
احساس مي كنم دوباره شكست خوردم.
احساس مي كنم خيلي احمق و ساده لوحم.
احساس مي كنم به باد مسخره گرفته شدم.
احساس مي كنم دلمو له و لورده كردن.
احساس مي كنم دنياي قشنگ من فقط تو قصه هاست .
احساس مي كنم مردونگي و پاكي مرده.
احساس مي كنم هيچ چيز اينقدر لياقت نداره كه حتي تف روش بندازي.
احساس مي كنم ديگه نمي تونم تو اين فضا نفس بكشم.
احساس مي كنم همه چيز بوي تهوع ميده.
احساس مي كنم بايد از همه چيز و همه كس فرار كرد.
احساس مي كنم هر چي بايد مي فهميدم و اون گفت. ولي من خر هنوز درك نكردم.
احساس مي كنم بايد فقط فرياد كشيد.
احساس مي كنم كوله بار تنهاييم سنگين تر از اوني شده كه بدوش بكشمش.
احساس مي كنم دارم خفه مي شم.
احساس مي كنم از هر چي آدمه بدم مياد.
احساس مي كنم ديگه علاوه بر روحم حتي جسمم هم بايكت شده .
احساس مي كنم تو خلسه رفتم .
احساس مي كنم تمام وجودم كرخته.
احساس مي كنم بدون اينكه شاهرگم رو بزنم دارم تو كما مي رم و خون بدنم از دست ميره .
احساس مي كنم حقيقت خيلي وقته گم شده.
احساس مي كنم خاليم ، خالي از هر حس خواستني ، هر حس بودني .
احساس مي كنم ديگه اين درد روحي فراتر از حد خودش رفته چون حالا بدون علت تمام جسمم درد مي كنه .
خدايا ديگه مي دونم حتي اگه بگم كمكم كن ، كمكم نمي كني ، ولي من پوست كلفت تر از اين حرفام و دوباره مي خوام منو كمك كني ، خدايا تاب اينهمه درد و ندارم ، بخدايت قسم ندارم....
چرا منو اينقدر عذاب مي دي ؟ چرا ؟
خدايا چي رو مي خواي به من بفهموني ؟ داري منو به كجا مي بري ؟ نمي بيني شلاقت با بدنم چه كرده ؟ نمي بيني كه از فكر و روحم خون مي چكه ؟