
گاهي از فرط خستگي ، از شدت دلتنگي ، از شدت نداشتن ، از بيلان سكوت اينجا، از پختگي و دم كردگي هوا ، از شدت بادكردگي شاهرگ تنهايي ام ، كنار پنجره اتاقم با بغضي خشمگين و خفه ، به عبور ترانزيت ها نگاه مي كنم ، عبور ترانزيت هاي عاشق ، و فكر اينكه من چه پيوند غريبي و آشنايي با تمام ترانزيت هاي دنيا دارم ، حتي با همان آفتابه اي كه بالاي چرخشان مي بندند !
حتي با همان آفتابه ...
با صداي تند و بلند موسيقي هاي وحشي و صحرا گرد كه همچون من سالها ست كه جاده ها را مي پيمايند و نمي رسند .
چه نزديك است صداي شكستن بغض من با در هم كوفتكي صداي ترمز هاي ناگهاني تمام ترانزيت هاي دنيا.
چه نزديكم با راننده هاي تمام ترانزيت ها در حجم وسيع و بيكران بيابان گردي ...
و چه حس خويشاوندي غريبي دارم به تمام ترانزيت هايي كه از دامغان مي آيند! و چه حس ويران كننده اي دارم وقتي خالي و سبك برمي گردند ، همچون آغوش من ...
نمي دانم چرا هميشه موقع ديدن برگشت ترانزيت هاي دامغان دانه هاي اشكم ليز مي شوند و هر چقدر زور مي زنم نگهشان دارم سر مي خورند و ميريزند پايين ، و طبق معمول دستمالم تمام شده و به فرفر مي افتم .
به خودم می گویم چه اهمیتی دارد...
حرکت یکنواخت و موزی راهبند می خواهد خفه ام کند.
و بعد صدای یکی می آید که نزدیک می شود ، اشکهایم را با گوشه آستین مانتویم پاک می کنم و مثه همیشه بلند و شاد می گویم : سلام احوال شما ، خوبید ...