تبليغاتX
page

این چند وقته خیلی سرم شلوغ بود و مجبور بودم خیلی روزها رو از ۷ صبح تا ۷ شب بمونم شرکت . این آخریها یکبار یکی از همکارام (بچه های قسمت فنی که تازه اومده کارخونه ما ) نزدیکای ساعت ۷  اومده بود دفتر که برگه هاش رو ببره . وقتی با تعجب دید که من موندم توی کارخونه گفت : خانوم فلانی شما چرا اینقدر می مونید توی کارخونه ؟ 
منم از لابلای دفتر و دستک هام نگاهی بهش انداختم و گفتم : مجبورم !
اونم با ناراحتی گفت : مجبورید ! بعد یه نگاهی که انگار به سرایدار خونشون نگاه می کنه سرش رو تکون داد و رفت .
آقا اون که رفت من تازه متوجه شدم اون چه برداشتی کرده . من منظورم این بود که کارهام خیلی زیاده اما اون برداشت کرد که بخاطر مشکل مالیه .
حالا وقتی میاد تو  دفتر ما و میره بچه ها هر و هر می خندن و میگن این فکر می کنه تو گدایی چیزی هستی .

2 نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 13:51  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

یک جورهایی خیلی چند وقته نظراتی میاد که گاهی تو فکر می برتم . واقعا بعضی هاشون برام خیلی ارزش دارند . خیلی خوشحالم می کنند . خودتون میدونید که من نوشته هام نظم و قانون و منظور خاصی نداره . یه راهیه برای تخلیه خودم . برای احساس سبکی کردن . مطمئنا اگه نظر کسی برای من مهم نباشه من توی وبلاگ نمی نوشتم . یه دفتر خاطرات بر می داشتم و شروع می کردم به نوشتن . اما حالا اینکه جواب نظری رو با رفتن به وبلاگی نمی دم و یا کسی رو لینک نمی کنم دلیل بر بی اهمیت بودن موضوع نیست . یا اگه  آدرس یاهو اون کنار نمی گذارم هم دلیل بر ایجاد مزاحمت کردن کسی نیست . باید بگم که مثل گذشته دیگه  وقت آزادی سر کار ندارم که بتونم نگاهی به وبلاگ ها ی جدید بندازم و آرشیو بخونم و .... الان دیگه سیستم کاریم خیلی فرق کرده و خیلی هنر مند باشم فقط (البته در حال حاضر) سه تا وبلاگ زهرا و 35 درجه و من و ام اس رو بخونم . حتی می بینید که وقت کافی برای درست نوشتن خودم هم ندارم . و لازمه یه معذرت بخوام از کسایی که فکر می کنن نوشته های من با یه افت شدید مواجه شده که کاملا درسته . در هر صورت مطمئن باشید نظر هر کسی که اینجا چیزی بنویسه برای من با ارزشه و بخش بزرگی از نوشته های من بخاطر همین تبادل نظره . منتها شاید نتونم بخاطر هر نظر بیام و وبلاگتون رو بخونم و احیانا تو یاهو مسنجرم ادتون کنم و ....

در هر صورت عذر منو قبول کنید . سعی می کنم یک مدت آدرس یاهوم رو هم بگذارم . البته اگه ویروسهای عزیز اجازه بدن و سیستمم رو آلوده نکنن .

2 نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 7:41  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

چند وقته پیش می خواستم یکهفته روزه بگیرم . اما اراده اینکار رو کامل نداشتم . یک شب شوهرم گفت : می خوای با هم از فردا شروع کنیم و روزه بگیریم ؟ منم بلافاصله گفتم آره از فردا می گیریم . اونوقت دیدم زد زیر خنده و حالا نخند کی بخند ..... تازه یادم اومد که من پریودم !

.

.

چند روز پیش همسرم گفت : من فردا رو می خوام روزه بگیرم . منم بلافاصله گفتم منم می گیرم .و باز اون زد زیر خنده چون من بازم پریود بودم .

.

خلاصه که این فراموشکاری من شده خوب وسیله ای واسه خنده شوهرم.

2 نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 20:4  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |