تبليغاتX
page

ورق 270: نامه ای به آینه

هر آ دمی تو زندگیش یه مشکلاتی داره که فقط و فقط باید خودش حل کنه . و من و اون هم مثل همه آدمهای دیگه ، یه مشکلاتی داریم که شاید نشه اسمش رو مشکل گذاشت . اما در هر حال احتیاج به تصمیم داره . من هم درگیر افکار هستم . و هم فکر اون و هم فکر خودم . نمی خوام تو این موقعیت ذهن اون رو خراب کنم . نمی خوام کلافه اش کنم . اما من هم حرفهایی واسه گفتن دارم که دوست دارم بدونه .

تو محیط کاری که من هستم علاوه بر سختی های کار یه سری فشار های روانی هست که اون خیلی هاش و نمی دونه . فشار هایی که اوقاتم رو تلخ کرده و منو از همه مسائل زندگیم دور کرده . با اون هم که نمی شه حرف زد . بر خلاف دیگرون که ازشون می پرسه و راهنماییشون میکنه , همیشه تو این مسائل منو تنها گذاشته .و فقط گفته صبر کن . یا داد می زنه یا اونقدر بد حرف می زنه که آدم پشیمون میشه . تا اومدم حرف بزنم مشکلات منو با مال خودش یکی کرده و منو به مسخره گرفته . اما ایکاش همونطور که اون کسی مثل من رو داره که تموم ناراحتی هاش رو سرش خالی کنه , من هم کسی رو داشتم که فقط یک ساعت بشینه و بدون اینکه داد و فحش بزنه به حرفام گوش بده ...

من خیلی از موقعیت های خوب زندگیم رو بخاطر این کار لعنتی از دست دادم .

هر روز برام سخت تر از روز قبل  می گذره .دیگه داره باورم میشه که دیگه دوره من گذشته و در واقع تاریخ مصرفم تموم شده ...

من دوس دارم با اون کار کنم . پیش اون باشم . می خوام بد و خوب با هم بسازیم و اون سفره ای که همیشه حرفش رو میزنیم رو با هم بندازیم . .. نمی دونم آیا میشه یا نه ....

اون همیشه از ترسهای خودش میگه . مثله اونروز آخری . میگه می ترسم که با بقیه بد تا کنم . می ترسم که نتونیم ادامه بدیم . اما هیچوقت نپرسید حرفهای تو چیه !

دوست داشتم که بهش بگم که من هر کاری که می کنم برای سود رسوندن به توئه . با اینکه همیشه به من میگه تو به فکر منفعت خودتی . اما من هیچوقت به فکر چاپیدن کسی نبودم . و بارها به ضرر جیب و کیسه خودم کار کردم اما هیچوقت اون ماشین حساب کذایی که اون همیشه ازش حرف می زنه و به ناف من می بنده رو جلوم نذاشتم .

ایکاش اونقدر که دلش شور دیگران رو میزنه یه کم هم دلش شور منو می زد . اما یادش باید باشه که همه مثل من صبر نمی کنن که هرچقدر که خواست فحششون بده .

باید یکی بهش بگه که :

نه ... اینطوری ها هم نیست . این منم که به تو احساس دارم و هر چیزی رو تحمل می کنم .

مدام تو یه ترسو اضطراب دائمی هستم .

ایکاش می تونستم برای خودش بنویسم که  عزیز دلم , تموم اینها رو بهت گفتم و تو شنیدی . همه اینها به کنار . من تموم اینا رو می ریزم دور .می دونی چرا ؟ چون به تو امید بستم . به تو دل بستم . تو اگه حامی من باشی من  از هیچی واهمه ندارم . راستش ...........

من فقط بخاطر تو دارم میام . میدونی یعنی چی ؟ یعنی پی همه چی رو. جنگ اعصاب و مسائل مالی . سختی و فشار و حرفهای اینو و اون رو .. پی همه چیزو به تنم می مالم که فقط با تو باشم . میام بخاطر خودت . می فهمی؟

تموم ترسم اینه که خودش منو ترک کنه . وقتی به راحتی میگه که فقط براش یه دوست هستم . وقتی که بدقلق میشه یا تلفن رو جواب نمیده و یا از دسترس خارج می کنه . وقتی باهام روراست نیست . وقتی از چشماش می خونم که از من حالش بهم می خوره . وقتی حرف از مردونگی خودش و احمق بودن و خام بودن من می زنه . وقتی میگه که پشیمون میشم . فکر می کنی بچه هستم ؟ فکر می کنی نمی فهمم ؟ مگه من کیو بجز اون دارم ؟ اونی که از همه بدتر با منه .

وقتایی که باهام بحث می کنه بوی تنش رو به خوبی می فهمم . شامه ام اونقدر قوی می شه که بعضی وقتا از خودم میترسم . بوی اونو حتی وقتی از سر خیابون هم رد میشه حس می کنم . وقتهایی که سرم داد می زنه و فحش می ده بوی کسی رو میده که از یه لاشه بو گندو حالش داره بهم می خوره و بالا میاره . حالتی که هرگز با هیچ کس نداشته . دوست دارم بهش بگم : عزیز من ... راستش و بخوای از ترس اینکه دوباره دیگه نبینمت . از ترس اینکه ... اونقدر فکر می کنم و می ترسم که دیگه خسته شدم . گاهی که بهش فکر می کنم یهو به هم می ریزم . چون دیگه نمی دونم براش چکار باید بکنم . وقتی خوش هستی با من خوبی . خوب که نه . اما بد هم نیستی . اما وقتی حالت خوش نیست . اونقدر با نفرت با من حرف می زنی و نگاه می کنی که چشات رنگ یخ می شه . سرد و بی احساس . ایکاش می تونستم اینا رو بجای نوشتن به خودش بگم .

بگم که :

نمی دونم این چند روزه چت شده . چرا به من که میرسی بیتابی . کلافه ای تو فکری . خدا کنه فقط بخاطر کار باشه . خدا کنه .

همش بخودم میگم چرا با اون اینکارو می کنی ؟ چرا آویزونش میشی ؟ وقتی میگه برام عادی هستی . وقتی میگه ازت خوشم نمیاد . وقتی انگار اوغ می زنه وقتی می بینتت .

آخه چقدر تحمل داری که تحقیر بشی ؟ اما آخه چرا دوست نداره حتی به عنوان یه دوست به من فکر کنه ؟

مگه همیشه نمی گفتی که می خوای یکی عاشقت باشه ؟ دوست داشته باشه ؟ بهت توجه کنه ؟ خوب حالا که خدا این آدم رو جلوی راه تو گذاشته . دیگه چی می خوای ؟

من که تو رو می پرستمت و بد و خوبت رو قبول کردم و با وجود زن بودنم اما اونقدر مرد هستم که پای همه چیزت وایسادم . پا همه چیزت .

پس بگو من برات چی هستم مرد حسابی ؟ یه دوست ؟ یه معشوقه ؟ یه حقیر بدبخت کوچولو ؟ یا فقط کسی که هر موقع خسته و تنها میشی میگی پاشو بیا بهت احتیاج دارم ؟؟ چی هستم ؟

آخ از دست تو نامهربون ....

هر جا می شینی می گی این آدم راست کار من نیست . همه جا اونقدر خودتو خوب جا می زنی که همه می گن : اون واسه خودته که اینا رو میگه که زندگیت تباه نشه .

نمی دونی این جمله هات منو چه حالی می کنه . نمی دونی قلبم چقدر درد میگیره …. اون چند سال آینده ای که تو همش ازش می ترسی ‍،مورد ترس منم هست . اما بارها بهت گفتم که فقط وقتی از زبون من خواهی شنید که : تو منو تباه کردی و جوونیم و ازم گرفتی که تو با من بد کنی . خائن بشی . به ضرر من کار کنی . منو ول کنی . من برات بشم کتی و تو بری یه مژگان دیگه پیدا کنی . من برات کهنه و عادی بشم . اونقدر کهنه و عادی که فقط با من کار کنی و هرگز حالی از من نپرسی . اونقدر عادی که یه روز بگی بیشتر از اون چیزی که می خوای بهت می دم که بری . اونوقته که می گم تو منو تباه کردی . منو ضایع کردی . متوجه می شی ؟

کاش می تونستم بهش بگم که عزیزم ، اگه واقعا هیچ علاقه ای به من نداری  اگه فقط دوست هستیم اگه بقول خودت راست کارت نیستم . چرا تا حالا با من موندی ؟ هان جوجو خان ؟ چرا کنارم می خوابی ؟ چرا میزاری بغلت کنم ؟ واقعا نمی تونی درک کنی که من دوستت دارم و تو رو می پرستم ؟ نمی تونی بفهمی که وقتهایی هم که بحث می کنیم باز من لباسهای تو رو بو می کشم و گریه می کنم و از خدا می خوام که تو رو برای من نگه داره . بنظرت مسخرس ؟ همیشه مسخره بوده یا تازگی ها اینطوری شده ؟

آیا اونموقع ها هم که مثه یه قایق شکسته تو امواج سرگردون بودی بازم وقتی این چیزا رو میخوندی مسخره می کردی ؟

اون وقتها که چشمهای بی روحت رو به بیرون از پنجره می دوختی و اونقدر رفتی و اومدی که حالا من حاضرم برات جونم رو هم بدم ؟

اگه من به فکر زیر و رو کشیدن بودم . این دوسال رو هم با تو نمی موندم مرد حسابی .

فکر می کنی این دو سال وقت نبود ؟ جوونی نبود ؟ آسایش و استراحت نبود که با تو از دست رفت ؟

با تو هر جا که رفتی و خواستی اومدم . خودم می خواستم که اومدم . میدونم . اما این رسمش نیست که تو اینطوری دل منو خالی کنی . وقتی که این حرفها رو میزنی هر کی که می شنوه میگه به به چه مرد خوبی . نمی خواد این دختر آیندش رو از دست بده . اما دیگه نمی گن من که تموم لحظه هام رو با تو هستم , عاشقت هستم . چون تو منو عاشق خودت کردی .

من از همون روز اول که دیدمت دوستت داشتم . آیا اون موقع هم می دونستی کی هستی و چی داری ؟ شاید اوایل وابستگیم به تو شدید نبود . ولی حالا شده . حالا دیگه فقط به تو امید بستم . تو دیگه اون علامت سوال لعنتی رو تو ذهن من نکار . حالا دیگه خیلی واسه رفتن من و تو دیره ... حالا که تو شدی کتی و من شدم تو !!!!

من تو رو با خوب و بدی هات قبول کردم . درسته که تو هیچوقت به زبون نیوردی که به پای من بمون . درسته که نگفتی . اما با رفتارهات به من فهموندی . وقتی داشتم ازدواج می کردم ، مگه تو همونی نبودی که می گفتی اگه فقط می خوای ازدواج کنی که یه نفرو داشته باشی که تنها نباشی خوب من که هستم ؟ مگه همونی نبودی که گریه کردی ؟ مگه تو همون آدم نیستی ؟ آخ اگه بدونی چقدر دلم می خواست هر چی دارم بدم و همون آدم پر احساس رو داشته باشم . همون آدمی که چند هفته می گذشت و براش نامه نمی نوشتم دادش در میومد . همون که نمی گذاشت اشک به چشمام بیاد .. اما افسوس ....

دلم می خواد بهش بگم مرد حسابی . اون چند وقت پیش که اون خواستگاره کارش خیلی جدی شده بود یادته ؟ همونی که رفتیم توی رستوران سنتی که تو باغ بود ؟ نزدیک محمد شهر . یادته ؟ اون روز بهت گفتم که اگه هدفم شوهر کردن باشه کسی برام اومده که اونقدر خوبه که برای من حیفه ... تو گفتی تو زندگی منو بهم نریز ، من باهات هستم تا آخرش ... یادت رفته ؟ این همون عهدی بود که من اونروز با تو بستم . همون عهدی که همیشه میگی مهمه و من امروز فهمیدم که بی ارزش و پوچه ... عهد کدومه ؟ مهم عقد و سنده ... مهم امضای کتبیه .. مهم قرار داده .. مهمه چون نمی تونی زیرش بزنی . اما عهد چی ؟ یه حرفه که هر لحظه می زنی زیرش . اگه عهد مهم بود هیچوقت وقتی  من بهت می گم همسر ، تو نمی گی: برو دنبال زندگی خودت .

اگه فکر می کنی که اونقدر مردی که همه چیز منو ؛ قلب منو غرورم رو شخصیتم رو خرد می کنی و فقط به این دلخوش هستی که با وجدانت هیچ حرفی نداری و بقول خودت آینده من و تباه نمی کنی ,خوب عزیزم بهم بگو ، بگو که فقط برات یه دوست باشم . یه دوست معمولی . بگو که بفهمم . بگو که دل بکنم . بگو که برم دنبال زندگی خودم . برم دنبال کسی که ارزش عشق منو بدونه .

قصد ندارم که اوقاتشو تلخ کنم . فقط ازش می خوام که تکلیف منو تو یه سری مسائل روشن کنه . نمی گم به زور منو دوست داشته باشه . چون دیگه باور کردم که اون منو نمی خواد و من به دردش نمی خورم . دنبال کی و چی هست نمی دونم . اما دور و بریهاشو یه نگاه کنه ! کدوم مثه من قانع اند ؟ دلم می خواست بهش می گفتم که من برات چی کم گذاشتم ؟ همه جوره باهات نبودم ؟ در کنارش هم هیچی ازت نخواستم .

می خوام فقط بدونم تا آخرش با من هستی یا نه . اگه هستی منم هستم . هر چند که اشتباه مهلکیه  و باید قید همه چیزو بزنم . فکر می کنی این آسونه مرد ؟

ایکاش میدونست که خانواده من تازه اونو پذیرفتن و هر وقت اسمش میاد دیگه جبهه نمی گیرن و خیالشون راحته . فکر می کنی مادر من کسی بود که خودش سبد تفریح منو آماده کنه ؟ اون هم مخفیانه که بابا سین جیم نکنه ؟؟؟

اونروز و یادته که جلوی همه گفتی راست کارت نیستم ؟ اونقدر دلم شکست که نتونستم طاقت بیارم و رفتم کنار آب نشستم و گریه کردم . گفتم خدایا اونقدر دوستش دارم که حتی نمی تونم دعا کنم که مهر این مرد رو از دل من بیار بیرون . پس چرا خدا کمکم نمی کنی ؟ چرا به دادم نمی رسی ؟ چرا نه کاری می کنی که اون دل ببنده و نه اینکه من دل بکنم ؟ بعد هم اومدم پیش همه . چون دوست نداشتم روزمون خراب بشه . تو استراحت لازم داشتی ...

باید این حرفها رو یه جایی می زدم . و می گفتم که توی این زندگی هیچی ندارم جز اون . نه نوری نه آینده روشنی ‍، نه قلب پر آرامشی ، باید تصمیم بگیرم و از این وضعیت نجات پیدا کنم .

حالا دیگه مطمئنم تا لحظه مرگم فقط به اونه که فکر می کنم . اما ایکاش اونم کسی بود که بهم این اطمینان رو میداد که با من می مونه . که ول نمی کنه بره . که بفهمه من براش چکار می کنم . دلم می خواد پیش خودش بگه که این دختره از همه چیزش زد که با من باشه . می خوام اینو بفهمه که من یکی براش توی این زندگی زرنگ بازی در نیووردم و همیشه باهاش صادق بودم .

من همونم که یه روز عاشقش شد . با همون شدت و با همون تازگی .

خیلی دلم می خواست بدونم کجای زندگیش واستادم .

2 نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 23:23  توسط سونامی  | موضوع: داستان | 

ورق 269: walking away

این آهنگو باید بری یه جای بلند و بادگیر ، در حالی که دستاتو باز کردی و باد دور تنت می پیچه با صدای بلند گوش بدی . اونوقت می فهمی من چه لذتی می برم وقتی این آهنگو گوش میدم .

 

 

I'm walking away, from the troubles in my life
I'm walking away, oh to find a better day
I'm walking away, from the troubles in my life
I'm walking away, oh to find a better day
I'm walking away
Sometimes some people get me wrong, when it's something I've said or done
Sometimes you feel there is no fun, that's why you turn and run
But now I truly realise, some people don't wanna compromise
Well, I saw them with my own eyes spreading those lies, and
Well I don't wanna live my life, too many sleepless nights
Not mentioning the fights, I'm sorry to say lady
I'm walking away, from the troubles in my life
I'm walking away, oh to find a better day
I'm walking away, from the troubles in my life
I'm walking away, oh to find a better day
I'm walking away
Well, I'm so tired baby
Things you say, you're driving me away
Whispers in the powder room baby, don't listen to the games they play
Girl I thought you'd realize, I'm not like them other guys
Cos I saw them with my own eyes, you should've been more wise and
Well I don't wanna live my life, too many sleepless nights
Not mentioning the fights, I'm sorry to say lady
I'm walking away, from the troubles in my life
I'm walking away, oh to find a better day
I'm walking away, from the troubles in my life
I'm walking away, oh to find a better day
I'm walking away

2 نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 21:8  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 268: کاش اینو بخونه

کاش فقط یک کلمه به من می گفتی که گناه من چی بود ؟

گناه من چی بود ؟

هیچ وقت فکر نمی کردم راجع به من اینطور قضاوت کنی . منی که تو زندگیم بودی ....

شبیه این حاجی آقاهای شکم گنده غیرتی باهام رفتار کردی .

منی که همیشه به تو وفادار بودم .

دو ماه ! بخاطر تو ! تلخترین لحظه ها رو چشیدم . تحمل کردم . اما نفهمیدی .

من کور نیستم . همون موقع که با اون دختره ریخته بودی رو هم .

یادته؟؟ هیچی نگفتم . گفتم بزار دلش هرجا خوشه همونجا باشه . گفتم راضیم به رضای تو !

گفتم حق نداری بگی خیانت کرد . گفتم هر آدمی حق داره تجربه کنه تا بهترین خودشو پیدا کنه . گفتم می ری و یه روز می فهمی که من برای تو بهترینم . می فهمی که ممکن نیست کسی عاشق تر از من برای تو باشه .

هر چی خواستی بهم گفتی . هر لقبی که خواستی دادی . بی انصاف .....

بی انصاف ..... تو زندگیم هیچوقت کسی اینجور دلمو نشکست که تو شکستی .

من همه بدیهاتو فراموش کردم . تو رو با تموم بدیهات خواستم .

تو رو حتی برای همون چند دقیقه ای خواستم که ممکنه دیگه هیچوقت اومدن دوباره ای توش نباشه و تو می گی تو چه سوء استفاده ای می خواستی از من بکنی که برات موندنم مهم نیست !!!!!!!!! که با نموندن من کنار اومدی .

فکر می کنی آسونه عزیزی کنارت باشه و تو باید به خودت بقبولوتی که مال تو نیست . نمی تونه باشه .

بخداونی خدا . به قشنگی اسمت ،‌انگار هر لحظه با یه درفش تو مغزم یه چیزی رو فرو می کنن.

نمی دونم چی رو باید بهت ثابت می کردم . اما همیشه اینو بدون اونی که واقعا دوست داره تو اونور کره زمینم کاری کنی از حالت با خبره .

بخدا قسم لحظه ای از حالت بی خبر نبودم .

در مورد من زود قضاوت کردی . منی که تو تموم اون لحظه ها فقط می خواستم بوت کنم و آروم بگیرم .

وجدانم راحته که هیچوقت از چارچوب وفاداری تو بیرون نیومدم .

من یه سگ داورمن دارم . این سگ تنها موجود وفادار زندگی منه !!!!! تنها موجود وفادار زندگی من !

تنها موجودی که وقتی بهش غذا میدی و نون و نمکت رو می خوره ، تنتو تیکه تیکه نمی کنه . تو منو تیکه تیکه کردی .

قلبمو . روحمو .

اون آدرس و شماره تلفن دکتر ها رو دیدی ؟؟؟ برو ازشون بپرس که چه کردی با من .

برو عیدی که سیاه پوشت بودم و ببین .

نگو هیچکاری که نکردم . تو همه چیز من بودی .

پا همه چیزت وایستاده بودم .

بگو چی کشف کردی که منو اینطور به رگبار بستی پوآرو !

از همه چیزت گذشتم .... از همه کارات . از همه چیز . اما باید یه روزی جواب این دل سوخته رو بدی .

اونقدر مرد می بودی و می گفتی که چرا !!!!! این حق من بود . این حق من بود ....

2 نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 21:58  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 267

بخدا به هرکی بگی می خنده . کاش یه ذره می فهمیدی من دارم بخاطر تو چکار می کنم . چهار شنبه ای اونقدر دور و بر میزم گشتن و سرک کشیدن که مجبور شدم اون نامه وزارت () رو که گذاشته بودم لای پاکت و دفتر و دستک های تو با خودم بیارم که شک نکنن . حالا اونوقت تو بخاطر اینکه بجای کیوان نوشتم کیهان مثه دیوونه ها پاکت و بر داشتی و پاره می کنی و من هرچی بهت می گم توی اون نامه های اون خراب شده اس تو حالیت نمی شه .

بخدا خریت اگه انتهایی داشت من انتهاشم . د  لامصب من بخاطر تو ، بخاطر دوست داشتن تو لعنتی تو روزنامه دولتی دست بردم .می فهمی یعنی چی ؟

اون آقای فلان و اون آقای بهمان با اونهمه اعتبار و آشنا تو این وزارت خونه و اون وزارت خونه و با اینهمه پشتوانه مالی وقتی از این گه ها می خورن بازم چهار ستون بدنهشون می لرزه ! بعد تو  اینکارو می کنی ؟؟ لامصب اون روزنامه دولیته ، من دارم بخاطر تو ریسکی به این بزرگی می کنم ، حداقل کاری کن که بگم می ارزی لامصب .

پنجشنبه ای آقای () زنگ زده می گه نامه رو بده بیارن ، بدو بدو !  می دونم گندش تا شنبه در میاد . یه سوتی ای هم چهار شنبه دادم که نمی تونم هیچ رقمه زیرش بزنم . رفتم در مورد همون نامه صد تا سئوال در مورد اینکه چطور با این نامه می تونم مهر تاسیس شرکت درست کنم پرسیدم و شدم عین گاو پیشونی سفید . اونم نامه ای که فقط دست منه و کپی دوم نداره .

لامصب من می خواستم از این خراب شده خودم برم . خودم برا رفتنم هزار تا برنامه داشتم . حالا یکاری کردی که دشمن شاد می رم . بخدا رفتن از اونجا برام هیچی نیست . ولی نمی خواستم اینجوری برم . نمی خواستم با برگه اخراجی به دست برم . کاش اینا رو میفهمیدی .

نمی دونم چرا وسط ماه که می شه دعای تو رو می برن و می افتی به جون من .

بخدا عاجز شدم از دست تو . نمی دونم برای دل کندن از تو باید چکار کنم ، باید توکل کنم؟ ، باید همت کنم؟ ، باید اراده کنم ؟، باید چکار کنم .... اگه به توکل باشه خدا بهتر از همه می دونه که همیشه و همیشه خواستم  و توکل کردم. نمی دونم کدوم سحر و جادو .... له الله الا الله ....

اما چرا ، همش می گم من که جلوی هیچکسی کم نمی اووردم . اونوقت تو چکار کردی که هر کاری می کنم نمی تونم بزارمت کنار ؟ با اینکه حتی مطمئنم که دوست داشتنی در کار نیست . با اینکه می دونم خیلی ها از رفتن من خوشحال می شن و این لعن و نفرین ها از روم برداشته می شه اما پای رفتن ندارم .

نمی دونم کجای کارم غلطه ، کجای کارم می لنگیده که افتادم تو این بدبختی .

مگه غیر این بوده که همیشه از خدا خواستم یکی رو بهم ببخشه که مثه خودم مهربون باشه ؟

همش به خودم می گم چی شد که اینجا رسیدم ؟

خدایا چرا منو بین زمین و آسمون رها کردی ؟ مگه نگفتی که هیچ دری نیست که بر اثر زیاد کوبیدن باز نشه ‍‍؟؟؟  خودت بگو ، من کم در زدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم شاید یجا یدجور دل کسی رو سوزوندم که اینجوری خدا دل منو می سوزونه .

یه روزی بالاخره میزارم کنار ، اما فقط خدا کنه قبل از اینکه بیشتر از این ببازم بتونم اینکارو بکنم .

2 نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 14:32  توسط سونامی  | موضوع: داستانی الهام گرفته از واقعیت | 

ورق دویست و شصت و پنجم

بی انصاف اینهمه روز تو خسته بودی ، اینهمه روز تو دلت گرفته بود . اینهمه روز تو مشکل داشتی ، اینهمه روز تو دلداری احتیاج داشتی ، اینهمه روز من بودم که تو بدترین شرایط جسمی و روحی تو رو یادم نرفت . دیگه هیچکاری در حقت نکرده باشم که پرسیدم چته ، دلداریت دادم . یادم نمیاد روزی ناراحت پیشم اومده باشی و همونجور که اومدی رفته باشی . باری از رو دوشت کم نشده باشه و رفته باشی .شدم باطری انرِژیزای تو ..هرجای دنیا که باشی باطریت که تموم بشه یادمن می افتی . خودم هم می دونم وقتی هیشکی نیست میای سراغ من . پدر این دوست داشتن بسوزه که منو اینطور بتو زنجیر کرده . حالا یه شب . یه شب من دلم گرفته . من دلداری می خوام . اونوقت تو شروع می کنی به داد و بیداد که همیشه خستگیهامو برات میارم . که هیچوقت سرحال نیستم . که مگه چه مشکلی هست که اینقدر ادعای خستگی می کنم . که مشکلات من همیشه در همین سطح های پایینه ... خیلی دلم می خواست بهت بگم که اگه سطحش پایینه که تو فعلا از پس حل کردن همین هم بر نیومدی . که بگم خیلی ادعای مردیت می شه همین خستگی سطح پایین و کوچیک رو ازم بگیر .که خیلی زود یادت میره همین آدمه که می تونه خستگی ها و دلزدگی های سطح بالای تو رو!!!!!!  ازت بگیره . حیف !  حیف اینهمه توجه من که نثار تو میشه .بخدا هیچکس رو تو این زندگی مثل خودم ندیدم . هیچکس رو .... کسی که اینقدر برای دیگران وقت بزاره ، انرِژی صرف کنه ، بعد همیشه مزدش رونده شدنه . بخدا هیچکس رو تو این زندگی مثه خودم ندیدم . اینقدر تنها . اینقدر خسته .... فقط امیدوارم اون دنیایی باشه که خدا داد منو یه روز از این آدمها بگیره

2 نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 21:12  توسط سونامی  | موضوع: داستانی الهام گرفته از واقعیت | 

ورق دویست و شصت و چهارم : Microsoft

دوباره این رئیس منو این شکلی کرد !

جریان از این قراره که ما می خوایم یکی از کامپیوتر هامون که سیستم مانیتورینگ کل خطوط تولید روشه رو ارتقاء بدیم . زیاد وارد جزء نمی شم ولی برای اینکه مطمئن بشیم ارتقاء سخت افزار ؛به نرم افزار ما تاثیر سوء نداره ‍،طبق صحبتی که با رئیس داشتم قرار بود با شرکتی ،جایی، این قضیه رو در میون بزاریم تا اگه می تونن راهنمایی مون کنن .

امروز صبح رفتم که اسم چند تا شرکت داخلی رو بهش بدم که فکر می کردم بتونن کمک زیادی بهمون بکنن که در کمال تعجب لیست و یه نگاه کرد و گفت : نه ! به خود مایکروسافت بفرست

بهش می گم از شرکت مایکروسافت کوچیکتر نبود برای جواب دادن به سوال بزرگ ما ؟؟ خودشم مرد از خنده .

نه من می تونستم نخندم نه اون می تونست جلوی خودشو بگیره . تازه آقا می گه به خود بیل گیتس بزن !!!!

امروز بس که راه رفتم و یهو پقی زدم زیر خنده فکر کنم همه فکر کنن از دست رفتم .

دوباره رگه های شیطنتم هم باد کرده بود و اون کرم های سفید کوچولو که تو قسمت تحتانی وجودمه به حرکت های شدید افتاده بود و منم به هرکی تونستم سپردم ایمیل شخصی بیل گیت رو برام پیدا کنن

خلاصه امروز اونقدر خندیدم و خندوندم این گوشه های لبم کش اومده . ولی دوستان هنوز دنبال ایمیل بیل گیتس هستند و هر نیم ساعت یکبار اس ام اس می زنن که ما کماکان به دنبال ایمیل هستیم

چیه فکر می کنید ایمیل شخصی آدم به این بزرگی رو هر کسی می تونه پیدا کنه ؟؟ ادعا می کنی ؟اگه می تونی برام بفرست.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 19:48  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق دویست و شصت و سوم : خرگوش کوچولو

تازه از نهار برگشته بودیم . دختر تازه وارد همکارم همینطور که چایشو تو دستش گرفته بود داشت منو نگاه می کرد و من آروم مسواکم رو در میارم و خمیر دندون روش می زنم و دندونامو مسواک می کنم .

اون همینطور نگاه می کنه .

بعد مسواکم رو می زارم تو جا مسواکیم تو کشوی میزم و صابونم رو در میارم با یه حوله کوچیک و صورتم رو می شورم و خشک می کنم . و اون همینطور نگاه می کنه و یه قلپ از چایش رو بالا می ده .

من پشت کامپیوترم می شینم و آینه کوچیکم رو جلوی کیبورد می زارم و مقنعه ام رو در میارم و برسم رو از تو کشو بیرون میارم و موهامو شونه می کنم . تلم رو درست می کنم و مقنعه ام رو بدون اینکه حتی ذره ای عجله کنم که کسی تو دفتر بیاد سر می کنم . و اون هنوز منو نگاه می کنه .

صورتم و نگاه می کنم که چقدر گرفته و غمگینه بدون آرایش . و تو کمتر از چند دقیقه به لطف چیزای بزک دوزک و نقاب ساز ! می شم یه دختر شاد که لپاش از شادی تب داره . آینمو جمع می کنم و به دخترک نگاه می کنم که داره می خنده . وقتی می خنده درست عین خرگوش میشه . می خندم و می گم چرا می خندی ؟

می گه اونقدر آروم همه کاراتو می کنی و اونقدر مجهزی اینجا که خندم گرفت . انگار خونه و زندگیت دو قسمتشه و یه قسمتش اینجاست !

بهش لبخند می زنم و می گم خرگوش کوچولوی من .

2 نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 15:11  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق دویست و شصت و دوم

بعد گذشت چهار سال كار مداوم و بدون وقفه , بدون هيچ استراحتي ، تو سن بيست و سه سالگي من احساس خستگي بي حدي رو تو وجودم حس مي كنم . مي دونم هزار بار نوشتم خستم . مي دونم ديگه براي همه خواننده هاي اينجا هم همش دارم يه چيزايي رو هي تكرار مي كنم . ولي واقعا احساس مي كنم به يه استراحت بلند مدت احتياج دارم . اينكه يه مدت به حال خودم رها بشم و كسي به كارم كاري نداشته باشه . دلم مي خواد يه مدت برم تو لاك خودم و صداي نفسهاي خودم رو بشنوم . بفهمم كه زندم . دلم يه عالمه تفريح مي خواد . دلم يه دوست مي خواد كه محدوديت نداشته باشه . برعكس خودم كه غرق در هزار تا محدوديت و هزار تا اعتقاد دست و پا گيرم . دلم مي خواد مثه روزايي كه مي رفتم دانشگاه يه عالمه از هوا لذت ببرم . آسمونو نگاه كنم . دلم مي خواست اين تنهايي اونقدرها آزارم نمي داد. دلم مي خواست با مادرم اينقدر غريبه نبودم . دلم مي خواست مثه قديما وقتي مي رفتيم تو خونه همه از سرو كول هم بالا مي رفتيم . نه اينكه مثه الان هر كي واسه خودش زندگي كنه . من تنها شام بخورم و بابا مامان هر كدوم جدا جدا و داداش دو ، سه شب .

انگار هر چي بزرگ مي شي همه چي كمرنگ مي شه . اونقدر بينمون فاصله افتاده كه هيچ چيزي انگار پرش نمي تونه بكنه . حالا هركدوممون يه ايدولوژي واسه خودمون داريم و يه سري اعتقاداي مخصوص . دوس ندارم سر خيلي چيزا كلنجار برم . يعني اونقدر همه جا با همه سر و كله زدم كه ديگه دلم نمي خواد تو خونه ديگه با كسي بحث كنم كه چي درسته و چي غلط و چرا اينطوري فكر مي كنم . يه جورايي توي اين چند ساله تمام چيزايي كه بهش يه زماني معتقد بودم و برام ارزش داشتن ، ارزشهاشون از دست رفتن . انگار تو فكرم يه سونامي بزرگ همه چيز رو نابود كرده و من بهت زده دارم همه چيزو تماشا مي كنم . ديگه به آدمها نمي تونم اعتماد كنم . نمي دونيد اين واژه اعتماد چه اندوه بزرگي رو تو دلم مي نشونه . اين واژه تو زندگي من انگار گم شده . انگار نيست . دلم يكي رو مي خواد كه بهش اعتماد كنم . اما هيشكي نيست . خيلي سخته كه وقتي مي گي هيچكس يعني واقعا هيچكس . يعني حتي يه مثال نقض نداشته باشه . يعني هر كي رو كه فكر كني يه كاري كرده كه اين اعتماده خدچه دار بشه . و اين يعني تو زمين و آسمون معلق باشي .

گاهي فكر مي كنم چيزايي كه بخاطرش اينقدر صبر مي كنم اونقدر ها هم مهم نيست . گاهي مي گم مگه اين كارخونه لعنتي براي من چكار مي كنه كه اينقدر بهش پابند و وابستم . نمي دونم . شايد بخاطر همين مردي كه سه سال تموم باهاش كار كردم . بعد سه سال بهم يه جورايي خو كرديم . به داد و بيداد ها و حتي فوحشهاي همديگه . فكر مي كنم اون تنها آدمي باشه كه من جمع دوتا حس كاملا متضاد رو با هم در موردش دارم . تنفر و دوست داشتن . دفعه آ‎خر كه استعفامو بهش دادم تو چشام راست نگاه كرد و گفت مي خوام كه بموني... شايد اگه رسمي مي گفت ما به كار شما احتياج داريم براي رفتن ترديد نمي كردم . شايد تو اين سالها قلق هم دستمونه و مي دونيم كجا چي بگيم كه طرف راه نه گفتن نداشته باشه .همش هم اينا نيست . استعفا دادن برام معادل كنار گذاشتن تموم چيزايي هست كه باورشون دارم . بايد نوع زندگيمو عوض كنم . و اين براي مني كه هر وقت يادم بوده مستقل بودمخ و تمام كارها و مسئوليت هاي زندگيم به عهده خودم بوده خيلي سخته . برام رفتن زير چتر خانواده خيلي غريبه و تجربه نشده . من تاحالا تجربه اينو نداشتم و برام خيلي هراس انگيزه . براي مني كه هيچ وقت براي كسي توضيح ندادم دارم چكار مي كنم و كجا مي رم و باكي ميرم . اينكه بخوام از لحاظ مالي وابسته خانوادم بشم . البته مطمئنم كه صد در صد نيست چون اونقدر ها هم فكر نكنم به مشكل بر بخورم ولي براي مني كه هرچي خواستم خودم تهيه مي كردم شايد اونموقع از يه سري از خواسته هام مجبور بشم بگذرم چون فكر نمي كنم آدم پول كرفتن از كسي باشم . و يه سري چيزاي خيلي مهم تر كه نمي تونم به هيچكس بگم . و اصل قضيه هم همونهاس . هموناس كه يه سد بزرگ شده جلوي تموم حركتهاي من .

خدايا عمرم داره همينطور مي گذره و من هنوز مرددم . كاش يه دوست داشتم كه بهم كمك مي كرد . كاش يه دوست داشتم كه محرم بود . والا اينروزا پيش دوستا بايد از همه بيشتر هواست جمع باشه كه گاف ندي . پيش هيچكسي راحت نيستم . اين بخش نگفته حرفام بدجوري آزارم ميده . كاش ميشد بري وسط خيابون و داد بكشي آهـــــــــــــــــــــاي ! من يه دوست مي خوام . يكي كه صداقت داشته باشه . يكي كه دروغ نگه ، يكي كه نامرد نباشه . يكي كه قبل اينكه بشناسدت به فكر اين نيافته چطور مي تونه ازت سوء استفاده كنه . يكي كه بشه براش مرد .

دلم براي خودم مي سوزه . خيلي تنهاس . خيلي . اميدوارم خدا هيچكسي رو تنها نكنه . هيچكسو مردد نكنه . هيچكسو گرفتار نامرد نكنه . هيچكسو گرفتار .

2 نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 10:11  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |