تبليغاتX
page

ورق 282 : افتخارات

حالا که افتخار ، افتخار بازیه منم بنویسم که نشون بدم چیزی ! از کسی کم ندارم ، البته من فقط چندتاشو می نویسم مابقی رو خودتون حدس بزنید .

 

1- قبل از سال دوم دبستان آیکیوم در حد کالید ها و کانا ها بوده اینه که افتخاری به ثبت نرسیده!

2- اولین افتخار شاشیدن سر کلاس دوم ابتدایی بعلت بی حوصلگی و عادت روزانه !

3- عنوان جانبرکف ترین برقکار جوان در دوم دبستان بخاطر وارد کردن دو رشته سیم لخت در داخل پریز و پرتاب شدن به دیوار روبرویی .

4- بهترین درست کننده کش تفنگ (تیرکمون کشی ها منظورمه ، به زبون مادریم، گیلکی گفتم) .

5- دارای بالاترین رقم دوست پسر در دوران کودکی و علاقه مفرط به پایین کشیدن شورت و شلوار دوستان! (از همون دورانم جنسمون جلب بوده)

6- رکورد دار بالا رفتن از دوتا ستون کنار گلخونه خونمون در دوم دبستان!

7- دارنده مهارت ایزو 9002 برای پیدا کردن دوست در هر نقطه ای به غیر از کرج و تهران در سه سوت .

8- دارای مهارت زیاد برای به زور پیاده کردن بچه ها از روی تاب و سوار شدن و بازی کردن با آن . (اندازه خرس گنده شدم اما اینچیزا هنوز حالیم نیست)

9- کثیف ترین کار زندگیم اینه که خاطرات عاشقانه خواهرم رو یه روز نشستم از سر تا ته با پسرخالم که همدیگرو دوست داشتن و الانم باهم ازدواج کردن و همه اون خاطره ها در موردش بود رو  خوندم و وقتی خواهرم فهمید نزدیک بود منو شقه شقه بکنه !!!

10- بی جیره مواجب ترین تعمیرکار سخت افزار ، نرم افزار ، برای در و همسایه ، فامیل و همکار و دوست و سوپور محل !

11- شصت و شیش دو صفر کار !!!!!!!!!!

2 نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 20:56  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

 

عصبانیم . خیلی عصبانی . ولی یادت  باشه که هر آدمی بالاخره اشتباه می کنه !و من منتظر اولین و کوچکترین فرصتی هستم که بدست بیارم . برو دعا کن که آتیش خشم من خاموش بشه . فقط همین .

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 18:41  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 280 : و اما مرد

 

 

می خوام به همه اونایی که ادعا می کنن بدون مردا می شه زندگی راحت تری داشت بگم :" کافیه فقط چند ساعت با یه مردی که به نظرتون خوشایندتونه ، با لباس ، بدون اینکه هیچ کاری با هم بکنید ، فقط همدیگه رو بغل کنید و با هم بخوابید ، اونوقت عمیقا درک می کنید که زندگی بدون مرد بی معنیه . شدنی هست اما بی معنیه . قشنگ نیست . درست هیمن موقه است که می فهمید تحمل لحظه ها اونم به تنهایی چقدر براتون سخته ".

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 22:44  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 279: نکته مهم!

 

 

یادت باشه !

 

    توی یه رابطه این خیلی مهمه که مرد آدم رو دوست داشته باشه .

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 16:19  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 278: برای آخرین بار

 

 

تو بوسه آخرت دیگه چشات دو دو نمی زد .

چشماتو بسته بودی .

و من برای اولین بار از بوسه تو لذت بردم . 

بوسه آخر تو اولین بوسه دلچسب من بود .

چشماتو بسته بودی .

و این برام خیلی مهم بود .

اینکه دیگه چشات دو دو نمی زد .

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 9:3  توسط سونامی  | موضوع: | 

ورق 277 : انتقام سخت

چند وقت پیش رفته بودم حسابداری که چندر غاز حقوقمون رو بگیریم که خیر سرمون بزنیم تو کمرمون , داخل

حسابداری که شدم دیدم این منشی ما داره حقوق می گیره . خانوم صندوقدار هم رفت و از ته صندوقش دست کرد و حقوقش رو با تراول داد بغیر از خورده های تهش که به زور ده بیست تومن می شد . این خانوم منشی ما هم بنده خدا یه کمی قرض و قوله داشت که مجبور بود پول نقد ببره, این شد که به خانوم صندوقدار رو کرد و گفت : خانوم فلانی می شه به من تراول ندید من به پول نقد احتیاج دارم . آقا این جمله رو هنوز کامل نگفته این صندوقدار ما قاطی نکنه ! نشون به اون نشون که معلوم نبود دلش از کجا پر بوده که پاشد داد و بیداد و تما پولهای صندوق رو بیرون بریز که بیا !! بیا بردار ! از دست شما دیوونه شدم ! همتون بی شعورید و از همه بدتر تو (منشیمون رو می گفت) و دیگه حرفهای شاخداری که به این بنده خدا که نزد . منشی ما هم اسمش منشیه ولی یه چیزی معادل رئیس میئسی چیزیه . تا جایی که هر کدوم از مردا که می خوادچیزی بهش بدن با دو دست تقدیم می کنن! خدایی هم حساب کنی یه موجودیه که دو نداره . خوبه خوبه خوبه , اما وای به روزی که اون روی درنده خویی اش گل کنه . یعنی باید فاتحه خودش رو بخونه . به چشم کله پا شدن مهندس و دکتر و غیره و غیره اونم با اینهوا سیاست های کاری و محافظه کاری رو دیدم .

اما تا اومد از این شوک نجات پیدا کنه که چی شد و چرا اینطوری صندقداره رم کرده ! صندوقداره پرید تو اتاق مدیرکارخونه و خدا می دونه چه دروغی سر هم کرد که مدیره با چنان فریادی این منشی رو صدا کرد که بند دل شخص شخیص بنده پاره شد !

هر چی که بود اونروز به ناحق اشک منشیه رو چنان در اووردن این دو نفر که دل آدم به مظلومیت حسین وارش می سوخت .

ولی !!!!!

ولی هیچکس نمی دونه که مار زخم خورده زهرش کاری تره . منشیه قضیه رو به روی خودش نیوورد تا خود امروز . اونقدر خودش هم زد به بیخیالی و دوستی با همین آدم که هرکی نمی دونست فکر می کرد یه روحن توی دوتا بدن !

تا خود امروز .  بر طبق عادت همیشه صبح ها یکبار میرم اداری یه سری میزنم و بر می گردم . امروزم با عادت همیشه رفتم . در اداری رو که باز کردم دیدم گوشه سالن صندوقدار داره از چکهاش کپی می گیره . منشیه هم کنار آب سرد کن داره آب می خوره . صندوقداره آخرین چک رو که کپی گرفت کپی رو برداشت  چک موند تو دستگاه و یادش رفت برش داره و رفت .

حالا ببینید این منشیه چه جونوریه که خیلی آروم در کپی رو باز کرد و چک رو مچاله کرد و گذاشت تو دهنش و شروع کرد به جویدن و تو کمتر از چند ثانیه چک رو بلعید !!!!!

تقریبا منو وقتی دید که داشت چک رو قورت می داد !

می دونم که شرایظ فوق العاده بدی برای صندوقدار پیش میاد و اومده چون رقم چک رقم هنگفتی بوده و دیدم که از استرس مدام تو دستشویی داره کارت می زنه .

خانم منشی هم چنان اظهار ناراحتی می کنه که هرکی ندونه فکر می کنه این چقدر دلسوزشه .

کار یه جور شطرنجه . وقتی کیش می دی باید فکر خونه های جلوی شاه , که باز مونده و ممکنه باعث مات شدنت بشه رو بکنی .

حالا منشیه وقتی منو می بینه یه لبخند پیروزمندانه ای بهم می زنه که بیا و ببین .

2 نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 14:49  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 276 : شروع می کنیم

 

یک … دو … سه …..

     

       یک … دو …. سه ….

 

                                    شروع می کنیم !  از نو ….

 

2 نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 15:32  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 275 : رهایی

خدا وکیلی بعضی کارا واقعا سختی مرگ رو داره . این چند روزه خیلی به این فکر کردم که چقدر تو حرف راحته که می گن دخترا از پسرها خواستگاری کنن.

شما که غریبه نیستید . دیگه از همه ریزه کاریهای ذهن من با خبرید . پس اینم بدونید که بخودم روز آخر که دیگه نامردی رو در حقم تموم کرد گفتم دیگه صبر و تحمل بسته. عشق لیاقت می خواد . گفتم اکی! مرد نیستی اگه فراموشش نکنی .

به یکی پیشنهاد دوستی دادم . والا عین خواستگاری کردن بود برام . برای اولین بار رفتم همه ایده آلام رو کنار هم چیدم و رفتم سراغ همون . درست عین این پسرهای یلا قبا که با اینکه هیچی ندارن یه کوه اعتماد بنفسن ! عزم و جزم کردم و بهش گفتم.که البته رفت که فکر کنه و من مردم تا بالاخره بله رو گفت! . برای اینکه بتونم راضیش کنم البته یه سه چهار ساعتی باهاش حرف زدم ولی وقتی از هم جدا می شدیم احساسم این بود که حرفام تاثیر گذاشته . نه یه کم اونم خیلی .

اما وقتی خبر از یکی باشه و تو منتظر ,خیلی انتظار کشنده می شه . از سه شنبه تا خود امروز . انتظار سختی بود . ولی حدودهای ساعت یک و نیم  صبح بود که اس ام اسش رو خوندم مطمئن شدم که راضیه .

تصمیم دارم تو این ارتباط یه نوع جدیدتری رفتار کنم . یه جور بهتر .

فعلا می خوام برم یه چند روزی پیش خواهرم اصفهان . می خوام چند وقت تنها باشم . فکر می کنم برای خونه تکونی ذهنم همین چند روز هم کافی باشه . 

برام دعا کنید . با تمام وجودم تصمیم گرفتم رها بشم . و اینکارو می کنم . پس برام دعا کنید .
2 نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 18:41  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق274: برده داری نوین

خیابونا پر شده از ماشین . همین کرج که تا 4 سال پیش واسه خودش تو دنجی و خلوتی حرفی برای گفتن داشت الان بیا و ببین چه قیامتیه توی خیابونهای اصلیش . امشب همینطور که داشتم می اومدم به این فکر می کردم که شرکتهای خودرو ساز هر چند وقت یه بار یه لیزینگ راه می ندازن و یه شرایط استثنایی می زنن و کلی ماشین رو می ریزن تو خیابون ، نه ! اینجوری درست تره که بگم : کلی پول به جیب می زنن. سر هر فروش ویژه بطور متوسط 5 تا از همکارهای من که تعداد زیادی هم نیستیم ماشین می خرن . ماشینهایی که مبلغ پیش پرداختش کمه و در دراز مدت سود کلانی رو نصیب جیب این شرکتها می کنه .

داشتم به این فکر می کردم که واقعا قدرت خرید مردمه که افزایش پیدا کرده یا نظام برده داریه که تغییر شکل داده ‍؟

استعمار همیشه استعماره . یه جوری همیشه سرمایه دار می خواد مردم تو جهل و نادونی بمونن تا کسی سر در نیاره . از نظر من این قدرت خرید نیست که ما داریم . به ما برای سر به طغیان بر نیووردن دارن پوان می دن . اونی که داره همیشه داره و می خره . اما وقتی یه خیل عظیم نتونن بخرن بالاخره یه جایی صداشون در میاد . اما بهترین کار اینه که مثلا شکلات رو بدی دستش ولی بهش بگی تو هر روز فقط یه لیس بزن ! حالا اینها هم یه کاری تو همین مایه ها کردن . طرف رو با یه پول خیلی کم گرفتار می کنن . کالا رو بهش می دن و در دراز مدت سودی که نصیبشون می شه فوق العادس . تازه از کجا کلی مشتری دست به نقد جور کنن ؟

بعد منو توی نوعی و ساده فکر می کنیم که چه بردی تو زندگی کردیم ، که مثلا با 4 میلیون سوار یه ماشین 7 میلیونی شدیم .

به این می گن برده داری نوین .

2 نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 23:32  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 273 : خوشبختی توی دستان من است

آیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی.

واقعا توی این زندگی چند بار خدا بهم حالهای اساسی داده . امروزم یکی از اون روزا بود.

دلم می خواست همون وسط خیابون و جلو همه برقصم . نه از این رقصای قر کمری که نوار می زاری و نواره بهت القاش می کنه . از اون رقصایی که رقصه توی وجودت به جوش میاد و وجودتو در بر می گیره ، قر و غمیش نیست . دست افشانیه .تکون های روحه . ارتعاش قبل عروجه .

لذت یافتن و به دست اووردنه . لذت لمسه.

من با تموم بدبختی هایی که خیلی کسا و خیلی چیزا برام بوجود اووردن و مجبور به تحملش هستم آدم خوشبختی ام .

به ازاء تموم اون تلخی ها لذتی رو به من چشونده که حاضر نیستم با هیچ بنده خوشبختی جامو عوض کنم .

امشب از اون شبها بود که دلم می خواد واقعا عمرم لحظه آخرش باشه و من توی این حال مستی بمیرم . امشب هیچ آرزویی ندارم . امروز از همه شما خوشبخت تر بودم و هستم .

دلم می خواد شادی امشبم پخش بشه بین همه اونهایی که همیشه این وبلاگ رو با تموم تلخی هاش می خونن .  

2 نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 22:2  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 272 : قربون حواس جم

فکر می کنید از پا در اومدن یعنی چی ؟ تا حالا بهش فکر کردین ؟؟؟

هیچکس باورش نمی شه که من خیلی چیزای ساده داره از حافظم پاک می شه . مثلا میرم تو آشپزخونه می بینم نون تموم شده . می رم جلوی فریزر و درش رو باز می کنم . یادم میره چی می خواستم . تمام کشوهای فریزر رو میارم بیرون و نگاه می کنم و آخر اعصابم از اینکه نمی تونم خاطرم بیارم خرد می شه و درش رو می بندم .و تو خوشبینانه ترین حالت  یه چیزی در حد 5 یا 10دقیقه طول می کشه که به یاد بیارم که برای چی رفته بودم مثلا پای فریزر .

 

مثلا می خوام حساب کنم که دویست تومن به اضافه سیصد تومن چقدر می شه اما انگار که کلیت عملیات جمع از ذهنم پاک شده باشه نمی تونم . حتی بلند بلند تکرار می کنم سیصد به اضافه دویست و سعی می کنم که متمرکز بشم اما نمی تونم . آخر سر هم جمعی به این سادگی رو می گم  چهارصد و پنجاه !!!!! (بخدا اغراق نمی کنم).

 

می خوام اسم دوستم رو صدا کنم ، اما اسمش یادم نمیاد . اسم تک تک فک و فامیل و جد و آبادم رو می گم اما اسم اون آدم رو یادم نمیاد . تا بالاخره خوش بگه فلانی . چند هفته پیش بود که فامیلی خودمو یادم رفته بود و اونقدر فکر کردم که داشتم دیوونه می شدم تا بالاخره از رو گواهی نامه رانندگیم یادم اومد فامیلیم چیه .

 

تو اتاق من یه کیس بود که سفید و قدیمی بود و یه سی دی رایتر داشت و تقریبا شیش ماه هر روز باهاش ور می رفتم و این آخرا رفته بود بیرون از شرکت برای تعمیر . چند روز بعد از تعمیرر یه کیس اومد تو نگهبانی که مهندس زنگ زد بهم و گفت برو ببین اگه کیس خودمونه بگو بیارنش دفتر . منم رفتم کیسو دیدم . یه کیس مشکی نو بود با یه سی دی رایتر یکی هم سی دی رام . منم گفتم این مال ما نیست .

اومدم دفتر که دیدم چند دقیقه بعد مهندس با کیس اومده میگه تو حالت خوبه ؟؟؟؟ این کیس ما نیست ؟؟؟ این که شیش ماه باهاش کار کردیم و نمیشناسی ؟؟؟ و من بهت زده به اینکه من خواب می دیدم تا حالا یعنی ؟؟!!

مسخرس که من هنوز هم باور نمی کنم این همون کیسه .

 

اگه آخر شب خاطرات روزم رو مررور کنم نمی تونم تشخیص بدم که کدوم قسمت ها مال امروز بوده ، کدوم مال دیروز بوده کدوم مال پریروز .

 

دوستم یه سی دی معین ازم می خواست . با نهایت تاسف تو سه روز متفاوت اینو براش بردم و میگم اینم همون سی دی که می خواستی و اون هر دفعه می گه دیوونه تو که بهم قبلا دادی و من کپی کردم .

 

 کم کم داره یه سری چیزای ساده هم از یادم میره . اونقدر با خودم تو تنهایی حرف زدم که دیگه یادم رفته زندگی جمعی یعنی چی .چند روز پیش سوار تاکسی بودم چنان غرق فکر بودم که ناخواسته همینطور حساب و کتابامو نیمه بلند می گفتم و تازه چشمامم ریز کرده بودم و به جلو نگاه می کردم . یهو دیدم این مرد بغل دستیم چه نگاه سنگینی داره بهم می کنه . تازه به خودم اومدم و فهمیدم دوباره سوتی دادم.

 

حافظم که اینجوری بد سکتور خورده . کدف راستم که بیشتر از یکساله که درد می کنه ، موهام پر از تار های سفید که شده . معدم و که دیگه باید بندازم پیش سگ . تنم که از عصاب خراب گله گله قارچهای پوستی می زنه .چشم که همه چیزو یه دور عقب و جلو می کنه تا به وضوح برسه . قلبم که تیر می کشه . گمون کنم دو سه سال دیگه  باید به خودم سند هم وصل بکنم .

حالا اینا اصلا مهم نیست . می خواستم یه چیزی بگم که اینها رو که گفتم یادم رفت :دی

2 نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 23:0  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 271:و مرگ در هیمن نزدیکی هاست

داشتیم میرفتیم (درست فلکه دوم صادقیه به سمت آزادی ، کنار خیابون احسانگر )دیدیم یه آقایی افتاده رو زمین و مردم دورش پراکنده پراکنده ایستادن .

یه لحظه گفتم : ببین برگرد ، ببین می تونی کاری براش بکنی ؟

مردد شد ، گفت من چکار می تونم بکنم ؟ همینطور که نگاش کردم دیدم دنده عقب رفت تا نزدیک بشه .

پیاده شد و رفت کنار جمع ، آقا چی شده آقا چی شده ، معلوم شد که آقا (مصدوم)توی اتوبوس واحد بوده که غش می کنه و بعد هم که کنار خیابون درازش می کنن تا اورژانس بیاد . این دقیقا 20 دقیقه قبل از رسیدن ما بود .

چند بار گفت من پزشکم ، من پزشکم تا تونست بره نزدیک و ببینه جریان چیه ، هنوز نبضش می زد ،اما سکته کرده بود ، تو همین هین و بین هم یکی موبایل طرف رو قاپ رفته بود . چون جای موبایل رو کمرش بود ولی موبایلی نبود . کنترل ادرارش رو از دست داده بود و شلوارش رو خیس کرده بود . فکر می کنم ده دقیقه ای اونجا بودیم و اون تمام تلاشش رو برای اون مرد کرد . اما به آمبولانس احتیاج بود . اکسیژن و خیلی چیزای دیگه . هر چی 110 رو هم می گرفتیم نتیجه نداشت . وقتی که چشماش رفت و رنگ صورتش از دست رفت خیلی آروم گفت : تموم کرد و بعد لعنت فرستاد به این مملـکـ.... و خیلی چیزا و خیلی کسا و بعد آروم به سمت ماشین برگشتیم . موقعی که راه افتادیم تازه صدای آمبولانس می اومد . او او او .... درست نیم ساعت بعد .

اما دیگه هیچ فایده ای نداشت .... مثل همیشه اورژانس دیر رسید . خیلی دیر ....

و ما تو راه برگشت تا خود کرج سکوت کرده بودیم .....

 

پی نوشت :این داستان کاملا واقعی بود.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 22:43  توسط سونامی  | موضوع: داستانی الهام گرفته از واقعیت |