تبليغاتX
page

ورق 314 : فرق دو رابطه از دیدگاه من

اصلا نمی شه رابطه دوتا دوست رو با رابطه زناشوئی مقایسه کرد . البته نمی دونم شاید من اینطوری باشم . ولی تو رابطه دوستی آدم خیلی هیجان بیشتری داره . اصلا انگار می خوای بترکی که یک ساعت همدیگرو ببینید . خودتو برای دیدنش به هزار جور آب و آتیش می زنی که بهش برسی. یه انگشتتون به هم بخوره اونقدر بهت حال میده که انگار دنیا رو فتح کرده باشی . بغلت که کنه انگار به دست نیافتنی ترین و مهمترین چیزی که تو دنیا هست دست پیدا کردی . از تلفن کردن هم که دیگه نگو ، سیر نمی شی . از نظر من که اینجوریه که از خیلی لحاظ ها صادقتری . چون مطمئنی که اجازه نداره یا این اجازه رو نمی دی که بتونه به اون حریم شخصیت دست پیدا کنه . ولی توی رابطه زناشوئی یک مقدار همه چیز فرق داره ، احساس می کنم همه چیز به اون پر هیجانی نیست . تو رابطه دوستی همه چیز برات تو ترس و تردیده که ممکنه دفعه بعدی باشه یا نه . اما اینجا خیالت خیلی راحت تر از اون موقع هست . اینکه بدونی همیشه در دسترسته ، می دونی مال خودته ، یه کمی از هیجانها رو کم می کنه . تازه توی این رابطه گاهی ممکنه بخوای در بری از دیدنش . خوبه ها ! ولی دلت می خواد بیشتر مال خودت هم باشی . البته یه خوبی هم داره که تو دوران دوستی همیشه اضطراب های کشنده داری . که ازت سوء استفاده نکنن . به اسم لذت دو طرفه از حد و حدودی که دارین فراتر نره . تو رابطه آسیب جسمی نبینید. طرف ناتو نباشه . اینه که همیشه انگار وجودت منقبضه . یه فشار زیادی رو باید تحمل کنی که به جای لذت تو همیشه باید همه چیز کوفتت بشه . ولی تو رابطه زناشوئی ریلکسی . واقعا ریلکس . تازه می تونی تاخت و تاز کنی . می تونی یه شب واقعا داغ و پر شور رو داشته باشی . پر شور به تمام معنا . البته چند نفر از دوستانم هم بودن که وقتی باهاشون صحبت می کردم می گفتن تا وقتی که عروسی نگرفتن و خونه خودشون نرفتن همین مشکل استرسی که من گفتم رو داشتن . توی این رابطه خیلی خیلی آرامش زیاده . عین یه دریای آبی . این نوع آرامش رو حقیقتا من هیچوقت از دوران تجردم احساس نکرده بودم . البته این ربطی به اینکه واقعا دوستش دارم یا ندارم نداره . انگار که آرامش توی وجودم توی یه عالمه بادکنک باشه که هر دفعه یکیشون درونم می ترکه . به اون شدت تلفن نمی زنی ! البته من اینطوری ام . شاید هم بخاطر اینه که هر شب می بینمش . گاهی هم فکر می کنم کمی هم محافظه کاریه . اینکه بتونم لاقل یه زمانهایی رو واقعا مال خودم باشم . بخاطر همین هم می گم تو دوستی صادقتری . شاید مجبور باشی خیلی چیزها رو برای خودت نگه داری که بهشون یه زمانی رجوع کنی . چون ممکنه اونطوری هم که فکر می کنی خوب نباشه و بخواد تو هر سرواخ و سنبه زندگیت سر کنه ببینه چه خبره و من نمی تونم این اجازه رو بدم . دوستی بزرگترین خوبیش اینه که حدود هر کسی کاملا مشخصه ، هر چقدر هم که صمیمی باشید . اما تو رابطه زناشوئی همون مصداق "بحر کران مرده کنارست" همه چیز تقریبیه . توی دوستی (مثلا خودم) اگه طرف بهم گیر نمی داد حتما می گفتم این منو دوست نداره که هیچی من براش مهم نیست . دوست داره بخاطر بلهوسی خودش، من هرجوری که می خوام بیام بیرون . از طرفی هم اگر بهم چیزی می گفت که مثلا مراقب باشم می گفتم اه اه از اون آدم های خشک مذهب و غیرتیه که گرفتارشون بشی بدبختی از اساس . اگه برام خرید می کرد و مایه می گذاشت می گفتم ببین چه سوء استفاده ای می خواد بکنه که اینکار ها رو می کنه . اما اگه چیزی هم نمی خرید می گفتم می خواد تیز بازی در بیاره و فقط حال رفاقتش رو ببره و هر وقت هم نخواست بزنه زیر همه چیز و خیالش راحت باشه که چیزی رو از دست نداده . اما در یک کلام برای من ، توی این رابطه چیزی هست که هرگز تو هیچکدوم از رابطه های دوستی ایجاد نشد و اون اعتماده . اعتمادی که هیچوقت کسی نتونست جلب کنه و شاید دلیل برهم خوردن همه اونها هم همین بود. ولی هنوز دوست داشتنی درون من ایجاد نشده . البته می تونم به وضوح آثارش رو توی وجود اون ببینم اما درون من همه چیز خیلی عادیه . خودم هم دوست ندارم از این حالت فرا تر بره . ترجیح می دم به رابطه معقول داشته باشم تا یه رابطه عشقی . دوست داشتن هم خیلی زود دچار لغزش میشه و این دوست داشتنه می شه عامل خفگی . فقط دعا می کنم اون هم بتونه دوست داشتنشو متعادل کنه . چون هر روز می بینم که داره روند صعودی به خودش میگیره و این عجیب منو می ترسونه .

پی نوشت : یه بنده خدا یه ایمیل زده برای بنده حقیر که چقدر عوامانه می نویسی !! عرضم به حضورتون که من اینطور فکر می کنم که هرچی امی تر بنویسی بهتره . از نوشته های خیلی سنگین زیاد خوشم نمیاد . چون دست و دل اون کسی که می خواد چیزی بگه رو یه کم سست می کنه . همیشه سعی کردم درست مثل داستانهای جمالزاده که انگار از دل مردمه بنویسم . امیدوارم که تونسته باشم . اینجا که نمی خوام نثر فنی بنویسم ! من نه اهلش هستم و نه اینکاره . بذارید 4 کلوم حرفمون رو جوری بزنیم که همه بفهمن . البته غیر از اینم بلد نیستیم ها ، خیال باطل نکنید .

2 نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 16:31  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 311: عقد = وحشت

شايد بهم بخنديد ولي هجوم انواع و اقسام فكرهاست كه به سرم ميزنه . من آدم شرط گذاشتن براي ازدواج نيستم . يعني برام يه جور كراهت داره . گاهي فكر مي كنم اگه ازدواج كنم و واقعا با الانش فرق كنه چي ؟

اينو مي دونم كه تا با كسي هم سقف نشي خيلي چيزها دستت نمياد .

گاهي حتي به فكرم مي رسه كه اگه اوني نبود كه مي خوام ‏، مي كشمش !! شده از كسي بخوام يا شده خودم! يه روز ديدي چند گرم فوستوكسين ريختم تو غذاش !!!!! بعد مي گم نه ، به مرور مي كشمش ، از ورق هايي كه يه درصد سرب توشه استفاده مي كنم . اگه در طول مثلا يكسال بطور كم اما مداوم استفاده بشه بدون اينكه كسي متوجه بشه مي ميره !! 

بعد مي شينم به فكر خودم ميخندم. شبيه اين قاتل هاي بالفطره شدم .

وقتي ياد بي تجربگي هاش مي افتم دلم مي سوزه . موقع هايي كه دارم چيزاي مختلف رو توضيح مي دم درست عين يه بچه گربه كنجكاو زل مي زنه تو چشام .

دلم از اينكه واقعا اهل زندگيه قرصه . ولي دلم از اين مي لرزه كه نكنه با تموم اين حرفها برام كسالت آور باشه . نكنه زندگي رو برام بكنه يه تكرار براي تموم شدن ؟ نكنه به اين زودي ها بچه بخواد ؟

يعني ممكنه يه روز ازش خسته بشم ؟ اونوقت چكار بايد كرد ؟ اگه عاشق يكي ديگه بشم كه بهتر از اون باشه چي ؟ تكليف اون چي مي شه ؟ تعهدمون چي ؟ دل خودم چي ؟

يعني زندگي با يه آدم خاص هيچ موقع دل آدمو نمي زنه ؟ اصلا چرا بايد تن به ازدواج بدم ؟ ولي بايد اين باج رو توي ايران به زندگي داد كه براي يه دختر استقلال كامل بعد از ازدواجه كه ممكنه . شايد هم حتي بعد از طلاق ! مي دونم چرت و پرت دارم ميگم . ولي اگه يه روز ديگه نخوام چي ؟ بايد به كدوم قانون زن ستيز اين اجتماع چنگ بزنم تا اين آدم رو از زندگيم حذف كنم ؟ يعني ممكنه اينقدر خوب باشه كه بخوام هميشه ، تا آخر عمرم كنارش باشم ؟

فقط مي تونم اميدوار باشم كه خوب مي تونم تو همه چيزايي كه مي خوام شير فهمش كنم . خدا رو شكر كه خدا اين زبون رو بهم داده .

داره عجيب دلبسته من مي شه . مي ترسم دلبستگيش دست و پا گير بشه . دلم مي خواد بهش بگم حواستو خوب جمع كن . مي دوني داري چكار مي كني ؟ ولي نمي دونم اين وابستگي خوبه يا نه . هر چي مي خوام و مي گم خيلي راحت باعث شده قبول كنه . ولي بايد قبول كرد وابستگي و دوست داشتن گاهي توقع هاي بيجايي رو هم به دنبال مياره . اينو اصلا دلم نمي خواد . تفهيم كردن اينچيزاست كه خيلي برام سخته . حتي سخت تر از اينكه بهش بگم تو ث-ك-ث چي مي خوام و چكار بايد بكنه .

خوبه كه همسر آدم همه چيز رو براي اولين بار با آدم تجربه كنه و به نوعي لذت بخشه . ولي ترسناك هم هست به همون اندازه . البته من هميشه آموزگار خوبي بودم و الحق هم كه توي كلاس استادان !!! عزيز هم كم نياموخته ام و خيلي از چيزهايي كه امروز مي دانم را مرحون زحمات دوستانم مي دانم .

اما چرا دلم واسش تنگ نمی شه ؟ یعنی دوستش ندارم ؟ یعنی احساسم بهش معمولیه ؟ پس چرا براش اینهمه نامه عاشقانه می نویسم که اون بنده خدا دیوانه بشه از احساس ؟ اصلا خودم نمی دونم اینها واقعیه یا یه جور ظاهر حفظ کردن . فقط 5 ماه فرصت دارم . 5 ماه تا تاریخ عقد ! 

2 نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 16:5  توسط سونامی  | موضوع: | 

ورق 310 : نامه هاي پاره

 

 

 

آسون نيست ...

                     ولي گاهي بايد از خيلي چيزاي دوست داشتني زندگيت چشم بپوشي ....

نمی دونم چرا اما فکر کردم یه روز وسوسه می شه که بخوندشون .

دست کشیدن ازشون راحت تر از عقوبت نامعلومه بعد از خوندنشون بود .

این دیگه به روشن فکر بودن و نبودن ربطی نداره . در یه اتاق رو ببند و بگو نرید توی این اتاق . می بینی که یه روز ویر رفتن می افته به جونش .

فقط خواستم گزک دست کسی ندم .

از بین بردنشون هیچ آسون نبود .

                                            اصلا آسون نبود .....

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 22:13  توسط سونامی  | موضوع: | 

ورق 307 : همسایه هام

- از صميم قلب اينها رو دوست دارم : مجيد(سردبير ديپلم)‏ ، صادق (سورئاليست) ، مرتضي (روزي روزگاري) ، رضا(حرفاي خودموني)، نسرين‌(من در غربت)

- با اين حال مي كنم اما درست مثه اسمش برام غريبه مونده  اما از اون غريبه هاي شيرين (مطرود)

- عاشق داستان نويسي هاي امين ام(كرم دندون) ، دلم مي خواست مي تونستم مثه امين بنويسم ولي انگار استعدادم اونقدر نيست .

- درونم يه دختر اين شكليه: زهرا(زهرا)

- خيلي برام جالبه ، عين كرم يه مدت افتاده بود به جونم كه بتونم از نزديك ببينمش ، احساس مي كردم (مي كنم) خيلي آدم جالبي بايد باشه. سيروس(كنايه از هستم)

- ديوونه اينجور دخترهاي شر و شورم كه حتي اگه نخوان هم همه مي فهمن كه چقدر آتيش پارن شا... (گربه چكمه پوش) كه گفته اسمش رو به كسي نگم(البته اين مال خيلي وقت پيشه شايد خودش هم يادش رفته باشه ولي من هنوز سر قولم هستم)

- زندگي من پر چالش هايي بود از نوعي كه  مرجانه (پينك) نوشته

- خيلي دوست داشتم بودن در كنار آدمي مثل كيوان (35 درجه) رو تجربه مي كردم ، خيلي خيلي جالب مي نويسه . كلماتي كه كنار هم مي چينه واقعا متناسب و موزونه ، همه چيز رو يه جور متفاوتي مي بينه ، اما اعتراف مي كنم كه ازش مي ترسم! خيلي وقتا بخاطر همين ترجيح مي دم كامنتهام رو قورت بدم .    

- دوست داشتم مثل ويولت(من و ام اس) ظرفيتم در مبارزه با مشكلات و سختي هاي زندگي بالا بود .

بقيه رو شايد اونجور كه بايد نمي شناسم بخاطر همين چيزي ننوشتم .

2 نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 10:58  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |