
دلم براي خودم تنگ شده بود
خيلي تنگ ...
نمي دونم چرا وقتي دلم براي خودم تنگ مي شه ياد سميه مي افتم ، انگار كه اون نصف من باشه !!
بهش گفتم مي خوام ببينمش ، با يه ترسي اينو گفتم ، مي شناسمش ، نه گفتنش ملسه ، بر عكس من كه نه تو كارم نيست ، حداقل واسه چيزايي كه مربوط به دل و دوس داشتنه ،وقتي گفت مياد يه نفس عميق كشيدم ....
پشت در خونشون يه ربع زودتر از ساعت قرارمون رسيده بودم ، توي راه به اين فكر مي كردم كه چقدر مي تونيم فرق كرده باشيم ؟ چقدر اينبار دورتر شديم و اون چقدر مي خواد دوباره بهم بگه كه براش ديگه هيچ احساسي رو به ارمغان نميارم و حضورم صرفا يه حضور فيزيكيه كنار اون !!!
برام مهم نيست ، برام ديگه اين مهم نيست كه اون چقدر اين جمله رو تكرار كنه .اين مهمه كه من دوسش دارم . چه بخواد چه نخواد .رنگ دوست داشتن اون براي من طلاي يه !
چقدر توي اون پارك هميشگي نشستيم و صحبت كرديم ، انگار خودمه ، انگار تمام بند بند وجودم با بند بند وجودش آشناست ! قدمت داره .
داغ صحبت بوديم ، دلم مي خواست تكميلش كنم ، گفتم بريم كتاب فروشي ؟
گفت بريم ...
رفتيم ، و من از تموم اتفاقاي زندگي مي گفتم و پسر كنار دستيم تو تاكسي هم گوش مي كرد و گاهي مي دونم از من تعجب مي كرد !! وقتي مي گفتم تعداد آدمهايي كه تو زندگيم ادعاي منطق مي كردند و واقعا منطقي بودن از تعداد انگشتاي دستم تجاوز نمي كنه .....
چقدر لذت بخش بود دوباره با هم تو قفسه ها دنبال كتاباي محمود دولت آبادي گشتيم ...
چقدر لذت بخش بود پيدا كردن تنها نسخه كتاب شوهر آهو خانم ....
چقدرلذت بخش بود كنار كتاب هاي فرهنگ لغات فارسي يهو يه كلمه مي گفتيم و دنبال معني و ديكته درستش مي گشتيم ....
چقدر لذت بخش بود كه اونهمه كتاب خريديم ...
روي ماه خداوند را ببوس ، روز و شب يوسف ،آن ماديان سرخ يال و .....
كنار حراجي هاي مانتو هي وايساديم و به كيفاي بي پولمون كه ديگه به مانتو خريدن نمي رسيد خنديديم !
از دانشگاه گفت ، گله ها و شكايت هاش از سيستم درب و داغونشون...
چقدربا هم از همه زنايي كه تو سازماناي دولتي كار مي كنن و جونشون در مياد تا يه كار برات انجام بدن بد
گفتيم ....
گوشه خيابون يه پسره يه عالمه گل رز و مريم داشت كه مي فروخت ، نمي دونم چي شد كه يهو دوتامون دلمون خواست كل گلاشو بخريم !!!
دستامون پر شده بود از گلهاي رز قرمز و مريمآي سفيد !
مي خنديديم و همه با تعجب ما رو نگا مي كردن ...
يه پسره دستاي پر گل ما رو كه از تو پرايدش ديد به لبخند زد و بعد هم يه چشمك ! يه گل بهش دادم ، چشاش داشت از درخشندگي و شادي مي درخشيد ....(شايد بقول یلدا عاشقم مي خواست بشه !!!)
موقعي كه مي اومدم خونه هوا تاريك تاريك بود . مامانم يه دعواي جانانه باهام كرد سر دير اومدن ، ولي من اصلا نمي شنيدم ، اصلا هم ناراحت نشدم ....
حالا ديگه دلم براي خودم تنگ نيست ...
حالا آرومم ، شايد عاشق ، نه ، حس دوست داشتنم مياد .
حالا فكر مي كنم يه سفر جانانه مي چسبه !
تو لحظه آخر تصميمم عوض شد ، دلم خواست يه جايي باشم غير از شمال ! جاشو نمي گم چون يكي رو مي خوام غافلگير كنم !!!!! پس آشناها منتظر باشن ....