
می گوید کتاب میتراایسم را دوست دارم تو برایم هدیه بخری!
می گویم من دوست ندارم بتو هدیه بدهم.
مي گويد نويسنده اش هاشم رضي است .
مي گويم من به آدم متاهل هديه نمي دهم كه پس فردا وقتي خانومش امضاي مرا ديد دچار ترديد در مورد مردش شود.
مي گويد خوب امضا نكن.
مي گويم من هديه بدون امضا هرگز نمي دهم .
مي گويد خوب امضا كن اما اسم كوچكت را ننويس!
مي گويم امضاي من اسم و فاميلم است چطور مي شود نصف امضايم را حذف كنم ؟
مي گويد خانم من اصلا به اين چيزها تعصب ندارد.
مي گويم اگر زن است دارد! حتي اگر بي خيال ترين وانمود كند .
مي گويد چرا دلم را مي خواهي پر پر خودت كني ؟
مي گويم دلت پرپر هماني باشد كه صبح تا شب به عشق تو در يك خانه پنجاه متري تنها انتظار آمدنت را مي كشد.
مي گويد اصلا خودم كتاب را مي خرم فقط تو آن را بگير و مثل هديه به من بده !
مي گويم نه .
مي گويد خدا آنكه دوست مي داري را نصيب رقيبت كند .
مي گويم من به اين نصيب ديگران شدنها عادت دارم .
راهش را با خشم مي كشد و مي رود .
تنم شروع مي كند به لرزيدن .....