
می خواست نزدیک بشه اما نمی دونست چطوری .
در ماشینو بهونه کرد ، می خواستم پیاده بشم گفت در باز نمي شه بايد خودم بازش کنم !!!
تا از ماشین پیده شد قفلشو زدم بالا دستگیره رو تا کشیدم گفت : تق (باز شد!!!!)
به روی خودم نیووردم ، دوباره یواش کشیدمش عقب که چفت شه .
رسیده بود دم در ، درو برام باز کرد (زل زده بود تو چشم من تا نگاش کنم ، کاری که هیچوقت نمی کرد)
پیاده شدم و بین در ایستادم تا کیف دوشیم رو بندازم ، یه جوری که راه فرار نداشته باشم ، جلوی من ایستاد ، خیلی نزدیک بود ، صدای نفس هاش تو صورتم می خورد، همینجوری نگام میکرد ، انگار می خواست یه چیز سختی رو بگه ، لباش مثه آدمهایی که می خوان از بغض به گریه بیفتند هی باز شد و هی بسته شد و هیچی نگفت ...
دستش رو بالا اوورد و با پشت انگشت سبابش روی گونم کشید ....
هنوز می خواست یه چیزی بگه ....
ولی نگفت ....
بهم راه داد برم ، بدون اینکه کسی چیزی بگه یا منتظر بمونه ، حتی یادمون رفت خداحافظی بکنیم ....
بعد که توی ماشینم نشستم یادم اومد که می خواستیم کار پروژمونو تموم کنیم ، اما یادمون رفت حتی در موردش صحبت کنیم .
پی نوشت 1 : کاش این ساعت لعنتی زنگ نمی زد که بیدارم کنه.
پی نوشت 2 : میل باکس من جاي تو از خجالت مرد که هی بازش کردم و توش هیچی نبود.
پی نوشت 3 : خدایا به خاطر اون شب گه خوردم ، می دونی که من همیشه وسطاش می گم آقا من موچم !! اینم رو همه اون موچم های قبلی.
پی نوشت 4 : اصفهونیا کجان ؟ پاشون خوب شده ؟؟ گومبولی رو لپشون چی ؟
پی نوشت 5 : کجاست آنکه مرا به کودکیم باز گرداند !!
پی نوشت 6 : این تست آیکیوی من چی شد پس ؟
پی نوشت 7 : توی کتاب فروشی بودم ، یکهو چشمم افتاد به کتاب "میتراایسم" ، گفتم گور بابای زندگی ، برایش خریدم .