
بچه كه بودم اگر دلم كسي را يا چيزي را مي خواست داد مي زدم ، گريه مي كردم ، پا به زمين مي كوبيدم ، جيغ مي كشيدم ، خودم را به اين درو آن در مي زدم اما از خواسته ام دست نمي كشيدم .
اما حالا اگر چيزي يا كسي را بخواهم نه داد مي زنم ، نه گريه مي كنم ، نه پا به زمين مي كوبم ، نه جيغ مي كشم و نه خودم را به اين در و آن در مي زنم . اما خيلي راحت دست مي كشم .
همه اش واهمه دارم از اينكه اگر بخواهم چه مي شود ، و چون نمي خواهم هيچوقت هم نمي شود .
هميشه تا نيمه هاي راه مي رم وبعد آرام بر مي گردم و هيچكس هم بدرقه ام نمي كند .
اين ترديد نمي دانيد با جان من چه ها كه نمي كند . مرا تا كجا ها كه نمي برد .
حالا هم تو به جان من افتادي .
هميشه ياد روزي مي افتم كه گفتي مي خواهي با من باشي ؟ و دستانم را زير درخت ياس همسايه تان جلو كشيدي و دانه دانه شكوفه هاي ياس را در دستانم مي ريختي .... يادت هست مكث بلند مرا موقع پاسخ دادنم ؟ آنجا براي اولين و آخرين بار همه غرورم را فداي احساسي كه از اعماق قلبم بود کردم و به خاطر تو و به خاطر خودم به تو گفتم كه مي خواهم ....
لبخند دروغينت را كه چه عجيب بر دلم نشست را تا ابد به خاطر دارم .
ديشب با اينكه هوا نسيم داشت اما من آنقدر تب داشتم كه هي با دستم از توي ليوان بالاي سرم مي زدم و روي صورتم مي كشيدم ، ديدم تاثير ندارد ،تمام بطري آب را روي خودم خالي كردم تا توانستم احساس كنم به آني نمي ميرم.
صبح مادرم مي گويد چرا تشكت خيس خيس است !
لابد فكر كرده شب ادراري دارم!
نمي دانم اين روزها من چه ام شده است . فقط مي دانم اگر انتظارم به سر نيايد همين امروز يا فردا مي ميرم . حس مردن را با تمام وجودم دارم حس مي كنم .
انگار يك وزنه سنگين دارد مرا مابين خودش و زمين هي فشار مي دهد و من دارم له مي شوم .
تمام دوستان دور و نزديكم از دوستان صميمي و كاري و مدرسه اي و همه و همه به من امروز زنگ مي زنند و حالم را مي پرسند ولي من نمي دانم چرا نمي توانم مثل آدم با آنها صحبت كنم . از دست من دلخور نشوديد . ذهن من آشفته است . دارد مي ميرد .
تا بحال ديده ايد كسي از فرط انتظار بميرد ؟؟؟؟
من دارم از شدتش تباه مي شوم....