
داشتم كه بليط مي خريدم ، پولم از توي كيفم ريخت زمين . تا اومدم بجنبم همه رو برام جمع كرد و داد دستم و با اون چهره قشنگش گفت : تنها اومدي سينما ؟ گفتم : آره ، شما هم تنهاييد ؟ و اين شد باب دوستي .
اوايل با هم خيلي خوب بوديم و خوش . جريان همسرش رو گفت كه چطور بهش خيانت كرده بود و بعد خرجي كه كرده بود تا بي سر و صدا ازش جدا بشه .
چند بار خونش رفتم . يكمي زيادي رفيق باز بود . حتي بيشتر از من ! روي ميز نهار خوري وسط حال يه سبد هميشه بود كه توش كم كم بيست ، سي هزار تومني پول بود . جالبي قضيه اين بود كه معمولا دوستاش كه مي اومدن موقع رفتن يه مبلغي (چيزي در حدود پنج الي ده هزار تومن)توي سبد مي گذاشتن و مي گفتن اينم قرضت ! يا اينم بابت فلان روز ، يا اينو برام ادكلني كه گفته بودي بخر . بعضي ها هم چيزي نمي گفتن . اونم چيزي نمي گفت .
يه كمي عجيب بود .
بهش يه روز گفتم : عجب سبد پر خير و بركتي !
خنديد و يه قطره اشك تو چشماش نشست كه سريع رو گردوند .
يه بار رفته بودم اونجا . اينبار دوستش و دوست پسرش اومدن اونجا . تا من سر بگردونم رفتن توي اتاق خواب .
(من عادت ندارم زياد سوال كنم) ما با هم حرف مي زديم و ميوه مي خورديم . شايد دو يا دوساعت و نيم گذشت .
اينبار كه سر برگردوندم ديدم دست دراز كردند براي خداحافظي . موقع رفتن دختره اسكناسها رو گذاشت تو سبد .
تازه دوزاريم افتاد كه اين پولها پول چيه و بابت چيه .
دخترک سر و وضع خوبی داشت . لابلای حرفهاش از زمان دانشجوییش برام گفت . توی اتوبوس واحد بی نهایت شلوغ بود . دختر معصوم می نمود و متین . لباسهایش تمیز بود ، نه خیلی به روز اما چهره و لباس پوشیدنش دانشجویی بود ،بوی ادکلن ارزان قیمتی هم می داد ،حرفهایش بوی روشنفکری می داد و درک عمیقش از اوضاع اطراف.
اتوبوس سر ایستگاه ترمز کرد. خیل مسافران بود که روی هم به جلو هل می خوردند و فشرده می شدند.
ناگهان صدای ضمخت و نخراشیده ای فامیلی کسی را بلند از قسمت مردانه صدا کرد .(توی اتوبوس سکوت عجیبی اتفاق افتاد ، انگار همه توی دلشان گفتند "بی فرهنگ" ، همه منتظر مخاطب این صدا بودند،انگار همه منتظر یکی از همین زنهای چادر بسر آنهم بدون اتو و چروکیده با یک زنبیل کثیف به دست بودند)
دخترک روی گونه هایش شرمی عجیب نشست و انگار که خودش را منقبض کرده باشد بلند شد و سر به زیر از انبوه جمعیت خود را بیرون کشید .
نگاه مردم به دنبالش بود . هنوز سرش پایین بود .
خیلی دلم سوخت . خیلی دلم سوخت .
1- آدم با اعتماد بنفس بالایی هستم . همیشه توی کنفرانسها و جایی که قراره کسی صحبت کنه از من استفاده می کنن . بطور بداهه خیلی خوب می تونم کلمه ها رو کنار هم بچینم که خودم هم متحیر می کنه !!!
2- ذاتن آدم خیلی مهربونی هستم . خیلی جاها فداکاری می کنم ولی هیچوقت خودمو بی جهت به آب و آتیش هم ننداختم . و به عبارتی دایه دلسوزتر از مادر هم برای کسی نیستم .
3- قیافم ازون قیافه های مظلوم و مهربونه ! اینه که آدمهای زیادی رو به سمت خودم جذب می کنم
4- خیلی دیر با کسی اخت و صمیمی می شم . اما دوستان صمیمی هم زیاد دارم . البته بیشتر از اینکه من صمیمی باشم اونا احساس صمیمیت می کنن.
5- آدم جاه طلبی هستم . از قدرت داشتن لذت می برم اما هیچوقت ازش سوء استفاده نکردم .
6- بی نهایت به قشر کارگر احترام می گذارم و براشون هر کاری از دستم بر بیاد حقیقتا دریغ نمی کنم. آدمهای زیادی به دست من اخراج شدن ولی اگر هم اینکارو کردم واقعا استحقاقش رو داشتن . و خیلی بیشتر از حد و حدودشون بهشون فرصت هم دادم .
7- شخصیت مستقلی دارم . وابسته به خانواده نیستم . شاید قبلا به کسی وابسته بودم ولی مدتهاست دیگه هیچکس نمی تونه وابستم کنه .
8- دروغگوی بی نهایت ماهری هستم . اما همیشه دروغهام کوچیک بوده . هیچوقت جرات گفتن دروغهای بزرگ رو نداشتم . جالبیش هم اینه که بیشتر دروغهام برای اینه که کسی رو خوشحال کنم ! یا اینکه فکر می کنم طرف مقابلم نیازمند به شنیدن یک چنین چیزی هست . خیلی راحت می تونم برای هر کسی نقش بازی کنم ، حتی گریه کنم ! همیشه دلم می خواسته که عکس العمل دیگران رو تو شرایط مختلف با خودم ببینم .
9- اگر کاری رو بخوام انجام بدم هر کسی هم که مانعم بشه انجامش می دم.
10- مردها رو دوست دارم .
11- به لباس پوشیدن خیلی اهمیت می دم و آدم خوش لباسی به حساب میام .
12- این یه حقیقته که همه مردها عاشق دستهای من هستن !!.
13- پشتکارم خیلی زیاده .
14- به شدت درونگرا هستم .
15- از مرگ واقعا نمی ترسم . (شاید نوعی جهالت باشه )
16- کم حرف هستم .
17- دخل و خرجم دستمه .
18- دهنم خیلی قرصه بهمین خاطر راز دار خیلی ها هستم .
19- آدم بسیار شاد و پر شر و شوری هستم . البته گاهی تو فازهای غمگین می رم که در اومدنم هم زیاد آسون نیست .
20- از بازی ها و سر گرمیهایی که توش ترس از سقوط آزاد داره خوشم می یاد .(دلم میخواد یه روز این بازی رو که به کمر خودشون طناب می بندند و بعد از یه بلندی پرتاب می کنن پایین و کلشون می خوره تو آب رو تجربه کنم !)
21- عاشق هر چیزی هستم که دود یا بخاراز خودش متساعد می کنه .
22- بی نهایت منظم و تمیسم (قربون خودم!)
23- تقریبا بطور مداوم ورزش می کنم و هر کسی بازوهام رو لمس می کنه باورش نمی شه که اینقدر بدن ورزیده ای داشته باشم و الان هم هیچ اضافه وزنی ندارم و بسی دیدنی ام !!!! ورزش مورد علاقم هم شناست و شناگر قابلی هم هستم . و بدن سازی هم که برای شنا لازمه .
24- خودم رو در مقابل هر کاری که بهم محول کرده باشن سخت متعهد و مسئول می دونم .
25- خیلی دیر عصبانی می شم ولی اگر عصبانی بشم زبون تلخ و سوزنده ای پیدا می کنم .
26- تو دوستی صادقم تا وقتی بهم ثابت بشه که طرفم باهام یکرنگ نبوده . دنبال انتقام هیچوقت نبودم اما بارها به ناحق ازم انتقامهای سختی کشیدن . (تادیب کردن با انتقام فرق داره!)
27- رانندگی خوبی دارم و به قوانین احترام می گذارم .
28- نامه نوشتن رکن بزرگی توی زندگی من هست و اگر کسی نتونه اینکار رو بکنه نمی تونم بطور مداوم کنارش باشم .
29- تا قبل از این که شرایطی داشتم که نمی تونستم ادامه تحصیل بدم . اما فکر می کنم این مشکل بعد از ازدواج حل بشه و این اولین کاری خواهد بود که انجام خواهم داد .
30- خود بزرگ بینی عجیبی دارم !!! عاشق تعریفم . از انتقاد ناراحت می شم ولی بالاخره می پذیرمش
31- تو دوستی هام خیلی جاها به دیگران گفتم که نمی خوامشون و کم هم نبودن آدمهایی که گفتن منو نمی خوان ! اوایل برام غیر قابل تحمل بود ولی این آخر ها اصلا ناراحت نمی شدم و به عنوان یه قانون قبولش کرده بودم که همونطور که من حق دارم اونها هم حق دارند .
32- عاشق طلام . دیوانه وار می پرستم این شئی زرد رو .
33- بارها عاشق شدم اما همیشه عاشق آدمهایی بودم که مورد انتخابم برای ازدواج نبودن .
34- عاشق بحثم حتی اگه شکست بخورم .
35- محافظه کارم . شاید بخاطر نداشتن اعتماد به هیچ تنابنده ای هست که همیشه سعی کردم محتاط باشم.
36- تازه فهمیدم که آشپز خیلی خوبی هستم .
37- چند خصلت دارم که خیلی ها به این هنوان منو می شناسن : فکور ، مرموز ، تنها
38- بهترین روزهای زندگیم از وقتی شروع شد که فهمیدم هیچ چیز مهمتر از خودم توی دنیا نیست که باید برای شادی و خوشحالیش تلاش کنم . زمانی که یاد گرفتم خودم رو دست کم نگیرم . یاد گرفتم که اونها که شادتر اند نسبت به مذهبشون بی خیال ترند . و اونها که ناراحت تر ، مذهبی تراند (استثنا هم هست ولی واقعیت دور و بر من اینه ) .
39- فهمیدم که زندگی چیزی زیادی برای تفاخر و دلبستن نداره پس زیاد بهش نمی چسبم که چیزی برای از دست دادن نداشته باشم .
اضافه شد :
با اینکه فکر می کردم بدی هم خیلی قاطی مطالبی که گفتم داشت، ولی بازم بخاطر گل روی شما به لیست اضافه می کنم
1- عادت دارم بقیه رو سر کار بزارم . جوری که وقتی می فهمه می خوان بکشنم .(البته جنبه داشته باشه کلی می خندیم).
2- اونقدر خونسردم که کفر بقیه رو در میارم.
3- تا حدی توی بعضی کارها هم تنبلم .
4- وقتی فکرم مشغول باشه دیگه حواسم به هیچکس نیست (نمی تونه باشه) جالبیش هم اینه که هر سئوالی بکنید مفصل جوابش رو میدم و بعد می زنم زیرش !!!! یعنی اصلا یادم نمی یاد که چنین چیزی رو من گفته باشم !
۵- اگه بدونم کسی دوستم داره یا دلش می خواد نزدیک بشه و .... به طرز باور نکردنی پیچیده می شم . اونقدر باهاش کلنجار می رم و از این کلنجار رفتن لذت می برم که حد نداره . می دونم که طرف مقابلم رو واقعا دیوونه می کنم .
پی نوشت : اگه بازم چیزی یادم اومد بعدا اضافه می کنم
یارم آمد به در خانه و در خانه نبودم !
خانه گویی به سرم ریخت چو این قصه شنودم .
آنکه می خواست ز رحمت در دولت برویم بگشاید
با که گویم که در خانه برویش نگشودم .....