه ای از این موارده . حالا اینها یک سری نمونه های خیلی برجسته و شاخصه .
حالا هر چقدر هم یه شخصی به اصطلاح خودمون لارج هم باشه اما باید قبول کرد که فرهنگشون اینجوریه و زندگی براشون تو یه کشوری مثه روسیه یا فرانسه خیلی سخته .
این بود که ایران رو انتخاب کردن که از خیلی جهات به زندگی و زبون و آداب مردم خودش نزدیکه . صد در صد نیست ولی همین همدین بودن هم خیلی از مشکلاتشون رو کم کرده بود . ولی دست آخر به این نتیجه رسید که با وجود داشتن فوق لیسانس اتومکانیک و حتی تسلطش به چند زبون . نمی تونه جایگاهی رو که تو کشور خودش داره رو اینجا داشته باشه .
امیدوارم جواب سوالتون رو گرفته باشید .