تبليغاتX
page

ورق صد و پنجاه و هشتم : آيا هنوز روزنه اميدي هست ؟

ساعت 4:

دودل ‏، زنگ بزنم ؟ نزنم ؟ گفته بود يك هفته بيشتر اينجا نمي ماند ، مي ترسم برود و دوباره من بمانم و دلتنگي اين دل بي صاحب .

زنگ مي زنم : بوق ..بوق .. (اشغال مي زند)

ساعت 5:

ترس ، زنگ بزنم ، نزنم؟ دلم تنگ است ، اگر برود من مي مانم و من، منو و يك تاريخ كذايي خيلي طولاني كه فكرش ديوانه تر از الانم مي كند .

زنگ مي زنم : بوق ...... بوق ...... (گرفت !) بوق ..... بوق ..... (پس چرا كسي گوشي را برنمي دارد ؟)

ساعت 6:

اعصابم خورد شده ، دارم ديوانه مي شوم ، كجاست يعني ، او كه هميشه بود!

پس چرا گوشي را بر نمي دارد ؟؟؟ مي ترسم شماره ام چند بار يافتد ، مرددم كه باز هم زنگ بزنم يا نه ‏...... ساعت 6.30 دقيقه شده است و من 30 دقيقه است دارم هي مرور ميكنم كه چه بگويم : سلام ، منم  ، خوبيد و ..... نمي خواهم حرفهايم كج و كوله باشد ، اين ترس زنگ بزنم و نزنم هنوز هم توي جان من است .

زنگ مي زنم : بوق .... بوق ...... بوق ......لطفا پيغام خود را بگذاريد !! بوق .......

قطع مي كنم .

ساعت 7:

زنگ مي زنم : بوق .... بوق ...... بوق ......لطفا پيغام خود را بگذاريد !! بوق .......

قطع مي كنم .

ساعت 8:

زنگ مي زنم : بوق.......بوق ...... لطفا پيغام خود را بگذاريد !!

قطع مي كنم .

دارم ديووانه مي شوم .

ساعت 9 :

ديووانه ، كلافه ، خسته ، بي حوصله ، دلتنگ ، با احساسي كه حالا مصرانه مي گويد او هست .

زنگ مي زنم : بوق .... بوق ...... بوق ......لطفا پيغام خود را بگذاريد !! بوق .......

(مي دانم كه هستي ! جوابم را بده ، بي انصاف حداقل بگو كه نمي خواهم يا نمي توانم جوابت را بدهم ، خودت خوب مي داني كه من اهل كلنجار چرا ها نيستم ، بگو ،بگو نمي خواهي تا برم ، بگو تا اين دل دلتنگ و بي صاحب  به فكر  چاره اي ديگر باشـ ......

گوشي را بر مي دارد و آرام مي گويد : نمي خواهم جوابت را بدهم ، حالا گوشي را بگذار و برو دنبال سرنوشت خودت .

.....

ساعت 9.30

گوشي توي دستم است در حالي كه بوق ممتدي مي كشد و چشمانم با بهت غمباري ثابت مانده است به زمين و من زير خروارها خاك دفنم.

 

                عاشق منم ، كه يار بحالم نظر نكرد!!!           اي خاجه درد هست وليكن طبيب نيست
2 نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1384ساعت 7:4  توسط سونامی  | موضوع: |