
هميشه سفر يه جوريت مي كنه ...
قبول كه داريد ؟؟؟
درست روز قبل از سفر تلفن كردم به يكي از هم دوره اي هام تو دانشگاه ، مادرش بود ، بهش گفتم كه اين رفيق ما هست يا نه .... گفت بيمارستانه !!!! گفتم چرا ؟ گفت ريه هاش عفونت كرده ....
گفت كه فردا خونه ميارنش ....
گفت بهتر شده ...
نمي دونم چرا يهو احساس كردم بايد فردا مشهد باشم ، به داداشم كه قرار بود با هم بريم گفتم ، خوشحالم كه هميشه در كنار منه ، نه نيوورد .
فرداش مشهد بوديم ، طرفاي غروب رفتم ديدنش، تكيده بود ، زرد و رنگ پريده ، هنوز بوي بيمارستانو ميداد...
فكر مي كنم اين سفر از سفر شمال خيلي با ارزش تر بود ، احساس كردم كه خيلي بهتر از يه سفر پنج يا شيش روزه تونست منو سبك كنه ، ناراحت شدم از اينكه حالا كه بعد از دوسال مي بينمش اينقدر تكيده بود ، ولي خوشحال شد كه بهش نشون دادم برام خيلي ارزش داره ، فكر مي كنم خودش هم اينو فهميد ، ديد .
وقتي دستاشو تو دستام گرفتم ، همون موقع كه از گوشه هاي چشم هر دوتامون دونه هاي اشك پايين مي ريخت......
آره همون موقع....
*اميدوارم كه هر چه زودتر بهتر بشي ، من دلم هموني رو مي خواد كه تو شيطنت و ديوونگي زده بود رو دست من !!! همون كه پاي ثابت روزهاي خركيفيام بود ، همون كه باهاش كل پسراي شهرو سر كار مي زاشتيم ، همون كه اولين يار دختر چت با ياهو مسنجرم شد . اميدوارم هيچوقت ديگه نبينم كه مريضي ، انشاالله كه هميشه سلامت باشي و خوشحال ، اميدوارم كه هر چه زودتر بهتر بشي.