
مگر می شود چیزی از علاقه من به تو بکاهد ؟ مگر نمی بینند که به عشق دیدن تو است که نفس می کشم ؟ مگر نمی بینند وقتی که کنار توام آرامم ؟ فکر می کنند این آرامش از کجا می آید ؟ نمی دانند مگر برای من همینکه تو باشی ، همینکه حضورت لابلای لباسهایم ، کتابهای گنجه کتابخانه خانه ام ، حتی همینکه جای حضورت را گاهی جای جای خانه ام حس کنم هم کافی ایست . همینکه گاهی حرکتهای دستت را می بینم ، همینکه صدایت را می شنوم در شادی و غم ، در آرامش و خشم ، می دانم که هنوز قلبت می زند ، می دانم که هنوز قلبم میزند .
مگر همه چیز به داشتن حس مالکیت است ؟ من تو را از همه بیشتر دارم . و شاید تو مرا از همه بیشتر ، حتی نمی خواهم که بدانی . همینکه هستی برای من زیباست . همینکه این چشمها را می بینم زیباست . همینکه تو زنده ای زیباست . همینکه چشمهایم تو را می بیند زیباست ، حتی همینکه همیشه در حسرت بوسه تو می مانم زیباست . همینکه التماس نگاهم را نمی بینی و بی تفاوت هم می گذری برای من زیباست . اصلا می خوام که ندانی و بی تفاوت باشی .
اینها همه چه اهمیتی دارد ، برای من همین کافی ایست که وقتی دلهره و ترس تمام وجودم را پر می کند می آیی نزدیکم و دستانم را توی دستان گرمت می گیری و کنار خودت می نشانیم و برایم از همه چیز می گویی تا ترسهایم را بشویی ، برایم انسانیتت از مالک بودنم بر تو مهمتر می آید .شاید هم مالکیت تو بر من .
مگر آنکه حس می کند مالک است ،واقعا متصاحب هم هست که حالا دست کسی کوتاه مانده باشد ؟ مگر به خواست عشق نیست و صدای کوبیدن قلب ؟ یا به اسمهای مرکب شده است ؟
کدام تعیین کننده تر اند ؟
چه کسی این را می فهمد ؟ چه کسی این را می داند ؟ که من تو را بیشتر از همه دارم .
امشب ، شب آخري هست كه خونه بابام هستم . خيلي حس خوشاينديه رفتن . زندگي رو جور ديگه شروع كردن . دوست دارم از اين شب ها رد بشم . قبول دارم كه يه كمي دلشوره دارم و يه كمي هم ترس . ولي شور و شوق هم دارم .
مي دونم كه تا بيست و سوم پست ديگه اي نخواهم نوشت . خونه خودم كامپيوتر دارم ولي خط تلفن نداره . پس برام دعا كنيد كه پست بعدي پست خوبي باشه و براتون از كلي چيزاي خوب خوب و زير لاحافي بگم ;))
حقیقت رو بگم ، پشت چهره آرومم پر از دلشورس . شاید مسخره باشه اما دلشوره دارم از اولین ث*ک* ث واژنی ! می دونم برای خودم هم عجیبه .
اونقدر دلشوره دارم که می خوام شب عروسی اورژانسی پریود کنم خودمو، تا چند روز بیاستم تا آبها از آسیاب بی افته . از خیلی چیزها می ترسم . از اینکه شوهرم مثه آدمهای قدیمی به خانوادش اجازه بده که منتظر بمونن .از اینکه نمی دونم خونوادش چطور رفتار می کنن. از اون شب . از اینکه تمام دوستهام جوری از اون حرف می زنن که انگار یه اشتباهه ، انگار یه چیز بزرگ و غیر قابل برگشت رو از دست می دن . دلشوره دارم . انگار که می ترسم بعد اون شب افسرده بشم . نمی دونم این دو روز آخر این دلشوره تخمی چیه که به جون من افتاده .
باورش سخته اما من خانوادش رو فقط توی این همه مدت فقط یکبار دیدم . اونم شب نامزدی و تو مهمونی . بدون هیچ صحبت رودر رویی . و دیگه تمام . توی این مدت بجز چند تا تلفن از طرف خود من اونم به مادرش دیگه هیچ ارتباطی بین ما نبود .
از اینکه بهم این یک هفته رو قول نداد که بریم کویر ازش دلگیرم . دوست ندارم اونجا برم . اما بخاطرش می رم . اما احساس تنفر عجیبی نسبت به کویر و تمام اهالی اون دارم . می دونم که بخاطر خواهر زادش مجبورم که توی مرخصی ازدواجم بریم کویر. این کشنده ترین اتفاق برای منه .
نمی دونید چقدر از چادری ها متنفر شدم . وقتی یه چادری می بینم توی دلم هر چی فحش خوار مادر بلدم بهشون می دم .
اگر به خاطرش نبود و اینکه نرفتم سرشکستش نمی کرد هرگز حاضر نبودم به اون کویر برم .
از همه کویر نشین ها متنفرم . از همه چادری ها ، مذهبی ها و مردهایی که موقع حرف زدن باهات سرشون رو پایین نگه می دارن اما با یه نگاه هم تا فی ها خالدونت رو برانداز می کنن متنفرم .
کاش یه راهی باز می شد تا من اونجا نرم . اما مگه راه گریزی هست ؟ حداقل دلم می خواست توی مرخصی ازدواجم نرم .
یه فکرای عجیبی تو سرمه . فقط خدا می تونه کمک کنه . این دلشوره عجیب منو داره به در و دیوار می کوبه . می ترسم . شاید بخاطر همین نمی تونم صبور باشم و توی یک روز دوتا پست می فرستم .
2/4/86
دیشب وسایلم رو بردیم خونه خودمون . البته فقط بردیم . بماند چقدر من از دست همسرم ناراحت شده بودم . توی راه دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و شروع کردم به غر غر کردن . هرچی که باعث ناراحتیم بود رو بدون رودربایستی گفتم . وقتی حرفام تموم شد من واقعا احساس های بدم تخلیه شده بود . انگار تموم مشکلام حل شده بود . دیگه هیچ حس بدی نداشتم . تازه چون بین حرفهام چیزی برای دفاع از خودش نگفته بود احساس عشقم هم گل کرده بود . دلم می خواست وسط خیابون ببوسمش . ولی اون دقیقا برعکس شده بود . به شدت احساس می کردم دچار عجز شده . تمام دلخوری های من به اون انتقال پیدا کرده بود .
یکم سکوت کردیم . بعد دستش رو گرفتم و بهش گفتم که مهم نیست که چی گفتم . همه چیز رو فراموش کن چون من ناراحتی هام با حرف زدن تموم شد . من با گوش دادن اون تونستم همه چیز رو فراموش کنم .بهش گفتم اگه می دونست که با گوش دادنش چقدر بار رو از رو دوش من برداشته و من چقدر ممنونشم اون دیگه ناراحت نبود .
احساس کردم دوباره جون گرفت . و ما رفتیم عروسی . و من از اول تا آخر مهمونی رقصیدم . خیلی شب خوبی بود . بعد از اینکه از تالار بیرون اومدم پیداش کردم . اونم خوشحالتر بود . یعنی دوتامون فراموش کردیم .
می دونید ، تازه دارم بعد های زنونه خودم رو کشف می کنم . و نیاز شدیدم رو موقع ناراحتی به حرف زدن . دیشب اگر حرف نمی زدم ، می تونست یه شب جهنمی بشه ، هم برای خودم و هم برای اون . می تونست امروز هم با کینه و کدورت بگذره . اما وقتی حرف زدم –البته گریه هم کردم – دوباره تونستم خودم رو پیدا کنم و خشم درونم رو نسبت بهش به عشق تبدیل کنم . درواقع من و فکر می کنم تمام زنای دیگه تنها راهی که داریم تا بتونیم احساس های منفی رو به مثبت تغییر بدیم و بتونیم دوباره در کوتاه ترین زمان ممکن عشق بورزیم ، صحبت کردن باشه . احساس می کنم وقتی حرف می زنم درست حالت کسی رو دارم که داره خاک ها رو کنار می زنه تا به جعبه طلا برسه . اگر حرف بزنم زودتر به اون جعبه طلا (همون توانایی دوباره عشق ورزیدن) می رسم و آروم می شم . اما اگه حر نزنم باید صبر کنم که باد بتونه اون خاکها رو کنار بزنه . و این ممکنه خیلی طول بکشه .
امیدوارم فکر نکنید خیلی دارم چرند می گم .