تبليغاتX
page

ورق نود و هفتم : بسه غمنامه یه کمی هم شوخی گاهی لازمه!

سال دوم دبیرستان بود و ما هم تو سن و سال شیطونی و این برنامه ها ، زنگ آخر ورزش داشتم و من خیلی بازی و شلوغ پلوغی و داد و بیداد داشتم و اونقدر وسطی و بسکتبال کرده بودم که با اینکه خیلی خوش هم گذشته بود ولی از خستگی هم داشتم می مردم ،زنگ خورد و داشتم از مدرسه بر می گشتم خونه و مثه همیشه تو فکر بودم و به تموم کارهای کرده و ناکرده خودم داشتم فکر می کردم و می رفتم ، که یه پسره بهم که رسید گفت : بابا ورزشکار!!! (پیش خودم گفتم این یارو از کجا فهمیده که من ورزش کردم ؟؟؟؟ گفتم شاید از چهره خستم فهمیده که ورزش کردم و بی خیال شدم) به راه خودم ادامه دادم .....

کمتر از پنجاه متر اون ور تر یکی دیگه بهم گفت : خوشم میاد مثه خودمون خفن هواخواهی !!!!(نمی دونی چقدر حرفش برام بی ربط اومد) به راه خودم ادامه دادم .....

یه پنجاه متر اونطرف تر باز چندتا پسر داشتند می رفتن که همه گی با هم گفتن : اوووووووووه ! بیخیال خیلی سخت می گیری (پیش خودم  گفتم من چی رو سخت می گیرم ؟؟؟ مزخرفا) به راه خودم ادامه دادم .....

این بار بیست متر هم دور نشده بودم که باز یکی دیگه گفت : خیلی باحالی بخدا!!!(اینبار به خودم گفتم مگه من چطوری هستم که این همه پسرا تو چهار قدم راه بهم حرف زدن ، و بعد گذاشتم به حساب زمونه بد و  آدمهای نا اهل) به راه خودم ادامه دادم .....

هنوز دو قدم دورتر نرفتم که یکی دیگه گفت : آبیته !!!(حالا مانتو شلوار مدرسه ما سرمه ای مشکی بود)ولی خیلی اعصابم خورد شده بود ، آخه سابقه نداشت که از اینهمه پسر یهو تو یه روز اینهمه حرف بخورم ، در ثانی من هیچوقت جوری نمی اومدم که بشم سوژه برای آدمهای اینطوری ، به همین خاطر شکم برد ، گفتم باید یه جوری باشم که اینو می گن ، یه نگاه به سر و وضعم کردم ، وای نمی دونید من چی دیدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دلم خواست همونجا زمین دهن وا کنه و منو ببلعه ، آخه نمی دونید من هنوز کاور آبی ورزشم با شلوار گرم کن آبیمو در نیوورده بودم!!!!!!

2 نوشته شده در  دوشنبه 2 خرداد1384ساعت 11:37  توسط سونامی  | موضوع: |