تبليغاتX
page

ورق 328

و خدا دوباره دستای منو خالی نگذاشت . سرشارم از حسی بدیع و زیبا .

کم کم دارم از حس دختر بودن به حس همسر بودن می رسم . انگار اینها پله هاشه .که  گاهی با زجر و درد و گاهی آروم و راحت باید بالا بری .

اینکه با کسی همه جوره مچ باشی و به اون سلامت روانی بعد از ازدواج برسی کار چندان سختی نیست . انکه بتونی علارقم تمام تفاوتهات به این سلامت دست پیدا کنی هنریه که کار هر کسی نیست .

وقتی با کسی دوستی همیشه این یک امتیاز بود که باهاش باشی و خوشحالش کنی ،باهاش بخوابی ولی به ریز زندگیش دخالت نکنی . انگار فقط تا یه محدوده خاصی قلمرو حرکت و حتی صحبتی تو هست .

ولی وقتی همسری می کنی ، دیگه اگه خودت رو کنار بکشی هم کارت اشتباهه . اگر خیلی ریز بشی هم اشتباهه . هنره حد وسط رو نگه داشتن . که هم بتونی کنجکاوی هاتو جوری نشون بدی که نشون علاقه باشه و تا حدی هم پیش نری که همسرت احساس کنترل شدگی بهش دست بده .

تو دوستی می تونی خیلی سریح بگی دیگه دوستت ندارم و بعد از دو روز دوباره از نو شروع کنی . ولی تو همسری این جمله آتیش می زنه به کل زندگیت و خیلی هنرمند باشی بتونی خاموشش کنی ولی همیشه اون اثر سوختگیه باقی می مونه .

وقتی همسری نداری فکر می کنی می تونی با تکرار همخوابگی با آمدمهای متفاوت یه طعم تازه رو پیدا کنی . اما زیبایی و سلامت در یک آغوش بودن چیزیه که من تازه دارم به اون می رسم . اینکه با تموم بدی ها و خوبی ها و چالشهای رابطه ای که دارید ، اون آغوش می شه همه زندگیت . مقصد آخرت . انگار زندگی کم کم خلاصه می شه توی همون یه گله جا !

و وقتی می بخشی و یا بخشیده می شی اون آغوش می شه خود خود زندگی .

دیگه مطرح نیست توی یه خونه مجلل باشی یا یه خونه کج و کوله و زهوار در رفته و کر و کثیف . مهم بودن در اون آغوشه .

انگار توی این دنیا اگه بتونی یک نفر رو ، فقط یک نفر رو تا همیشه خوشحال نگه داری یعنی کارت رو درست انجام دادی و بارت رو درست داری می بندی و به جای درستی داری می ری .

از اینکه ازدواج کردم خوشحالم .

 

پی نوشت : اینجا جای درد دل منه . از کامنت هاتون ممنون . ته قلب هر کس ممکنه هزار تا غم بچگونه باشه . هزار تا فکر احمقونه . ممکنه فکر های عجولانه و فکر ها و تصمیم های عجولانه تری توی این صفحه نوشته بشه . اما اونچیزی که مسلمه اینه که اینجا زندگی واقعی من نیست . اینجا صفحه خالی کردن خودم از همه اون افکار مسخره ، کشنده ، موزی و بده . اینجا مرور زندگی من نیست . اینجا جای بیان کلماتیه که من از گفتن اون رنجهام کمتر می شه . و احساس های خوب من بیشتر . ممکنه خیلی هاتون رو بخندونه . از همتون بخاطر راه حلها و همدردیهاتون توی کامنت ها ممنونم . امیدوارم که تونسته باشم منظورم رو بهتون برسونم . دوستتون دارم .  

2 نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 9:1  توسط سونامی  | موضوع: | 

ورق 327

 

به خودم قول دادم که به افکار منفی اجازه ندم که وارد ذهنم بشن . هیچوقت .

از خدا یه فرصت دوباره خواستم که بتونم خودمو اصلاح کنم .

امیدوارم که خدا این فرصت رو یکبار دیگه بهم بده .

خیلی دلم می خواد همه چیز دوباره مثه اول بشه .

دارم سعی می کنم . امیدوارم که خدا یکبار دیگه کمکم کنه .

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 14:5  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 326

نمی دونم همه زنهایی که متاهل می شن و تن به ازدواج می دن دچار همین مشکلات می شن یا نه . می خواد خود منو از من بگیره . می خواد منو اونجوری کنه که دوست داره . دلش می خواد حتی شده به ضرب گوشت کوب هم شده اما دستهام زشت بشن تا توجه هیچ مردی ! بهشون جلب نشه . می گه این که تو فکر می کنی هر آدمی حق داره که آزاد باشه و هر موقع که یه ارتباط مریض افتاد به جونش و به جای اینکه سیر صعودی و عمودی داشته باشه افقی شد و بعضا عمقی ، باید تحمل کنه ولی جدایی ، حتی فکر جدایی هم دیوانه کننداس . من براش مصداق کامل شهوتم . من براش مصداق شیطانم . یه آدم باطل و جهنمی . و خیلی از اوقات نجس !

از اینکه نمی تونه جواب سئوالهایی که از دینش ازش می پرسم و نمی تونه جواب بده ناراحته و منو یه آدم کفر گو می دونه .

معتقده که من برای هر کاری باید از اون اجازه بگیرم . از اینکه مثل خیلی از زنهای مخ تعطیل دیگه (سوء تفاهم به همه نشه ) نیستم و برای هر کاری دلیلی دارم که منطقیه و اما با خواست اون جور نیست ، خیلی ناراحته .

از اینکه بهش می گم نمی تونه دنیا رو بدون در نظر گرفتن هیچ دین و اعتقادی نگاه کنه عصبانی می شه . دقیقا فکر می کنه دنیا  فقط و فقط از دید اسلام و اونهم شیعه قابل تامل و نگاه کردنه .

من با دین و مذهب و یا هر اعتقاد و مسلکی مشکلی ندارم . اما اینکه بخواییم دیگران رو به زور دگنک به سمت و سوی فکری و ذهنی خودمون بکشیم اشتباهه .

یادمه یه بار صحبت لباس پوشیدن بود ، بهم گفت شاید تو هم یه روزی به من تعصب پیدا کنی و بخوای من بعضی لباسها رو نپوشم ! نتونستم جلوی خندم رو بگیرم و بلند بلند خندیدم . اونجا بود که متهم به بی مهری و بی عاطفگی هم شدم .

توی چارچوب فکری و اعتقادی خودش مرد بینهایت خوبی است . خیلی خوب . شاید خیلی ها عاشق چنین مردی باشند . اما هر چه می گذره از چشم من بیشتر می افته . چیزهایی می گه که هرچه خوبی کرده بود با اون از بین می ره .

51 روز تا عروسیم مونده . شاید خیلی پستی باشه . اما فقط می خواهم بعد از ازدواج جدا بشم .

کسی هم برام کاری نکرده که وجدانم ناراحت باشه .از اون دوماد تا خونواده خودم. تمام جهیزیه  رو خودم با پول پسنداز و حقوق هام خریدم .

نصف پول اجازه خونه رو هم خودم دادم . یک میلیون دیگه هم دارم . می خوام چهار میلیون دیگه هم بگذارم روش تا خرج عروسی ای که می گیره رو بهش پس بدم تا فکر نکنه از لحاظ مالی مغموم شده .

می مونه فقط بار احساسی ماجرا . تقریبا می دونم که توی این زندگی خودم رو جوری بار اووردام که به دیگران نه زود دل ببازم و نه سخت دل بردارم . این رابطه هم که از ابتدا برام پر از تردید بوده و هست . نمی گم سخت نیست . اما از تحملش بر می آیم .

اما می مونه اون . می دونم که الان اونقدر ها مثل اون اوایل آتشش تند نیست . فقط مشکل دوست داشتنیه که می مونه و فراموش کردنم . و لحظه های نابی که به اون نشون دادم و لذتی ناب تر که از هم آغوشی می شه  برد .

نمی دونم ولی فکر می کنم شاید یه جاهایی هم رنج این جدایی می تونه حقش باشه که اول با من راه اومد و بعد یکی یکی زیر  تمام حرفهاش زد .

تصمیم درست و غلط رو گم کردم . واقعا نمی دونم که درست اینه که با اون بسازم و خودم رو از دست بدم و با این باور که مشکل قابل مطرحی نیست که برای اون تشریح کنم که به این علت ! و یا اینکه درست اینه که توی یه رابطه که می دونم تا دنیا دنیاست پیش بره نمی تونه و نمی شه که اونجوری باشه که جفتمون نیاز هاش مرتفع بشه ، همه چیز رو رها کنم و برم .

فکر کن همه فامیل و آشنا و همکار منتظر 51 روز دیگه و عروسی ما هستن. در اینکه تصمیمم رو برای نموندن گرفتم شکی نیست . ولی الان چطور بهم زدن خیلی برام مهمه . قبل عروسی منو به درد سر های وخیمی می ندازه و زندگی تیره و تاری که بدتر از ادامه دادن این رابطه مریضه . ولی بعد از ازدواج شرایط بهتری ممکنه در انتظارم باشه .

تنها چیزی که درونم فریاد می زنه اینه که به خودت فکر کن . تو باید بتونی دوباره نفس بکشی . فقط 51 روز دیگه تحمل کن . مگه کل این زندگی سگی تحمل نبوده برات ؟ مگه یه زمانهایی هم نبوده که از زور فشار و شرایط ب کاری فقط دستت رو رو سرت می گذاشتی و بلند بلند گریه می کردی . اینم بگذار روی همون . دختر 51 روز صبر کن . تو که می خوای بهم بزنی . دیگه چه فرقی می کنه . یکم صبر کن . شاید خدا یکبار دیگه یه در از درهای رحمتش بروت باز کرد .

2 نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 14:35  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

ورق 325: دیوار نازک

از بی طاقتی زندگی را شروع کردیم . شبها از اتاق خواب صدای خانم همسایه می آید که برای بچه اش لالایی می خواند . از خانه آنیکی همسایه هم صدای دعا و ورد خواندن . روزها هم حتی وقتی خانم همسایه استکانهایش را توی سینک ظرفشویی می گذارد ما متوجه می شویم و متن کامل حرفهایش با شوهرش . حتی می دانیم که 22 هزار تومان پول آیفن را ندارند که تا آخر ماه بعد بدهند به مدیر ساختمان !

مانده ام با این کشف جدیدمان توی این چند وقته چه سوتی هایی که نداده ایم و از خانه ما چه صداهایی که نشنیده اند . گمانم دلیل چشم غره های آقای همسایه را فهمیده ایم !

2 نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 13:43  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |