
وقتی کسی که خیلی وبلاگشو دوست دارم توی وبلاگش شعر می نویسد و آپدیت می کند حالم بهم می خورد. وقتی می بینم یک کیلومتر شعر باید بخوانم خل می شوم .متنفر می شوم .حتی وقتی خودم هم توی وبلاگم شعر می نویسم از خودم هم بدم می آید . فکر می کنم به جفنگ گوی افتاده ام ، حالا خدایی حساب کنی همه اش جفنگ هست ها ! ولی خوب اونجوری به اعتراف افتادن علنی به این ورطه هاست . از عکس هم بدم می آید . دوست ندارم وبلاگ عکس هم داشته باشد . زیباترین عکس را هم که توی وبلاگی که دوستش دارم ببینم فقط می گویم : اه...
اولین وبلاگی که خواندم یادم می آید وبلاگی بود به نام عمو حمید ، آن زمانها نه فیلترینگی بود و نه کسی زیاد سر در می آورد ، خداییش خیلی خیلی با وبلاگ عمو حمید حال می کردم ، نمی دانم دقیقا چند سال پیش می شد ، بعد افتاده بودم به خواندن توت فرنگی و بعد هم زهرا ، البته آن موقع ها این شکلی نبود ، یک لوگوی نارنجی داشت و سمت راستش با سیاه نوشته بود زهرا، آن زمان هم دانشجو بود و توی خوابگاه ، یادش بخیر آن زمانها دوران عشقبازی من بود !!!! یادش بخیر ....
راستی چقدر دوست دارم بدانم تو الان کجایی . هنوز هم دلم برایت تنگ می شود. خر بودی که مرا رها کردی ، عین من که خر بودم و تو را رها کردم ....
بگذریم .
بعد یه مدت درازی کلا از وبلاگ خونی زدم بیرون . آخر مثل الان نبودم که هر روز صبح ساعت 7 کارم را با خواندن وبلاگ های آپدیت شده شروع کنم ، فکر می کنم يك سالي شايد هم بيشتر طول کشید تا یک روز داشتم مطلبی رو جستجو می کردم راجع به موزائیک !!! (هاها) که وبلاگ عاقلانه باز شد و دوباره من به خوندن وبلاگ افتادم ، اما این عمو حمید را هرچه سرچ کردم دیدم ای بابا فیلتر شده ، تعطیل شده ، حذف شده و ... خیلی دلم سوخت ، خیلی دوستش داشتم .(فکر می کنم وبلاگ نویسان قدیمی گردن من را بخواهند بزنند اگر بدانند من هفته پیش سمینار امنیت شبکه دعوت بودم، و کلی راهکار فیلترینگ پیش پای ما گذاشتند و یه آقای خارجیه هم اصلا اوورده بودن که کامل همه یاد بگیرن!!!! که دیگه فیلتر و به هیچ وجه نتونن دور بزنند و خلاصه اون گربه روئه هم بردارن :دی) اما توت فرنگی هنوز هم هست ، یک مدت خوندم دیدم دیگه با اون حال نمی کنم .
اما خیلی وبلاگ آمده بود ، یکی از آنها هم این یه وجب خاک اینترنت بود که من عاشق نوشته هایش شدم ، خیلی آروم می نویسد ، اونقدر خوشم می اومد که دلم می خواست نویسنده اش را 4 تا ماچ آبدار کنم (هاها) .
بعد سورئالیست بود ، بعد باز هم زهرا ، و یکی بود که من یک زمان با نام زن حساب می خوندم و توی پست های بعدی شده بود زنان بی حساب که بعد ها نتونستم دیگه پیدایش کنم ، خیلی ناراحت می شم که یکي رو اینطوری گم می کنم .
یک یکسالی هم هست که با از پشت یک سوم آشنا شدم ، خیلی باحاله، البته توی همین مدت توی سوراخی نیست که نوشته باشد و من نخوانده باشم . با خیلی های دیگر هم آشنا شدم . نمی دونم چه شد که فکر کردم بهتره به جای دفتر سیاه کردن من هم وبلاگ بزنم ، حقیقت اینه که از نوشتن دفتر خاطرات آنهم با آن خط چشم لوچ کن من !!! خیلی بهتر است . اینجا را خیلی دوست دارم .
توی این مدت خیلی به اون عادت کرده ام ، تنها مشکلم اینه که گاهی سر املای بعضی کلمه ها خیلی قاط میزنم ، منم که از اول ابتدایی دیکتم مشکل داشت !!! دیگه واویلاست .
کاش یک وبلاگ هم بود که می شد در این زمینه با آن محاوره داشت . اما نمی دونم چرا این وبلاگ نویسان قدیمی (من که اونجوری نیستم!!!) اینقدر افه می زارن و می کشن آدمو تا بخوان یه کلمه کمک کنن . (از حق نگذرم این آقا رضای حرفای خودمونی همین دیشب کلی کمکم کرد) ولی کلا کمک نمی کنن دیگه .
بعد از این وبلاگ ، گروهی که توش فعالم رو خیلی دوست دارم (ارواح عمم خیلی هم فعالم!!) خوب حداقلش اینه که برای من قدر اینکه مطالبو بخونم و گاهی هم یه افاضه فضلی کنم کافیه و خودمو فعال می دونم ، جان خودم دیگه بخوام اونجا هم فعالیت مداوم داشته باشم دیگه فدای فی الینترنت می شم !!!
ولی خوب خیلی چیزایی که من تو این مدت یاد گرفتم خیلی تخصصیه و زیاد هم شاید مرتبط به کامپیوتر نباشه که بتونم در اختیار عموم بذارم . ولی اگه کسی بخواد بی هیچ منت و چشم داشتی در اختیارش می زارم . (عمرا یاد بدم شما جدی نگیرید).زندگی همینه دیگه . دلخوشی های کوچیک منم که فعلا همینها شدن و بس.