
گفت ما هيچ سنخيتي با هم نداريم . گفت ما دو خط موازي هستيم . گفت دو خط موازي هيچوقت بهم نمي رسند .
گفتم كه بدون تو نمي توانم ، گفتم هركاري كه بخواهي مي كنم تا بماني ، براي من بماني ، هر تعهدي،هر شرطي كه داشته باشي مي پذيرم .
گفت شرطم اين است ، هر وقت ثابت كني دو خط موازي به هم مي رسند من مي مانم ، هميشه براي تو مي مانم ، آنروز به ديدنم بيا و خواهي ديد كه با تو مي آيم!.
آرزوي محال تو در ذهنم خشكيد ، اما از يادم نرفت ، من حتي براي محال تو هم به دنبال پيدا كردن بودم .
سالها گشتم ، تا چندي پيش در كلاس فيزيك فهميدم كه دو خط موازي در بينهايت دور به هم مي رسند !!
حتي به خوبي هم ياد گرفتم كه ثابت كنم ، و من با كوله باري عشق و اميد به دنبال تو آمدم كه با من بيايي، اما ...
رفته بودي براي هميشه ....
و من دانستم كه حتي اگر دو خط موازي هم در بينهايت دور بهم برسند ، ما بهم نخواهيم رسيد.