تبليغاتX
page

ورق صد و چهل و ششم : همچون صفر كلوين

هنوز بچه اي بدبخت .

هنوز هم بايد هزار نفر در كارهايت كمكت كنند .

هنوز هم سر هرچيزي پقي مي زني زير گريه .

هنوز هم تحمل فشار را نداري .

هنوز هم ضعيفي .

هنوز هم وقتي مي خواهي حرفهاي مهم بزني دستهايت شروع مي كند به لرزيدن . هنوز هم طاقت نداري محكم بايستي و بگويي كه چه مي خواهي .

هنوز هم بي مهابا همه كار ها را مي كني ‏، بي مهابا مي آيي ‏، بي مهابا مي روي .

هنوز هم در دلت غوغاست .

اما واقعا چه كسي مي داند در سر من چيست ؟؟

چه كسي مي داند من واقعا كه ام ؟؟ يا چه مي خواهم ؟

هيچكس نمي داند چقدر آنچه مي كنم و ديگران مي بينند و فكر مي كنند دليل كارم است با نفس كار من متفاوت است .

آه ...

اين ترديد نمي دانيد چگونه به جان من چنگ مي كشد و خراش مي اندازد و آرام آرام از جسمم بالا مي رود . دارد جان مرا مي خورد و بالا مي رود . هر كاري مي كنم دور شود باز هم فقط اوست كه به جان من مي افتد .

دست به هر كاري كه مي زنم خراب مي شود ‏، يك گند بزرگي مي شود كه خودم تويش مي مانم .

ديگر هيچ راهي به ديوانگي ندارم ، فكر مي كنم فاصله ام امروز با همه چيز صفر شده است .

امروز من مطلق ام . همچون صفر كلوين!

ديگر ديووانه ام ، اما حتي ديووانگي هم حس خوشي برايم ندارد . قلبم تير هاي وهشتناك مي كشد ‏، دندانهايم هم اينچنين انند.

دستانم آشكارا مي لرزند و من هيچ بهانه اي نمي توانم برايشان جور كنم .

همه اش مي خواهم بگيرم توي تختم بخوابم و تكان نخورم شايد گند ديگري پيش نيايد . شايد چيز ديگري خراب نشود ، شايد كمي اوضاع بهتر شود . اما همه چيز دارد خراب مي شود . همه زواياي زندگي من به سوي انهدام و ويراني پيش مي رود .

همه اش دارم اينسو و آنسو مي روم ، بي هدف ، رها ، بي مقصد ، و گاهي دانه هاي درشت اشك كه مدام ليز مي خورند و پايين مي افتند .

حالا ديگر تو هم نيستي ، همين را مي خواستم ديگر نه ؟؟!! خيالم مي خواست راحت باشد كه تو هم نيستي و حالا راحت شد .

ديگر ايمان دارم كه صدايم به گوش هيچكس نمي رسد . ديگر مي دانم كه تنها كسي هم كه جرات نزديكي به اين سياه چاله تنهايي را پيدا كرده بود نيست .

ندانست ترسيدم كه ويروس هاي تنهايي ام موقع به آغوش كشيدنش به او سرايت كند!

راستي چقدر شجاع بود كه اينهمه با من ماند ....

قديمها وقتي صداي ضبت را  كمي بلند مي كردم خيلي حال خوشي پيدا مي كردم اما حالا حتي وقتي شماره صداي آن را روي آخر هم مي رسانم دلم خوش نمي شود.

دلم هيچكس را نمي خواهد . به هر كه مي گويم دوستش دارم دروغ است . دلم هيچكس را نمي خواهد . از بودن با هيچكسي لذت نمي برم . برايم اهميت ندارند .

شما هم بدانيد كه من حس دوست داشتن هيچكسي را در وجودم ندارم . حتي مردن و نمردن هيچكس برايم ذره اي مهم نيست . حتي حس بودن و نبودن خودم !

به يك حس خاص از مرگ رسيدم ‏! حس خواب خوش مرگ .... فقط راه مي روم ، و هيچكس پرسه هاي روح سرگردان من را ميان اين همه آدم نمي بيند .

همه اين كالبد خالي (آري كالبد خاليم) را مي بينند و فكر مي كنند كه چون كالبدم هست ، پس من زنده ام !

چه كسي باور مي كند دردي كه هر روز عبورش را از زير پوست تمام قسمتهاي بدنم حس مي كردم امروز ديگر ندارم !

امروز جشن دارم ، جشن مرگ ، جشن بي حسي ، جشن بودن در خلايي از نيستي، خلايي از بي عشقي ، خلايي از هيچ نخواستن .

چه نزديك است باور من به تمام حلقه هاي دار . به تمام سيم هاي برق دار ، به تمام پيت هاي نفت ، به تمام دره هاي كنار جاده ، و به تمام آنچه كه مرا دور كند از اينجا...

بگذريم....

 

پي نوشت 1 : راست است كه  همه چيز حتي چيزهاي سخت و بد هم بايد بخوبي و خوشي تمام شود. پس گوش كنيد :

يه روز يه پسر كوچولو با باباش ميره حموم و دست ميزنه به اونجاي باباش و ميگه : بابا اسم اين چيه؟پدره ميمونه كه چي بگه ، بنابراين با خجالت ميگه : بابائي ، اين دودوله .. . پسركوچولو تعجب ميكنه و ميگه : خودمونيم بابا ، عجب اسم كيري داره

پي نوشت 2 : گفتم كه ديووانه شده ام آن هم نشانه اش!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 7:22  توسط سونامی  | موضوع: |