تبليغاتX
page

 

اون چیزی که تجربه من نشون میده اینه که زندگی زناشوئی بیشتر از اینکه رو منطق پیش بره روی تفاهمه که پیش میره . (یعنی گاهی می بینی روی بعضی چیزها به طرز غیر قابل باوری به تفاهم می رسی که شاید هیچ عقلی نتونه درکش کنه که چرا و حتی شاید باورش سخت باشه که چطور ممکنه )

2 نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 8:14  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

دوس جدید

یک دوست جدید پیدا کرده ام .موجود خیلی جالبی است . گاهی ساعت ها با هم صحبت می کنیم . از کار تا زندگی شخصی و تا درونی ترین لایه های ذهنی مان . ساعت ها بحث می کنیم بدون لحظه ای خستگی .

تمام مدت - از پشت مانیتورهایمان در حالی که به سرعت چیزی را تایپ می کنیم و صدای تق و تق کلیک موس و گاهی چشمهایمان را ریز می کنیم به نشانه دقت کردن- در تمام مدت با هم حرف می زنیم . خیلی از بودنش احساس لذت می کنم . با اینکه عمر ماندنش از همین الان می دانم که خیلی کم است اما نمی دانید چه احساس نزدیکی عمیقی با هم پیدا کرده ایم . گاهی اصلا به عشق دیدن و صحبت کردن با اوست که سرکار می آیم .

روزهایم یکجوری رنگ پیدا کرده . جالب شده . احساس می کنم دوستش دارم . یعنی کم کم دارم درگیر دوستی اش می شوم . همانجوری که درگیر دوستی یکی از هم مدرسه ای هایت می شوی و دل می بندی و آخر سال هم با جان کندن اما عشق و درد جدا می شوی .  

توی چشمانمان یک دوست داشتنی موج می زند که حتی خودمان هم نمی توانیم انکارش کنیم . حتی وقتی سرمان را بچگانه پایین می اندازیم .

این دوستی ها را دوست دارم . یعنی من به شوق این دوستی هاست که زنده ام . به عشق سرشارشان . به حجب و حیایی که درشان موج می زند . به نوع جوانه زدنشان . به بی آلایشی شان. به اینکه خط قرمز دارند و گاهی آنقدر در وجودت تکان می خورد که خودت را به در و دیوار این دیوار محدودیت می کوبی و ذوب می شوی اما پشت همان خط می مانی . پشت همان خطوط قرمز . انگار که ارزش این دوستی ها همینجاست که روشن می شود . سبک و سنگینی اش اینجا رو می شود . و من زنده به اینهایم ...

2 نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 13:7  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

 

 

ایمان من آن لحظه ای بود که می رفتی و من با دریایی از احساس پشت سرت برای بدرقه می آمدم .دستگیره به دست ، از شدت غم دندانهایم را به هم می سائیدم و چشمانم را می بستم و سر تکان می دادم که نریزد این اشک های لعنتی...

ایمان من آن لحظه ای بود که تهدید می شدم برای زندگی و ماندن اما دستهای خودخواهی ات را از روی پاهایم کنار نمی زدم ...

ایمان من آن لحظه ای بود که وقتی از شدت ضعف و فشار و درد به خودم می پیچیدم و گریه می کردم ، بوسه های نیازمندتر و ناجوانمردانه تر تو را بی جواب نمی گذاشتم ...

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 9:45  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

کجاست اون روزآی دوستی . من دلم زیر این شر شر بارون شما ها رو می خواد . برای همون تنهایی غریب سه نفرمون . سه نفری رفتن و سکوت و ستاره های آسمون و صدای غمناک چاوشی .

کوچه های خلوت و قدم زدن ....

توی هفته های تلخ و بیصدا ...

حالا روزا همشون سه شنبه اند ...

اونقدر همه جا رفتیم و رفتیم که هر جا که چشم میندازم یه اثری یه نشونی از همه اون خاطره ها رو می بینم . خاطره هایی که از درد مالامال اما از فرط عشق کهربا .

دیگه هیچوقت اون روزها بر نمی گرده . دیگه نمی تونیم توی چشمهای هم ذل بزنیم . دیگه نمی تونیم برای هم بمیریم .

نمی دونم یهو چم شد . بغض گلومو چنگ انداخت و اشک راه نگاهم رو بست و پرواز کردم به اون روزها .

به روزی زنگ زدین و تبریک گفتین که ازدواج کردم و بعد دیگه رفتین . برای همیشه .

نه .

خیلی سخته .

باورم نمی شه اینقدر راهمون از همه جدا شده باشه .

شما رفیق تنهاییم بودین و حالا بدجوری احساس تنهایی می کنم . حالا شونتون خیلی احتیاجه . ....

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 16:30  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |