
رفتم خونه در حالی که داشتم از انرژی مثبت می ترکیدم . بخودم گفتم امشب از اون شبهای خیلی خوبه .
اما وقتی در رو برام باز کردم دیدم هر گوشش از یه طرف آویزونه . نه ماچی نه بوسی . یه کله رفت دنبال کار خودش . حالا من هرچی می گم خوبی ؟ چته ؟ تو فکری ؟ دیدم نه ! آقا دوست دارن غرق در تفکراتشون باشن .
دقیقا وقتی کفر من رو تا حد جنون در اوورد . احساس کردم که تازه داره انرژی می گیره !
منم زدم به کوچه علی چپ . حالا این وسط مهمونی هم می خواستیم بریم . توی راه از یه مغازه آدامس گرفتم و ده تاشو باهم خوردم و به اونم هیچی ندادم :دی . اونم نامردی نکرد و از مغازه بعدی بادوم هندی گرفت که من عاشقشم و شروع کرد خوردن . حالا من دارم می میرم از هوس . دیدم نمی شه طاقت اوورد . حالا من هی التماس می کنم تو رو خدا یدونه ، نامرد یدونه . یزید یدونه ......
قضیه پست قبلی انگار جدی شده . بابا چقدر مردم دلشون میخواد این روسری رو بکنن . حرف من اصلا این نبود که اسلام چی گفته . باید قبول کرد توی ایران هرچی حجاب کمتر باشه آلودگی و فساد و هرز رفتن مردم جامعه بیشتره . اینجا مردم باورهایی جزء پوست و استخونشون شده که از بین رفتنشون فقط با مرگ ممکنه .
اصلا مهم نیست که کسی که الان حجاب گذاشته واقعا از ته دل قبولش داره یا نه . این مهمه که توی این مملکت برای سلامت جامعه حجاب داشتن لازمه . یعنی اینجا جواب داده . حالا هرچی هم گلو پاره کنید که نه ما روشن فکر شدیم و راه و از چاه می شناسیم .
اما شما که می گی مبارزه با مواد مخدر نیست . بابا ایران توی جهان جزء صدر نشینای مبارزه با مواد مخدره و این شوخی نیست .
در مورد اشرار هم و اینکه آفتابه به گردنشون آویزون کنن موافقم . چون به هر طریقی ، کسی که با آبرو و حیثیت مردم بازی می کنه . مردم رو عاصی می کنه باید رسوا کنن . انگار شما نفست از جای گرم در میاد و تاحالا اینطور آدمی به پستت نخورده .
در هر صورت برای رسیدن به مدینه فاضله باید از یه پله ای شروع کرد . و توی این راه مخالفت چند نفر هم اصلا مهم نیست . چون این جریان طبیعیه که هر کاری موافق و مخالف خودش رو داشته باشه .
خدایا می بینی .....
می بینی من چقدر بزرگ و قدرتمند شده ام ؟
می بینی ....
حرف هایت در اعماق جانم نشسته و من چنان به آنها ایمان پیدا کرده ام که آتشی بزرگ در دلم روشن شده . می بینی روبروی حجوم همه فشار ها و مشکلات چطور قد علم کرده ام . ایستاده ام و خم نمی شوم ؟
می بینی چه قدرتی به من داده ای ؟
می بینی بالاخره دوباره روزی آمد که با هم آشتی کنیم و من که در حال سقوط به قهقرای زندگی بودم را تنها شاخه نحیف و نوپایی نگه داشت ؟
می بیبینی ؟
می بینی وقتی همه می خواهند تلخی زهر را به من بچشانند من چه حلاوتی را توی دهانم احساس می کنم؟ می بینی وقتی همه می خواهند چشمانم را به سیاهی باز کنند تو در دلم چه نور امید را روشن کردی؟
می بینی تو از من چه ساخته ای ؟
می بینی من چه مغرورم به داشتنت ؟
می بینی من هر ثانیه من چقدر بزرگ می شوم؟
می بینی که چطور می چرخم و قد می کشم و به خورشید می رسم ؟
.
.
.
.....و خدای من همانیست که بی حساب می بخشد .....
و خدا نگاه های منتظر تو را به آسمان (برای وحی) برای تغییر قبله می بیند و خدا تو را به سوی قبله ای که از آن خشنود باشی بر می گرداند .(آیه 144/ سوره بقره)
خدای من انتظار من را هم می بیند پس تا این حد شنواست /و خدای من تا به این حد مهربان است.
ذهنم پر شده از افکار منفی . احتیاج به خواب دارم ولی نه از روی خستگی . دلم می خواد گریه کنم . مشاوره بهش گفته کاری که آزارت میده فعلا انجام نده . اونم گفت با موسسه صحبت می کنه که کلاس زبان رو فعلا خصوصی برامون تشکیل بدن . بعد هم مشاوره می خواد با من صحبت کنه .
اعصابم خیلی خورده . رفتن کلاس زبان اونم خصوصی ! من اینو نمی خوام . من می خوام بین آدمهای دیگه باشم.
هم کلاس زبان میریم . تا دیشب نمی دونستم چرا وقتی از کلاس بیرون می یایم اون عصبیه . سر درد داره و گرفتس . اخلاقش بد می شه . اما دیشب یه چیزهایی رو حس کردم . بهش گفتم که تو از کلاس چرا لذت نمی بری ؟ و اون گفت که نمی دونه . بهش گفتم حضور منه ؟ من کاری می کنم که ناراحت می شی ؟ از اینکه خیلی حرف می زنم ؟ و ... ساکت شد . براش از خوبی هاش گفتم و اینکه برام مهمه که کنار هم هر کاری می کنیم برای لذت بیشتر بردنه نه برای عذاب هم .
خیلی پیاده اومدیم و اون بهم گفت که نمی خواد جلوی پیشرفت منو بگیره ولی نمی دونه چرا وقتی با بچه ها (همه بچه های کلاس آقا هستند جز من) مکالمه می کنم یا می خندم یا اونقدر راحت و سریع ارتباط برقرار می کنم دیوونه می شه . گفت می دونه که خیلی مسخره است ولی اصلا دیگه به کلاس فکر نمی کنه . گفت که می دونه من و بچه ها نیتمون فقط یاد گرفتنه . و می دونه اعتراض هم کوته فکری و کور فکریه . اما این چیزیه که آزارش می ده . و باعث می شه که اون اصلا نتونه از کلاس استفاده کنه .
باهاش خیلی صحبت کردم . با اینکه از وقتی از کلاس بیرون اومدیم با خودم گفتم که امشب از اون شب های جهنمی خواهد بود . اما بهم خیلی نزدیک شدیم . چون من بهش حق دادم که حساس باشه . و فکر می کنم اون خیلی ممنون بود که می فهممش . دیشب با اینکه انتظار نداشتم شب گرمی و دوست داشتنی رو گذروندم . واقعا احساس می کردم که از صمیم قلب دوستش دارم و دلم می خواد کمکش کنم که احساس آزار دهنده ای نداشته باشه . و اون هم فکر می کنم همین حس رو داشت . فکر نمی کرد که من فقط خودم رو می بینم و به احساس اون بی اعتنام .
امروز براش وقت مشاوره گرفتم .
فقط خداکنه که کمکش کنه تا بتونه کنار بیاد . من دلم نمی خواد کلاسها رو از دست بدم . اما دلم هم نمی خواد که اون اذیت بشه . فقط از خدا می خوام که مشاوره امروز کمکش کنه . نه بخاطر خودم . بخاطر خودش . نمی خوام آزار ببینه .
*خواهش می کنم نظر خصوصی برام نگذارید . یجورهایی آزارم میده .در ثانی دوستشون دارم و دلم نمیاد حذفشون کنم .