تبليغاتX
page

خدایا کمکم کن .

اینبار دیگه نمی تونم مثل قبل بگم غم و رنج بده تا بتو نزدیک بشم .

اینبار ریشه های من خشکیده تر از همیشه اند .

اینبارمرحم می خوام برای زخمهای عمیق روی تنم .

اینبار یه آغوش امن می خوام تا تسلای دردهام باشه .

کمکم کن .

2 نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 8:58  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

روزهای بی لبخند

یجور ترسناکی شده . هیچی نمی گه . ساکته ساکت . گاهی حتی جواب بعضی سوالهامو هم نمی ده . نه اینکه نخواد انگار نمی شنوه . تو خودش و یه غم مبهم گم شده . جرات ندارم هیچی ازش بپرسم . فقط برای اینکه آتو نداشته باشه و همه فشار ها رو سر من آوار نشه وقتی می رم خونه همه چیز رو مرتب می کنم .دو جور غذا رو آماده می کنم که شاید یکی رو پس بزنه . چای و قهوه با هم حاضره . خونه تمیز . لباسهاش درست هر کدوم سر جای خودش و اتو کشیده .

وقتی هم میاد می شینم کنارش و چند تا سوال ازش می کنم اما سر حرف رو دست نمی گیره . به حرفهام هم بی علاقس . اما با نوازش هنوز دوسته . خودش رو به نوازش دستهام می سپاره . گاهی یجوری می شینه که دست یا پاش روی تن من باشه . اما فقط همین . گاهی هم روی مبلی که همیشه روش با هم داز می کشیم و کلا زندگیمون روی اونه جوری می خوابه که جای من نباشه و دور باشم .

موقع خواب هم وقتی دستهام رو بطرفش دراز می کنم که یعنی بغلم کن ؛ نه نمی گه و محکم به خودش فشارم میده و نوازشم می کنه . ولی بازم هیچی نمی گه .

مسخرس ولی همه اینها بی دلیل هم نیست . یعنی درست از جمعه ای که مهمونی بودیم  و توی مهمونی خیلی چای خورد . اونقدر که همه عاصی شده بودند و دفعه آخر هم گفت که من براش بریزم و خودش رو هرچی به زمین زد من گفتم برات ضرر داره (بعد از مهمونی هم توی راه خیلی تند بهش گفتم که به هر دلیلی که بود نباید اینقدر تو خوردن زیاده روی می کردی که کفر همه در بیاد ) اما از وقتی بهش گفتم اینطوری شد . یعنی کم کم اینطوری شد .

نمی دونم درست بود یا نه ولی همون شب هم بخاطر اینکه اونطور تند انتقاد کرده بودم ازش معذرت خواستم . و اون هم گفت صبرم زیاده و گفت که خوبه و همه چیز رو براهه . ولی انگار رو براه نبود .

کارهایی رو می کنه که قبلا خیلی بندرت انجام میداد . توی این اوضاع شلم شوربا برام دیشب ساندویچ کالباس خریده بود چون یکهفته پیش گفته بودم که خیلی دلم هوس  کرده . خودش چایی می ریزه و موقع ریختن میگه تو هم می خوری بریزم ؟ یا وقتی می گم بازم چای می خوای میگه اگه کار داری خودم می ریزم !!

فکر کنم غرورش رو خدشه دار کردم . اصلا نمی دونم . فقط این روزا خیلی سخت می گذره . دلم لبخندش رو می خواد .

2 نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 15:2  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

حصارک یکی از پر ترافیک ترین جاهای کرجه . این خیابون هر لاین رفت و برگشتش سه باند داره که با وجود عریض بودن خیابون بازهم جوابگوی ترافیک منطقه مخصوصا غروبها نیست .یعنی جا داره تا 6 باند هم باشه بلکه بتونه بار ترافیک رو کم بکنه .  حالا ماجرا از وقتی برام جذاب شده که با وجود این اوضاع چند وقته می بینم که دارند وسط خیابون رو جدول کشی می کنن و چمن میارن و گل و بته و از این صحبتها . اونم نه به اندازه نیم متر . درست به اندازه دوتا لاین کامل !

اینو با تمام وجود دوست دارم بدونم که این آقای شهردار در این مورد چه طرز فکر و چه ایده منطقی می تونه داشته باشه ؟

2 نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 11:52  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

وصف الحال یک جمعه کشنده

*صبح ساعت 10 دست بکار شدم . آقا تا خود ساعت شیش و نیم پختن این آش شعله طول کشید . اول که اوردمش سر میز همه فکر می کردن آش گندمی چیزیه . هر کی یه قاشق می کشید . اما به محض اینکه یک قاشق می خوردن دیگه امون نمی دادن . برام خیلی جالب بود . درست مثل انجام یه پروژه مهندسی بزرگ که با موفقیت انجام شده بود ، احساس موفقیت می کردم . باورم نمی شد از اون پاتیل بزرگ آش که معمولا برای افطار خورده نمی شه فقط 2 تا ملاقه باقی مونده بود . جاتون خالی اونقدر ازم تعریف کردن که کمی از حس بزرگ نیاز به تعریف شدنم اغنا شد !!!

ولی خوب از اونور هم چون 14 نفر با خودمون مهمون داشتیم . منم یه خبطی کرده بودم و گفته بودم همه با هم بیان که یکباره مهمونی ها جمع بشه . دیگه یادم رفته بود که این وسط خودم هم ممکنه به مقام رفیع شهادت نائل بشم . خیر سرم فکر کردم اگه شوشو کمک بده می شه راحت از پسش بر اومد .

اما چشمتون روز بعد نبینه ؛ مرگ رو جلوی چشمم دیدم . تازه با اینکه تمام پذیرایی رو شوشو کرد و غذا رو هم مردا درست کردن و ظرفها هم جناب ظرفشور مهربون . اما همین در اووردن وسایل و آماده کردن مرتب میوه و شیرینی و چای و جلو دست گذاشتن مواد غذا برای مردا ،پدری  از من در اوورده بود که دیگه  نمی تونستم تکون بخورم .

حالا اونا بکنار این وسط سر یکی از بچه ها هین بازی خورد به شوفاژ و شکست و خون و خون ریزی و تمام پتوی اتاق خواب به گه کشیده شد و فرش توی حال و آشپزخونه رو دیگه نگو .

خلاصه تا یکهفته بشور و بساب دارم .

 

* دومین خبر اینه که اگه خاطرتون باشه پارسال همین موقع بود که عزم و جزم کرده بودیم که زبان یاد بگیریم که این شوشو سر و کلش تو زندگیمون پیدا شد . اما امسال در همین زمان دوباره تصمیم گرفتیم که دوباره شروع کنیم . اما اینبار نه تنهایی . امروز برای ثبت نام اقدام می کنیم . برامون آرزوی موفقیت کنید . ببینیم اینبار طلسمو می شکونیم یا نه .

2 نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 12:17  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |