تبليغاتX
page

رفت مسافرت

* برای رومان جدیدش داستان واقعی یکی از دوستهام رو داده بودم که بخونه . داستان در باره بی توجهی مردی بود که باعث شده بود یه زندگی از هم بپاشه . فکر می کنم وقتی خونده بودش یکم به خودش اومده بود . چون وقتی اومد خونه بر عکس همیشه دستاش رو باز کرد و گفت بیا اینجا می خوام باهات حرف بزنم !!!! گفت که از زندگیمون راضی هستم ؟ چرا اینقدر تغییر کردم ؟ چرا سرحال نیستم ؟ چرا اینقدر تو خودم هستم ؟ نگاهش کردم . سرش انگار که از خجالت پایین باشه ، نمی دونم چرا نتونستم همه چیزو بگم . فقط یه جمله گفتم : ما زندگی خوبی داریم ولی برای با هم بودن وقت نمی گذاریم .

و دوباره این جمله رو برای بار صدم تکرار کرد که می خوام یه برنامه ریزی کنم برای زندگیمون در صورتی که من با شناختی که ازش دارم میدونم تنها چیزی که تو زندگی نداره برنامس . (مثلا وقتی میریم مسافرت نه معلومه کی می خوایم بیایم نه اونجا می خوایم چکار کنیم . تصمیماش همیشه آنیه و همیشه داره حسرت زمان از دست رفتش رو می خوره . مثلا روز جمعه وقتی صبح بیدارش می کنم بیدار نمیشه تا ساعت 11 و منی که از ساعت 7 بیدارم و همه کارهام رو کردم و حتی زبان روزهای آیندم هم خوندم رو می بینی می افته به غر زدن که چرا بیدارش نکردم!!! و گاهی سر همین اخم و تخم و حالا بیا تحویل بگیر ....)

 

* دیشب رفت برای چند روز مسافرت و طبق معمول خیلی احساس خوشحالی کردم که چند روز به حال خودم هستم . لازم نیست غذا درست کنم . و مهمتر از همه تا 12 یا 1 بیدار بمونم منتظرش . ( برای منی که پنج و نیم صبح بیدار باید بشم و با فشار کاریی که دارم باید استراحت کافی کنم و بشور و بساب خونه و کلاس زبان و ... همچین کار آسونی نیست که حتی نیم ساعت هم بعد از 10 بیدار بمونم )

2 نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 8:38  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

آخرین اخبار

*خوب معلم زبانم این ترم با نامردی تمام منو انداخت . با اینکه از خیلی از بچه ها قوی تر بودم . با اینکه تمام کارها رو زودتر از بقیه انجام میدادم و بیشتر از همه صحبت می کردم . همش هم بخاطر پایین بودن نمرم تو میان ترم . حالا دوباره سر همون کلاس قبلی نشستم با یه معلم خیلی بی سواد . چاره چیه ؟ باید بگذره دیگه . ولی از سطح کلاس خیلی بالاترم . کسی جز من نمی تونه صحبت کنه و اگه بتونه در حد چند کلمه اس . ولی در کل هنوز با پشتکار باور نکردی می خونم و لیسنینگ هر چی دستم برسه گوش میدم و می خونم . راستی خیلی وقت پیش ها ، قبل از اینکه کلاس برم فکر می کردم چقدر اینها که زبان بلدند با کلاسن و غول !!!راستیاتش خیلی حسودیم می شد .  ولی الان که یه چیزهایی رو یاد گرفتم می بینم که همچین خبرهایی هم نیست. مثه خودمونن!! دیگه مجبور نیستم اونقدر خجالت بکشم که بلد نیستم . خدا رو شکر تو زندگیمون دو تا غلط بدرد بخور هم کردیم .

 * هفتم شهریور عروسی دختر خالمه .(دقیقا همون خاله ام که رابطمون باهاشون مدتهاست شکر آبه و یه جورهایی ساه ما رو با تیر می زنن) منم عاشق عروسی . از حالا قند تو دلم آب میشه که میرم و تا آخر شب مثه شیشه کشیده ها می رقصم! ولی از طرفی یکم هم ناراحتم . می ترسم زیاد جنگولک بازی در بیارم اول ازدواجی برام حرف در بیارن .  فامیل درست که نداریم ! وایستادن تا فقط ببینن کی چکار می کنی یه لیبلی بهش بچسبونن . واسه همینه که عاشق عروسی اونهام که نسبت خیلی دور دارن باهام .

 * 8 ام اگه شوهرم قبول کنه و مادرم اینا بیان و شوهر اولم (رئیس گهم!) مرخصی بده ، ما می ریم شمال عروسی یکی از اون فامیل دورام که خیلی فازه . خدا کنه اینیکی هم جور شه .

 *زندگی هم کما فی الساقه به همون شیوه مضخرفش سپری می شه

2 نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 15:5  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

تصمیم ناتموم

همه چراغها بجز چراغ خواب کم نور و بی رمق اتاق خواب خاموشه . چشمهام رو باز می کنم و به صورت غرق خوابش چشم می دوزم . دلم براش میسوزه . دلم برای خودم هم می سوزه . یه یکسال گذشته نگاه می کنم و می بینم چقدر هر روز و هر روز از میزان محبت نداشتمون هم نصبت به هم کم شده . حالا دیگه ابایی نداریم که از هم جدا بخوابیم . دیگه برعکس اون روزا که جز معدود شبایی در آغوش هم نمی خوابیدیم الان معدود شبهایی هست که در آغوش هم می خوابیم . وقتی میاد خونه (بخاطر کارش 11.5) میز شام حاضره و غذارو می خوره و چای رو که میریزم دیگه من رفتم توی تخت و فکر می کنم خوابم که اون میاد توی تخت .

در طول روز که خیلی کم تماس تلفنی داریم مگر اتفاق خاصی تا شب . نهایتش یک یا دوتا اس ام اس خیلی جدی که کجا هستیم .

گاهی فکر می کنم اصلا دوستش ندارم و لازم نیست اینقدر به خودم تلقین کنم که دوستش دارم .

دلم می خواد برای بار سوم هم ازش بخوام که در مورد جدایی با من جدی فکر کنه اما شرایط مالیش اونقدر بهم ریخته و بده که دلم نمی خواد اینطوری رهاش کنم . بحث دوست داشتن نیست . بحث مرامه که فکر می کنم نمی تونم اینقدر بی مرام باشم . حالا حتی اگه همسرم نباشه و هم اتاقم باشه .

همه فکر هام بی نتیجه اس . پلک هام دوباره سنگین می شن . برای بار آخر نگاهم رو می دوزم به صورتش که نور قرمز رنگ چراغ خواب تو گودی چونش لمیده و بعد چشمام رو می بندم .

2 نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 16:14  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

یک کامنت فوق العاده !
چهارشنبه 9 مرداد1387 ساعت: 9:56 توسط:مهدی
سلام
وبلاگ قشنگي داري تبريک ميگم
خوشحال ميشم بعد از اين که به اسم مدل لباس لينکم کردي خبرم کني تا
لينکت کنم
ممنون
 وب سایت   پست الکترونیک

و من :

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 7:58  توسط سونامی  | موضوع: واقعی | 

روز های خیلی بدی رو می گذرونم . دوبار تا مرحله ای رسیدیم که تصمیم گرفتیم از هم جدا بشیم . نه قهری و نه دعوایی . هر دوتامون گریه می کردیم . اما هر دوتامون هر بار که منصرف میشیم باز هم با تردید به آینده نگاه می کنیم .

همدیگرو دوست داریم . خیلی . اما با زجری که ناخواسته به هم میدیم چی ؟ من دلم نمی خواد اون اذیت بشه . شاید تجربه اش کمتر برای هر کسی پیش بیاد . که مثلا دوتا آدم با تمام وجود بخوان زندگی کنن و قصدشون یه زندگی خوب و عاشقانه باشه اما تفاوتهای بی حدشون نگذاره .

از حالا نمی تونم واقعا در مورد ۱۰ روز آینده قطعی حرف بزنم که خونه همسرم باقی می مونم یا نه !! یعنی تا اینحد متزلزل. اما بدون هیچ دعوایی . بدون هیچ اذیت و آزاری . بدون هیچ حرف بدی . بدون هیچ اختلاف خانوادگی ای . بدون مقصر دونستن کسی .

احساس می کنم همه اینها یه سرابه . یه خوابه که هر لحظه ممکنه تموم شه .

*********************************************************

کامپیوتر های شرکت رو شبکه کردن . آدرس لینکهام مستقیم میره زیر دست مدیریت . می ترسم وبلاگم رو آپدیت کنم یهو آدرسم دستشون بی افته . هیچ چیزی نمی تونم سرچ کنم . تو رو خدا یکی کمک کنه که چکار می تونم بکنم که آدرس لینکها براش نره ؟ یا سرچهام رو نفهمه ؟ اصلا راهی داره ؟ استفاده از فیلتر شکن کمکی به مخفی موندن لینکهای من می کنه ؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 21:0  توسط سونامی  | موضوع: واقعی |