تبليغاتX
page

ورق صد و پنجاه و چهارم : باور كنيد كه او مي آيد!

*این داستان روز چهارشنبس : يه حال خوشي پيدا كردم كه نگو ، درسته كه همه چيز همونجور خراب خروبه ، درسته كه انگار هيچ چيز سامون هنوز پيدا نكرده . ولي من يه حس خوشي دارم ، آخه يكي از دوستام بهم گفت كه يه فال براش بگيرم ، چون من هر شب يكي از كارام اينه كه يه فال حافظ براي خودم بگيرم و بخونم ، نه بخاطر فال گرفتنش ، بلكه بيشتر به خاطر لذت بردن از حافظ ، چون هميشه يه شعر جديدش مياد و مي خونم خيلي منو دگرگون مي كنه . خيلي حساي خوبي بهم ميده.

ولي ديشب كه دوستم گفت يه فال براش بگيرم و بعد بهش بگم چي اومده ، من نيت اونو كردم و بعد واسه خودم هم نيت كردم . يه فال و همزمان با دوتا نيت متفاوت براي دوتا آدم متفاوت گرفتم .

نمي دونيد من چقدر احساس شعف مي كردم از خوندن اون شعر ، از اون موقس كه يه حال ديگم ، انگار هموني قراره بشه كه حافظ گفت . حتي اگه نشه هم مهم نيست . من الان چنان شعفي تو تموم وجودم موج مي زنه كه وصف ناپذيره ، حتي اين آنفلانزاي لعنتي كه صدامو مثه خروس سر صبح كرده هم نتونسته اين شعف رو از من بگيره .

فال كه گرفتم اين اومد :

مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد        كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد

از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش           زده ام فالي و فرياد رسي مي آيد

كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست   اين قدر هست كه بانگ جرسي مي آيد

من عاشق اين شعر ام اما دوسال بود كه هيچ شبي اين نيومده بود ....

 

* دیشب من داداشم یاس رو بدرقه کردم رفت . خیلی غم انگیز بود . بعد رفتنش یه ساعت شام غریبان داشتم .

می دونم که از حالا خیلی دلم براش تنگ می شه . خیلی خوبه که آدم جوری زندگی کنه که همه نبودش براشون مهم باشه . و همه به روزی فکر کنن که اون دوباره بر می گرده .(یاس خیلی دوست دارم.)

 

* امروز شبنم قراره بیاد کرج ، شبنم رفیق پایم بود تو دانشگاه . شیرازه و خیلی سخت میاد اینطرفا ، و حالا بعد از دوسال دوری داره میاد دیدنم . من پرام از شور و شوق ، پرم از انتظار دیدار
2 نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1384ساعت 7:18  توسط سونامی  | موضوع: |