تبليغاتX
page

ورق 318 : سبد پر خیر

داشتم كه بليط مي خريدم ، پولم از توي كيفم ريخت زمين . تا اومدم بجنبم همه رو برام جمع كرد و داد دستم و با اون چهره قشنگش گفت : تنها اومدي سينما ؟ گفتم : آره ، شما هم تنهاييد ؟ و اين شد باب دوستي .

اوايل با هم خيلي خوب بوديم و خوش . جريان همسرش رو گفت كه چطور بهش خيانت كرده بود و بعد خرجي كه كرده بود تا بي سر و صدا ازش جدا بشه .

چند بار خونش رفتم . يكمي زيادي رفيق باز بود . حتي بيشتر از من ! روي ميز  نهار خوري وسط حال يه سبد هميشه بود كه توش كم كم بيست ، سي هزار تومني پول بود . جالبي قضيه اين بود كه معمولا دوستاش كه مي اومدن موقع رفتن يه مبلغي (چيزي در حدود پنج الي ده هزار تومن)توي  سبد مي گذاشتن و مي گفتن اينم قرضت ! يا اينم بابت فلان روز ، يا اينو برام ادكلني كه گفته بودي بخر . بعضي ها هم چيزي نمي گفتن . اونم چيزي نمي گفت .

يه كمي عجيب بود .

بهش يه روز گفتم : عجب سبد پر خير و بركتي !

خنديد و يه قطره اشك تو چشماش نشست كه سريع رو گردوند .

يه بار رفته بودم اونجا . اينبار دوستش و دوست پسرش اومدن اونجا . تا من سر بگردونم رفتن توي اتاق خواب .

(من عادت ندارم زياد سوال كنم) ما با هم حرف مي زديم و ميوه مي خورديم . شايد دو يا دوساعت و نيم گذشت .

اينبار كه سر برگردوندم ديدم دست دراز كردند براي خداحافظي . موقع رفتن دختره اسكناسها رو گذاشت تو سبد .

تازه دوزاريم افتاد كه اين پولها پول چيه و بابت چيه .

2 نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 18:31  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 317 : دلم سوخت

دخترک سر و وضع خوبی داشت . لابلای حرفهاش از زمان دانشجوییش برام گفت . توی اتوبوس واحد بی نهایت شلوغ بود . دختر معصوم می نمود و متین . لباسهایش تمیز بود ، نه خیلی به روز اما چهره و لباس پوشیدنش دانشجویی بود ،بوی ادکلن ارزان قیمتی هم می داد ،حرفهایش بوی روشنفکری می داد و درک عمیقش از اوضاع اطراف.

اتوبوس سر ایستگاه ترمز کرد. خیل مسافران بود که روی هم به جلو هل می خوردند و فشرده می شدند.

ناگهان صدای ضمخت و نخراشیده ای فامیلی کسی را بلند از قسمت مردانه صدا کرد .(توی اتوبوس سکوت عجیبی اتفاق افتاد ، انگار همه توی دلشان گفتند "بی فرهنگ" ، همه منتظر مخاطب این صدا بودند،انگار همه منتظر یکی از همین زنهای چادر بسر آنهم بدون اتو و چروکیده با یک زنبیل کثیف به دست بودند)

دخترک روی گونه هایش شرمی عجیب نشست و انگار که خودش را منقبض کرده باشد بلند شد و سر به زیر از انبوه جمعیت خود را بیرون کشید .

نگاه مردم به دنبالش بود . هنوز سرش پایین بود .

خیلی دلم سوخت . خیلی دلم سوخت .

2 نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 16:16  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 315 : منو بشناسید

1-    آدم با اعتماد بنفس بالایی هستم . همیشه توی کنفرانسها و جایی که قراره کسی صحبت کنه از من استفاده می کنن . بطور بداهه خیلی خوب می تونم کلمه ها رو کنار هم بچینم که خودم هم متحیر می کنه !!!

2-    ذاتن آدم خیلی مهربونی هستم . خیلی جاها فداکاری می کنم ولی  هیچوقت خودمو بی جهت به آب و آتیش هم ننداختم . و به عبارتی دایه دلسوزتر از مادر هم برای کسی نیستم .

3-       قیافم ازون قیافه های مظلوم و مهربونه ! اینه که آدمهای زیادی رو به سمت خودم جذب می کنم

4-    خیلی دیر با کسی اخت و صمیمی می شم . اما دوستان صمیمی هم زیاد دارم . البته بیشتر از اینکه من صمیمی باشم اونا احساس صمیمیت می کنن.

5-       آدم جاه طلبی هستم . از قدرت داشتن لذت می برم اما هیچوقت ازش سوء استفاده نکردم .

6-    بی نهایت به قشر کارگر احترام می گذارم و براشون هر کاری از دستم بر بیاد حقیقتا دریغ نمی کنم. آدمهای زیادی به دست من اخراج شدن ولی اگر هم اینکارو کردم واقعا استحقاقش رو داشتن . و خیلی بیشتر از حد و حدودشون بهشون فرصت هم دادم .

7-       شخصیت مستقلی دارم . وابسته به خانواده نیستم . شاید قبلا به کسی وابسته بودم ولی مدتهاست دیگه هیچکس نمی تونه وابستم کنه .

8-    دروغگوی بی نهایت ماهری هستم . اما همیشه دروغهام کوچیک بوده . هیچوقت جرات گفتن دروغهای بزرگ رو نداشتم . جالبیش هم اینه که بیشتر دروغهام برای اینه که کسی رو خوشحال کنم ! یا اینکه فکر می کنم طرف مقابلم نیازمند به شنیدن یک چنین چیزی هست .  خیلی راحت می تونم برای هر کسی نقش بازی کنم ، حتی گریه کنم ! همیشه دلم می خواسته که عکس العمل دیگران رو تو شرایط مختلف با خودم ببینم .

9-       اگر کاری رو بخوام انجام بدم هر کسی هم که مانعم بشه انجامش می دم.

10-   مردها رو دوست دارم . 

11-   به لباس پوشیدن خیلی اهمیت می دم و آدم خوش لباسی به حساب میام .

12-    این یه حقیقته که همه مردها عاشق دستهای من هستن !!.

13-    پشتکارم خیلی زیاده .

14-    به شدت درونگرا هستم .

15-    از مرگ واقعا نمی ترسم . (شاید نوعی جهالت باشه )

16-    کم حرف هستم .

17-    دخل و خرجم دستمه .

18-    دهنم خیلی قرصه بهمین خاطر راز دار خیلی ها هستم .

19-    آدم بسیار شاد و پر شر و شوری هستم . البته گاهی تو فازهای غمگین می رم که در اومدنم هم زیاد آسون نیست .

20-   از بازی ها و سر گرمیهایی که توش ترس از  سقوط آزاد  داره خوشم می یاد .(دلم میخواد یه روز این بازی رو که به کمر خودشون طناب می بندند و بعد از یه بلندی پرتاب می کنن پایین و کلشون می خوره تو آب رو تجربه کنم !)

21-    عاشق هر چیزی هستم که دود یا بخاراز خودش متساعد می کنه .

22-    بی نهایت منظم و تمیسم (قربون خودم!)

23-   تقریبا بطور مداوم ورزش می کنم  و هر کسی بازوهام  رو لمس می کنه باورش نمی شه که اینقدر بدن ورزیده ای داشته باشم و الان هم هیچ اضافه وزنی ندارم و بسی دیدنی ام !!!! ورزش مورد علاقم هم شناست و شناگر قابلی هم هستم . و بدن سازی هم که برای شنا لازمه .

24-    خودم رو در مقابل هر کاری که بهم محول کرده باشن سخت متعهد و مسئول می دونم .

25-    خیلی دیر عصبانی می شم ولی اگر عصبانی بشم زبون تلخ و سوزنده ای پیدا می کنم .

26-   تو دوستی صادقم تا وقتی بهم ثابت بشه که طرفم باهام یکرنگ نبوده . دنبال انتقام هیچوقت نبودم اما بارها به ناحق ازم انتقامهای سختی کشیدن . (تادیب کردن با انتقام فرق داره!)

27-    رانندگی خوبی دارم و به قوانین احترام می گذارم .

28-    نامه نوشتن رکن بزرگی توی زندگی من هست و اگر کسی نتونه اینکار رو بکنه نمی تونم بطور مداوم کنارش باشم .

29-   تا قبل از این که شرایطی داشتم که نمی تونستم ادامه تحصیل بدم . اما فکر می کنم این مشکل بعد از ازدواج حل بشه و این اولین کاری خواهد بود که انجام خواهم داد .

30-    خود بزرگ بینی عجیبی دارم !!! عاشق تعریفم . از انتقاد ناراحت می شم ولی بالاخره می پذیرمش

31-   تو دوستی هام خیلی جاها به دیگران گفتم که نمی خوامشون و کم هم نبودن آدمهایی که گفتن منو نمی خوان ! اوایل برام غیر قابل تحمل بود ولی این آخر ها اصلا ناراحت نمی شدم و به عنوان یه قانون قبولش کرده بودم که همونطور که من حق دارم اونها هم حق دارند .

32-    عاشق طلام . دیوانه وار می پرستم این شئی زرد رو .

33-    بارها عاشق شدم اما همیشه عاشق آدمهایی بودم که مورد انتخابم برای ازدواج نبودن .

34-    عاشق بحثم حتی اگه شکست بخورم .

35-    محافظه کارم . شاید بخاطر نداشتن اعتماد به هیچ تنابنده ای هست که همیشه سعی کردم محتاط باشم.

36-    تازه فهمیدم که آشپز خیلی خوبی هستم .

37-    چند خصلت دارم که خیلی ها به این هنوان منو می شناسن : فکور ، مرموز ، تنها

38-   بهترین روزهای زندگیم از وقتی شروع شد که فهمیدم هیچ چیز مهمتر از خودم توی دنیا نیست که باید برای شادی و خوشحالیش تلاش کنم . زمانی که یاد گرفتم خودم رو دست کم نگیرم . یاد گرفتم که اونها که شادتر اند نسبت به مذهبشون بی خیال ترند . و اونها که ناراحت تر ، مذهبی تراند (استثنا هم هست ولی واقعیت دور و بر من اینه ) .

39-   فهمیدم که  زندگی چیزی زیادی برای تفاخر و دلبستن نداره پس زیاد بهش نمی چسبم که چیزی برای از دست دادن نداشته باشم . 

 

اضافه شد :

 

با اینکه فکر می کردم بدی هم خیلی قاطی مطالبی که گفتم داشت، ولی بازم بخاطر گل روی شما به لیست اضافه می کنم 

1-       عادت دارم بقیه رو سر کار بزارم . جوری که وقتی می فهمه می خوان بکشنم .(البته جنبه داشته باشه کلی می خندیم).

2-        اونقدر خونسردم که کفر بقیه رو در میارم.

3-       تا حدی توی بعضی کارها هم تنبلم .

4-    وقتی فکرم مشغول باشه دیگه حواسم به هیچکس نیست (نمی تونه باشه) جالبیش هم اینه که هر سئوالی بکنید مفصل جوابش رو میدم و بعد می زنم زیرش !!!! یعنی اصلا یادم نمی یاد که چنین چیزی رو من گفته باشم !

۵- اگه بدونم کسی دوستم داره یا دلش می خواد نزدیک بشه و .... به طرز باور نکردنی پیچیده می شم . اونقدر باهاش کلنجار می رم و از این کلنجار رفتن لذت می برم که حد نداره . می دونم که طرف مقابلم رو واقعا دیوونه می کنم .  

 

پی نوشت : اگه بازم چیزی یادم اومد بعدا اضافه می کنم  

2 نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 9:57  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

 

یارم آمد به در خانه و در خانه نبودم !

خانه گویی به سرم ریخت چو این قصه شنودم .

آنکه می خواست ز رحمت در دولت برویم بگشاید

با که گویم که در خانه برویش نگشودم .....

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 11:45  توسط سونامی  | موضوع: |