تبليغاتX
page

ورق دویست و پنجاه و هشتم

پسری که نمی بوسد ,

                           چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
2 نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 9:25  توسط سونامی  | موضوع:

ورق دویست و پنجاه و هفتم : به شیرینی عسل

می دونی , ایندفعه بودنت برام یه فرق بزرگی با تموم دفعه های قبل داره . یعنی می دونی ! تو تموم دفعه های قبل که گفتیم دوباره شروع کنیم و بعد یه چیزی پیش اومد که نتونستیم , شاید هم نخواستیم , من یه اشتباه بزرگ می کردم . می دونی چی بود ؟؟ این بود که من بیشتر از اینکه به فکر با تو بودن باشم به فکر این بودم که از دست نری , به این فکر بودم چکار کنم که برای من بمونی . در موردت خیلی وقتا رو نشونه ها رای می دادم . نشونه هایی که حالا به همشون تردید کردم . می دونم که همش هم دروغ نبوده . ولی یه چیزایی بوده .

می دونی , اینبار می خوام کاری رو بکنم که روز اول باید می کردم . می خوام دیگه به فکر رفتنت نباشم . چه فرقی می کنه وقتی تو می ری و خودت هم می گی که می رم دیگه فکر نگه داشتنت احمقانس . من فقط می خوام که از با تو بودن لذت ببرم . همین . و این سهم بزرگی نیست !

می خوام تا چیزی رو به چشم ندیدم باور نکنم . می خوام ببینم اصلا می شه لذت برد ؟؟؟

عزیز دل من ! یادت میاد اون روزی رو که با هم رفتیم جاده آتیشگاه ؟ اونروز من برای نبوسیدنت چقدر به خودم فشار اووردم . بخودم هی نهیب می زدم که نه ! الان وقتش نیست . زوده .

باورت می شه وقتی دیگه فرصتش پیش نیومد و من همینطور گیج می چرخیدم تا خود همین الان از اونروز چه حسرتی به دلم موند ؟؟؟؟

راستش وقتی اسم اونروز میاد من فقط دوتا لب شیرین می بینم که چنان حسرتی رو تو وجودم می نشونه که وصف نشدنیه .

دیدی این بچه های کوچولو چطور به بستنی تو دستت یه جوری نگاه می کنن که می خوای دیوونه بشی ؟؟ حسرت اونروز اینشکلی رو دلم مونده .

ایندفعه باید تلافی کنی . باید اونقدر محکم تو بغلت نگهم داری و عاشقانه ببوسیم که راضی بشم . که اون حسرته پاک بشه .

می دونم که کارت ایندفعه خیلی سخته . ایندفعه چون دیگه نمی خوام برای نگه داشتنت زور الکی بزنم . می خوام دستام رو بزنم زیر چونم و نگات کنم که تو چکار می کنی . می خوام دلم پر بشه از دیدنت . می خوام کیفتو ببرم . مثه همون پرستارا که وقتی دلشون تنگ می شه زنگ می زنن که بیا برنامه ها کار نمی کنه !

می دونی , دیگه نمی خواستم اینجا بنویسم . اما وقتی گفتی مثه گذشته ها منتظری که بعد اونروز که با هم بودیم برات اونچیزی که تو ذهنمه بنویسم دوباره دستام جون گرفت . دوباره دلم خواست اینجا پر بشه از نوشته هایی که فقط تو از سر و تهش سر در میاری . نمی دونی برام بودنت چه حلاوتی داره . یه عطری تو مشامم میاره که می خوام باهاش پر بکشم تا خود ابرا ....

اگه بدونی . اگه فقط بدونی که وجود من چطور تو رو می خواد دیوونه می شی .

اینروزا انگار که زندگیم اصلا یجور دیگس . اونقدر خوشحالم که باورت نمی شه . احساس می کنم یه حجم بزرگی از تموم اون فشارهای لعنتی که رو ذهنم بوده از بین رفته . فکر می کنم دارم شکفته می شم . دارم جوونه می زنم . انگار که همین که اسمت , فقط اسمت تو زندگیم باشه برام کافیه که معنی آسودگی رو بفهمم .

ایندفعه نمی زارم به این آسونی ها در بری , ایندفعه باید تلافی تموم بوسه هایی که نکردی , تموم بغل ها و تموم لحظه هایی که باید دستامو تو دستات می گرفتی رو در بیاری . ایندفعه نمی زارم که فقط انگشتاتو روی انگشتام بکشی و منو  دیوونه کنی و بزاری بری .

خودتم می دونی وقتی تو ماشین می خوای پیاده بشی و دستتو با آخرین نگاهت آروم ازم جدا می کنی و می ری و من به رفتنت نگاه می کنم می دونم که ممکنه دفعه آخر باشه . شایدم بخاطر همینه که دستت رو تا دم آخر ول نمی کنم . شایدم بخاطر همینه که همیشه برای بیرون کشیدن دستت , آروم دستاتو تو دستم سر می دی که یهو بیرون نیاد . می دونی که دیگه تحمل هیچ چیز ناقافلی رو ندارم . اونم در مورد تو .

نمی دونم امروز چم شده . دلم می خواد همش از تو بگم . نمی دونی چقدر کیف کردم وقتی بهم گفتی می دونی با چی دوستیمون حال می کنم و بعد گفتی برای اینکه هنوز که هنوزه خیلی چیزا رو برای هم رو نمی کنیم . راس می گفتی .

چون همون موقع پرسیدی حالا منو دوست داری و من گفتم خودت می دونی که نه ! و بعد پرسیدم تو چی و تو هم گفتی نه ! و بعد با هم خندیدیم . بعد تو سرتو گذاشتی رو شونه من . می دونی "نه" تو به هزار تا "آره" خیلی ها ترجیح میدم . می دونی فرقت با بقیه چیه ؟؟ اینه که حس می کنم خیلی برام آشنایی . عین اتاقم , عین برادر و خواهر آدم که دیدی چقدر باهاشون آشنا و نزدیکه ؟ دیدی اصلا نگفته همه چیزو می دونن . فقط یه اشاره کافیه . حتی لازم نیست تا فعل جمله برسی . خودش می فهمه . تو هم برام همونطوری .

کنارت جای هیچ صحبتی نیست . فقط دلم می خواد دستاتو باز کنی و منو تو بغلت بگیری و من آروم بگیرم . اونقدر این دل از دستات شکایت داره . از لبات . از چشمات از همون بغلت که تا آخر دنیا هم بخوای تلافی کنی بازم جا داره . می دونی تا کسی حسرتی که تو دلم مونده بودو نچشه نمی فهمه من چی می گم .

دلم نمی خواد امروز از تو نوشتنو تموم کنم . این دل امروز تو کرج نیست , همونجاییه که تویی . شایدم تو پیچ همون پارک کوچیک و دنجی که هر جا رو نگاه می کردی همه داشتن همو می بوسیدن و تو بازم مغرور تر از اونی بودی که وقتی زیرکانه از خلوت ترین گوشه پارک می بردمت منو ببوسی .

یه چیزی رو اعتراف کنم ؟! به عمد بردمت اونجا . می خواستم بدونم چقدر تغییر کردی . می خواستم بدونم هنوز همونقدر سرتقی که بخوای بازم حسرت بهم بدی و دیدم تکون نخوردی . می دونی کجا مطمئن شدم ؟ تو همون پیچ آخر که هیچ تنابنده ای نبود جز منو تو و فقط خندیدی و گفتی اینجا جون میده برای بوس و بعد دوتایی خندیدیم. نبوسیدی ولی نبوسیدنت برام دلچسب تر  و دلنشستنی تر از هزار تا بوس بود .

دعا کن برام . دعا کن که این دل تاب بیاره تا دوباره دیدنت .

2 نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 9:54  توسط سونامی  | موضوع:

ورق دویست و پنجاه و ششم: یه روز به یاد موندنی تو یه زندگی جهنمی

اگه بگم مدتها بود که اینطور لحظه های نابی رو حس نکرده بودم دروغ نیست . حس قشنگ با توبودن !

هرگز فکر نمی کردم یه روزی بیاد که ما اینطور دوستانه کنار هم بشینیم – شاید هم عاشقانه – نمی دونم ....

چقدر دلم می خواست می تونستم نگات کنم و تشنگی این دل و ازش بگیرم و نشد – نتونستم -  نمی دونم ....

امروز آرامشی رو حس کردم که انگار سالها بود باهاش غریبه بودم . برای اولین بار حس کردم دستای کسی تو دستمه که سخت دوستش دارم حتی اگه منو نخواد . عاشق چشمایی هستم که ممکنه عاشق هر چشمی باشه جز چشمای من . کنار کسی هستم که شاید هیچوقت مال من نباشه ....

اینا برام امروز مهم نبود ... می دونی امروز خودخواه شده بودم . امروز گفتم بزار دلت پیش هرکی که دوستش داره بره . دست هرکی رو که دوستش داره بگیره و تو چشمای کسی که دوستش داره زل بزنه (هرچند که جرات نکرد نگاه کنه !) امروز دلم کاری رو کرد که واقعا می خواست .... و من چه لذت بزرگی بردم کنار کسی که هیچوقت نمی تونه مال من باشه . که اینش مهم نبود .... مهم دلی بود که آروم شد . و قلبی که دوباره منظم تپیدن رو بیاد اوورد و فکری که آسودگی رو دوباره معنی کرد و عشق ! ..... عشقی که شکوفه کرد .... از لابلای همون بوسه های کوتاه و گرمی که رو دستام نشست ‍.....

می دونی در موردت با خودم سر یه چیزی کنار اومدم . کنار اومدم که حساب کن این آدم هیچوقت تو رو نه می خواد نه دوست داره ، تو زندگیشم چندتا خیلی بهتر از تو هم هست ، ببین اگه می تونی هنوزم دوسش داشته باشی برو !!!! ..... می دونی دیدم هنوز دوست دارم . شاید خریت باشه ولی دوست داشتن چیزی نیست که با این چیزا محدود باشه . دوست داشتنه که می تونی تو اوج شدت و قدرتش رها کنه .... مثه یه عشق سمج نیست . آزار نمی ده ...

می دونی چه چیزیت منو مغلوب می کنه ؟؟؟!. می تونم مطمئن باشم وقتی تو چشات نگاه کنم تکون می خوردم ! یه تکون بدتر از زلزله بم ! مهم این نیست که نگات نکردم ، مهم اینه که می دونم یکی هست که تو نگاش خبری از همه اونچیزایی که منو وادار می کنه روی همه چیز بالا بیارم نیست . تو چشاش یه بی تجربگی دلچسب هست . یه مهربونی که انگار از تو دوران کودکی با خودش دست نخورده برام اوورده باشه . و دستایی که توش می شه بهشت رو راستی راستی پیدا کرد .

برای کسی که داره فقط لحظه ها رو میشمره تا زودتر همه چیز تموم بشه و از شر این زندگی جهنمی خلاص بشه امروز روزی بود که دلش می خواست به ثانیه ها التماس کنه فقط یه کم کندتر !

روزی که ایمان اوورد وقتی می گه : یادت باشه که دل تو برای من بیشتر از دل من برای تو تنگ بشه ، این دل خودشه که از همه بیشتر تنگ می شه ....

خیلی دوست دارم . حتی اگه هیچوقت واقعا منو دوست نداشته باشی .

2 نوشته شده در  سه شنبه 20 تیر1385ساعت 22:26  توسط سونامی  | موضوع:

ورق دویست و پنجاه و پنجم :اینبارم به حساب نیارید

هر چی می خوام ازت دور بشم نمی شه . انگار رو پیشونی من چسبوندن که باید تا آخر عمر بیخ ریشم باشی و من شکنجه بشم .

دارم سعی می کنم ببینم خیانت کار بودن چه حسی داره . می خوام ببینم در مقابل تکرار همون کلمات ساده ای که تو چند بار بیشتر نگفتی و منو از پا در اوورد کی بالاخره از پا درمیاد . حالا فهمیدم که خودم چقدر زود تسلیم شدم و بقیه چه پوستی از آدم می کنن .

تنم پر شده از حفره های سیاهی که هیچکس جز خودم نمی تونه ببیندشون . یعنی دیوونه شدم ؟ همش فکر می کنم یه دست , شبیه دست جادوگرا لاغر و کشیده و ترسناک با ناخنهای بلند درحالی که روش پر زخمه و یه آب زرد و چرکی ازش بیرون می زنه می خواد گونمو بگیره . همه چیز برام رنگ باخته . هیچ جا رو ندارم که فرار کنم از دست این زندگی . هیچ جا .

مردا فقط کسی رو می خوان که بغلش کنن و زنا کسی که بهش چنگ بکشن .

همه چیز توی وجود من منجمد شده . همه چیز برام غر و قاطی شده . جرات نوشتن ندارم . هر چی می نویسم همون می شه . حتی اگه اصلا ماهیت خارجی نداشته باشه .

مصی می گه ننویس . هر کی رو تحلیل می کنم که چطور آدمیه و کجا ضربشو می زنه همون می شه .

دارم دیوونه می شم . یه حس وحشی طغیان تو وجودمه که بدجوری منو بخودم پیچونده . داشتم فکر می کردم چرا ماها نمی تونیم برای همدیگه ستون باشیم ؟ همه مون فقط به درد خوشی و جنگولک بازی می خوریم . حتی خود من .

سرم داره منفجر می شه از درد و اینهمه چیزای ضد و نقیضی که توشه . ولی واقعا به کی می شه گفت ؟؟ احساس می کنم وجودم لبریزه , واقعا نمی تونم تحمل خیلی چیزا رو داشته باشم . یعنی دیگه ندارم . تو یه ملاقات یه ساعته فقط تحمل یه ربع اول رو دارم و تحمل بقیش منو تا سر حد جنون کلافه می کنه .

نمی دونم تا حالا پیش اومده که خیلی خسته باشین ؟؟ دیدین سرتونو می زارین نمی خوابید ها !!! بیهوش می شید . ولی از اون بدتر اینه که اونقدر خسته باشی که صدای قرچ و قروچ خورد شدن تموم استخونهای بدنتو بشنوی و حتی نتونی بخوابی ؟؟؟ که احساس کلافکی و خستگ اونقدر زیاد باشه که دلت بخواد سرت رو جوری بکوبی به دیوار که تیکه تیکه بشه ؟؟؟

کار هر روز من شده اینکه بیدار بشم برم جلوی آینه و یه لبخند رو صورتم سنجاق کنم و تلفنم رو بر دارم و هر کی که چیزی گفت همونو با چند تا واژه اضافه تغییر بدم و برای خودش بفرستم و منتظر بمونم که روش چه تاثیری می زاره . مگه دکتر هایی که اونجای آدمو معاینه می کنن حالی به حالی می شن که من تحت تاثیر قرار بگیرم ؟

فکر می کنم خدا هیچ بنده ای رو به حیرونی من تاحالا نیافریده . خودش از حیرونی من حیرون مونده .

شده یه روزایی از بیرون میاید و اونقدر عرق کردین که دلتون نمی خواد لباسای تمیز تنتون کنید چون سریع عرق بدنتون بهش می چسبه و کثیف می شه و همونجور می رید تو حموم و بعد لباسای تمیز می پوشید ؟؟ حالا فکر کن لباستون رو تازه از یه بوتیک شیک و باکلاس اونم به قیمت خیلی بالایی خریدین و مجبورتون کنن تو همون حالت اونو بپوشید . می بینید چقدر حال آدم گهی می شه ؟؟ چقدر از خودش بدش میاد ؟

الان حس من اونشکلیه . می دونی اینا رو کجا فهمیدم ؟ وقتی که چند روز پیش رفته بودم پارک و چرخ و فلک بیلیطی 300 تومن رو ده بار سوار شدم . اون ساعت از روز هیشکی سوار چرخ و فلک نبود . فقط خودم بودم . فقط خودم .

نمی دونم چرا هرچی که چند نفری بهت می چسبه فقط خودت که باشی اشکتو در میاره !!!

ولش کنید .....

همه چیزو که ول کنید می شید مثه من . 

2 نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 18:51  توسط سونامی  | موضوع:

ورق دویست و پنجاه و چهارم :وبلاگی که به دار آویخته شد

گاهی بازی های تلخ زندگی بجای اینکه بگریاندم مرا سخت می خنداند . باور نمی کردم یک روز بشود که بخواهم

برایت چنین کاری کنم ! خودت بگو چند سال است دارم با تمام وجود جان می کنم تا از این ذهن وامانده بروی بیرون و حالا ....

راستش را بخواهی شب قبلش خیلی فکر کرده بودم . خودم را کلی نفرین کرده بودم . با خودم عهد کردم که نگذارم این اتفاق خوب بیافتد !!! اما تا صبح خوابم نبرد ... همه اش تو بودی و تمام بدی هایت به من !  همه اش تو بودی و خدایی که گفت ببخش ! چشم همه به من بود و من در جنگی بزرگ بین خودم و تو !! بین تمام سالهای دردی که به من بخشیدی . بین لبخندی که ممکن است بتوانم روی صورتت بنشانم و تنهای عمیق خودم . بین دیدن هر روز تو و جان گرفتن تمام سالهای سختی من و خوشبختی تو !!!!

اما اینبار من از تو بردم !!!! و چه برد شیرینی ‍. این زندگی را خودت سوزاندی و حالا من نمی خواهم کسی جز من اینها را تجربه کند . من همه چیز را باختم و تو همه را بردی .

همیشه می گویند بخشش خوشحالی می آورد . اما من هنوز دلم با تو صاف نیست !!! می فهمی ؟؟بعد از اینهمه سال ... نمی خواهم بد ببینی ‍، نمی خواهم در رنج باشی و می بینی که اگر بتوانم برای خوشحالیت هر کاری می کنم اما این حقیقتی ایست که من هیچوقت دلم از تو صاف نشد با اینکه گفتم همه چیز را به تو بخشیدم . هر چه که کردی . می فهمی ؟؟ هر چه که کردی !

و من هر روز به قعر جهنم فرو می روم . من به چشم سقوط خود را می بینم و با دستانم لمس می کنم . حتی حماقتم را !!!

همه بدیهای تو را هم می گذارم کنار تمام سوء استفاده هایی که خیلی ها از جسم و روح و من کردند و می کنند.

تنها چیزی که مرا زنده نگه داشته است قلب آهنینی ایست که حتی به آوای غرایز حیوانی هم از جا تکان نمی خورد، قلبی که هرگز نمی لرزد .

 

پی نوشت : هر کسی یه جور با دنیای وب خداحافظی می کنه . منم می خوام وبلاگم رو دار بزنم،برای همین نظر ها رو می بندم و ایمیلم رو هم حذف می کنم . اینجوری خیلی بهتره . چون هنوز برای حذف کل مطالبش و پاک کردنش تردید دارم .

2 نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 21:40  توسط سونامی  | موضوع:

ورق دویست و پنجاه و سوم :خاطره ای که هرگز از ذهن من پاک نخواهد شد

يه روز نسبتا تابستوني بود . پشت چراغ قرمز . نزديكاي ميدون اسبي . يه لحظه سرم رو برگردوندم به ماشيني كه كنارم سمت راست ايستاده بود . يه آقاي مسن شايد 45 تا 50 ساله ، يه عينك آفتابي به چشم داشت . با موهاي كم پشت . اما از گوشه هاي عينكش قطره هاي اشكي بود كه پايين مي ريخت بدون اينكه كوچكترين خميدگي اي تو چهرش ايجاد شده باشه . انگار مي خواست با محكم نگه داشتن خودش نشون بده كه هنوز روپاست . با اينكه مي دونستم متوجه نگاه من شده بود اما سرش رو به طرفم بر نگردوند . انگار هيچكس تو دنيا نيست .

دلم نمي خواست اينجوري بره . برام اينقدر سوال ايجاد شده بود كه دلم مي خواست وسط چراغ قرمزي كه حالا ديگه سبز بود ترمز دستي رو بكشم و بهش بگم بهم بگو چي شده ، هيچوقت تو زندگيم اونقدر دلم نخواسته بود كه بدونم تو سر كسي چي مي گذره .

به قول اون كه هميشه مي گفت تو ظرافت زنونه نداري و من هم فكر مي كردم كه همينطوره . اما اون روز احساس مي كردم دستام زنونه تر از هر وقت ديگه اي شده و دلش مي خواد اون مرد رو نوازش كنه . نمي دونم تا حالا حس كردين به كاري نمي يايد (نه تو مسائل اجتماعي ـ يه جور ديگه ـ نمي دونم چطور بگم ولي بيشتر احساسي ) بعد يهو يه چيزي باعث بشه فكر كنيد همه اين وجود ممكنه فقط يه جا يه جاي كوچيك مفيد باشه . بهش احتياج باشه . اونوقته كه مي خوايد كالبدتون از هم شكافته بشه و بريد به اون سمت . اون روز يه حسي داشتم اينشكلي . يه حس وحشي . كه اشكاي اون مرد ميانسال باعث شد با تمام قدرت برام خودنمايي كنه .

چراغ قرمز سبز بود و اون حركت كرد . بي اختيار به دنبالش بودم . مدام خيابونها رو مي رفت انگار هدف نداشت . گاهي مي ايستاد يه گوشه خيابون و سرش رو از پنجره بيرون مي اوورد تا بتونه بهتر نفس بكشه . انگار قفسه سينش خيلي كوچيكتر از اوني شده بود كه بتونه اكسيژن كافي به ريه هاش برسونه .

دفعه بعدي كه پشت چراغ قرمز موند من بازم دست راستش بودم . صدو هشت ثانيه ! اين عدد نوشته شده روي شمارنده چراغ قرمز بود . و من صد و هشت ثانيه فقط توي نيمرخ اين مرد نگاه كردم .

فقط لحظه آخر سرش رو با صورتي كه هنوز خيس از اشك بود به سمت من كرد . و من با تمام محبتي كه درونم بود بهش لبخند زدم .

سعي كرد لبخند بزنه . با لبهايي كه به زور جمع و جورش مي كرد تا شكل يه لبخند بشه با يه دل پر درد بهم لبخند زد . دست چپم رو اهرم كردم و خودم رو به سمت پنجره كشيدم و دست راستم رو تا جايي كه تونستم از پنجره به سمتش بيرون بردم و اون هم با همون لبخند لرزون دستش رو از پنجره بيرون اوورد و پنجه هامون تو هم قفل شد.......

و بعد صداي بوق ممتد ماشينها بود كه نذاشت بيشتر از چند ثانيه دستهاش رو فشار بدم . و اون رفت و من ديگه دنبالش نرفتم .

احساس كردم تمام اونچيزي كه مي تونستم بهش ببخشم رو بخشيدم . اونروز احساس مي كردم خيلي آدم مهمي ام .

حالا اون روز و تموم اتفاقاش هر روز جلوي چشماي من مياد . اون روز يه روز قشنگ تو تمام زندگيم بود . و حالا من مطمئنم يه روزي هم كسي به خاطر من دستشو از پنجره ماشينش بيرون مياره تا فقط يه لحظه با سر انگشتاش انگشتامو فشار بده و بگه هنوز نور هست . هنوز اميد هست . هنوز زندگي رو ميشه بين گرمي دستاي آدمها پيدا كرد .

2 نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 16:34  توسط سونامی  | موضوع: | 

ورق دویست و پنجاه و دوم : بی عنوان ترین نوشته

داشتم به این فکر میکردم چه جنگ عجیبی درون من اتفاق افتاده و خودم از آن غافلم .چند وقت پیش همه وجودم خالی بود . از هر حسی . اما الان وجودم سرشار  است از خشم و نفرت . نمی توانم میزان ان را بگویم . اما می دانم آنقدر میزان این نفرت و خشم زیاد شده که درونم یک جنگ براه افتاده .

گاهی کارهای احمقانه ای می کنم . خیلی چیزهایی که برای خیلی ها خوشایند است در من مدتها حس خوش بودنش را از دست داده . اما با اینهال با تمام نفرتی که در خود می بینم همان کار را انجام میدهم .

من معتقدم می شود بوسید و سراسر نفرت بود . می شود عشق ورزید و سرشار از خشم بود .

می توانم همه مادرانی را درک کنم که مملو از نخواستن بودند و ماندند و هنوز هم می مانند. در پناه آغوش مردی که متنفرند .

کاش می تونستم بعضی چیزا رو فراموش کنم . چیزایی رو که بعد از  اینهمه سال هنوز با منه . هر روز . از وقتی دوباره چشم باز می کنم تا وقتی می خوام بخوابم . بزرگی بعضی خاطره ها اونقدر زیاده که پشت هیچ دیوار کوتاهی نمی تونی خودتو پنهون کنی و دیگه نبینیش.

خیلی متفاوت شدم . یه آدم کاملا متفاوت که تفاوتهاش هیچ خوشایند نیست . که تفاوتهاش خودشم آزار میده .

نصف بودن آدم رو محور اعتقاداتشه . اعتقادات یه آدمه که حرکت اونو . مسیرش رو . نوع زندگیشو .... همه چیزشو  مشخص می کنه . ولی من بی اعتقادم . نسبت به هرچیزی .

می دونید . خیلی وقتا فکر کردم شاید آدمها بتونن کمکی بکنند . اما اینطور نبود . از آدمها با اون دستای کوچیکشون التیام زخمهای بزرگ و چرکی و عفونت کشیده بر نمیاد . خیلی لطف کنند منبع آلودگی و ویروس رو خاک کنن یا بسوزونن که بیماری و عفونت همه جا پخش نشه .

احساس می کنم مرده ای هستم که فقط روی زمینه . به قول این فیلم چند میگیری گریه کنی . میت زیاده  ولی خیلیاشون روشون نمی شه که اعتراف کنن.

نمی دونم شایدم من عاشق گره های کورم .

حالا فکر کن اینوسط یکی خر تر از تو هم باشه که با همه اینها . با اینکه می دونه بودن و بنودنش به هیجام هم نیست . صبح به صبح اولین کاری که می کنه اینه که اس ام اس میده که حالم خوبه ؟؟؟

می خواستم چند وقت پیش یه پلاک بزرگ و مستطیل بخرم و روش بنویسم خر بزرگ و آویزون کنم بخودم . ولی حالا باید بدمش به اون . اون از منم خر تره . نه اینکه عاشق باشه ها . نه اینکه ذره ای دوست داشته باشه ها . نمی دونم شاید دوست داره کارای تخمی بکنه . وگرنه وقتی هزار بار پیغام بدی و هیچی جواب نگیری غیر اینه که یعنی برو بمیر .... وقتی بشینی کنارشو بجای صحبت بشینی ناخوناتو سوهان بکشی غیر اینه که یعنی برو بمیر ؟؟؟؟

اونم به من میگه برو بمیر . جالبیشم همینه . فکر کن قبل چراغ قرمز باشی و یه گل فروش هی گلهاشو از پشت شیشه به رخت بکشه و اون بگه دوست داری و بگی آره ولی هیچوقت برات گل نخره !!! اینم یه جور گفتن برو بمیره .

حالا این از ... خلی زیاده که داریم تحمل می کنیم  نمی دونم .

احساس می کنم همه چیزو به فاک دادم . همه چیزو .....  

 

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته .....

2 نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 10:42  توسط سونامی  | موضوع: |