تبليغاتX
page

ورق صد و دوازدهم : گريه هاي من

گريه كردم چون ترسيدم ، ترسيدم از بي تو بودن ، چون فكر كردم چقدر تو اين مدت بهت وابسته شدام ، ترسيدم از اينكه جاتو يه روز ببينم كه خالي باشه ، ترسيدم كه همدم تنهاييم از كفم بره ، ترسيدم كه ديگه كسي نباشه تا بتونم حرفامو بهش بگم ، ترسيدم كه كسي نباشه كه بتونم بغلش كنم ، ترسيدم كه تو بري ، از اينكه ببينم و بيشتر از اين حس كنم اينجا چقدر تنهام ، از اينكه دست هيچكسي تو اين همه آدمهاي درنده و وحشي نباشه تا دستشو بگيرم ، از اينكه ديگه نتونم بهت بگم معصوم ، از اينكه هر صبح به اميد ديدن تنها آشنانام نتونم از خونه بزنم بيرون ، از اينكه ديگه نامه هات برام نياد ، نامه هايي كه باهاش انس گرفتم ، نامه هايي كه حالا شده پاره هاي بودنم !

معصوم من ترسيدم ، الان هم مي ترسم ، مي دوني تو برام با همه فرق داري با همه ، تو اين دنياي بزرگ تو تنها كسي بودي كه تونستم براش از تنهايي كشنده و موزي بگم كه يه عمر با منه ، كسي كه شد محرم اون حرفهايي كه از همه ممنوعه تره !

معصوم من تو نمي دوني برام چي بودي و چي هستي ، ديروز وقتي اونطوري رفتي نمي دوني من چه هالي شدم ، فكر كردم ديگه نمي بينمت ، فكر كردم كه همه چي تموم شده ، و حالا امروز وقتي دوباره ديدم توي چشماي تو ، توي چشماي غريب تو ، چشمايي كه هميشه برق نگاه يه آشنا رو ديدم و حس كردم تنها نيستم ، پيش اون تنها نيستم ، ديدم كه تنهام ، براي اولين بار تو چشماي تو هم ديدم تنهام ، چقدر سخت و غمناكه كه يه آدم گريه كنه ، ولي از اون سخت تر  و غمناك تر اينه كه يه آدم لبخند تلخ به لب داشته باشه تا چشماني پر از اشك !!!

معصوم من نمي خوام بري ، من نمي خوام بري .........

اينو با تموم قلبم مي گم

من بهت عادت كردم ، به حضور تو نفس كشيدنت ، به نامه هات ،به دستاي ظريف و كوچيكت ، حتي به گودي زير چشمات وقتي خيلي ناراحتي

دلم مي گيره وقتي تو رو نگاه مي كنم ، نمي دونم مي خواي چكار كني و اين بيشتر ديوونم مي كنه ، نمي دونم تو سرت چيه ، مي خواي با گرگ سفيد (من از روز اول به اين عنوان خطابش كردم) چكار كني ؟؟ من نمي دونم كه فكر تو چيه ولي اون گرگ سفيده و من مي ترسم پنجه هاش از اين كه ما فكر مي كنيم تيز تر باشه ، معصوم ازت مي خوام طرفش هم نري ، انتقام رو بزار واسه اونكه بالا سرته ، من نمي خوام يه اتفاق بدتر از اين بيافته ،

معصوم من مي خوام بدونم تو سرت چيه ؟ شايد كاري از دستم بر بياد ، نمي دونم ، شايد تو بتوني خالي بشي ، ولي من نمي دونم تو تو چه حسي هستي ، اونقدر آرومي كه معلوم نيست چي تو سرته .

انگار حال من بدتر از تو هست !!
2 نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1384ساعت 17:48  توسط سونامی  | موضوع: |