تبليغاتX
page

ورق صد و شصت و نهم : اي هميشه در ذهن من جاري

هميشه سفر يه جوريت مي كنه ...

قبول كه داريد ؟؟؟

درست روز قبل از سفر تلفن كردم به يكي از هم دوره اي هام تو دانشگاه ، مادرش بود ، بهش گفتم كه اين رفيق ما هست يا نه .... گفت بيمارستانه !!!! گفتم چرا ؟ گفت ريه هاش عفونت كرده ....

گفت كه فردا خونه ميارنش ....

گفت بهتر شده ...

نمي دونم چرا يهو احساس كردم بايد فردا مشهد باشم ، به داداشم كه قرار بود با هم بريم گفتم ، خوشحالم كه هميشه در كنار منه ، نه نيوورد .

فرداش مشهد بوديم ، طرفاي غروب رفتم ديدنش، تكيده بود ، زرد و رنگ پريده ، هنوز بوي بيمارستانو ميداد...

فكر مي كنم اين سفر از سفر شمال خيلي با ارزش تر بود ، احساس كردم كه خيلي بهتر از يه سفر پنج يا شيش روزه تونست منو سبك كنه ، ناراحت شدم از اينكه حالا كه بعد از دوسال مي بينمش اينقدر تكيده بود ، ولي خوشحال شد كه بهش نشون دادم برام خيلي ارزش داره ، فكر مي كنم خودش هم اينو فهميد ، ديد .

وقتي دستاشو تو دستام گرفتم ، همون موقع كه از گوشه هاي چشم هر دوتامون دونه هاي اشك پايين مي ريخت......

آره همون موقع....

*اميدوارم كه هر چه زودتر بهتر بشي ، من دلم هموني رو مي خواد كه تو شيطنت و ديوونگي زده بود رو دست من !!! همون كه پاي ثابت روزهاي خركيفيام بود ، همون كه باهاش كل پسراي شهرو سر كار مي زاشتيم ، همون كه اولين يار دختر چت با ياهو مسنجرم شد . اميدوارم هيچوقت ديگه نبينم كه مريضي ، انشاالله كه هميشه سلامت باشي و خوشحال ، اميدوارم كه هر چه زودتر بهتر بشي.

2 نوشته شده در  جمعه 8 مهر1384ساعت 22:4  توسط سونامی  | موضوع: |