
يه موقع هايي انگار نطق آدم كور مي شه ، نه اينكه چيزي براي گفتن نداشته باشه ، اتفاقا اين روزا بيشتر از هر روزي حرف براي گفتن و نوشتن دارم ، ولي نمي شه گفت ، نمي شه نوشت ، دوباره دچار اون حسهاي بدون بعد شدم كه منو با خودش مي بره به يه ناكجا آبادي كه نمي دونم كجاست ، فقط مي دونم كه دوباره شدم همون هواس پرت هميشگي ، دوباره حسهاي خيابونگرديم عود كرده ، دوباره دلم قدم زدن تو پس كوچه ها رو كرده ، دوباره دلم مي خواد صداي يه آشنا بود كه مي شد باهاش از اون دردهاي دل زخميت براش گفت ، دوباره دلم تنگه ذل زدن تو نگاه يه آشناست ، دوباره دلم مي خواد تموم ترانه ها غمناكمو يه بار ديگه از بر بخونم ، دلم گرفته ،
خيلي سخته ، مي دوني وقتي خودت پر باشي از هزار تا درد عجيب و غريب مبهم كه دلت مي خواد به خاطر نمي دونم كدوم دليل و كدوم درد مجهول سر بزاري به بيابون اونوقت ديدن و زجر كشيدن ديگران رو هم ببيني ديگه تاب و تواني برات باقي نمي مونه ، ديگه حتي دلت مي خواد رو خودتم بالا بياري ، رو همه چيز بالا بياري .
ديشب كلي سر نماز با خودم با خدا كلنجار رفتم ، نمي دونم چرا دلم خيلي پر بود از همه چيز ، آخه گاهي از حكمت خدا نمي شه سر در اوورد ، برام يه سوال بزرگ مي شه كه آخه براي چي ؟؟ چرا ؟؟ ديروز خيلي درد كشيدم ، دست يه پسره رفت تو يه دستگاه ، صداي ناله و فريادش همه جا پر شده بود ، من تو سكوي بالاي پله ها بودم از دور ديدم داد مي زنه ، با تموم قدرتم دویدم ، مسئول فنی مون تا دید منو اونم فهمید یه اتفاقی افتاده ، اونم دوئید ، من فقط تونستم بهش بگم که پسره کجاست ، وقتی نزدیک می شدم احساس می کردم هر آنی ممکنه تمام وجودم از دهنم بالا بیاد ، دستش درست به گوشت آویزونی بود که ریشه ریشش کرده باشن ، و یه پوست آویزون مونده بود ، مسخرست که اونجا پر آدم بود ولی با دیدن اون اتفاق به جای اینکه دستگاه رو سریع خاموش کنن ، ترسیده بودن و فقط نگاه می کردن ،اگه دستگاه به موقع خاموش می شد ممکن بود فقط کمی زخمی بشه ولی ترس اونا باعث شده بود دست پسره کنده بشه!، اونجا پر خون بود ، خیلی وهشتناک بود ، از صبح تا حالا فقط دارم بالا میارم ، خدا کنه دستش پیوند بشه ، اون فقط 23 سالش بود ، فکرش رو بکن تو این دوره زمونه آدمای سالم بیکارن و به نون شبشون محتاج،اونوقت فکر کن یه دستش هم از دست بده ، نه سوادی داره نه حرفه خاصی بلده ، خیلی سخته خیلی ، نمی دونید چه حال بدی دارم ، همه دور پسره بودن ، پسره حتی آخ هم نمی گفت اونقدر از این حادثه شکه شده بود که مثه یه بچه گربه بهت زده فقط تو چشمای هراسون بقیه نگاه می کرد !! ولی تمام رنگ صورتش پریده بود ، درست مثه اینکه مرده بود !! تو چشماش یه مظلومیتی بود که وقتی یادم می افته تمام وجودم پره درد می شه، دست تیکه تیکشو از لای رولیکهای دستگاه نمی دونی با چه وضعیت رقتباری بیرون کشیدن ، آخ خدایا فکرش هم تموم ذهن و روح آدم رو فشار می ده ، کاش اونجا نمی رفتم و اون صحنه وهشتناک رو نمی دیدم ، حالا فقط دعا می کنم دعا می کنم که فقط خدا کنه که دستش پیوند بشه ، خدا کنه ،شما هم براش دعا کنيد.