
من از اين اتفاق تو زندگيم درس بزرگي گرفتم ، البته اگه مي بيني كه اينهمه داستان دارم همه رو بگذاريد به اين حساب كه من تا چيزي رو خودم تجربه نكنم كه آدم نمي شم !!! البته از تجربه هاي بقيه استفاده مي كنم ولي خوب يه چيزايي رو هميشه آدم خودش فكر مي كنه خيلي عقل كله و اينه كه تا با مخ زمين نخوره نمي گيره كه اصل داستان از چه قراره !! و اينم داستان من ....
دانشگاه ترم دوم رو مي خوندم ، خوب اون دو سال شايد خيلي برات گفته بودم دو سال از بهترين سالهاي زندگي من بود ، شايد تو دبيرستان سرو گوشمون خيلي مي جنبيد ولي تو دانشگاه حقيقتا تمام اين كارها رو كنار گذاشته بودم ، آخه من يه چيز بزرگ پيدا كرده بودم يه راهي كه عجيب باهاش حال مي كردم و هر چي تلاشمو اضافه مي كردم چيزهاي بكر و تازه تر و زيبا تري رو مي فهميدم ، من اونقدر غرق جذبه هاي چيزهايي شده بودم كه سالها بود در كنارم بود و من نمي ديدم، كه خيلي چيزها رو از دور و برم نمي ديدم ، يادمه كتابهايي كه هنوز استاد درس نداده بود شده بود بارها بخونم !!!! شبها تا ديروقت بيدار بودم و هزار جور كار مي كردم از پروژه نويسي براي بچه ها تا درس و خوندن واسه كنكور و .....
اون روزا خيلي تلاش مي كردم ، خيلي ، اين بود كه تو كلاسهاي تخصصي هميشه يه چيزي بالا تر از عالي بودم (اصولا عمومي ها رو تو هيچ دوره اي از زندگيم دوس نداشتم و اهميت نمي دادم) تو خيلي از كلاسها تمام مدت من و استاد با هم درسو جلو مي برديم ، يكي از استادامون (البته نه بهترين استادي كه داشتم ، يكي كه استاد خوبي بود كه من برا به هم نخوردن داستان بهش مي گم استاد فرهادي) به نام استاد فرهادي يه مرد 25 الي 26 ساله كه البته نمي دونم درست حدس مي زدم يا نه ، ولي اون هم يكي از استاد هاي جالب و با اطلاعاتي بود كه من خيلي باهاش حال مي كردم ، خيلي چيزا به من ياد مي داد ، يادمه كه وقتي مي اومد تو كلاس قبل هر چيز جاي منو كه معمولا رو صندلي چهارم از رديف اول مي نشستم رو نگاه مي كرد كه مطمئن باشه من اومدم ، و اگه جام عوض مي شد اول مي گشت با چشم منو پيدا مي كرد بعد مي رفت سر جاش مي نشست ، اونقدر تو كلاس اين اكتيو بودم كه نگو ، البته خيلي اوقات دوس نداشتم اينقدر جسورانه هميشه من گوينده باشم بين بچه ها ولي جو كلاس مي طلبيد + اينكه استاد فرهادي خودش هم مي خواست و اگه من چيزي نمي گفتم سريع حرفش رو همونجا مي خورد و مي گفت : خانوم (ف) بقيش رو بگو من الان ميام ... هميشه يه سوالايي وسط درس مي پرسيد كه هيچكس بلد نبود ولي (واقعا خودم هم نمي دونم شايد به خاطر اين كه اون موقع خيلي از مجله ها و سايتهايي كه اطلاعات در مورد رشته ما رو مي دادن مي خوندم )من مي دونستم و در نهايت بهت بچه ها كه اين دختره چطوري هر چي فرهادي مي گه اين جوابشو داره !!! هر موقع كه امتحان ناقافلي مي گرفت من نمره كامل رو مي گرفتم و فكر كن يه وقتي يه روز اينطوري مي خواست امتحان بگيره و هيشكي نخونده (كه الي ماشاالله بچه ها هميشه از اين دست هستند كه نخوندن)من خونده بودم !!! البته هيچوقت نمي گفتم كه امتحان بگيره چون فكر مي كردم خيلي نامرديه و جو خراب كن اين بود كه هميشه مي ذاشتم ببينم كه اگه امتحان دادن مي دادم اگه كنسل مي شد چيزي نمي گفتم ، ولي وقتي به زور امتحان مي گرفت و همه زير ده بودن و من بهترين نمره خيلي براشون زور داشت (آخه مي تونستن بگن مثلا همه خراب دادن نمره ها رو حساب نكنيد ، ولي وقتي من بودم مي دونستن ديگه بيچاره شدن) خوب تو يه چنين وضعي هميشه چهار تا آدم هم پيداشون مي شه كه نخوان سر به تنت باشه !!! اصلا خيلي ها من كه انتخاب واحد مي كردم بعد مي رفتن كه تكليف كلاسهاشون روشن بشه تا بتونن پاس كنن!!!! (استاده رو مي تونستن يه طوري خر كنن ولي من مصيبتشون بودم) آره عزيز ، اينطوري مي گذشت .... و من هر روز و هر روز بيشتر لذت مي بردم و توعالم خودم حالي مي كردم ....
يه روز نزديكاي آخر ترم هم بود رفته بودم اتاق ژتون كه ژتون هاي هفته آينده رو بگيرم كه وقتي داشتم در اتاق رو باز مي كردم صداي چند تا از بچه ها رو شنيدم كه داشتن با هم با يه حالت كه پر بود از حس تمسخر و نفرت مي گفتن كه اين دختره لعنتي (ف) همه كاسه كوزمونو خراب كرده ، اونيكي به اينيكي با طعنه و خنده مي گفت : تا فرهادي رو خر نكنه كه بگيرتش ول كن نيست !!! يكي شون گفت يكي نيست بهش بگه دختره آشغال تو كه نمرتو مي گيري ؛خوب بذار بقيه هم پاسشونو بكنن ، و دوباره يكي ديگه گفت : حالا اگه فرهادي خيلي تيكه بردني بود يه چيزي ، بدبختي گير افتاديم ها و همه خنديدن و دور شدن .....(فرهادي واقعا يه ادم درست و حسابي بود و اين حرفشون حقيقتا يه حسادت كامل بود )
و من همونطور ثابت و ساكت دستگيره در رو گرفته بودم و تو بهت و حيرت افكاري رو كه باسرعت نور تو سرم عبور مي كرد رو مي ديدم و تني كه عرق كرده بود ولي سرده سر بود ، يه لحظه فكر كردم دارم خواب مي بينم ! يهو صداي نخراشيده يه دختره رو شنيدم كه گفت : خانوم نمي خواي بري مردم كه مي خوان برن ، قصد نداري دستگيره رو ول كني ؟؟؟
و من براي اولين بار بود كه يه چنين فكري تو مغزم رسيده بود ، من باور نمي كردم كه يه چنين فكري وجود داشته باشه ، من حتي يك بار حتي يكبار هم حتي يه چنين تصوري تو ذهنم از فرهادي نبود !!! اون كجا من كجا ، يعني درس خوندن اينقدر شكل عجيبي داره ؟؟ درسته شايد من خوندنم با بقيه فرق داشت ، آره درسخون ترين بچه ها فقط مي خوندن براي نمره بهتر و شرايط بهتر ولي من با عشق مي خوندم تا سيراب بشم ، مي خوندم كه لذت ببرم و نه هيچ چيز ديگه !!!
بعد اون روز خيلي سعي كردم رو رفتارم فكر كنم كه آيا واقعا طوري بوده كه يه چنين برداشتي بشه ازش كرد ؟؟؟ نمي دونم ، ولي تا جايي كه يادمه هميشه سعي مي كردم ارتباطم فقط تو همون ساعت كلاس باشه ، وقتي كلاس تموم مي شد خيلي ها (معمولا اونهايي كه يا خيلي نون خامه اي هستن يا خيلي درسخون) واي مي ستن تا با استاد صحبت كنن ولي من هميشه اولين نفري بودم كه از كلاس بيرون مي زدم ، و به ندرت خارج از كلاس و زير گوشي و كنار ميز استاد وايميستادم ، هميشه سئوالام رو تو جمع مي پرسيدم و جوابشو تو جمع هم مي گرفتم ، ولي نمي دونم چرا ، چرا يه چنين چيزي رو ساخته بودن ، ولي از اون به بعد سعي كردم هواسم جمع تر باشه ، البته نمي تونم منكر اين بشم كه ارتباط ما تو همون چارچوب محدود هم خيلي خوب بود ، استاد فرهادي با اينكه قيافه اي خيلي سرد ، اخمو و خشن داشت و هيچ احدي رو بعد ورود خودش تو كلاس راه نمي داد ولي يادمه يه روز كه امتحان داشتيم و من يك ربع دير رسيدم ، فكر كردم در و باز كنم چار تا فوحش جانانه هم نثارم مي كنه كه چرا دير اومدي و فلان .... ولي وقتي درو باز كردم در نهايت تعجب همه بهم گفت بيام تو و نشستم و بهم برگه داد تا امتحان بدم ، هيچ حرف بدي هم بهم نزد !! موقع امتحان داشتم سئوالارو جواب مي دادم ، يهو ديدم داره منو نگاه مي كنه ، سرم رو بالا اووردم ديدم داره به من لبخند مي زنه ، من به اون لبخندي نزدم و فقط سرمو انداختم پايين ، نمي دونستم بايد چكار كرد ، خوب بچه ها هر چي هم كه مي گفتن من نمي تونستم رفتارم رو عوض كنم ، اون به من بد نكرده بود كه بخوام بهش بي احترامي كنم ، من فقط شك كردم به اينكه واقعا چيزي بوده و من بي آيكيو نفهميده باشم ، بعد ها متوجه شدم گاهي منو نگاه مي كنه ،
لبخند مي زنه ، خيلي دوستانه تر از بقيه جواب سئوالامومي ده ولي باز هم نمي تونستم قضاوت بدي در موردش بكنم ، خوب من يكي از بهترين شاگردهاي اون بودم ، تو خيلي از كلاسها همه با من اينطوري برخورد مي كردن ، ولي سعي مي كردم ديگه وارد بحث هاش گرو گر نشم ، سعي مي كردم كه كمتر سر حرفا رو ازش بگيرم ، يادمه يه روز ديگه به خودم گفتم امروز اصلا وارد صحبت هاش نمي شم و اونم اينو فهميده بود (اين قسمتو برات تعريف كردم) كه گفت يكي داوطلبانه بياد كه همه مي گفتن من برم و نرفتم ، همه مي گفتن برو و من نرفتم ، اونم دفترشو باز كرد و اسم منو صدا كرد (آخه صدا كردن اسم من كار مسخره اي بود خوب همه مي دونستن كه اون اسم منو حفظه ، روزي هزار بار اسم منو تكرار مي كرد !!!!) و ازم درسي رو پرسيد كه هنوز درس نداده بود و من براش نيم ساعت صحبت كردم ، اون روز حتي بچه ها هم حيرت كرده بودن كه من درس جديد و هم خونده بودم ، و اون تمام اين مدت سرش پايين بود و يه حالت تحسين به خودش گرفته بود ، بعد هم كه حرفام تموم شد گفت كه تشويقش كنيد و همه حتي بدترين هايي كه ازم به شدت متنفر بودن رو ديدم كه دست مي زند و آخرش گفت كه مي خواستم بهتون نشون بدم اين آدم مثه شما درس نمي خونه ، ربطي به گفتن و نگفتن من و شما ندارو .........
و موقع نشستن گفت دوباره تشويقش كنيد !!! آخر كلاس مي خواستم مثه هميشه اول همه بزنم بيرون كه يكي از بچه ها يه سوالي ازم پرسيد ، و تا توضيح بدم تقريبا خيلي ها رفته بودن و استاد هم رفته بود سوار ماشينش بشه ، منم داشتم اون وسط مسط هاي بچه ها مي اومدم كه از پشت سرم شنيدم كه يكي گفت : اگه يه كم صبر كنه با ماشين مي رسوندش !!
و دوستش گفت : برو سوار ماشينش برسوندت!!!و من خشمگين بودم ، اونقدر كه اگه كلمه اي ديگه به زبون مي اووردن مي كشتمشون ! مطمئن بودم كه اينكارو مي كنم !!! رفتم سمت دستشويي و نمي دونم چند صد بار آب رو صورتم ريختم تا بتونم كمي آروم بشم ...
وقتي اومدم بيرون تقريبا همه رفته بودن ، و من با كلي غم داشتم مي اومدم خونه كه ديدم فرهادي با ماشينش ترمز كرد و گفت : هنوز نرفتي ؟؟؟ و من با سري كه تمام طول مكالمه ما پايين بود بهش گفتم :نه ، گفت : خوشحال مي شم برسونمتون، و من بهش گفتم : بريد استاد بريد ، بريد تا به گناه ناكرده محكوم شما نشدم و اون بعده يه نگاه طولاني به من رفت ،سرم پايين بود ولي سنگيني نگاهشو مي شد همونطوري هم حس كرد، جلسه بعدي آخرين جلسه اي بود كه با اون داشتم ، بين كلاس چند بار بهم گفت كه آخر كلاس بمونم و برم دفتر اساتيد ، خيلي ازم خواست ، حتي موقعي كه كلاس تموم شد گفت برم دفتر تا اون بياد ولي من نرفتم ، احساس كردم كه رفتن من درست تائيد حرفهاي تموم اون دختر هاي لعنتي بود كه اين حرفها رو مي زدن ،(اينو هم بگم خوبه كه اون جوني بود خوش لباس ، با چهره اي كاملا قتوژنيك و رفتاري خاص و جنتلمنانه!! بسيار با اطلاعات،مودب و در عين حال مقرراتي و سخت گير و جدي ، خوب اگر يه چنين كسي تو شرايطي سواي همه اين تنش ها مي اومد خواستگاري من قطعا قبولش مي كردم) ،
همه ماجرا ها رفت تا روز آخر امتحان ، مي دونستم كارم داره مي دونستم اگه زود برم سالن امتحانات منو خفت مي كنه ، حتي مي دونستم كه مي خواست بهم پيشنهاد ازدواج بده ، ولي من تو يه چنين جوي ، مي خواستم ثابت كنم كه اونا اشتباه مي كنن و من اونطوري كه اونها فكر مي كنم نيستم ، من هيچوقت به اون به جز به چشم يه استاد نگاه نكرده بودم ، من تحت تاثير اونها قرار گرفته بودم و عاقلانه هيچ چيزو نمي ديدم ،
صبر كردم و لحظه آخر رفتم تو سالن هر چند كه اون دم در تا شروع امتحان منتظر من بود و هي چشم مي دووند كه منو ببينه كه بيام ولي نديد چون من از طبقه دوم داشتم اونو نگاه مي كردم تا بره تو سالن ، وقتي كه داشتن در سالن رو مي بستن رفتم ، سريع منو ديد ولي ديگه امتحان شروع شده بود و كاري از دستش بر نمي اومد ، بين امتحان به سمت من اومد و انگار كه ازش سوال دارم ، سرشو خم كرد و آهسته گفت : مي خواستم بهت پيشنهاد ازدواج بدم ، اما تو نموندي ، مي خوام كه روش فكر كني و بهم جواب بدي ، حتي اگه بخواي بگي نه ولي به پيشنهادم مي خوام فكر كني ، من آخر امتحان تو دفتر اساتيد منتظرت مي مونم ، بايد يه چيزايي رو بهت بگم ، منو منتظر نذار ، من بايد باهات حرف بزنم ...
و بعد رفت ، رفت و من اونقدر حواسم پرت شده بود كه دو تا از سئوالهايي كه بلد بودم رو اصلا نديدم و اون امتحانو تقريبا خراب كردم ،
اخر امتحان مي خواستم اصلا دفتر اساتيد نرم ، ولي نمي دونم يه حسي مي گفت برو ، اون سواي همه اين حرفا آدم خوبيه ، و من دو بار تا دم دفتر اساتيد رفتم و برگشتم ولي من تحت تاثير شديد حرفهاي بچه ها بودم و نمي خواستم اونطوري بشه كه اونا مي گفتن ، اين بود كه هيچوقت به دفتر اساتيد نرفتم و براي هميشه فرهادي از اون دانشگاه رفت و ديگه خبري هم ازش نشد ،
ولي حالا بعد گذشت اين مدت وقتي به اين موضوع بدون تنش و تاثير حرف بچه ها نگاه مي كنم مي بينم چقدر اشتباه كردم ، خوب اون آدم خيلي خوبي بود ، من تويه شرايط عادي اونو قبول مي كردم ولي به خاطر نظر ديگران از اون چشم پوشيدم ، و اين يه اشتباه بزرگ بود !!!! يه اشتباه كه مي تونست مسير زندگي منو تغيير بده ، چون اونقدر من تحت تاثير حرف اون بچه ها واقع شده بودم كه حتي اگه عاشق اون هم بودم ، بازم به خاطر حرفو حديثا بي خيالش مي شدم ، و فكر مي كنم خيلي كارم اشتباه بود ، و من متاسفم براي خودم كه اون موقع هنوز به اين بلوغ فكري نرسيده بودم كه بتونم تصميم درستي بگيرم ، نه از لحاظ اينكه ازدواج نكردم ، از اين لحاظ كه نتونستم تو شرايط اونطوري تصميمي بگيرم كه بعد ها اگه بهش ارجاع كنم تصميم رو نزارم به حساب يه تصميم درست ،
ولي خوشحالم كه يه چيني اتفاقي برام افتاد و من فهميدم كه يه تصميم كه از رو عقل نباشه و تحت تاثير حرف ديگران باشه ممكنه تا چه حد سرنوشت يه آدم رو تغيير بده ....
مي دوني من خيلي چيزا رو فهميدم ، زندگي هر كسي مملو از اين چالشهاست ، و نحوه رفتار ما تو كشاكش اين افت و خيزها و اين چالشهاست كه اون منه واقعي هر كسي رو مي سازه ، و برخورد ما تو هر كدوم از چالشهاي پيش اومده نشوني از بلوغ و رشد فكري ماست تو اون برهه از زندگي ، و با ديدن رفتارمون تو هر موقعيت مي تونيم به راحتي بفهميم كه چقدر پيشرفت كرديم ، اين حتي تو كارهاي روزانه ما هم تاثير مي زاره مثلا من قديما هم شعر مي گفتم و خيلي كم و بيش اين روزا ، ولي مي گم ، اما شعر الان من با شعر اون موقع من خيلي متفاوته !!!! خيلي ، كه حتي خودم احساس مي كنم اون منه درونم از بچگي در اومده ، نمي گم خيلي بزرگ شده نه ، يه بچه كه حالا از قاقا خواستن به غذا خوردن رسيده !!! اينها همه تاثير همون چالشهاي زندگي ماست ! و هرچي عمق اين چالشها بيشتر باشه ، تاثير مستقيم اون بر روي بلوغ فكري ما بيشتر خواهد بود ...... يا حق