تبليغاتX
page

ورق 300: ترديد

دچار ترديدهاي عجيبي هستم .

آدم به ظاهر مستقل و پخته اما توي يه رابطه سخت بي تجربه .

بخودم مي گم مي توني ؟ حوصله اش رو داري ؟

بعد ياد خودم مي افتم كه هر كي بهم رسيد . فكر كرد من آخر تجربه هستم . هيچكس با بي تجربگي هام منو قبول نكرد . چقدر دوست داشتم وقتي براي اولين بار دستم گرفته مي شه ، براي اولين بار بوسيده مي شم . بغل مي شم . نوازش ميشم . باهام حرف بزنن . از احساسمون . از اونچيزايي كه داريم كشف مي كنيم بگيم .

ولي به كسي كه دستهامو براي اولين بار گرفت وقتي گفتم اين  دست اولين مرديه كه مي گيرم ،پوزخند زد .

به اولين كسي كه منو بوسيد گفتم تو اولين بوسه رو از لب من كردي ، خنديد و گفت مگه ميشه كسي كه اينطور ماهرانه مي بوسه اولين بارش باشه ؟

هنوز فكر و احساس من بكره . هنوز معتقدم كسي منو لمس نكرده و اين يه حقيقته محضه .

شايد هم يكي از چيزهايي كه منو جذب اين آدم ميكنه همين بي تجربگيهاشه . كمي ترسناكه اما ترس لذتبخشيه برام .

ولي ترسناكه چون براي اينكه بتونه حمايتم كنه خيلي چيزا بايد بدونه . نمي دونم .

بعضي ها ناخواسته توانايي هاي عشق ورزي زيادي دارن . اما كسي كه من مي بينم عين يه جزيره دست نخورده است .

مثل كف دست ساده و زلال و من درست مثل يه لابيرنت ،پيچيده و سختم .

من تا بحال رابطه شفافي نداشتم . هميشه مثل يه روز مه آلود همه چيز گنگ شروع شد و همونطور گنگ تموم شد . مي دونم كه خودم هم تو مبهم موندن اون رابطه ها بي تاثير نبودم . هميشه دنبال رمز و راز بودم . دنبال كشف . دنبال يه چيزي كه هميشه تو بيم و اضطراب اين دوست داشتن و نداشتن و داشتن و از دست دادن باشم . راستش لذت مي بردم . از كلنجار . از آدمهاي اسرار آميز . از آدمهايي كه تو هر شرايطي يه بعد از وجودشون كشف ميشه .

اينه كه شايد خيلي ها رو تو بهترين و ايده آل ترين شرايط كنار مي گذاشتم . چون منو تحريك نمي كردن . چون ابعاد وجودشون رو براي شناختن به رخم نمي كشيدن .

اين جمله ايه كه توي اكثر دوستي هام شنيدم "گاهي از سر سوزن رد ميشي اما گاهي از در دروازه نه " . راست ميگن . كسي كه توي رابطش سعي در كلنجار رفتن و دست و پنجه نرم كردن نباشه برام مقبول نبود .

و حالا ....

احساس مي كنم كمي از توان جوونيم كاهش پيدا كرده . احساس مي كنم خيلي جاها وقتم رو با بعضي آدمها ،هرچند كم به هدر دادم .

اين آخرها طريق لذت بردم از تنهايي رو ياد گرفته بودم . اين شوخي نيست .

من هميشه ته وجودم تنهايي بزرگ و عميقي داشتم كه تا حالا با هيچ چيزي پر نشده . خيلي ها مي گن بخاطر كمبود يه آدم براي تكيه كردنه . ولي من اونچيزي كه مي بينم اين نيست .

اين روزها از مغزم زيادي كار مي كشم . شنبه شب بود . اونقدر فكر كرده بودم و شرايط اين آدم رو سنجيده بودم كه نيمه هاي شب وقتي بيدار شدم تمام لباسهاي تنم خيس يه عرق سرد بود . يخ كرده بودم درست عين يه مرده . بابا تمام مدت توي كلينيك رو دستاش منو اينور و اونور مي برد و كاركنان شيفت شب كلينيك رو بيدار مي كرد تا به وضعم رسيدگي كنن . دنبال دكتر كه توي يكي از اتاقا خواب بود گشت و بيدارش كرد . دنبال مسئول تزريقات و ..... بعد از چند ساعت حالم بهتر شد .

پنجشنبه قراره نامزد اين مرد بشم . من هنوز ترديد دارم . هنوز نمي دونم بي تجربگي هاش برام خوشاينده يا نه .

هنوز نمي دونم مي تونم دوستش داشته باشم يا نه . هنوز نمي دونم وقتي ببوسمش ازش چندشم مي شه يا مي تونم لذت ببرم .

من خيلي ها رو با تنفر بوسيدم . براي اينكه بهترين رو پيدا كنم . براي اينكه ببينم مي شه رابطه رو عميق كرد .  

شعار نيست ولي خيلي ها بودن كه ازشون لذت مي بردم اما بوسه هاشون تنفر آور بود .

بعضي ها تنفر آور بودن ولي زندگيمو مي دم تا يه بار ديگه بتونم ببوسمشون . اونقدر هنرمندانه مي بوسيدن كه تا ابد خاطره اش با من مي مونه .

يكي بود كه وقتي دستهام رو مي بوسيد تا سر حد جنون منو مست مي كرد . گاهي فكر مي كردم تنها چيزي كه رابطه رو نگه مي داره همون بوسه هاييه كه از دستام ميكرد . مي رفتم كه دستهام رو ببوسه .

اميدوارم كه خدا بهترين راه رو نشونم بده . دلم نمي خواد تصميم غلطي بگيرم . گاهي خيلي عاقلانه هم نبايد برخورد كرد . يه كمي بايد دلو هم رها گذاشت تا تكون بخوره .

برام دعا كنيد . نمي خوام نه خودم و نه اون جوون رو گرفتار يه تصميم اشتباه بكنم .

2 نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 18:24  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 299 : دستاش می لرزید

دیشب باهاش رفته بودم بیرون .

تو ماشین که نشستم دیدم دستاش داره می لرزه .

چیزی بهش نگفتم ولی دست و پاشو بطور باور نکردنی ای گم کرده بود .

 با یه سرعتی می رفت که کاملا مشخص بود که خوب نمی تونه ماشینو کنترل کنه. چند بار هم ماشین خاموش شد . چند بار هم می خواست تصادف کنه .

چیزی بهش نگفتم . ولی هیچکدوم از دست اندازها رو که نمی دید و آنچنان با سرعت از روشون رد میشد که ماشین نیم متر به هوا پرتاب می شد .

وقتی هم که پیاده شدیم که قدم بزنیم و برگشتیم دست به دستگیره ها زدم دیدم یادش رفته در ها رو هم قفل کنه !

حقیقتش خیلی وقته دیگه ازین پسرا ندید بودم.

2 نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 7:10  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 297 : لذت تماشا

شنبه اين هفته بود . توي ماشين بودم . از سر فلكه اول گوهر دشت به سمت سه راه  مي اومديم. دماي غروب بود و اون موقع ، اين خيابون در نوع خودش ترافيك سنگيني داره . كه يهو ماشين اورژانس آژيركشان وارد فلكه شد .

بخدا اين ازون صحنه هاي بكري بود كه شايد ديگه نتونم تو عمرم شاهدش باشم . توي يك لحظه تا اولين بريدگي ، تمام ماشينها خط سبقت رو خالي كردن .

فكر كن تا اولين بريدگي يه چيزي در حدود هفتصد متري ميشه و توي اون ترافيك خارق العاده اس !

باورتون نمي شه ديدن اين صحنه تا چه اندازه تماشايي و لذت بخش بود .

هنوز هم از يادآوريش لذت مي برم .

2 نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 21:36  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 296 : آقای پدر و خانوم مادر !

دانشگاه که می رفتم ،دوتا دوست داشتم که چند سالی هست که همکار هم هستیم . هر کداممون توی یک بخش هستیم . من تو واحد پی ام ، مریم تضمین کیفیت و مینا هم آمار و برنامه ریزی تولید .

جمعه عروسی میناست . سه تایی دعوت داریم . خیلی خوشحال بودیم که قراره کنار هم باشیم . مخصوصا مریم که خیلی خوشحال بود که یک شب خوب و شاد رو می گذرونه . همه خوشحال بودیم تا اینکه دیروز عصر مادر مریم زنگ زد و گفت که دارند می رن شمال و مریم هم که می موند حق ندارد که بیاید .

نمی دونید این دختر عین یک گل پژمرده شد . به روی خودش نمی اوورد اما اگر تا حد کشت کتک می خورد فکر نمی کنم اونقدر درد می کشید که بعد از بیست و شش سال باهاش  اینطور رفتار کردن .

 

دیروز موقع خواب همه اش داشتم به این دختر و شرایطش فکر می کردم . آخه خانواده اش الاظاهر در اجتماع آدمهای معقول و منطقی و میانه رویی دیده می شن .اما در بطن همین خانواده میانه روی معقول من تعصبات زیادی دیدم که باور نمی کردم هنوز هم در این روزها کسی اونقدر ها درگیرشون باشه .

 

مثلا دخترک می خواست با من بیاد کلاس ورزش(که می آد!) اما یادم هست روز اول مادرش زنگ زد و گفت حق نداره که با من بیاید . من هم گفتم که من نه کسی را وادار به کاری کردم و نه با تصمیم اومدن یا رفتن کسی کار دارم . دخترک حالا با من کلاس می آید(البته الان که من بخاطر شکستگی پایم ترجیح می دهم نرم) .

 

قصدم نوشتن برای پدرو مادرشه . یا شاید کسی که مثل اونها فکر می کنه . دلم می خواست بهشون بگم شما که به هر دلیلی فکر می کنی با محدود کردن دخترت ازش داری حفاظت می کنی . یا بقول خودت ازش حمایت می کنی . دختر شما اینطوری فکر نمی کنه . دختر شما از شما بدش میاد چون تو سن بیست و شش سالگی با اون درست مثله آدمهای کم شعور و نابالغ رفتار می کنید .

 

می خوام یه سری واقعیت ها رو برای توی پدر و مادر بگم . دختر تو دانشگاه رفته ، الان دوساله که داره اینجا کار می کنه و دستش تو جیب خودشه . فکر نمی کنی اگر بخواد هر کاری می تونه بکنه ؟ فکر نمی کنی اینجا دیگه مدرسه نیست که کنترل چپ و راست رفتنش رو داشته باشن و بهت گزارش بدن ؟

اون هر موقع که بخواد بدون اینکه تو بفهمی از اینجا میره و نهایت اینه که سر موقع خودشو به خونه می رسونه .

تو از کجا می خوای بفهمی ؟ دختر تو حالا موبایل هم داره و دیگه اگه با کسی هم بخواد رابطه داشته باشه طرف زنگ نمی زنه خونه که آتو هم دست تو بده . اصلا می گه فقط در طول ساعت کاریش بهش زنگ بزنه .تو از کجا می خوای بفهمی ؟دخترتون وقتی می گه می خواد بره کلاس ورزش ! تازه نه تنها ، با من . تو اجازه نمی دی . اونم دیگه بتو نمی گه . ولی با من داره هر روز میاد .

 

می دونم بعد از انقلاب دیگه دور سینما رو خط کشیدی . پس خیلی وقته نیومدی سینما یه سری بزنی ببینی چقدر تغییر کرده . شما که نمی دونی . بذار من برات بگم . من خیلی از سینماهای تهران رفتم . ولی هیچکدوم از لحاظ ایمنی و راحتی مثل همین سینمای ساویز کرج نبوده . خود من خیلی از وقتها تنها می رم . ولی تا به امروز برای من هیچ مورد خاصی پیش نیومده . دختر تو هم درست مثل من به سینما علاقه داره . اما خودتون بگید چند بار به علاقه اش اهمیت دادین و بردینش ؟ راحتتون کنم . هر موقع بهش پیشنهاد دادم که با من میای سینما ، رد نکرده . اون میره سینما و بتو هم اصلا چیزی نمی گه که بخوای باهاش مخالفت کنی !

 

بهش گفتی که دختر باید سر به راه بره و سر براه بیاد و با هیچ پسری هم صحبت نکنه و اگه کرد بگو تا لت و پارش کنیم ؟؟؟ ولی یادت رفت اون داره سرکار میاد .  سر کار هم بالاخره آقا وجود داره . 

تازه . اگه قول بدی دود از کلت بلند نشه می گم که دوست پسر هم داره . چون می خواد جنس مخالف رو بشناسه . چون تو کلش پر سواله . چون می بینه از بودن با یه پسر که اونو عمیقا درک می کنه خیلی بیشتر از با شما بودن لذت می بره .

 

حالا هی گیر بده به اون چهار تا دونه ابرویی که می خواد برداره . باید یه چیزم اعتراف کنم . دخترتون خیلی باهوشه! . به من میگه اگه گیر شما به همین ابروهاست من هیچوقت برش نمی دارم . می دونی چرا ؟ تا وقتی ابروهاشو برنداره شما احساس خاطر جمعی بیشتری می کنید . اونم همینو می خواد . همینکه شما سرتون به کار خودتون باشه و اونم سرش تو زندگی خودش .

 

می دونی دخترتون نصف بیشتر انرژی خودشو بجای کارهای مثبت صرف این قایم باشک ها می کنه ؟ حالام  تو پیدا کردن راه درو استاده . درسته که محدودیت های شما زیاده . ولی ناراحت نشید . چون هوش دخترتون خیلی زیادتره .دخترتون می خواست با من بیاد کلاس مکالمه . ولی چون دیروقت می شد و راه درو نداشت از دست شما ها نیومد . حالا وقتی من میرم قشنگ حس می کنم با چه حسرتی به رفتن من نگا می کنه . می دونید تصمیمشو گرفته . ترم بعد می خواد بره یه کلاس که تایمش جوری باشه که شماها نفهمید .

 

هول برتون نداره ولی دلم میخواد بدونید که آدم امروز همون جوون سر به راه دیروزی نیست که از ترس شما هیچکاری نکنه . تو دوره ما بچه ها طغیان می کنن . دختر شما ها هم طغیان کرده ، منتها خاموش . من از زندگی دخترتون یه چیز خاصی فهمیدم . اون در آن واحد داره در دو دنیای متفاوت زندگی می کنه . اولی دنیایی که مال خودشه و خودش دوستش داره و همینکه از صبح بیرون میاد وارد این دنیا می شه که می تونه هر کاری می خود بکنه و هر جا که می خواد بره و با هر کسی که می خواد حرف بزنه . و دنیایی که شبها شما براش درست کردین . ممکنه بیاد و به زور دگنک هم نمازی بخونه و شامی باهاتون بخوره و شما هم فکر کنید چه دختر سر به راهی راست میره سر کار و راست میاد خونه .

ولی دختر شما همیشه می گه که کاش می شد جوری بود که همین چند ساعت هم پیش شما نبود . می گفت اگه اجازه می دادن ترجیح می داد اصلا توی شرکت بخوابه و قیافه شما هم سال به سال نبینه .

 

نه ! خدایی باورتون می شه این همون دختر سر به راه شماست ؟

یه چیز دیگه هم بگم که قشنگ مزنه دستت بیاد . دخترتون با سرویس میاد شرکت و مرخصی می گیره و با آژانس می ره شمال . شبم همون موقع همیشه میاد خونه . خدایی به خواب هم می دیدید که دخترتون اینقدر زرنگ باشه ؟ قطعی خودتون بخواین برین تا خودتون رو جمع و جور کنید بیشتر از این می شه . ولی می بینی ماشالله چه دختر زرنگی داری ؟!

 

نه دیگه الان لازم نیست به تعداد دفعه هایی که اون بهتون گفت من احتیاج به مسافرت دارم و شما نبردینش فکرکنید . اون دیگه راهشو پیدا کرده چطوری بره !

 

دلم می خواست اینا رو بدونید . گو اینکه دخترتون می گه ندونی بهتره . چون می گه هر چیزی رو که خواسته با اطلاعتون انجام بده حالا چه درست یا غلط نذاشتین . اونم دیگه قید شما رو زده . دیگه تو هیچی حسابتون هم نمی کنه . حتی اگه واقعا یه جایی هم درست بگین .

 

ولی باز جای شکر داره . دخترتون ذاتن آدم بدی نیست . چون دیگه کسی رو نداره که به راست و دروغ حرفاش اعتماد کنه یا چون کسی نیست که توی این دنیای در ان دشت صلاحش رو بهش بگه و براش پدری و مادری کنه ،

سعی می کنه همه چیز رو با سعی و خطا بفهمه . از داشتن دوست پسر تا هر چیز دیگه ای . با همه فشار هایی که این محدودیت هاتون براش ایجاد کرده تعجب می کنم که همیشه بعد از تجربه یه مورد خودش تمام بدی ها و خوبی های اون موضوع رو کنار هم می چینه و شاید خیلی جاها کاری رو دوست داشته باشه ولی رو حساب اینکه فکر می کنه خطاست دیگه ندیدم طرفش هم بره . یه نمونه کوچیکش سیگار کشیدن بود . راستش رو بگم . کار به درست و غلطش ندارم . خود من خیلی دلم بخواد بالاخره یه دونه رو می کشم . ولی دخترتون امتحان کرد و گفت این کارو نمی کنم . و دیگه نکرد .

 

همه اینا رو گفتم که بهتون بگم توی این دوره  و زمون نمی شه دیگه آدمها رو برای انجام ندادن کارهاشون با تو سری زدن و ترسوندن منع کرد . دخترتون دلش می خواست که شما بدونید که می ره ورزش . دلش می خواست بدونید که میاد سینما . دلش می خواست بدونید که گاهی دوست پسرش رو می بینه و باهاش درد دل می کنه . دخترت دلش می خواست بدونید که می خواد بره کلاس زبان . بدونید که تار می زنه و پیشرفتش غوغاست . دخترتون همه اینکارها رو چه شما بخواید چه نخواید درست میدونه و انجام میده . حالا خودتون قضاوت کنید . شما بدونید و انجام بده بهتره یا ندونید و انجام بده؟

 

شاید اگه اینها رو می دونستیید این شکاف عمیق امروز بین شما نبود . شاید دیگه ترجیح نمی داد هر روزی که من کار دارم و شرکت می مونم حتی وقتی هیچ کاری نداره تو شرکت بمونه . اونم صرافا بخاطر اینکه کمتر کنار شماها باشه .  شاید اگه اختیار انجام دادنشون رو از طرف شما داشت خیلی بیشتر از این پیشرفت می کرد . سربلندی خودتون بود ،غیر اینه پدر و مادر محترم ؟؟

 

اگه می دونستید شاید مثله امروز خیلی چیزا رو با حرص انجام نمی داد فقط بخاطر اینکه حداقل به خودش ثابت کنه حرفا و محدودیت های شما الکیه و چندان صحت نداره . نمی دونم . شاید هم شما حق داشته باشید . ولی کافیه یکبار صدای تار زدنش رو بشنوید اونوقت متوجه می شید چه نیرو و استعدادی از این دختر داره بخاطر محدودیت های شما خفه می شه .

 

امیدوارم یه روزی برسه که دخترتون برای انجام هر کار کوچیکی مجبور نباشه بهتون دروغ بگه .

2 نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 13:5  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 295

.

.

.

.

اي چي بشي  ايران كه حتي يه آقاي Free Hug  هم نداري!

.

.

.

.

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 21:24  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 293 : فيلم

ياران مددي كه فيلم خونم عجيب پايين اومده .

از ديروز تا حالا هم خودمو بستم به فيلم و دي وي دي و سينما .

دوتا فيلم تو سينما ديدم (ميم مثل مادر،قتل آنلاين)

دوتا سي دي هم خريدم (سگ كشي و زير پوست شهر)

دوتا هم دي وي دي (عشق و سايه ها،آمريكاي زيبا،دو زنه) البته سه تا شد نه دوتا!

اما هيچ افاقه نكرده و اين تب فيلم درون ما هنوز فروكش نكرده . فيلم مي خوام شديد . تمام دي وي دي ها و فيلمهاي دوستام رو هم ديدم و احتياج به يه آرشيو بزرگتر دارم .

خدااااااااااااااااااااااااااااااا برسون يه دوست فيلم باز !!

2 نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 19:31  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 292 : باشگاه حرفه ای

شيش ماه گذشته البته منهاي ماه رمضون و ماه قبلش ،توي يه باشگاه تقريبا نيمه حرفه اي بدنسازي مي رفتم .

البته مربيش مي گفت كه در سطح حرفه اي كار مي كنه اما جايي كه دسته بندي بين كساني كه حرفه اي كار مي كنن با آدمهايي كه بار اول دومشونه پاشون به باشگاه مي خوره وجود نداره ، قاعدتا حرف پرتي مي شه .

حالا...

اينبار ترجيح دادم تو يه باشگاه حرفه اي بدنسازي كار كنم .ببينم فرقشون چيه .

خداوكيلي بد سايز ترينشون من بودم و اين رفقيم ! بالاترين اضافه وزن (5كيلو) رو هم من داشتم .

مربيه اول خيلي آروم اومد خودشو معرفي كرد و گفت كه نرمشها از نيمه كند شروع ميشه تا تند ، تو حالت تند تنها در صورتي كه تنفستون مشكل پيدا كرد حركت رو نريد و فقط درجا بزنيد .

اول فكر نمي كردم زياد فرقي بكنه . ولي تمرين بود ها ! خيلي خوب حركتها رو از كند به تند مي رسوند و تندش ، تند بود ها ، تو كلاسهاي قبل بخاطر بچه هاي معمولي وسط حركتها نصفي مي ايستند ، نصفي ها حركت رو انجام نمي دن . نصفي ها حرف مي زنن ، ولي اينجا همه تا آخرش با هم ورزش مي كردن .  با اين رفيقم اينقدر كيف كرده بوديم كه همديگه رو نگاه مي كرديم و نيشمون كلي باز مي شد .

حالا اينم بگم بدك نيست !

داشتيم حركت هاي كششي آخر نرمش ها رو انجام ميداديم كه مربيه هي مي گفت به ماهيچه هاي شكمتون فكر كنيد و سعي كنيد درست حركتها رو انجام بدين . هي هم اين كلمه "به ماهيچه هاي درگيرتون فكر كنيد " تكرار مي كرد . منم جو گير شده بودم و تمام تلاشم رو مي كردم كه حركت رو درست انجام بدم .

يهو اين رفيقم برگشت بهم گفت "هي عمو چته كل سالن صداي آه و اوخت پر شده !!!!!" حالا منم تو حس !

گفتم آخه فقط داشتم به ماهيچهه فكر مي كردم ! يهو زديم زير خنده . اونقدر خنديده بوديم كه نزديك بود از كلاس پرتمون كنه بيرون . ولي خيلي خوش گذشت .

پی نوشت : ترجمه یک روز سگی(از مجید)

2 نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 6:23  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

نزديك ظهر گوشيم زنگ مي خوره ،باور كردني نيست ولي خودشه !

اما براي چي زنگ زده ؟؟

يعني تو واريز كردن پولها به حسابش اشتباه كردم و مبلغ كمتر از اونچيزي كه مي بايست بوده ؟

يعني چي بايد بهش پس مي دادم و ندادم ؟ ولي مي دوني كه اون براي خاطر دلم تنگ شده ها و اين چيزا محاله زنگ بزنه !

جرات داري جوابش رو ندي ؟؟؟

گوشي رو بر مي دارم . سلام مي كنه .

جواب ميدم . –منتظرم-

مي گه براي يه سري آزمون نمي دونم چي چي به عنوان داور انتخاب شده و اومده كرج اما وقتي رسيده قرنتينه شده و اجازه ندادن از مركز بيرون بياد .

گفتم خوب !

گفت هيچ لباسي با خودش نيوورده و ديشب هم با كت و شلوار خوابيده و ممكنه چند روز ديگه هم باشه .

گفتم من چه كاري مي تونم بكنم ؟

گفت : مي توني برام يه دست لباس راحتي بگيري ؟ (مكث مي كنه) اينجا كسي رو ندارم .

من بايد برم تهران امروز . فكر نمي كنم اگه هم بخوام بتونم .

ميگه : نمي خوام بزحمت بيافتي اگه نمي توني نگير .

بهش قول نمي دم اما نمي دونم چرا دلم نمياد.چون معتقدم خدا جواب هركسي رو يه روزي ميذاره كف دستش.

 ميرم براش خريد،شورت، زيرپوش ، تي شرت پنبه اي ، حوله ، برس .

يهو يه اس ام اس مياد كه اگه زحمت رو كشيدي يه بسته بادوم زميني مزمز هم بخر!

خندم ميگيره ... اونم مي خرم .

دلم يه جور عجيبي شده . يه حس خوشي كه دوباره مي بينتش . همش داره لحظه ديدن رو مرور مي كنه كه چي  اتفاق مي افته .

اما وقتي مي رسم جلوي مركز ،موقعي كه مي بينم از دور داره مياد ، يه حال غريبي مي شم . مي بينمش كه مثل هميشه مثل يه ظرف شيريني طرفم مياد . مثل هميشه آروم و با قدمهاي محكم و سنگين .

چقدر اين آدم براي من خواستنيه . تمام خطوط و زواياي وجودش . همه حركاتش حس خواستن منو بيدار مي كنه .

اما تو يه لحظه كيف دستي خريد رو به نگهبان ميسپرم كه به كسي كه داره مياد بده.

خيلي مونده تا بهم برسه . براي آخرين بار نگاهش مي كنم و از در بيرون ميام .

صداي قدمهاش مياد كه داره منو به اسم صدا مي كنه .

خوبه هنوز به اسم منو ميشناسه .....

توي راه همش به ياد حساب و كتابم با خدا مي افتم . ياد تموم اون دفعه هايي كه ازش كمك خواستم . ياد همه اون دفعه هايي كه گفت صبر كن تا خودم يه چيز توپ برات انتخاب مي كنم كه دهن همه وا بمونه .... ياد اون باشه گفتنم و صبر كردنم .

ياد اون روزي كه بالاخره تو خرت و پرتهاي ته مغازش گشت و يه چيزي رو كه مناسب بود رو اوورد و داد دستم . ياد اينكه بدك به نظر نمي رسيد و شايد هم مناسب بود ... نمي دونم شايد هم مي خواست من رو بسنجه ،هر چي بود ... نمي گم بنجل از آب در اومد ،، اما خودش خوب مي دونه كه سيب خوشرنگ و سرخي كه از تو كرم خورده ،لطفي واسه مزه مزه كردن نداره ... خودشم بالاخره فهميد كه سيب سرخي كه دستم داد از تو گنديده بود .

ياد تموم نذر و نيازام افتادم . اينكه چقدر التماسشو كردم . اما آخرش باز از ترس اينكه اين چيز به ظاهر گرانبها كه فقط بخاطر اينكه از دست اون گرفتمش و نكنه واقعا گرانبها باشه و من نفهمم باز صبر كردم .

ولي حالا كه ديگه داره همه چيزو ازم ميگره حتي خودشو ... مي خوام پسش بدم .

سيب سرخش رو تو بهترين و متبرك ترين دستمالم مي پيچم و سرم رو پايين مي ندازم و ازش مي خوام كه ازم پسش بگيره ......

داره كم كم بارون مياد ..... ميگن وقتي بارون مياد ... درهاي رحمت خدا باز ميشه .

پس هنوز مي شه اميدوار بود ....

2 نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 21:56  توسط سونامی  | موضوع: داستانی الهام گرفته از واقعیت | 

 

 

اين آقا مجيد ما ، يه چيز خيلي قشنگ به من ياد داد و اون اين بود  : "هيچ لازم نيست كه كتاب حتما كلفت باشه تا ارزش خوندن رو داشته باشه ".

 

پي نوشت : راستي دلم چقدر تنگه .

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 18:6  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 289 : روزمرگی

* دارم میرم کلاس مکالمه زبان . خیلی لذتبخشه . کلی واسه خودم بچه زرنگم که نگو . هیف که کلاسهای دخترها و پسرها رو جدا کردن وگرنه از اینهم رقابت سنگین تر بود و کیفم کوک تر . دارم واقعا لذت می برم از این روزها . اینو تا منو نبینید نمی تونید اونطور که باید لمسش کنید .

 

* امروزم بعد از یکماه دوباره میرم مانیکور . اینم از اون کارهایی هست که هیچوقت از انجامش خسته نمی شم .همچین کیف می کنم دستای خودم رو می بینم که بی حد و حصره .

 

* یه کافی شاپ دو طبقه پیدا کردم که فوق العاده قشنگه . خیلی کیف می کنم موقع خوردن یه قهوه تلخ و داغ ؛ آدمهای تو خیابون رو ؛ یا آدمهایی که نشستن روی صندلی ها و با هم پچ پچ می کنن رو دید بزنم . 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 12:39  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |