
ساعت 4:
دودل ، زنگ بزنم ؟ نزنم ؟ گفته بود يك هفته بيشتر اينجا نمي ماند ، مي ترسم برود و دوباره من بمانم و دلتنگي اين دل بي صاحب .
زنگ مي زنم : بوق ..بوق .. (اشغال مي زند)
ساعت 5:
ترس ، زنگ بزنم ، نزنم؟ دلم تنگ است ، اگر برود من مي مانم و من، منو و يك تاريخ كذايي خيلي طولاني كه فكرش ديوانه تر از الانم مي كند .
زنگ مي زنم : بوق ...... بوق ...... (گرفت !) بوق ..... بوق ..... (پس چرا كسي گوشي را برنمي دارد ؟)
ساعت 6:
اعصابم خورد شده ، دارم ديوانه مي شوم ، كجاست يعني ، او كه هميشه بود!
پس چرا گوشي را بر نمي دارد ؟؟؟ مي ترسم شماره ام چند بار يافتد ، مرددم كه باز هم زنگ بزنم يا نه ...... ساعت 6.30 دقيقه شده است و من 30 دقيقه است دارم هي مرور ميكنم كه چه بگويم : سلام ، منم ، خوبيد و ..... نمي خواهم حرفهايم كج و كوله باشد ، اين ترس زنگ بزنم و نزنم هنوز هم توي جان من است .
زنگ مي زنم : بوق .... بوق ...... بوق ......لطفا پيغام خود را بگذاريد !! بوق .......
قطع مي كنم .
ساعت 7:
زنگ مي زنم : بوق .... بوق ...... بوق ......لطفا پيغام خود را بگذاريد !! بوق .......
قطع مي كنم .
ساعت 8:
زنگ مي زنم : بوق.......بوق ...... لطفا پيغام خود را بگذاريد !!
قطع مي كنم .
دارم ديووانه مي شوم .
ساعت 9 :
ديووانه ، كلافه ، خسته ، بي حوصله ، دلتنگ ، با احساسي كه حالا مصرانه مي گويد او هست .
زنگ مي زنم : بوق .... بوق ...... بوق ......لطفا پيغام خود را بگذاريد !! بوق .......
(مي دانم كه هستي ! جوابم را بده ، بي انصاف حداقل بگو كه نمي خواهم يا نمي توانم جوابت را بدهم ، خودت خوب مي داني كه من اهل كلنجار چرا ها نيستم ، بگو ،بگو نمي خواهي تا برم ، بگو تا اين دل دلتنگ و بي صاحب به فكر چاره اي ديگر باشـ ......
گوشي را بر مي دارد و آرام مي گويد : نمي خواهم جوابت را بدهم ، حالا گوشي را بگذار و برو دنبال سرنوشت خودت .
.....
ساعت 9.30
گوشي توي دستم است در حالي كه بوق ممتدي مي كشد و چشمانم با بهت غمباري ثابت مانده است به زمين و من زير خروارها خاك دفنم.