تبليغاتX
page

کامنت
این کامنت برای این پست اومده . قضاوت با شما . ولی خیلی ابتکار داشته ها !!!

سلام .. در نوشته ات لذت کوچکی یافتم و زيبا یافتم نوشته ی شمارا در سبک خودش .. با آن مدتی را سپری کردم .. امیدوارم که تو هم در نوشته های وبلاگ من این لذت را بیابی..
(شما هم اگه دوست داشتی به کوير دل ما هم سری بزن .. خوشحال ميشويم از ديدن رد پايت بر روی ريگهای بيابانيم ...)
اميدوارم که باز هم شاهد نوشته ای ديگر از شما باشم ...[kooli]
------
با گذاشتن لينکم چطو ر ..؟
موافق اگر بودی و از کويرکده ی دلم خوشت خوشت اومد خوشحالتر ميشم اگه رد پايی از من در .... تو بماند يادگار ..
----------------------------
یه گروه هم هست که من و جمعی از دوستان اونجا جمع شدیم به نوعی با هم در ارتباطیم به نام پابرهنگان ..

آدرسش اینه ..>
http://groups.yahoo.com/group/paberehnegan
خوشحال میشم که آنجا هم ببينيم شما را

2 نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 10:46  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

آشتی

جاریم زنگ زد . التماس کرد . زاری کرد . قسم خورد که هیشکی نمی دونه اومده به من التماس کنه و با من حرف بزنه . اینقدر قسم و آیه خورد که حالش بده و چند روزه از ناراحتی و درد فقط به خودش می پیچه و ناله می زنه . گفت داره از اشتباهش دیوونه می شه ولی غرور و مردونگیش نمی زاره پا وسط بگذاره .

بهم گفت فقط یه تلفن بهش بکنم و حالش رو بپرسم . فقط همین . حتی لازم نیست راجع به چیزی باهاش صحبت کنم . گفت فقط حالش رو بپرسم .

دلم سوخت . زنگ زدم . صداش از ته چاه می اومد. داغونه داغون . بهش گفتم اشکالی نداره . شب بیا باهم بریم بیرون . اونم نه نگفت .

تنها چیزی که الان فکر می کنم همینه که راست می گن اگه گذشت زن نباشه زندگی خیلی زود می پاشه .

فقط می گم خدا بخیر کنه .

2 نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 10:36  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

دادگاه خانواده

23/3/86

قضیه بیخ دار تر از این صحبت هاست که من فکر می کنم . نمی تونم همه جریانهارو کامل اینجا بنویسم . اما دیشب با کل خانوادم صحبت کردم . اونها می گن که اگه الان جدا بشم خیلی بهتره تا بعد از ازدواج این اتفاق بی افته .

فردا می خوام برم دادگاه خانواده با مشاوره های اونجا صحبت کنم .

2 نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 15:56  توسط سونامی  | موضوع: | 

دعوا

20/3/86

7 تیر عروسی بود!

یعنی برگردیم به عقب ، اول 20 اردیبهشت بود ، بعد یه روز اومد گفت توی این تاریخ پولم جور نیست . بگذاریم برای 10 خرداد ،

بعد نزدیک 10 خرداد. بعد دوباره یه روز اومد گفت : ما که صبر کردیم بگذار امتحانهای بچه ها تموم بشه که هر کی خواست بیاد بتونه بیاد . ما هم گفتیم باشه . و این درحالی بود که توی هر بار تقریبا تمام تدارک ها رو می دیدیم و همه انتظار عروسی رو داشتن .

آخرین دفعه به 7 تیر موکول شده بود . مهمونی قرار بود توی یه باغ از باغات اطراف کاخ شمس گرفته بشه . اما مدیر باغ گفته که نمی تونه خدماتی رو که ما می خوایم ارائه بده و بیعانه ما رو پس داده .الان 5 روزه از این جریان می گذره و ما منتظریم ببینیم که اولیا حضرت چه تصمیمی می گیرن . تا بالاخره رفتیم و یه تالار دیدیم . تالار روز 7 و8 تیر رو خالی نداره . اما کل روزای هفته قبل و بعدش خالیه .

دیروز یکاره به من زنگ زد و گفت : عروسی رو دو هفته عقب می ندازیم تا پنجشنبه خالی بشه !!!! منم عصبانی شدم و گفتم چرا هر مشکلی پیش بیاد باید عروسی رو عقب بندازیم ؟ وقتی روزهای قبل خالی هست خوب بجای اینکار یک روز زودتر بگیریم.

ولی اون پاش رو کرد توی یک کفش که نه دو هفته باید عقب بی افته . نمی دونم تا بحال تجربه این صحنه ها رو داشتید یا نه . اما نتونستم خودم رو کنترل کنم و گفتم یا تا 9 تیر باهات ازدواج می کنم یا بعد از این ماجرا بجای عروسی پیگیر کارهای طلاق باش . بهش گفتم که انتظار نداشته باشه شب برم خونه و یهو بگم آقا دوماد بدون هیچ هماهنگی حتی با خود من میلش کشیده که عروسی دو هفته عقب بی افته .

من همه افراد خانوادم شاغلن . همه هم کارهای ماموریتی . با هزار زحمت اینها رو با هم میزون کردیم . نمی دونم واقعا سرانجام کار چی می شه . ولی واقعا تصمیم خودم رو گرفتم . اگر دلیل منطقی برای عقب انداختن عروسی اینبار نیاره باید یه فکر اساسی براش بکنم .

احساسم میگه عروسی فعلا تعطیله تا این قضایا حل بشه . فکر کنم مجبور بشم به همه بگم یکی از فامیلاش (اجالتا) مردن !!!!

2 نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 14:44  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

16/3/86

وقتی مردی عصبانیست شدیدا نیاز به تائید از طرف همسرش دارد . اگر کار اشتباهی کرده و شما نمی توانید او را تائید کنید لازم است که با احترام گفتگو را با گفتن : "تو حق داری عصبانی باشی ولی فعلا باید کمی فکر کنم " به تعویق بیاندازید .

 

صبح ساعت 7 :

واقعا باور کردنش برای خودم هم مشکله که با رعات کردن چند تا نکته اینقدر رابطه من خوب بشه . فقط می تونم بگم که از آذر تا الان ، تازه همین چند روزه که آرامش برقراره .

 بعد الظهر ساعت 3:

به همسرم زنگ زدم که حالش رو بپرسم . یهو گفت : رو قول تو نمی شه حساب کرد . سعی کن یکجور باشی که بشه به قولت حساب کرد . گفتم چی شده ؟ گفت مگه دیروز قول ندادی بری خونه رو مرتب کنی و لباسها رو اتو کنی (من گفته بودم اگه بتونم) گفتم : قول صد در صد ندادم ولی گفتم اگه بشه .

گفت نه نمی شه روی تو حساب کرد . نمی گی شاید نصابی ، دوستی ، کسی بیاد و لباسهای تو هم که توی خونه بوده . زشت نیست ؟ نه زشت نیست ؟

گفتم : نصاب اومده بود خونه ؟ گفت نه

گفتم دوستات اومده بودن؟ گفت نه

گفتم : پس چی شده ؟

گفت : زنگ می زنن ، فعلا خداحافظ !!!!!!

الان اعصابم به شدت خورده . چرا باید سر چیزی تا این حد بی اهمیت همه آرامشی که ایجاد شده بود رو خراب کنه ؟

بعد از قطع شدن تلفن داشتم به این فکر می کردم واقعا باید من حق رو به اون می دادم ؟ این یک نوع خودشکنی نیست ؟

اصلا می شه که آدم تا به این اندازه صبور باشه ؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 17:54  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

انجام کارهای کوچیک خونه

 

12/3/86

اگر خواهان مردی هستید که حرفهای شما را فراموش نکند و به کارهای منزل اهمیت بدهد از او بابت هر کار کوچکی تشکر کنید

 

جمعه موقع بازی ! بهش گفتم : می دونی زنها به چه مردی جواب مثبت می دن برای ازدواج ؟

گفت نمی دونم به کی ؟

گفتم : کسی که توانایی هاش از خودشون بیشتر باشه . برتر باشه . مطمئن باشن توی زندگی خیلی پیشرفتش از خودشون سریعتر و بیشتره . کسی که اونها شایسته قدر دانی و ستایش بدوننش .

گفت : خیلی نامردی (لبخند زد)

بهش گفتم می دونی عاشق چه مردی هستم ؟

گفت : نمی دونم .

گفتم : کسی که به کارها و مسائل خونه اهمیت بده .

گفت : مثلا ؟

گفتم : بدون اینکه بهش بگن خودش کولر رو برای تابستون راه بندازه . شیشه حموم که شکسته رو عوض کنه . دریل رو که خرابه خودش به فکر باشه که تعمیر کنه .

گفت : چرا ؟

گفتم : چون می تونم بابتشون ازش ممنون باشم و اون میتونه منو عاشق خودش کنه !

دیروز ظهر بهم زنگ زده و می گه : امروز می خوام خرید نریم و من کولر رو درست کنم و شیشه حموم رو بندازم و لباسشوئی رو راه بندازم .

ازش تشکر کردم و هر دومون غرق شادی شدیم . اون بابت اینکه می تونه منو خوشحال کنه و من بابت اینکه همسرم به من و چیزهایی که برام مهمه اهمیت می ده و توجه می کنه .

 

 

پی نوشت : صبا جان اسم کتاب روابط پیشرفته زناشویی نوشته جان گری (همون نویسنده زنان ونوسی و مردان مریخی )ترجمه فرشته صالحی هست . این کتاب در سال 1375 منتشر شده . بعید می دونم بتونی پیداش کنی . من هم اینو از کسی قرض گرفتم .

در مورد باشگاه هم . باشگاه مائده به مربی گری خانم کلاهی رو پیشنهاد می کنم . البته شراره هم خوبه .

بعد از اون باشگاه خورشید هم خوبه با مربی گری الهام . (بیشتر با اسم کوچیک می شناسمشون) . مائده زیاد سالن جالبی نداره ولی مربی های خوبی داره و خورشید سالن خوبی . امیدوارم موفق باشی

2 نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 10:33  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

خرید فرش

 

11/3/86

توی کتاب روابط پیشرفته خوندم که : اگر دنبال صمیمیت با همسرتان هستید ، اقدام به حل کردن مسائلتان به تنهایی نکنید . آن را طوری مطرح کنید که او در موقعیت حل آن باشد .

 

قرار بود فرش بخریم . خیلی سعی کردم همه چیز رو خوب نگه دارم . وقتی زنگ زد گفت که همسر برادرش می خواد بیاد تا ببینه برای خونه چه فرشی باید بخریم !!!! بهش گفتم : یعنی خودمون نمی تونیم تصمیم بگیریم ؟

بقیه اش دیگه در مورد اون نبود و چیزی گفته نشد . وقتی تلفن رو قطع کرد عصبانی بودم . برام مسخره بود که این اتفاق بی افته . می تونستم همه تلاش دیروزم رو خراب کنم . جلوی آینه ایستادم و گفتم باید امشب هم درست حرکت کنی . نباید خونه ساخته دیروز رو خراب کنی . فقط هدفم رو گذاشتم که فرش باید 6 متری باشه . همین برای من مهم بود .

موقع رفتن اونها هم اومدن . خودش و دوتا کوچولو هاش . رفتیم خونه . اونها مرتب مبلها رو جابجا می کردن و سعی می کردن یه دکور جالب بچینن . من چیزی نمی گفتم و مشغول بردن نوشابه براشون شدم .

چند بار از من پرسیدن چطوره ؟

من گفتم : مطمئن نیستم ولی خوبه . وقتی جوری چیدن که باب طبع خودم بود گفتم : وای چقدر جالب شد ! (همسرم فهمید که می تونه کاری برای من انجام بده )

و همسرم لبخند زد و گفت : آره همین خوبه ! (من نگاهش کردم و لبخند زدم )فضا رو اندازه زدن و درست به مساحت 6 متر خالی ایجاد شد .

توی دلم گفتم باور نمی کردم که کلمه ها اینقدر جادویی باشن .

 

توی مغازه فرش فروشی :

متصدی فرش فروشی فرشها رو به ترتیب ورق می زد . چند تا فرش رو که ورق می خورد نشونم داد و می گفت خوبه ؟ می گفتم : آره قشنگه . بزار ادامه اونها رو هم ببینم . تا اینکه به فرشی رسیدم که دوست داشتم .

گفتم :این چطوره ؟

اون گفت خوبه . و بعد پرسید نظر تو چیه ؟ گفتم بی نظیره . گفت : بخریمش ؟ گفتم : ممنونم .

و اون انگار بزرگترین کار دنیا رو داره برام می کنه رفت و خریدش . نمی تونم بهتون بگم که چه برق شوقی تو چشماش بود .

کارمون که تموم شد ازش یه تشکر گرم کردم . تقریبا داشت روی ابر ها حرکت می کرد .

نمی تونم بهتون بگم وقتی همسرتون خوشحاله و به شما توجه می کنه چه احساس جالب و دوست داشتنی هست .

حالا آخرین کار مونده بود . پیشنهاد شام !

من همیشه توی مسائل مالی معذب بودم . بعد از اینهمه مدت نمی تونستم راحت بهش بگم گرسنمه . شام می خوام !

اینبار یاد گرفته بودم که اگه چیزی می خوام تو غالب گفتن مسئله ای که اون از پس حلش برمیاد مطرحش کنم .

با اینکه خیلی سخت بود

خندیدم و گفتم : چقدر دلم پیتزا می خواد . با سالاد و دوغ !

اون با عشق نگاهم کرد و چیزی نگفت .

منم چیزی نگفتم . (احساس کردم اینکار رو نمی کنه )

جفتمون غرق شادی بودیم .

رفتیم خونه . فرش رو پهن کرد و منو بغل کرد . روی فرش غلط می خوردیم و می خندیدیم . خیلی لحظه های خوبی بود .

دیگه می خواستم برگردم که گفت : شام پیتزا می خوری ؟!!!!!!(باورم نمی شد که یادش مونده باشه )

گفتم : آره !

و ما با هم رفتیم و پیتزا خوردیم !!!

 

نمی تونم بهتون بگم که رعایت کردن همین جمله ابتدای پست ، چه تاثیر جالبی توی رابطه ما گذاشت . من برای اولین بار دارم تجربه می کنم که وقتی چیزی ازش می خوام با میل و رغبت انجامش میده . این خیلی خوشحال کنندس . دو روزه که رابطه ما واقعا مثبته . این عالیه .

2 نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 9:44  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

9/3/86

همسرم چند شب پیش برام یک ماشین لباس شوئی خرید . اون هم از نوع خوب و گرون قیمتش . و منو آرایشگاهی برد که با اینکه بعدا پشیمون شدم اما جایی رفتم که خودم می خواستم .  اون این دو رو امتیاز بزرگی در حق من می دونست . اما اون روز توی غارش بود و من هرچی سعی می کردم جوری رفتار کنم که اونو از تو غار بیرون بکشم نتونستم . نهایتا وقتی بیخیالش شدم و تو فازهای منفی خودم غوطه ور بودم (اون احساس آزادی در بیرون اومدن از غارش کرد ) اون مدام حال منو می پرسید . اما اون زمانی بود که من احساس کردم به من هیچ اهمیتی نمی ده . منم در حالی که از شدت ناراحتی به خودم می پیچیدم و اعصابم بخاطر بی تفاوتیش به من داغون بود . برام یه ماشین لباسشوئی گرون خرید (فکر می کنم می خواست نشون بده دوستم داره ) اما افکار منفی و سردی غروبش باعث شد دیگه چیزی نبینم و نفهمم . این شد که ازش تشکر نکردم .

آخر های شب اون مدام از من می پرسید چی شده برام بگو ؟ ولی من هیچی نگفتم .اینها باعث شد که اون شب یه شب جهنمی باشه . و بااینکه برام کارهای بزرگی کرده بود اما حتی ناراحت تر هم به خونه برگشت و من هم .

دیشب هم نتونستم ببینمش . و فکر می کنم این موضوع که نتونسته منو خوشحال کنه اونقدر آزارش داد که از دیشب تا صبح سر درد عجیبی گرفته بود و امروز مجبور شد توی خونه بمونه تا استراحت کنه .

فکر می کنم وظیفه منه که حالا کمک کنم حال اون خوب بشه .

یه نامه عاشقانه براش نوشتم و توی اون ازش تشکر های گرمی کردم . تا ببینم که جواب میده یا نه .

 

10/3/86

توی مسیر که بر می گشتم خیلی اتفاقی یادم افتاد که اصلا قضیه اینها نبوده . شاید بی تاثیر نبوده ولی اصل قضیه این بود که شب قبلش به من زنگ زده بود و گفت (به شوخی بود) لازمه که بقیه خرید ها هم تو باشی ؟ و من با اینکه خیلی سعی کردم خود دار باشم نتونستم جلوی واکنش خودم رو بگیرم و ناراحتی خودم رو از این جمله نشون دادم . نه اینکه چیزی بشه . در حد اینکه کاری نداری و قطع کردن تلفن . گرچه بعدش چند بار زنگ زد و با قربونت برم و عزیزم خواست قائله رو فیصله بده اما من ریخته بودم بهم .

مابقی شب من به کارهام رسیدم و شب رو خیلی راحت خوابیدم و گفتم باید اینو فراموش کنی . اما اون از اینکه ناراحتم کرده بود و اینکه معذرت خواهیش رو قبول نکرده بودم و ناراحت موندم . انگار که از شاد کردن من عاجز شده باشه . کنم این موضوع که نتونسته منو خوشحال کنه اونقدر آزارش داد که از دیشب تا صبح سر درد عجیبی گرفته بود و امروز مجبور شد توی خونه بمونه تا استراحت کنه .

وقتی ساعت سه بهش زنگ زدم خیلی داغون بود . صداش بوی غم عجیبی می داد . دلم لرزید .

به خودم گفتم باید احساس های مثبتش رو فعال کنی . تو باید خوشحالش کنی . با خوشحال شدن من اون خوشحال می شه . با رضایت من اون راضی می شه .   

در هر صورت نامه من نامه شادی بود و سر تا سر تشکر و قدر دانی از اون بود .

شب هم که با هم بودیم سعی کردم کمکش کنم . نق نزدم . خوشحال بودم . بارها و بارها بغلش کردم .  و سعی کردم تو خریدن فرش بهش امر نکنم . نقطه نظرم رو گفتم و تو انتخاب راحتش گذاشتم .

شب خوبی بود . من امروز خیلی آرومم.

یه تصمیم دیگه هم گرفتم . اینکه می خوام آرایشگاهی که قرار بود برم رو تغییر بدم . می دونم خیلی کفری می شه . چون تقریبا یک روز کامل تمام آرایشگاه های کرج رو گشتیم و بالاخره در حالی که داشت از دست من دیوونه می شد جایی رو قبول کردم . ولی فکر می کنم یه کم عجله کردم !!!! می خوام عوضش کنم . اگر بتونم از مهارتهای پیشرفته درست استفاده کنم فکر کنم بشه . می خوام سعیم رو بکنم .

2 نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 10:31  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

از قبل از سال یک هاست و دامین گرفتم که راهش بندازم . اما قسمت نبود ما از پایین شهر بریم بالا شهر ! و دات کام بشیم . این دمای آخر پسورد هم از خاطرم رفته بود و رو نداشتم دیگه بعد از اینهمه تلاش بی وقفه جهت راه انداختنش به کسی که ازش هاست گرفته بودم زنگ بزنم و بگم بعد از این همه مدت یوز و پسوورد رو هم یادم رفته ! http://www.blogshaparak.com این لینکش بود . که امروز عطاش رو به لقاش بخشیدم و بی خیالش شدم . و باز هم دوباره پی شناخته شدن رو به تنم مالیدم و آرشیو رو فعال کردم . گو اینکه اینجا و نوشتن این مطالب همیشه از طرف خانوادم مورد مخالفت واقع می شد و می شه . اما تا جای ممکن خود سانسوری هام رو کردم و از این به بعد (از دیشب تا حالا ) تصمیم گرفتم جوری بنویسم که مجبور نشم مطلبی رو پاک کنم .

چند وقته به شدت درگیر خوندن کتابهای مربوط به تغذیه درست و سالم و رژیم های غذایی مناسب و تناسب اندام بودم . تلاشم هم بر اینه که وزنم رو ثابت نگه دارم . از 59 کیلو در طی 6 ماه وزنم رو به 49 کیلو کاهش دادم . نه برای زیبایی اندام که برای سلامت بدنم . یک چک لیست تهیه کرده بودم که هر روز میزان فعالیت روز قبلم و غذای مصرفی خودم رو توش محاسبه می کردم و مشخص می کردم امروز چه چیزهایی رو می تونم مصرف کنم . با حداکثر ویتامین و مواد معدنی و ترجیحا کم کالری . این روند خیلی ساده و لذت بخش بود برام . جالبه که در طی این مدت فهمیدم می تونم چیزهایی که دوست دارم رو بخورم و غذا خوردن رو برای خودم که لذت بزرگی هست از بین نبرم بلکه سعی کنم چیزهای اضافی و چاق کننده و پر کالری رو حذف کنم . الان خیلی از این لحاظ احساس خوبی دارم . احساس سبکی ویژه ای دارم . و لذت .وقتی که لباسهات رو جلوی آینه در می یاری و خودت رو می بینی و کیف می کنی که اندازه نداره .

حالا اینو گفتم که بگم از امروز یه تصمیم گرفتم . اینکه درست همین کار رو برای روابط زناشوئی خودم هم انجام بدم . چون واقعا احساس می کنم که روابط زناشوئی و حفظ اون درست مثله دست و پنجه نرم کردن با یه نیروی بزرگ می مونه .

از امروز ، هر روز روند پیشرفت و پس رفت خودم رو می نویسم . البته بگم که من سعی می کنم از روشهای پیشرفته استفاده کنم . بزودی در پایان هر روز براتون شرحی از روابط پیشرفته رو هم می نویسم . چیزی شبیه به مریخی ها و ونوسی هاست . البته راه کارهای خیلی خیلی جدی تری داره .

امروز خیلی مصمم هستم .

برام آرزوی موفقیت کنید .

2 نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 9:56  توسط سونامی  | موضوع: | 

اصلا نمی دانم چه مرگم شده . فقط می دانم که نیاز شدیدی دارم که روی احساسم کار کنم . با یک آدم قابل اعتماد صحبت کنم . از هر دری بگویم تا بالاخره متوجه شوم اصلا چه می خواهم بگویم . دلم خیلی حرف می خواهد بزند اما نمی داند چه باید بگوید . حتی نمی داند که چطور شروع کند . یک آدم حرفه ای می خواهد که کمی با احساسم کلنجار برود .

اما وقتم خیلی کم است آنقدر کم که واقعا حتی وقت پرداختن به خودم و درونم را از دست داده ام . 7 تیر مراسم عروسی من است . تقریبا هیچ کاری انجام نداده ایم . همسرم هم بیخیال است . من هم دیدم که او بیخیال است و دارم حرص اضافه می خورم زده ام به کوچه علی چپ . همان زمان که بالاخره ویرش توی جانش افتاد من هم با او همپیاله می شوم .

فعلا خیلی گرفتارم . نامردها آنقدر کار سرم ریخته اند که کنترل یکی شان هم ممکن نیست چه رسد به این وضعیت حالا . تازه نمی دانم روی چه حسابی از من خواسته اند چند روز توی واحد تبلیغات هم به بچه های تبلیغاتی کم کنم تا کارشان راه بی افتد . آنجا هم که واویلای امکانات است .

خیلی خسته ام . خیلی احساس می کنم که زودرنج و احساساتی شده ام . نیاز به تسلا دارم . نیاز دارم کمی درکم کنند . اما اینروزها فشردگی همه چیز وادارم می کند که وقتم را به همه چیزی جز خودم صرف کنم .

امیدوارم این روزهای جهنمی زودتر تمام شود .

2 نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 12:45  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |