تبليغاتX
page

دلخوری

خیلی غمگینم . احساس می کنم قدرت تحلیل مشکلاتم را از دست داده ام . فکر می کنم با همسرم به مشکل برخورده ام . نمی دانم نمی توانم با او صمیمی باشم و یا اینکه او نمی تواند با من صمیمی باشد .

از حق نگذرم . من بارها و بارها و بارها راه های مختلفی را برای نزدیکی به او آزموده ام . برای خوشحال کردنش .

این بارها همه جواب داده . تلاش من نتیجه می دهد و او صمیمی می شود . اما او نه . انگار هیچ تلاشی نمی کند و این خسته ام کرده . اینکه اگر بهبودی قرار است باشد همه باید با تلاش من مهیا شود و او دست به سینه منتظر موجی از چیزهای خوبی است که از طرف من می تواند بگیرد .

احساس می کنم دوباره در دام یک نوع رابطه افتاده ام که من دهنده ام و او گیرنده .

گاهی فکر می کنم شاید – مشکل از نوع ارتباط من است که توی دو رابطه متوالی دارم از یک نقطه و یک جهت آسیب می بینم .

خیلی خسته و کلافه ام . شاید بخشی هم به زمان نزدیک پریودم برگردد که خیلی نزدیک است .

کارهای خانه هیچیز نیست . اصلا هم مهم نیست . اما وقتی همیشه و برطبق قانون انتظار دارد همه کارها را من بکنم احساس خدمتکارش بودن را پیدا می کنم . متنفر می شوم . می خواهم با مشت بکوبم توی سرش .

توی خیابان با هم که راه نمی رویم . احساس می کنم آنقدر تند می رود که من بجای همقدمش بودن کنارش کشیده می شوم . این آخرها که اصلا دستش را نمی گیرم . او هم که هیچوقت تقاضایی ندارد . با یک اختلاف نیم متری تا یکمتری از هم که او همیشه جلوست راه می رویم . توی راه هم سکوت ....

توی خانه هم سکوت است . اما خیلی زیر پوستی و موزیانه . یا سئوال در مورد پرسیدن زمان درست شدن شام . یا لباسها کجاست ...... هر چه هست مثل بودن دوتا دوست و گاهی بحث و چالش و حتی صحبت از چیزهایی که دوست داریم که بخوریم هم نیست .

گاهی فکر می کنم اگر تنهامان نباشد . یا اگر فقط همین تن هامان هم با هم مهربان نباشند چطور می شود ادامه داد ؟

اصلا صحبت نباشد بهتر است . خیلی اختلاف داریم . او هنوز توی حال و هوای دوران بچگی و زندگی به همان سبک و سیاق شهرستانشان را دارد . افکار و نظرات من همه اشتباه و احمقانه است و او نمی خواهد بشنود . حرفهای او هم برای من عقب مانده و بدور از هر نقطه رو به روشنی و پیشرفتی .

قبلا . یعنی فقط یک دوره کوتاه آنهم در نامزدی با او خود خودم بودم . اما بدها هی ترسیدم . هی بیشتر مرا از خودش ترساند . و حالا من باز هم دو چهره پیدا کرده ام . چهره واقعی ام که صبح تا ساعت 5 تا 6 بعد ظهر است . و چهره دوم و قلابی ام که همه فریب و فریب است . یعنی من نمی خواهم . او می طلبد که من اینطوری باشم .

مسخره است . اما خطاهایم را می بخشد . مثل شاه های بزرگوار می بخشد . خطاهایی که من معتقدم خطا نیست!

دلم امروز از دستش خیلی گرفته . کفری شده . می دانم همه چیز را مثل یک مشکل بزرگ و غیر قابل حل مطرح کردم . می دانم همه واقعیت ها را تشدید کردم . اما شاید این تنها راه حل خالی کردن خودم باشد . دلم خیلی بغلش را می خواهد . برایم دعا کنید تا شب خوبی را کنارش داشته باشم .

2 نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 16:48  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |