تبليغاتX
page

ورق 324

وقتی همیشه واسه خودت زندگی کرده باشی و هیشکی از هیچی زندگیت خبر نداشته باشه ، اونوقت موقعی که مجبور می شی که زندگی واقعیت رو با اون زندگیه که همه چیش یه جور نقاب بود روی زندگی اصلیت ، پیوند بزنی، می بینی که چقدر به چالش های بزرگ بر می خوری که گذشتن ازشون کار هر کسی نیست . صدای شکستنه و استخونهای تو .

می بینی که چقدر راحت بود وقتی هیشکی از کارت سر در نمی اوورد و تو اینقدر مورد ماخذه قرار نمی گرفتی . اونجوری رفتار می کردی که بودی . ولی الان دیگه نه اون خود واقعیتی و نه اینی که نشون می دی .

اون موقع ها فشار ها همیشه از یه جهت بود . از بیرون . من همیشه یه خونه داشتم که هیچیه هیچی که نبود یه جای ؟آروم بود که شبا کپم رو با خیال راحت بذارم .

اما حالا همون هم نیست .

غروب سیزده فروردین بود که من از زور درد روحم ، واقعا از زور درد و تنهایی به خودم می پیچیدم . فشار خونه یه طرف که منو مقصر می دونستن و فکر اون که اونم یه جوری مقصر می دونستم و من !

 من ......

نمی دونید چقدر دلم برای خودم سوخت . سر تموم زخمهای کهنش باز شده بود و تموم دلش داشت می بارید ولی باید نشون میداد که همه چیز خوبه . احساس می کردم از تو دارم آروم آروم پایین می ریزم .

از همه بدتر این بود که فکر می کردم اون ناراحته . فکر اینکه اون عصبیه الان ، به فکر منه و منو مقصر می دونه (در صورتی که شاید اونطور مقصر دونستنم کمال بی انصافیه ) دیوونم می کرد .

دمای غروب بود . احساس می کردم که غرورم رو گذاشتم زیر پاهام و خودم با دوتا پاهام له اش کردم ولی گفتم می ارزه به تموم شدن این بازی . بهش زنگ زدم و در کمال تعجب گفت میاد دنبالم که بریم خونه مون !

حقیقتش یکم هم ترسیدم . نمی خواستم کسی بدونه که دارم میرم خونه خودمون . اما به این فکر می کردم که می تونه ازم خیلی راحت انتقام بگیره .

خودم رو برای هر چیزی آماده کرده بودم .

صدام یکم می لرزید . می دونستم اگه فقط یک کلمه در مورد این موضوع بگه سیل اشکه که پایین می ریزه . درست سیزده روز باشه که زن باشی و حرف نزده باشی فقط یه زن می دونه یعنی چی .

یعنی خرد و خمیر احساسی .یعنی خسته و بغض دار . یعنی یکی که منتظر تلنگره که بترکه . غمگینم باشی دیگه واویلاست.

وقتی در رو باز کردم و روبروی خودم دیدمش با تموم قدرتم فقط تونستم یه لبخند کج و کوله دست و پا کنم که خودش هم فهمید هیچ معمولی نیست .

بینمون هیچی رد و بدل نمی شد جز گاهی نگاه های اون به صورتم که صورت گنگ من گیجش می کرد . فقط صدای خش خش بارونی و پاهامون بود .

وقتی در خونه رو بست بغض بیخ گلوم بود و حتی نمی دونستم چکار کنم . بشینم – بیاستم – یا حتی دستام رو تو جیبهام بکنم تا از بلاتکلیفی نمیرن .

نمی خواستم گریه کنم .

اما در رو که بست اومد برای یه لحظه جلوم وایستاد و به صورتم خیره شد ، از اونها که هرچی بلاتکلیفی داری دوبرابر می شه و می خوای بمیری و تو اون لحظه نمونی ، نباشی ، که دستاش رو باز کرد و بغلم کرد . سکوت بود و فقط بوسه های داغ بینمون بیداد می کرد .

.

.

.

اشتباه یا درست وقتی تو پیش مقدمه وضعیت تا این اندازه بحرانی بشه ، مابقیش دیگه با خداست . ترجیح دادم تا همیشه راز دار بمونم و سکوت کنم . با خودم گفتم که من توی این زندگی سهم دارم . درست مثه اون ، مثه خود شما . براش می جنگم تا از دست نره . اگه شد و موند که تا وقتی بود می مونم و اگه نشد هم که دیگه تمام  تلاشم رو کردم . می دونم یسری جاهاش لنگ های اسمی می زنه اما چاره چیه . باور اینکه سهم من تنهاییه خیلی سخته . خیلی سخت .
2 نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 15:50  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

عشق پسته !

از اونجا که من عاشق پسته هستم و توی این عیدی خیلی ناجوره که مثل دوآلپا وقتی می ری مهمونی یه راست بیافتی رو کاسه آجیل و دونه دونه پسته هاش رو جدا کنی ، راستیتش برای سن و سال و وضعیت یه آدمی مثل من این وحشی گری ها یه کم قباحت داره !

اینه که گفتم چکار باید کرد ؟؟؟؟؟ (البته مستحضر هستید که گفتم چند وقته دوباره اضافه وزنم رو کم کردم و باربی شدم ! اینه که یه کمی لاغر که شدم ) .

جلوی آینه ایستاده بودم و داشتم آرایش می کردم ، یهو یه چیزی تو ذهنم جرقه زد . نمی دونم چند درصدش رو می تونم روی شرارت و جونور بازی گذاشت اما دور تا دور چشمام رو چنان با سایه کبود و کرده بودم و چشمام رو به گود نشونده بودم که هرکی ندیده فکر کنه سرطانی چیزی دارم !!!

حالا هر جا می رفتم بهم می گفتن " دختر چقدر حالت بده ! بیا بیا ، از این پسته ها بخور جون بگیری !!! :دی

ما هم یادگار قوم مغول رو گذاشتیم تو جیب کوچیکمون و تا نفس داشتیم خوردیم و هر ا کم اووردیم با خودمون بردیم !!!!

ولی خدایی خیلی کلک باحالیه . اگه نامزدمون از خر شیطون پایین بیاد پیش قوم شوهر اونجوری می رم که بگن چی به سر دختره مردم اووردی ، یکم باهاش بهتر رفتار کن . خدا قهرش می گیره  :دی

2 نوشته شده در  چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 15:13  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |