
از اونجا که ما توی این کارخونه مرده شوریم و توی هر کاری باید سرو کله ما هم به نوعی باشه! برای چند تا مصاحبه تلویزیونی ،پیرو احداث یکی از بزرگترین واحد های صنعتی برای جمع و جور کردن کارهای تبلیغاتی مجبور بودم به یکی از کارخونه های وابسته به مجموعه برم (خیال نکنید رفتم شهرستان کارخونه های وابسته مثل قارچ کنار هم سبز شدن ) اونجا که رفتم یه همکار داشتم که خیلی با هم مچ بودم و همین که رسیدیم کار می کردیم و مدام حرف و حدیث و بحث و .... گل می گفتیم و گل می شنوفتیم . وسط کار لپتاپ من شارژش تموم داشت می شد که اومدم یه پریز پیدا کنم دیدم توی اتاق فقط یه پریز هست که اونم کلی دوره و تنها راه اینه که از سیم سیار استفاده کنیم و نمی دونید چه سیم کشی ای توی هوا راه انداختیم تا تونسیم شارژر رو به سراهی بزنیم .
منم در حین کار مجبور بودم چند تا پرینت بگیرم که به ناچار از جام بلند شدم و رفتم کنار پرینتر که دقیقا چسبیده بود به پارتیشن اتاق که شیشه ای بود .
حالا توی این حین و بین این همکاره هم هی می رفت و می اومد که دفعه آخری دیگه سیم ها رو ندید و پاش گیر کرد و در حال سقوط روی کابل ها بود که لپ تاپه از روی میز کشیده بشه روی زمین و این دوست ما با سر بره تو پارتیشن شیشه ای روبروش که من بدون در نظر گرفتن عواقب کار ،طی یک جریان کاملا انسان دوستانه ! (شاید با درصدی هم شیطنت!) روی هوا گرفتمش !!!
آقا این همکار ما سریع خودشو جمع و جور کرد و نشست سر جاش و نشون به اون نشون که تا یک ساعت صورتش مثل لبو سرخ شده بود و منو اون که پدر حرف زدن رو در اوورده بودیم ، چنان سکوت اختیار کرد که نمی شد تنفس کرد . حالا من هی می خوام بهش بگم بابا اشکالی نداره . اگه بخاطر دست زدن به ماست ، بخدا ما راضی هستیم ! ما به هیچ کجامون نیست . تو بدل نگیر که دست ما بهت خورده ! نتونستیم .
ولی تا خود عصری اخلاقم سگی بود که آخه تو دیوانه ای کمک کردی ؟ می گذاشتی با کله بره تو شیشه و آش و لاش بشه . حتی یه تشکرم نکرد . میگذاشتی لپ تاپه تیکه تیکه بشه . درک . مال تو که نیست . اتفاقه دیگه .
خلاصه که من دیگه غلط بکنم که به کسی کمک کنم که بشم چوب دوسر گهی.
تا دیروز که روز چهارم ماه رمضون بود این شوشوی(شوهر) بنده خدای ما چون من روزه نمی گرفتم و امر هم کرده بودم که سحر منو بیدار نکنی بد خواب میشم ! اون بیچاره هم یا هر روز بی سحری روزه می گرفت یا کلا خواب می موند و چون شب ها هم موقع افطار فقط می تونه ماست و نعناع بخوره ، خیلی احساس کردم بهش فشار میاد . این شد که دیشب مثلا وجدان درد گرفته بودم ، خودم ساعت رو کوک کردم رو 4 و سحر مثل خانوم های خوب بلند شدم و به زور بیدارش کردم و غذا گرم کردم و چای و خرما و کلی رسیدگی ! و بعد هم دیگه خوبی رو تکمیل کردم و نماز هم خوندم و خوابیدم .
جناب شوشو هم اونقدر متعجب بود که تا بعد از ده دقیقه که اومده بود که ادامه خواب شبانگاهی رو ببینه هی می گفت : مرسی که بیدار شدی . خیلی لطف کردی . تو خیلی خوبی . منو شرمنده کردی ، راضی به اینهمه زحمتت نیستم ، تو رو خدا منو ببخش از خواب افتادی ،خیلی ........
د.... بگیـــر بخــــــواب
برای منی که از اینسال تا اونسال بیشتر از عید نوروز منتظر رسیدن ماه رمضونم و کیف و لذت قبل افطار ،هیچ چیز کشنده تر از این نیست که عفونت داخلی کنم و مجبور بشم روزه نگیرم . سگ مصب هفت روز دیگه هم مونده ، لابد هفت روزش هم پریودیم ! می مونه هفته آخرش . یعنی من تا اون موقع باید چشم چشم بزنم ؟
بالاخره پروژه ای که یکسال روش کار کردیم به بهره برداری رسید . حالا توی صنعت یه غول شده برای خودش که هیچ جای دیگه ای از ایران دومی نداره . برام افتخار بزرگی که وقتی از دورترین نقطه اتوبان حرکت می کنم اونو می بینم و می دونم که تلاش من و بچه های تیم بوده که حالا چنین غول صنعتی سر به آسمون گرفته .
نمی دونید چه شوری بین ما بود وقتی همه توی سالن کنفرانس نشسته بودیم و اخبار نتیجه تلاش همه ما رو به عنوان یکی از بزرگترین پروژه های صنعتی در نوع خودش اعلام کرد .
باورم نمیشه برای پست قبلی اونطور کامنت هایی رو داشته باشم . واقعا برای اونهایی که مرز باریک بین دوستی و رابطه زناشویی رو تشخیص نمی دند متاسفم . سئوالم اینه که شما اگر کسی رو دوست داشته باشین کل دوست داشتن هاتون رو تحت الشعاع قرار میده ؟ مثلا یادتون میره که مادرتون رو دوست دارید ؟ یا مثلا می تونید همون رابطه ای که با مادرتون دارید توی اون رابطه داشته باشید ؟
شما اگر بعد از ازدواج با همکلاسی دوران دبیرستانتون که خیلی دوستش دارید دوست بمونید دلیل بر اینه که همسرتون رو دوست ندارید یا دارید توی عشقتون نسبت به اون کم می گذارید ؟
یا چون تجربه نداشتید که توی هر رابطه ای که یه طرفش یه مرد و یه طرف دیگه اش یه زنه می شه یه رابطه به قشنگی یه دوستی تو دوران دبیرستان داشت ؟
حتی می شه یه رابطه خیلی خاص داشت که با هیچکس دیگه و تو هیچ دوره دیگه ای قابل مقایسه نباشه .
سر این پست با خودم خیلی کلنجار رفتم . هر چند دلیلی نمی بینم برای کسانی که اینقدر پرش ذهنشون پایینه توضیحی بدم .
متاسفم . برای اینکه اینجا خواننده هایی با این طرز فکر هم داره .
دلم هوس دوستم را کرده . می دانم این یک کشش دو جانبه است . صدایی از کسی در نمی آید اما درونمان غوغاست . همه اش یا خواب اوست یا تصویری خیالی از اینکه مرا دارد صدا می کند . نزدیک می آید و با دست راستش دست راستم را توی دستان گرمش فشار می دهد و با دست چپش بازوی راستم را . دلش می خواهد با این کار حرارت دوست داشتنش را برخم بکشد . من سکوت می کنم و توی چشمانش ذل می زنم . گاهی اینجا گریه می افتم . گاهی دستم را آرام بیرون می کشم و با اشک دور می شوم . گاهی می ایستم و بدون اینکه چیزی بگویم فقط چشم می دوزم به او . و او که می دانم سرسخت تر از آن است که شروع کند .
گاهی دستم را روی گونه هایش می کشم و بعد پیشانی و بعد پشت گردنش سفت می کنم و آرام لبهایش را می بوسم . گاهی خودش را عقب می کشد و نمی گذارد و گاهی چنان محکم مرا توی بازوانش فشار می دهد و لبهایم را می بوسد که فشارش تا توی بیداری هایم کشیده می شود .
دلم چقدر هوسش را کرده . کسی چه می داند پشت همین صفحه های مجازی چطور می شود دل باخت و دوست داشت .
دلم می خواهد درست مثل وقتی که جنون مستی داری و شیشه الکل سفید را با تلخی زهراگینش می بلعی ، صدایش را بشنوم . دلم می خواهد بگویم که شبها وقتی منتظر شوهرم می مانم که بیاید ، می خوابم روی کاناپه وسط حال و چشمهایم را می بندم و پرواز می کنم و می آیم کنار او .
گاهی حس می کنم برای اینکه بشناسدم باید همان مانتوی سفید قدیمی ام را با آن شلوار جین فاق کوتاه بپوشم و توی حرم امام رضا آرام قدم بزنم تا مرا پیدا کند .
گاهی گل صد برگ شهرام ناظری را می گذارم و فکر می کنم کنارم نشسته و دارد با من لذت می برد .
و سیگاری که همیشه با گوشه لبهایش محکمتر از دستان من توی دستانش جا دارد .
دلم نمی خواهد فکر کند با این نوشته دارم تحریکش می کنم تا یک بار دیگر وادارش کنم به من تلفن کند تا صدایش را بشنوم .نه من این را نمی خواهم . می دانم خودش خوب می داند وجودم دارد برای شنیدن فقط صدایش چاک می خورد . فقط می خواهم بداند که دوستش دارم . با همه وجودم . بداند که هرگز از ذهن من پاک نمی شود . بداند که از وقتی شماره اش را گم کردم عطشم برایش هزار برابر شده .
بداند که خیلی خوب بود و دوست داشتنی . بداند که دوست من است . بداند که توی قلب من است . بداند که هیچ چیز نمی تواند ریشه های یک دوستی واقعی را قطع کند .