
با تو مانده ام که چه کنم .پا به گل و منتظر . کاش می فهمیدی هنوز به اشاره ای کنارت هستم . هرچند که برایت تا همیشه دومی خواهم بود . این دومین نفرین شده . این دومین که در عین معصومیت هم آغشته به کثیف ترین القاب است . این دومین لعین . این دومین که هرگز حس معشوقه بودن را تجربه نخواهد کرد . این دومین خانه بردوش . این دومین طرد شده از همه ،حتی گاه از خود تو ، این دومین که هیچکس نپرسید چطور وارد این بازی بی برد شد .
دلم می خواست می دانستم جواب اشکهای تنهایی من را چه کسی باید بدهد . به کدام دامن چنگ بزنم و دادم را از که بخواهم .
مگر من همانی نبودم که لحظه ای که همه چیز را تمام کردم دستم را محکم گرفتی و گفتی تو مال منی ....
اگر لعین بودم و نفرین شده چرا نخواستی آنجا که این بندهای علاقه آنقدر ها محکم دلم را به تو زنجیر نکرده بود از تو بکنم . نگذاشتی این لعین برود و توی لانه دیگری بخزد؟
نه ! این دومین ها همیشه آنقدر ها که می گویند لعین نیستند .
مگر تو همان نبودی که از خدا خواستمت و تورا به من نشان داد ؟ مگر تو همان موجود مچاله و در حال انهدام نبودی ؟؟ همانی که تمام ته مانده های وجودم را تا درون پوست دستانم بالا کشیدم و روی تنت به شکل نوازش فرود آوردم ؟ همانی که آوای زندگی را در اوج بی اعتمادی و بی پناهی ها و بی امیدی بی وقفه در گوشت زمزمه کرد و آن پیکر خمیده و در هم پیچیده را دوباره استوار و کشیده کرد .
حالا این منم . همان دومین لعین تو . همان که عشقش از همه جای دلت روفته و رنگ باخته است . همان که حالا تنها به لبخندی از تو زنده است و تو دریغ می کنی .
همان که زندگی را توی همان دستان خشکیده تو پیدا کرد ....
بگو .... بگو مرحم زخمهای دل من کیست ؟ بگو کدام دست مهربان اشکهای صورت من را پاک می کند ....
بگو که همه چیز این دومین لعین آلوده شده است به شک .
اما هنوز باور نمی کنم عشق من هیچ کجای دل تو نباشد . هنوز این چشمها برای من حرف می زند . برای این دومین لعین حرف برای گفتن دارد .
نه ! من به این راحتی ها رفتنی نیستم . تا این چشمها مرا می خواهند رفتنی نیستم . من به خواستن این چشمها آمدم و حالا تنها به نخواستن آنها هم می روم.
براستی سهم دومینها چیست ؟ مگر چه کم داشت از همان اولین بزرگ و خوب !!!! همان که قامت بلندت را همچون قامت پیر و فرتوط سالخودگان خمیده و در هم فرو رفت کرد ؟ فرقش نداشتن دست نامهربان بود ؟ دستی که هیچگاه به نوازش بلند نمی شود ؟ دستی که هرگز روی ضربان کند و در حال ایستادن قلب تو مکث ماندن نکرد ؟؟؟
این دومی که برای همیشه از لذت معشوقه بودن محروم شده.
برای همیشه .......
از معشوقه بودن .....
محروم است .....
خدا وقتي آسمان رو آفريد گفت قشنگه.وقتي زمين ودريا رو افريد گفت قشنگه.وقتي مرد رو افريد گفت قشنگه.وقتي زن رو افريد گفت اگر يه کم ارايش کنه قشنگ ميشه!![]()
نمی توانم اعتماد دوستم راجلب کنم . این از توان من خارج است و دارد این مرا اذیت میکند و می دانم که این امر او را کمی به پیروزی خود دارد نزدیک میکند . البته این برای من شکست نیست که او پیروز است . شکست من انجایی رقم میخورد که پیروز نمیشوم .تمام تلاشهایم را برای جلب اعتماد او کرده ام اما فایده ای ندارد که ندارد . نمیدانم چرا . اماندارد . شکست پس چیست. کسی که پیروز نیست ایا شکست خورده نیست . تمام هم و غم ام پیدا کردن آن گم شده ایست که نمیدانم در این میانه کی گم شده است . چگونه تلاش کنم که به ثمر برسد . راه پیروزی کجاست .
اما تو ای دوست من .
می دانی , مشکل ها از تو نیست , از من است که شرط اول دوستی را ندارم . می دانی که اعتماد شرط اول دوستی یست . می بینی من پای خودم توی دوستی هایم از همه بیشتر می لنگد . شده ام مثل موش ترسویی که از همه می ترسد . از دوست و دشمن می گریزد . اشکال از تو نیست . اشکال از مردمک های چشمی ایست که آنقدر توی تاریکی مانده که کمرنگ و بی نور است . اشکالها از تو نیست . از زخمهای کاری و عمیقی ایست که در ژرفای وجود من نشسته . اشکالها از همه ناملایمات زندگی من است . از عبور آدمهایی که در قالب دوست بخشی از وجود مرا همیشه برده اند است . اشکال کار تو نیستی . اشکال ترسی ایست که توی تک تک سلولهای من جاری شده .

باعث امیدواری هست که توی کرج به این بزرگی ،با این همه جمعیت ، و امکانات فرهنگی ،هنری ناچیز و تاسف بار ،میشه گاهی یه چیزایی پیدا کرد . البته با ذربین های بزرگ !
نگارخانه ارگ ، جای نسبتا کوچیک و محدودی بود که من ازش دیدن کردم اما فوق العاده لذت بخش و دیدنی بود .
توصیه می کنم اگر اهل کرج هستید حتما تا پایان چهاردهم اردیبهشت یه سر به این نگارخانه دیدنی بزنید . جالبی نقاشی ها این بود که توش نقاشی هایی بود از مناطقی از داخل خود شهر که با اینکه من تقریبا خیلی جاهای تفریحی رو حداقل یکبار رفتم اما بعضی جاها بود که از تیر رس من دور مونده بود و حالا مصمم هستم که با دقت بیشتری بگردم .
آدرس نگارخانه اینه : خیابان شهید بهشتی ، بین میدان شهدا و چهار راه طالقانی ، جنب بیمه ایران ، پلاک 500
تلفن : 2254217
حتما دیدن کنید.
کلافه ام . گیچ و کلافه . تلفن را بر می دارم و شماره هایی که از بر هستم را یکی یکی می گیرم . یعنی اول شماره () را می گیرم . خانوم منشی از من هم عصبانی تر می گوید که صبر کنم و می گویم روی هولد نگذارد که اعصابم خراب می شود . صدایت را می شنوم که داری فحش می دهی به مخاطبت و احتمالا باز هم رگ های گردنت کشیده و بیرون زده . و پرک های بینی ات که از عصبانیت می لرزد .
چشمهایم پر از اشک می شود و منتظرت نمی مانم و قطع می کنم .
خیلی خسته ام . دلم می خواهد از این خراب شده بزنم بیرون . از صبح برای بعد ظهر مرخصی نوشتم . اما هر چه فکر کردم هیچ جایی به این ذهن وامانده نرسید که بروم .
نزدیک اذان مغرب است و من هنوز توی شرکتم .بدون اینکه کاری داشته باشم . بس که این ساعت را نگاه کرده ام جای نگاهم روی ساعت گیر کرده . انگار قرار است اتفاقی بیافتد . نه ! حتی دلهره اتفاق هم نیست .حس موزی و کسالت آور روزهای داغ یک کویر است .
قدیمها توی ایترنت هم حال و هوایی بود . الان سوت و کور ... آدمکهای مسنجر هم همه خاموش ... کاش یکی لبخند بزند ! .... فکر می کنم که من چقدر از آدمهایی که آدمک مسنجرشان بدون اینکه لبخند بزند پیغام می فرستند بدم میاید .
صفحه های وبلاگها را بدون اینکه بخوانم یکی یکی می بندم و از اینترنت بیرون می آیم .
چند وقت پیش موقع حموم فقط بلوزمو یادم میرفت با خودم ببرم
ـ خوب مشکلی نیست حوله رو می پوشم حله !
یه کم بعد تر شلوار یا دامنم رو هم یادم می رفت با خودم ببرم
ـ خوب مشکلی نیست حوله رو می پوشم حله !
یه کم بعد تر لباس زیر ها رو هم یادم می رفت با خودم ببرم
ـ خوب مشکلی نیست حوله رو می پوشم حله !
این آخریا از همه افتضاح تر شده ؛ چون حوله رو هم یادم می ره با خودم ببرم … تازه مامان گفته اگه یه بار دیگه برم حموم و عین این روانی ها فقط دستم روی زنگ حموم باشه که یه نفر بیکار به من سرویس بده و چیزایی که یادم رفته ببرم رو برام بیاره می کشتم !