
اندیشه هایم در گوشه ای تلخ از ذهنم با بهتی غریب ناخنهایش را می جود .
آنقدر می جود که از سر تمامی انگشتانش جوی های باریک خون روان است و او همچنان می جود .
اندیشه هایم در بین کوچه پس کوچه های شهر ولگردی می کند و هیچ کمیته ای نیست که او را بگیرد .
اندیشه های من همچون انبوه پسران مُزلف شهر به دنبال دخترکان زیبا و لاغر اندام می گردد .
اندیشه های موزی و سرکش ذهنم پشت تمامی شمشاد های طلایی شهر مشغول عشقبازیست.
اندیشه های هوسبازم همیشه در عطش بوسه های مرطوب و داغ است.
اندیشه های سرکشم هنگام طلوع خورشید ، آنقدر روی تختم خود را به شلاق،تازیانه می زند که تا نیمه های ظهر همیشه از درد به خود می پیچد و به دیگران می گوید که هنوز خوابم می آید.
اندیشه هایم نیمه شبها در سطلهاي زباله تمام کوچه های بن بست شهر به دنبال نامه های پاره پاره شده معشوقه های بی ارزش می گردد و نمی دانید با چه ولعی آنها را بهم می چسباند و برای پسران معصوم و عاشق شهر می گرید !!
اندیشه های پرسه زن من ، اندیشه های آواره و مالیخولیایی من که همچون صلیبی که مسیح باید به دوش می کشید تا مصلوب آن شود ، باید به دوش من کشیده شود تا در شبی ، در کنار عمیق ترین و غمگنانه ترین آهنگ شب با ژنده ترین شولای تنهایی بر آن مصلوب شوم ، و من آنروز را با تمام لرزشهای دستان نازیبایم با عاشقانه ترین آواز عشق طلب می کنم .