تبليغاتX
page

ورق صد و دهم : براي آدم هميشه چيزي هست كه بخواد يادش بگيره

مي دونيد ديروز كه با یکی از دوستانم بحث می كردم خيلي خوشحال شدم ، مي دوني چرا ؟ چون تو اين همه مدت اون حس مي كردي خيلي به من نزديك شده ولي تو اون لحظه ، ديروز من فكر كردم دارم به اون نزديك مي شم ، هر چند كه سريع مدش تغيير كرد و نذاشت بهش برسم ، دستشو محكم نگه داشت جلوي منو و نذاشت من نزديك بشم ، نمي دونم چرا ، ولي من خيلي خوشحال شدم ، تا همونجاها هم خيلي بود ، من يه چيزايي فهميدم كه تا قبل از اين نمي دونستم ، مي دوني ،من معتقدم اگر بخوام ديگرون با ما عين كف دست باشن بايد باهاشون عين كف دست باشي ، اونوقته كه حتي اگه بهت خيانت هم كنن بازم از تو كم نمي شه ، بازم تويي كه بردي ، بازم تويي كه راضي هستي ، اينو مي دونم كه اگه با همه همونطور كه هستي باشي ، با همون ‹‹مني›› كه هرجا ميري و مياي و فكر مي كني و حتي به ديگرون بد و بيراه مي گي باشي همه آدمهاي دور و برت خيلي راحت اين وجود رو مي پذيرند ، چون هميشه پذيرش واقعيت خيلي راحت تره و آدم مايل تر به اينكه اگر چيز بدي هم هست واقعيت رو بپذيره و نه يه صورت ظاهر كه ممكنه خيلي هم خوشايند باشه ، فكر مي كنم خيلي جاها شنيده باشيد مي گن : من تو رو با اين شرايط دوس دارم نه پولتو نه خونتو من تو رو با همون مهربوني ها و نداشتنهات دوس داشتم ، و ....

فكر مي كنيد اين معنيش چي باشه ، من فكر مي كنم اين نشون ميده آدم هميشه از حقيقت و يدستي خوشش مي اومده و مياد و تمايل غريبي هم به اين موضوع داره، ولي نمي دونم چرا این دوستم بهم اجازه نمي ده بشناسمش ، من  فكر نمي كنم شناختن يه آدم خارج از هيچ چارچوب عرفي باشه ، حالا حتي اگه مرد باشه و من زن ، برام اين ارتباط مهم بود كه حالا فكر مي كنم جوونه زده .

بهش گفتم  من مي خوام تو رو به عنوان يه انسان كه عقل داره شعور داره ، فكر مي كنه ، عقيده داره ، آرمان داره ، ايده داره،  حس عشق داره ، حس دوست داشتن داره ، حس خشم و حس تنفر داره ، آدمي كه هزار تا بعد مختلف داره

من مي خوام اين آدمو بشناسم .

حالا مي خوام يه چيزي رو كه خودم تونستم در مورد كسايي كه دور و بر خودمونن و ما فكر مي كنيم شناختيمشون بگم ، خوب ما يه خونواده ساده و كوچيك داريم ، يه خانواده متوسط ،با يه سري اعتقادات كلي و يه سري افكار كه با هم مشتركيم و تو اون چارچوب همه ما رفتار هامون رو تنظيم مي كنيم ، خوب ولي آيا همه ما با وجود رعايت اون ضوابط مشترك مثله هم بوديم ؟؟ نه

مي دوني خيلي ها فكر مي كنن كه اگه همديگرو مي خوايم دوست داشته باشيم بايد مثه هم باشيم ولي من مي گم هيچ لزومي نداره ، من اگر كسي رو قبول كنم (با هر جايگاهي ، معلمم ، برادم ، پدرم ، دوستم ،مخاطبم و...) پس تفاوتهاشو هم مي شناسم و اونو با اون تفاوتهاش قبول مي كنم ، نمي خوام كسي تو رابطش با من اسير تغيير دادنها بشه ، من دوست ندارم كسي خودشو تغيير بده ، من ديگرون رو با تفاوت هاشون مي پذيرم ، و همين رو هم از تموم كساني كه با من به نوعي ارتباط دارن مي خوام ، مي خوام كه منو بپذيرند همونطوري كه هستم ، با اين فكر ،با اين نگرش به زندگي ، با اين باور ها ، حتي با همين ظاهر ، لباس و .....

می دونید همه ما تو  وجودمون يه مدينه فاضله داريم كه سعي مي كنيم به اون برسيم ، ولي خيلي از اوقات راهي كه براي رسيدن به اون انتخاب مي كنيم راه درستش نيست به قول برادم شريعتي :

]انسان هميشه خود را از طبيعت شريفتر مي يابد ، و خود را از ‹آن كه هست› برتر مي خواهد . چه پست اند آنها كه فاصله ميان ‹آنچه هستشان› با ‹آنچه بايد باشدشان› نزديك است و حتي در برخي ، هر دو بر هم منطبق!

هر موجودي در طبيعت ‹آنچنان است كه بايد باشد› و تنها انسان است كه هرگز آنچنان كه بايد باشد نيست.

آدمي هر چه ‹روح› مي گيرد و هر چه از آنكه ‹هست› فاصله مي بايد ، از آنكه ‹بايد باشد› نيز دورتر مي شود و اين است كه هر كه متعالي تر است ، از وحشت ابتذال هراسناك تر است و از بودن خويش ناخوشنود تر است.[

و اما تو ای دوست من : چرا مي خواي خودتو مجهول نگه داري تا كشفت كنن ، چرا خودت سعي نمي كني كه به كسي كه داره با كلي عشق و علاقه سعي مي كنه تو رو بشناسه كمك كني تا افق زيباي دوستي (نه اين دوستي هاي ظاهري كه همه جا پر شده ، يه دوستي متعالي ، يه دوستي كه آدم رو مي بره به كلي جاهاي ناشناخته و بكر كه بتوني حقيقت رو پس بلندي اونجا ببيني، يه دوستي واقعي نه دوستي يه دختر و پسر ، يا دوتا دختر يا دوتا پسر باهم ، دوستي دوتا انسان كه بعد شناخت مي شن دو روح خويشاوند ، تركيب زيبا و جاوداني ‹خويش›  و ‹وند› ، چيزي وراي احساس هاي مادي و پايين ! چيزي شبيه اونچه كه مولانا تو وجود شمس ديد ، چيزي كه يه عمر مولانا رو شيفته و در بدر شمس كرد و اينه اون معني قداست راستين يه دوستي و خويشاوندي واقعي) رو پيدا كنه ؟؟

اما آخر این بحث به جایی نرسید چون دوست من همچنان دوست داره مجهول باقی بمونه . شاید هم منطق منه که بوی نا گرفته و نمی تونم اونو قانع کنم . نمی دونم ، این روزا خیلی چیزا هست که قدیما فکر می کردم میدونم و الان فکر می کنم که نمی دونم !

2 نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1384ساعت 7:23  توسط سونامی  | موضوع: |