تبليغاتX
page

ورق صد و سی و پنجم : اينبار را تو به من رحم كن كه طاقتم نيست

بچه كه بودم اگر دلم كسي را يا چيزي را مي خواست داد مي زدم ‏، گريه مي كردم ، پا به زمين مي كوبيدم ‏، جيغ مي كشيدم ، خودم را به اين درو آن در مي زدم اما از خواسته ام دست نمي كشيدم .

اما حالا اگر چيزي يا كسي را بخواهم نه داد مي زنم ‏، نه گريه مي كنم ، نه پا به زمين مي كوبم ، نه جيغ مي كشم و نه خودم را به اين در و آن در مي زنم . اما خيلي راحت دست مي كشم .

همه اش واهمه دارم از اينكه اگر بخواهم چه مي شود ، و چون نمي خواهم هيچوقت هم نمي شود .

هميشه تا نيمه هاي راه مي رم وبعد آرام بر مي گردم و هيچكس هم بدرقه ام نمي كند .

اين ترديد نمي دانيد با جان من چه ها كه نمي كند . مرا تا كجا ها كه نمي برد .

حالا هم تو به جان من افتادي .

هميشه ياد روزي مي افتم كه گفتي مي خواهي با من باشي ؟ و دستانم را زير درخت ياس همسايه تان جلو كشيدي و دانه دانه شكوفه هاي ياس را در دستانم مي ريختي .... يادت هست مكث بلند مرا موقع پاسخ دادنم ؟ آنجا براي اولين و آخرين بار همه غرورم را فداي احساسي كه از اعماق قلبم بود کردم و به خاطر تو و به خاطر خودم به تو گفتم كه مي خواهم ....

لبخند دروغينت را كه چه عجيب بر دلم نشست را تا ابد به خاطر دارم .

ديشب با اينكه هوا نسيم داشت اما من آنقدر تب داشتم كه هي با دستم از توي ليوان بالاي سرم مي زدم و روي صورتم مي كشيدم ، ديدم تاثير ندارد ،تمام بطري آب را روي خودم خالي كردم تا توانستم احساس كنم به آني نمي ميرم.

صبح مادرم مي گويد چرا تشكت خيس خيس است !

 لابد فكر كرده شب ادراري دارم!

نمي دانم اين روزها من چه ام شده است . فقط مي دانم اگر انتظارم به سر نيايد همين امروز يا فردا مي ميرم . حس مردن را با تمام وجودم دارم حس مي كنم .

انگار يك وزنه سنگين دارد مرا مابين خودش و زمين هي فشار مي دهد و من دارم له مي شوم .

تمام دوستان دور و نزديكم از دوستان صميمي و كاري و مدرسه اي و همه و همه به من امروز زنگ مي زنند و حالم را مي پرسند ولي من نمي دانم چرا نمي توانم مثل آدم با آنها صحبت كنم . از دست من دلخور نشوديد . ذهن من آشفته است . دارد مي ميرد .

تا بحال ديده ايد كسي از فرط انتظار بميرد ؟؟؟؟

من دارم از شدتش تباه مي شوم....

2 نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 12:35  توسط سونامی  | موضوع: |