
*آقا ما با اجازتون یه چند روزی رو مسافرت بودیم . رفته بودیم طرف شوهر اینا !! جاتون خالی ، بسی گردو خوردیم.
*چه مملکت گهی داریم . حتما فیلم کشتن این دختره دعا و این خانم کبری **نج*ار رو شما ها هم از گوشی موبایل دیدید . من از روزی که فیلم دعا وپیرو اون سرچهای مدامم توی اینترنت و خوندن خبر های تکون دهنده در مورد اعدامها و سنگ**سار هایی که توی ایران میشه و این روز اخیر فیلم این دختره کبرب رو دیدم نمی دونید چه حالی هستم . عین کسایی که افسردگی دارن شدم . شبا که تا نیم ساعت فقط صحنه ها و عکسها جلوی چشممه . خدا نصیب نکنه . ولی چقدر بعضی ها وحشی هستند که با کشتن یک نفر دلشون خنک می شه یا فکر می کنن اعاده حیثیت کردن .
*قبل از ازدواج جالب ترین مغازه برایم لوازم آرایش فروشی بود . انگار همه زندگی خلاصه بود توی این مغازه های کوچک . اما حالا سبزی فروشی برایم اینطوری شده . توی محله ما یک سبزی فروشی خیلی خوب هست . میوه ها و سبزیجاتش آنقدر تازه است که دلم می خواهد هر روز یک سری به آنجا بزنم . اصلا این کدو های تازه ، بادمجانها ،فلفلهای دلمه ای قرمز و سبز و زرد ، کاهو ، هویج های تازه که هنوز برگشان نیافتاده ، کلم های برکلی ، کلم بنفش ها و میوه ها را که دیگر نگو .... روح آدم هم لای همه سبزیجاتش تازه می شود . هر روز که رد می شوم می گویم " وای با اینهمه سبزیجات چه ها که نمی شود پخت !" .
غذا پختن این روزها به جذاب ترین کار برایم تبدیل شده . برایم ترکیب مواد و درست شدن و خوشمزه بودن و یا خوشمزه شدن غذا خیلی فرایند جالبیه . تقریبا هر غذایی که می پزم حداقل نیم ساعت راجع بهش مطلب می خوانم . آنقدر چیزهای جالب یاد گرفتم که بیا و ببین . همسرم که فقط می خورد و می گوید " وای این چیه !!!!! چقدر خوشمزس " . بیچاره همه اش فکر می کند که بخاطر خودش است که اینطور با علاقه می پزم ! نمی داند که من دارم حس کنجکاوی خودم را تخلیه می کنم(البته یک درصد جزئی هم او دخیل است !!!) و به زودی باید فقط نیمرو نوش جان بکند ! البته خدا رو چه دیدید شاید هم علاقه ام ثابت ماند .
پسره خیلی کار می کنه . خیلی خوش قلب به نظر میاد . خیلی جدی با من حرف می زنه . همیشه بهش لبخند می زدم بلکه از این تک و تای جدیدتش بیرون بیاد . برام اونهمه خشک و رسمی حرف زدن و جدیت اونم تو شرکت ما که توی اینچیزا ول و وازه یکم بی معنیه . احساس می کردم خسته اس . خیلی بهش فشار میاد .
دلم براش می سوخت .
امروز برای اولین بار اومد و کارم داشت . با کمال تعجب دیدم لبخند می زنه . انگار با همون تصور که من آدم خیلی خوشحالیم نزدیکم اومده بود . با اینکه خیلی عصبانی بودم اما بهش لبخند زدم .
کارهای کتابخونه و راه اندازیش رو به اون داده بودن و من می دیدم واقعا از وقت استراحتش می زنه و برای این کار وقت می گذاره . موقع رفتن بهش گفتم : اگه توی راه اندازی کتابخونه کمک احتیاج داره می تونه روی من همه جوره حساب باز کنه . خیلی قشنگ بود . یه لحظه تو چشمام نگاه کرد . یه جور قشنگی نگاه کرد و سرش رو به علامت تشکر تکون داد . و بعد از اتاق بیرون رفت . هر دومون غرق لذت شده بودیم .